بوسه های ِ فرانسوی ِ وقت ِ باریدن ِ برف ...

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !

:(

و من هنوز و همیشه اینجا رو دوست دارم و از اینکه نوشتنم نمیاد غم آلودم...!

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٩
تگ ها :

 

 

دلم می خواد یه عالم وبلاگ بخونم... مث قبلنا واسه وبلاگم قالب درست کنم.. یه لینکدونی اینجا به راه کنم... وبلاگای تازه ی باحال پیدا کنم و آرشیواشونو بخونم.... واقعیت اینه که جز چند تا وبلاگ که دوستامن و صد ساله می خونمشون دیگه وبلاگی رو نمی خونم... تو فیدلی صرفاً از اسکرول استفاده می کنم که که از آنرید دربیان نوشته ها! تقربین چیزی نمی خونم! تموم روزم یا صرف نقاشی میشه یا کلیدر خوندن... و باید بگم که عاشق کلیدر شدم... خیلی وقت بود روزی چندین ساعت پای کتاب خوندن وقت نذاشته بودم... با اینکه خیلی طولانیه و ادبیاتش برام ناآشناست و حتی معنی بعضی کلماتشو نمی دونم اما ازش عمیقن لذت می برم.... ضمن اینکه خیلی وقت هم بود که روزی چند ساعت نقاشی نکرده بودم. ولی یه مشکلی با نقاشی پیدا کردم و اون اینه که وقتی یه کاری رو انجام میدم که دوستش دارم و توش دارم پیشرفت می کنم به خودم افتخار می کنم... یعنی لازممه که تو همچین شرایطی به خودم افتخار کنم! در نتیجه الان باید به خودم افتخار کنم. ولی نمی کنم و همین باعث میشه لذت نبرم... یه عالم چیز دیگه تو سرم هست که دلم می خواد بنویسم... ولی خسته م... از بس تموم روز با خوندن و نقاشی از چشمم استفاده می کنم چشمام درد می کنه...بهتره برم فعلن!

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٥
تگ ها :

:((

 

یک عدد آدم پا در هوام که بس که تو سایتای مربوط به مهاجرت چیز میز خونده مغزش در شرف انفجاره... یعنی اگه این بخش معلوم میشد می تونستم با خیال راحت برم سراغ پلن بی! این مهاجرت پلن ِ اِی می باشد. تا تکلیفش معلوم نشه و تصمیمات لازمه اتخاذ نشه نمیشه برم سراغ باقی ِ بخش ها! بدبختی اینجاس که همه چی هم به این وابسته س. اینکه با پسره اینجا خونه بگیریم یا نه... و یا حتی اینکه وسایل خونه رو باید در چه حدی بخرم و موقتن یا دائمی و اگه موقتن پول هدر ندم بالاش... اینکه اصن اینجا بمونیم یا اون یکی شهر یا نه اصن مجبور شیم(رو مجبور تاکید می کنم چون این پلن اجباری ترین و مزخرف ترین پلن با توجه به روحیات من و پسره س) که بریم تهران... و آدمی هستم ناتوان در امر تمرکز رو زمان حال! یعنی بی چشم انداز ِ چند ساله احساس ناامنی ِ شدید می کنم.... تو فکرم صد بار خودمو تو هریک از موقعیت ها (حتی موقعیت های مرگ و میر خودمو اطرافیانم!) تصور می کنم که از قبل تصمیم گرفته باشم تو هر موقعیت چه می خوام بکنم... حالا با این ویژگی اخلاقی(در واقع بیماری) مزخرف میشه تصور کرد من با این همه پلن های ای و بی و سی و الخ  و این بی انتخابی چقدر تحت فشار و کلافه م...

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩
تگ ها :

هیچ هم بعید نیست که همین باشه...

 

شاید همه‌ی این چیزها

شاید همه‌ی این چیزها

در آزمایشگاه جریان دارد

زیر یک چراغ در روز

و میلیاردها چراغ در شب

شاید نسل‌های آزمایشی باشیم

که از ظرفی به ظرف دیگر ریخته می‌شود

در شیشه تکان داده می‌شود

به وسیله‌ی چیزی به جز چشم نظاره می‌شود

تا سر انجام هر کدام‌شان جدا جدا با پنس گرفته شود...

