بوسه های ِ فرانسوی ِ وقت ِ باریدن ِ برف ...


+ تولدت مبارک همسایه ی همیشه...

 

 

 

 

 

خیلی فکر کردم کدوم عکسو بذارم و چون طبق معمول با انتخاب کردن مشکل داشتم دوتاشو گذاشتم... البته لازم به ذکره که اولی بیشتر منو یاد خودمون مینداخت!

دلم می خواد  یه روز ِزود دوتا خونه ی دنج تو یه خیابون دنج داشته باشیم... تو ولی بی اون دوتا خونه هم همسایه ی منی... می دونم باید روز تولد حرفای بدون غصه زد! اما آدمای خوشحال هرچقد که بشه همسایه بشن آدمای هم غصه همسایه ترن... و تو کاش تا الان دونسته باشی که چقدر همسایه ی منی سارا... و کاش تر دوتا همسایه ی هم غصه ی  خوشحال بشیم یه روز...

 

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

 

من الان زندگیمو دوس دارم. نه چون همه چی خوبه! چون من آدم شک و تردیدم و الان مدتیه یاد گرفتم علی رغم همه ی شکام انتخاب کنم. همین که انتخاب دارم خوبم می کنه. و الان انتخاب دارم. الان می دونم مثلن که می خوام باهاش ازدواج کنم... می خوام حتمن از ایران برم... می خوام نقاش بشم... خب این انتخابا هرکدومش به تنهایی برام کلی جای بحث و اما و اگر داره... اما قدر مسلم اینه که می دونم الان اینا رو می خوام... ممکنه چند سال بعد نخوام! اما "الان" می خوام... ممکنه مثلن نشه مهاجرت کنم... یا اصن بشه و بعدش پشیمون شم... ولی مهم نیس. اهمیتی نمی دم... بهش می گفتم اگه الان یکی بیاد بهم بگه مثلن 4سال دیگه ازت طلاق می گیرم بازم باهات ازدواج می کنم... چون می دونم زندگیم این 4سالو لازم داره حتی اگه تهش ازت جدا شم... الان می دونم چیا تو زندگیم لازم دارم و باید براشون تلاش کنم... فارغ از اینکه درنهایت اتفاق بیفتن یا نه...  می دونم که من باید برای اتفاق افتادنشون تلاش کنم...  ولی علی رغم همه ی اینا نمی تونم خوشحال باشم... یه چیزی هست که انگاری سر جاش نیس... امروز به این نتیجه رسیدم که شاید ترس باشه... ترس از اینکه همه چی خراب شه... اگه این ترسه رو می تونستم از بین ببرم اونوخ شک نداشتم که همه ی زندگیم نجات پبدا می کرد... نجاتش می دادم...

 

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها...


سارا  تو خیلی خوبی... نه یه خوب ِ معمولی ... یه خوبِ غریب... می دونی؟ بی اغراق و بی تعارف باورمه دنیا به آدم هایی مثل تو احتیاج داره... که تو می تونی دنیا رو یه جور آروم و بی سرو صدایی به جای قشنگ تری برای زندگی کردن تبدیل کنی... تو می تونی کاری کنی که حتی آدم  ِ همیشه از خودش ناراضی ای مثل من هم گاهی خودشو دوس داشته باشه... ببین! حتی یه وقتایی که دارم فک می کنم اگه برم از ایران دلم واسه چیا دقیقن تنگ میشه؟ تو میای تو ذهنم... تو جز اون معدود نفراتی هستی که می دونم دلم تنگشون میشه... هیچوقتم نفهمیدم چرا این فکرو می کنم وقتی هیچوقت نزدیکت نبودم؟ نمی دونم چه فرقی می تونه برام داشته باشه! اما من برخلاف بقیه دلم برای فامیل و مثلن دوستا و خیلی چیزای دیگه تنگ نمیشه ... من دلم برای پاییزِ شهرم تنگ میشه و بوی خوب ِ دلگیرِ نمناکش... برای کلاس نقاشیمو و معلمم تنگ میشه... برای توتی تنگ میشه...  و ته تهش یکی دو نفر دیگه... و برای "تو"... یعنی "ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها یک روز می توانست، همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست" برای من فقط همین چن تا چیزه...
و تو دختره... قابلیت اینو داری که حتی ندیده و از راه دور یه تیکه ی بزرگ از وطن ِ آدم باشی...


نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

*امروز یه روز خوب بود که توش یه سری اتفاقای بد افتاد. اما روز خوبی بود... بهتره اینجوری بهش نگه کنم! یه روز خوب می تونه چندتایی اتفاق بد داشته باشه و بازم یه روز خوب باشه...

