نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Çölde Işıldayan Su Sana Benzer
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۸ : توسط : El


اولین خبر روزم مردن دنیا فنی زاده بود... با چندتا عکس از اون قبرخواب ها.... بعد یه تیکه غمگین از فیلم سینمایی کلاه قرمزی(من همون موقع هم که فک کنم 7سالم بود با فیلمش گریه کرده بودم! انگاری این بیش از حد از غمگین ها، غمگین شدن تو ذاتمه) بعدتر هم مصاحبه ش رو دیدم... حالم بهم خورد که تو صداش چیزی شنیدم که حتمن(با اطمینان تاکید می کنم که حتمن) باید تجربه کنی از نزدیک تا اونی که باید رو بشنوی... اون خستگی جانکاه مریضی و امید باحسرت به خوب شدن... دیدم دیگه نمی تونم تحمل کنم! برای بار هزارم به وضوح دیدم که توانایی خوشحال زندگی کردن تو دنیایی که این شکلی هستش رو ندارم...  حقم بود گریه کنم... گریه کردم... اومده با دستش می زنه رو دستم. به گریه م ادامه میدم. شروع می کنه به هی بوس کردن. نازش میدم و بهش میگم مرسی بسه مامان تفیم کردی! باز به گریه م ادامه میدم... واسه اولین بار تو زندگیمون پا میشه میره عروسکشو میاره میده بهم که مثلن خوشحالم کنه! اونم زرافه ی فیورتشو... اونم این توله ی خسیس که متنفره از اینکه کسی به وسایلش دست بزنه! دیگه کاری ازم برنمیاد جز اینکه بخندم بهش و بوسش کنم! بچه ی خر تا خیالش راحت میشه که خندیدم و قائله ختم شده فوری زرافه شو از دستم می قاپه در میره اونورتر میشینه با قیافه ی شر و خندون شروع می کنه به بازی کردن! قیافه ش یه جوریه که انگار مثلن بگه خب تو دیگه بازی کردی باهاش خوشحال شدی بسه نوبت منه:ی از قیافه ش دوباره خندم میگیره و بلند قربون صدقه ش می رم. ناراحتیم تموم نمیشه. اما گریه م تموم میشه.

 

پیوست: به درجه ای از عشق بهش رسیدم که باید جمله های ترکی براش پیدا کنم!!