 

ویسلاوا شیمبورسکا


  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۸
تگ ها :

 

 

یه کامنتی واسه سپیدار گذاشته بودم . بعدش یه جوابی داد. بعدترش دلم خواست بهش یه جمله امیدوارانه بگم که باورش دارم... یعنی واقعن دارم. تو همون حین یه فیلم دیدم. بعد بهم ریختم. یعنی یه چیزایی تو مغزم بهم ربط پیدا کرد... یه چیزی داره اذیتم می کنه.. جریحه دارم می کنی... یعنی کاملن و عمیقن احساس جراحت می کنم... اونقدری که نتونستم اولش با پسره و سیس در موردش حرف بزنم... اصلن به زبون آوردنش اذیتم می کرد... اذیت نه... رنجم می داد... آره کلمه ی مناسبیه رنج... البته که در نهایت واسشون حرف زدم ازش... و خب پسره گفت فکرم و استدلالم چرته... سیس هم فقط با یه لحن جدی ای پرسید "چرا اینقد سخت زندگی می کنی؟"... الان می خواستم ازش اینجا بنویسم. اما دیدم نمی تونم. دلم نمی خواد ثبتش کنم ... به نوشتن بیارمش... می خوام با خودم کنار بیام که باورم بیاد فکرم چرته و دارم الکی سخت فکر می کنم باز...

و اینکه اصلن دلم می خواد چیزای بیخود و معمولی بنویسم اینجا... دلم تنگ شده واسه گزارش نویسی ِ صرف... دوس دارم چیزایی بنویسم که ربطی به فکرای در همم نداشته باشه... مثلن اینکه کجا می رم... چی کار می کنم... چی می خرم... همینا. باید همین کارو کنم... باید اصلن ذهنمو مجبور کنم یه کم ول کنه دغدغه های ِ تلخ ِجهان هستی رو!!... که اینقد بین همه چی نگرده دنبال ارتباطی که شاید اصلن وجود نداشته باشه... باید ساده تر فک کنم... ساده تر بنویسم... اصلن همین الان بهتره از این بنویسم که استادم گفته یه پرتره ی آقا پیدا کنم که مدل ِ نقاشی ِ بعدیم باشه چون خیلی پرتره ی زن کشیدم و باید چیز تازه تری امتحان کنم... هومممم همین...

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٤
تگ ها :

ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻭ ﻫﺮﺟﺎ... ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ...

 

از آهنگاییه که تواناییه شنیدنشو ندارم و گریه م میاره ... خیلی سعی کردم بفهمم چرا؟ من که جایی غیر از اینجا نیستم... غیر از شهرم که عمیقن و شدیدن خونه مه... اما این آهنگ قد یه آدم تو غربت مونده ی هزآر سال دور از خونه منو به گریه میندازه... و من الان فهمیدم چرا... من دوست دارم از اینجا برم... برم یه جایی که مامانم توش نمرده باشه... برم از جایی که تو تاکسی مامانا زنگ می زنن به دختراشونو میگن "مامان جان غذات رو گازه بخور..." برم از جایی که ماماناش با کلمه های مامانم صحبت می کنن... برم  از جایی که اتفاقی بعد چند سالی که از مردن مامانم گذشته و من بارها فکر کردم اون چتر گلدار نارنجیش که قد شهرم تو خاطره هام خیس ِ خوبه کجاس؛ و امروز که خیس از بارون و بی چتر با پسره دوییدیم تو مغازه ی داییم ببینم یادگاری آویزون کرده چتره رو یه گوشه ی مغازه... من دوس دارم برم ... شاید همه چی بهتر شه ... اما یه چیزی هست که هیچ وقت درست نمیشه... همین جوری که داریوش  می خونه "از آنجایی که ماندم ناتمام آغاز خواهم کرد..." همین جوری یه جایی یه چیزی نا تموم مونده.. که لازمه برگردی به همون آن تا از اونجا از سر شروع کنی... و تا وقتی نتونی برگردی به اون لحظه هیچی رو نمی تونی از نو بسازی... و من نمی تونم برگردم... نمی تونم برگردم به قبل از اون وقتی که مامانم مرد... نمی تونم . من فقط می تونم برم. اگه مامانم بود به احتمال قریب به یقین هیچ وقت به مهاجرت فکر نمی کردم... من عاشق جایی ام که بتونم توش با کلمه های فارسی حرف بزنم... من اصن عاشق حرف زدنم... جایی که نتونم فارسی حرف بزنم نمی دونم چه راهی می تونم واسه دوست پیدا کردن پیدا کنم؟! عاشق شهرمم که این همه دنج و خیس و کوچیکه و بوی دریا میده.... الان ولی مجبورم فکر کنم به رفتن. مجبورم شهرمو جا بذارم... خونه مووو و هزآآآآآآر چیز ناتمومه دیگه رو... شاید جای دیگه هم چیزی بهتر نشه... اما اینجا رو امتحان کردم و نتونستم خودمو نجات بدم... انتخاب ناگزیرم اینه که یه جای دیگه رو امتحان کنم... یه جای بی خاطره...
 و این آهنگ.... جوری میگه دوباره باز خواهم گشت که انگار می دونه هیچ وقت برنمی گرده... یه لحنی شبیه به لحن شکیبایی وقتی برای ری را می خونه "دوباره اردی بهشت به دیدنت می آیم..." و ری را و ما می دونیم که هرگز توی هیچ اردی بهشتی نمیاد... یا اون لحنی که اردشیر رستمی خونده : "دیگر مگرش به خواب بینم..." من نمی دونم می خوام برم یا نه... اما می دونم مجبورم برم...
و اینکه فهمیدم من خدا رو نبخشیدم. نمی دونم خدا هست یا نیست و اینجا نمی خوام در این مورد بحث کنم. اما اگه فرض کنم هست نمی تونم ببخشمش... نمی تونم دوستش داشته باشم... من آدم کینه ای هستم. می تونم به خاطر خیلی چیزای خوبی که بهم داده ازش تشکر کنم... مثل پسره یا داداشم... اما نمی تونم دوستش داشته باشم... وقتایی که سعی کردم فکر کنم هست و فکر کنم باید دوستش داشته باشم دیدم جز از سر ترس ِ اینکه چیزای خوبمو نگیره نمی تونم ازش خوشم بیاد... و من نمی خوام از ترس به خودم تلقین کنم کسی رو دوست دارم! فکر می کنم خدای احتمالی اینو درک می کنه... درک می کنه وقتی اینجا که داریوش می خونه "سبب سازان هجرت را / تبرداران ظلمت را/ به دار نور خواهم بست... " من یاد اون می افتم...

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۸
تگ ها :

شمرده تر بگو با من حروف رفتنت تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را...*

 

چند شب پیش HER می دیدم... دیدم اِ چه منو یاد اولین و تنها باری که فکر کردم عاشقم میندازه... بعدش بعد 4سال برگشتم و یه بار دیگه به عقب نگاه کردم... و فهمیدم همه چیز برمی گشت به واقعیتی که فقط توی ذهن من واقعی بود... به صدا... همه چیز از یه صدا شروع شده بود... یه صدای خوب ِ گرم ِ جذب کننده ی متشخص.... هرچیزی که بعدش اومد(چیزای بدی که میشد تو اون آدم پیدا کرد و کم هم نبود) زیر جاذبه ی صدا محو میشد... انگار اون بُعد مجازی اون قدر قوی بود که روی همه چی سایه مینداخت.... بعد به این نتیجه رسیدم حسم می تونست در عین واقعی بودن واقعی نباشه... اون حجم از شیفتگی که من تو تعاریفم اسمشو عشق میذارم مربوط به یه بعد مجازی بود... یعنی حد ِ قابلیت مغزم تو خواستن ِ یه چیزِ مجازی و دور از دسترس بود... در واقعیت، مغزم این قابلیت رو نداره که شیفته ی در دسترس های واقعیش بشه... هرچقدر که آدم ها دورتر و دیرتر و محال تر باشن من عاشق تر می شم لابد...