Ask Sana Benzer



 
...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢ : توسط : El

گاهی شب ها خواب می بینم که دارم می نویسم. اغلب هم تو خوابم دارم تو وبلاگم می نویسم. وقتی بیدار میشم فکر می کنم جهانی که توش می تونستم زیاد و بی وقفه بنویسم یه جای خیلی دوره و هیچ وقت برنمی گرده... احساسم تقریبن شبیه به وقت هایی که خواب می بینم مامانم نمرده و بعد که بیدار میشم جا می خورم که مرده! واقعیت اینجاست که نوشتن از چیزایی که تو فکرمه همیشه برام یه جور امید به نجات بوده و الان احساسم اینه که لابد از هر نجاتی نا امید شدم که یک صدم قبل هم نوشتنم نمیاد! وبلاگستان هم که کماکان متروکه شده و همه کوچیدن به کانال. حقیقتش سعی کردم منم کانال بسازم اما دیدم صرفنظر از اینکه چیزی واسه گفتن ندارم اونجا همه خیلی با هم خوب و صمیمی ان و خیلی همدیگرو دوست دارن. احساس کردم اونجا اضافه م. خب خودم می دونم آدم بیخودی به نظر می رسم(درواقع به نظر نمی رسم فقط و بی اغراق هستم واقعن) و کسی معمولن خیلی بهم نزدیک نمیشه و منم خیلی وقته تلاش نکردم این وضعیت و تغییر بدم. یعنی فک کنم غیراجتماعی ترین بچه های اینجام از من استعدادشون بیشتر باشه در دوست یابی و دوست نگهداری...  جز سارا و البته ویو دوست دیگه ای ندارم! و خب در نهایت صداقت، این چیزی نیست که بهش افتخار کنم و حتی به نظرم خجالت آوره اما علاقه ای هم به تغییر شرایط ندارم دیگه... انگاری عادت کردم به اینکه همه ی وقتمو با خودم بگذرونم و شاید حتی ازش راضی ام به نوعی! انی وی... آدم کانال نیستم و فعلن ترجیح میدم تلاش مذبوحانه نکنم. اینجام که دیگه سوت و کور و دلگیره و شبیه روستاهایی می مونه که پراز خونه های خالین... از اون خونه ها که گوشه و کنارش یه چیزی مث یه لباس شسته شده روی طناب، جا مونده باشه که دل آدمو تاریک کنه و یاد آدم بیاره که آدمایی یه روز اینجا زندگی داشتن...(حالا چقدم دراماتیکش کردم!) خلاصه... حرفی ندارم... و کار خاصی نمی کنم که بیام و ازش بگم... وقتمو یه کم کتاب می خونم بیشتر فیلم می بینم و بیشتر از همه فکر می کنم و البته با بچه مون سر کله می زنم(بچه م هاپومه!)... و باید بگم با اینکه خیلی دردسر داره و درضمن به نظرم خیلی کم تر از اونی که دوسش دارم دوسم داره(درحالی که یه دلیلی که من همیشه از سگ ها خوشم می اومد این بود که صاحبشونو خیلی دوست دارن!)؛ به طرز عجیب و غیرقابل توقفی دوسش می دارم و گفتن نداره که از این حجم دوست داشتنش دچار استرس شدید میشم و می تونم حتی از شدت کوچیک و شکننده بودنش ساعت ها گریه کنم. گاهی به پسره میگم دوست دارم بخورمش تا از دوست داشتنش نجات پیدا کنم... احساس می کنم از کیوت ترین و لوس ترین و تخس ترین پسربچه های دنیاس! حتی مثلن قبل از خریدنش شنیده بودم همه میگن سگا مخصوصن اگه موهاشون زیاد باشه یه بوی خاصی دارن که خوب نیست! ولی واسه من ( که آدم خیلی بو محوری هستم و به بیشتر بوهای دنیا که حتی بقیه احساس نمی کنن حساسم!) یکی از آرامش بخش ترین کارهام توی روز اینه که  چند بار موهاشو بو کنم! حسی که از بوی موهاش می گیرم شبیه احساسم به بوی علف و جنگله... خب این پست رو نگاشتم که به خودم ثابت کنم کماکان به اینجا و قدمت وبلاگ نویسی وفادارم و اسیر تکنولوژی های پوشالی جدید نمیشم!:ی من تو سنگر منظرم!

پیوست: یه هفته بیشتره که این پست رو نوشتم و دارم فکر می کنم بذارمش یا نه. و درنهایت تصمیم این شد که می بینین!
نیگول یه پستی تو کانالش گذاشته بود و توش گفته بود که من یه برچسبی داشتم اینجا که توش از متن کتابایی که خونده بودم میذاشتم... از کتابام بلکه هم از ستاره هام... اسم اینجا عوض شد. برچسب ها عوض شد.... راستش خیلی وقته دیگه اونجوری کتاب نخوندم... و بابتش دلم گرفت... حتی خیلی وقته کتاب که می خونم کمتر جاهایی که دوست دارمو علامت میذارم یا می نویسم... چون خوندن خط خودمو دوست ندارم و در نتیجه هیچ وقت یادداشت نمی کنم و حوصله تایپ کردنشونم ندارم...
الان دیدم که تو همون سری برچسب ها اولین پست اینه... وبا در نظر گرفتن این نکته که اون کتاب یه کتاب طنز و شاد بود اون موقع عجیب بود برام این پاراگراف... و حالا فکر می کنم چقدر کامله درموردم... همین قدر صلح آمیز و شناور در طنز...