 و پسره ؟؟ عشقم نه... زاویه ی امن ِ دنیاست... امن ترین زاویه ی دنیا... پسره یه جای محکم رو زمینه که همیشه منو برگردونه... که من هی بخوام برم و در هم بر هم و آشفته و گیج باشم و اون هی نذاره... من هی ندونم چمه و اون هی سعی کنه بفهمیم چمه...   شبیه لونه ی گرم و نرم جوجه پرنده های طلایی ِ خیس ِ بارون خورده س... پسره هست که من خودمو دوس داشته باشم.... که منو تو آهنگا و عکسا و شعرا پیدا کنه... که من یه وقتی مثل الان بشینم مثلن آشوبم ِ چارتار گوش کنم و همین جوری الکی به خودم مغرور بشم...! پسره اصلن شمرده تر بگو با من حروف رفتنت تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را...س!

 

*از آهنگ آَشوبم ِ چارتار


  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٩
تگ ها :

کسی جز تو چون تو برای زمانه بزنگاه نیست ...

 

پی در پی دارم آغوش ِ شاهین رو گوش می کنم و دلم یه دوست می خواد... یه دوست ِ دختر که همین قدر باشه که این آهنگ هست... الان یه دوست دختر ِ همین قدری احتیاج دارم... و علی رغم خوشحالیم گریه دارم...

 

 

p.s.

 

  http://s5.picofile.com/file/8141469550/shahin_najafi_Aghoosh_IroMusic_572.mp3.html

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧
تگ ها :

تولدت مبارک همسایه ی همیشه...

 

 

 

 

 

خیلی فکر کردم کدوم عکسو بذارم و چون طبق معمول با انتخاب کردن مشکل داشتم دوتاشو گذاشتم... البته لازم به ذکره که اولی بیشتر منو یاد خودمون مینداخت!

دلم می خواد  یه روز ِزود دوتا خونه ی دنج تو یه خیابون دنج داشته باشیم... تو ولی بی اون دوتا خونه هم همسایه ی منی... می دونم باید روز تولد حرفای بدون غصه زد! اما آدمای خوشحال هرچقد که بشه همسایه بشن آدمای هم غصه همسایه ترن... و تو کاش تا الان دونسته باشی که چقدر همسایه ی منی سارا... و کاش تر دوتا همسایه ی هم غصه ی  خوشحال بشیم یه روز...

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۱
تگ ها :

 

 

من الان زندگیمو دوس دارم. نه چون همه چی خوبه! چون من آدم شک و تردیدم و الان مدتیه یاد گرفتم علی رغم همه ی شکام انتخاب کنم. همین که انتخاب دارم خوبم می کنه. و الان انتخاب دارم. الان می دونم مثلن که می خوام باهاش ازدواج کنم... می خوام حتمن از ایران برم... می خوام نقاش بشم... خب این انتخابا هرکدومش به تنهایی برام کلی جای بحث و اما و اگر داره... اما قدر مسلم اینه که می دونم الان اینا رو می خوام... ممکنه چند سال بعد نخوام! اما "الان" می خوام... ممکنه مثلن نشه مهاجرت کنم... یا اصن بشه و بعدش پشیمون شم... ولی مهم نیس. اهمیتی نمی دم... بهش می گفتم اگه الان یکی بیاد بهم بگه مثلن 4سال دیگه ازت طلاق می گیرم بازم باهات ازدواج می کنم... چون می دونم زندگیم این 4سالو لازم داره حتی اگه تهش ازت جدا شم... الان می دونم چیا تو زندگیم لازم دارم و باید براشون تلاش کنم... فارغ از اینکه درنهایت اتفاق بیفتن یا نه...  می دونم که من باید برای اتفاق افتادنشون تلاش کنم...  ولی علی رغم همه ی اینا نمی تونم خوشحال باشم... یه چیزی هست که انگاری سر جاش نیس... امروز به این نتیجه رسیدم که شاید ترس باشه... ترس از اینکه همه چی خراب شه... اگه این ترسه رو می تونستم از بین ببرم اونوخ شک نداشتم که همه ی زندگیم نجات پبدا می کرد... نجاتش می دادم...

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٤
تگ ها :

← صفحه بعد