 

جنبه ی منفی این تابستان درک این نکته بود که شاید در لذت هفده ساله بودن، حتی توی پاریس، زیادی مبالغه شده. شاید آن تابستان به نوعی از باقی زندگی ام خبر می داد. شاید به یک هستی در تنهایی واقعی محکوم بودم که تنها لذتش نه در مصاحبت آدمیان که در همراهی نان های کروسان است.

 

عطرسنبل ، عطر کاج / فیروزه جزایری دوما



 
.
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢ : توسط : El

 

*مدام تو دلم رخت می شورن! این احساس مزخرف که یکی داره دلمو چنگ می زنه دست از سرم بر نمی داره...

به پسره می گفتم که یحتمل در یکی از زندگانی های پیشینم تو رختشورخونه کار می کردم!!

*

"با تلاش شبانه روزی همه موفق میشن اصل اینه که با ک...گشادی موفق بشی"

چند روز پیش یه جا این جمله رو خوندم... دیدم شگفتا که خودشه!! همیشه دنبال یه جمله بودم که لایف استایل محبوبم رو توضیح بده! این جمله که نمی دونم اصلاً از کیه این کارو به تمامی انجام داده...:ی

*من خیلی فکر کردم. دیدم در اعماق ذهنم دلم نمی خواد آدم خاصی بشم... نمی دونم این خاص رو چه جوری توصیف کنم؟! در واقع نمی خوام کسی باشم که با معیارهای همه ایده آله و بقیه حسرت زندگیشو می خورن. مثلن علی رغم اینکه یه بخش درسخون و باهوش در وجودم دارم که احساس می کنم هدرش دادم،دوست ندارم درس بخونم یا چه می دونم یه شغل پردرآمد داشته باشم... از این دوتا معیار نام بردم چون به نظرم برای مردم پررنگ ترینه.

راستش یه زمانی منم همینا رو می خواستم اما الان فکر می کنم استحقاقشو دارم که از اینجا به بعد فقط خیلی ساده خودم باشم و آروم و خوشحال باشم. دوست دارم راهم راهی باشه که خاص خودمه و به زور خودمو مجبور نکنم راهی رو انتخاب کنم صرفاً چون همه فکر می کنن راه درسته.چه تضمینی هست در پایان روز اونا خوشبخت و راضی باشن؟!

 

 


 
my sons!!
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٧ : توسط : El

این همه عشق به این حیوون نمی دونم یهو در من چطور فوران کرده!! ولی الان عاشق همشونم... نمی دونم چطوری اکثرشون به نظرم اینقدر خوشگل شدن یهو! قبلن فقط نژادای کوچیک و فانتزی دوست داشتم... یا بزرگای شیک مث هاسکی و شیبااینو... الان ولی از آرزوهامه یه روز یه روتوایلر داشته باشم! حتماً اگه بگم فکر می کنید لوس و مسخره س، خودم هم فکر می کنم لوس و مسخره س اما خیلی احساساتی گونه دیشب از تماشای عکساش از شدت احساسات و قربون صدقه اشک تو چشمام حلقه زده بود حتی! چطور تا حالا متوجه نشده بودم چقدر صورت احمق غمگین مهربونی داره؟ ترکیب چشمای غم آلوش با اون لبخند گشادشو که می بینم دوست دارم سفت بغلش کنم! مطمئنم بچه ی خودمه اصلن... خیلی برام جالبه اینکه وقتی دوستشون داری و دوستت دارن و البته تربیت میشن، مهم نیست که چقدر قیافه ی خشن و زمختی دارن... تو دلشون یه بچه دو سه ساله س... شغل آینده مو انتخاب کردم! وقتی بزرگ شدم می رم ترینر میشم! سال ها گشتم یه چیز تازه پیدا کنم که عاشقش بشم(بعد از عشق ازلی و ابدیم به کتاب خوندن و غذا خوردن)، فکر کنم گوش شیطون کر اگه بخش تنوع طلبم شخصیتم بذاره درنهایت یه کم عشق پیدا کردم!

 پیوستشم :


 
یعنی تا وقتی زنده ایی به اضافه یه روز
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٩ : توسط : El

 

به نظر می رسه من چیزی ننوشتم؟ اما این فقط ظاهر قضیه س. نگارنده نوشته های زیادی پیش‌نویس و سپس پاک کرده. نت های بسیاری نصفه شب در تلفنش ثبت کرده و صبح که از خواب بیدار شده حتی بی بازخونی پاکشون کرده. دلیل بسیار ساده است. چیزهایی هست که باید بنویسم. برای نوشتنشون بی شهامتم. تازه متوجه شدم همه ی این سال ها از مشکلات مختلف نوشتم که از نوشتن اون چیزایی که باید می نوشتم طفره برم. که از اصل فرار کنم و خودمو گم کنم تو تمام راه های فرعی دنیا!

باید دست از مقصر دونستن خودم بردارم. آدما به شدت تحت تاثیر زندگی ای هستن که از سر گذروندن... گاهی که دارم یه چیزایی از خیلی سال قبل واسه پسره تعریف می کنم(معمولاً مغزم سعی می کنه قبل رو به خاطر نیاره و معاشرت چندین ساعته و هر روزه با پسره باعث شده براش خاطره تعریف کنم و آسایش ذهنم بهم بریزه!) در حین تعریف کردن به این نتیجه میرسم برای اینی که الان هستم خیلی هم مقصر نیستم.

وقتی یه کتاب یا فیلم رو خیلی دوست دارم دلم می خواد کسی جز خودم نبیندش و نخوندش. یه جور احساس انحصارطلبی شدید... انگار من فیلمو ساختم یا من کتاب رو نوشتم... احساس می کنم اگه کسی دوستش نداشته باشه یا اون احساس عمیقی رو که احساس کردم، احساس نکنه؛ به کتاب یا فیلم بی احترامی شده! خودم می دونم احساس مسخره ایه... ولی هست... اغلب از این دسته از کتاب ها و فیلم ها حتی تو وبلاگم هم اسم نمی برم... و معمولاً هم این احساس رو به کتاب ها و فیلم های ایرانی دارم... در حالیکه ممکنه ده ها کتاب یا فیلم بهتر در سطح جهانی دیده باشم... اما این تعلق خاطر فقط می تونه مربوط به چیزی باشه که از جنس خونه ی آدمه. مثلن به کتاب "پاییز فصل آخر سال است" همین احساس رو دارم. یا به فیلم هایی مثل "اینجا بدون من" یا "ابد و یک روز"... خب قوانین عاشقانه ام(!) رو در مورد این کتاب ها و فیلم ها شکستم و ازشون اسم بردم که بگم از بین مردم و از بین نقدها در مورد هر سه تای اینها خوندم و شنیدم که فضای بیش از حد غمگینی دارن و به عبارتی می خوان سیاه نمایی کنن. در حالیکه هر سه تاشون به نظر من کاملاً واقعی بودن... همون چیزی بودن که زندگی واقعن هست با جزئیات... و حالا فکر می کنم نباید تعجب کرد. حتی  تو سینما هم نباید تعجب می کردم که چرا جاهایی که من گریه م می گرفت مردم اون همه می خندیدن. نه من مقصرم نه اونها. فقط تو دنیاهای متفاوتی زندگی کردیم... تحت تاثیر همه ی جزئیاتی که شاید از بیرون دیده نشن و از ما اینی رو ساخته که هستیم....

 

پیوست:

میدونی چرا مرتضی همیشه با خوشحالی از بدبختیای مردم حرف میزنه؟! میخواد ما فکر کنیم خیلی هم بدبخت نیستیم...

ابد و یک روز



 
← صفحه بعد