 

*از مضرات یه وبلاگ نویس ِ غمگین بودن اینه که  هر بار نوشته های قدیمیتو می خونی فراوان احتمالش می ره از نو غمگین شی و گریه کنی حتی....

 

* ...

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گریه نکن ری را ... :)


 تمام علاقه مو به مامان کسی شدن از دست داده بودم تو این یه سالی که گذشت. به ویژه مامان یه دختر شدن... تقریبن تصمیم گرفته بودم هیچ وقت مامان نشم. تا امشب...
نمی دونم چرا وسط این همه جنگ و بچه های طفلکیِ درد دار تو دنیا من این همه با شدت و حدت و پایداری واسه دختر بنیامین غصه می خورم... امشب که طبق معمول داشتم غصه شو می خوردم دیدم دارم آرزو می کنم کاش می شد مامانش بشم... مامانش بشم و نذارم کسی تو دنیا بهش دست بزنه... نذارم هیشکی غمگینش کنه... مامانش بشم و تا وقتی مطمئن نشدم که بزرگ شده و مردنو واسش توضیح ندادم نمیرم... هیچ وقت تا به حال این همه جدی و عمیق نخواسته بودم مامان کسی بشم.... اونم مامان یه دختر بچه!!! پس تعجب کردم. تعجب کردم و آرزو کردم بچه م پیدام کنه... که یه روزی یه جایی اونی که مال خودمه رو ببینم و همینقدر عمیق و با ایمان بدونم که باید مامانش باشم ... و تصمیم گرفتم بگردم و یه توضیح /بلکه هم توجیه خوب برای مردن پیدا کنم که بچه م از همون بچگی بی که همه ی زندگیش پر از ترس شه مردنو بفهمه...
الان می دونم فقط وقتی مامان ِ یه بچه میشم که بدونم می تونم بهش بفهمونم مردن هست ... هست و یه روزی برای مامان و بابا و دوستای اون هم اتفاق میفته و غم آلودش می کنه... ولی علی رغم وجود ِ مردن  باید عاشق زندگیش باشه... باید من باشم یا نباشم بخنده و بدونه باید خوشبخترین احتمالن دختر دنیا باشه(نمی دونم چرا حس می کنم بچه م حتمن دختره)... از امروز باید بگردم... بگردم بهترین تعریفای دنیا رو از مردن و زندگی واسه بچه م بسازم و باورم باشه خودش میاد... که بچه م خودش تو زندگیم اتفاق میفته... و وقتی اتفاق بیفته من باید بلد باشم بهش "هر روز خوشبخت بودن"و یاد بدم...

 

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کمک کن تا برای هم "بمونیم"...


* دنیا جای غمگینیه ... بلکه هم نباشه... اما لااقل می دونم جاییه که منو غمگین می کنه. من بلد نیستم توش خوشحال باشم. نمی دونم چطور میشه تو جایی خوشحال بود که یکی می تونه متنی مثل این بنویسه و تو چندین روز و چندین بار بخونیشو و هربار باهاش گریه کنی...

 

مهران مدیری در یادداشتی که در کتاب مرحوم خسرو شکیبایی منتشر شده به تمجید از مرحوم شکیبایی پرداخته است . مدیری دراین یادداشت نوشته است : از روزی که او را شناختم و از اولین باری که او را دیدم ، حالش خوب نبود . اصولا هیچ وقت حالش خوب نبود . منظورم بدحالی جسمانی اش نیست . احساس خوشبختی درونی نداشت . از آن آدم های غمگینی بود که ذاتا اندوه را در خود داشت . این در صدایش بود . در لحن گفتارش بود ، در چشمانش بود و در حرکت دستانش . شاید با همین اندوه درون ، احساس شادی داشت و با همین دلمشغولی های درون ، خودش را زنده نگه می داشت . دوست داشت تنها باشد . دوست داشت خلوت باشد . دیگران را به خود راه نمی داد . هرگز نفهمیدم چه چیزی خوشحالش می کند و چه زمانی حالش خوب است .
برای بازی در پاورچین به او تلفن زدم . رفتم خانه اش و نشستیم به درد دل . در همه جای خانه بود . مجسمه اش ، عکس هایش ، نقاشی هایی که از چهره او کشیده بودند ، جوایزی که گرفته بود . تصویر آدم های مهمی که با او کار کرده بودند . و نقطه درخشان کارنامه اش ، هامون . همه جا پر از او بود و او غمگین ، مثل کودکی بود که توسط خداوند تنبیه شده باشد . یک بغض نهفته که در گلوی او بود و نمی دانم چرا . گفت که می آید و در پاورچین بازی می کند . فردا به محل فیلمبرداری ما آمد و حرف زدیم . می دانستم که نمی آید . حوصله نداشت ، حقیقت را نمی گفت که دل مرا نشکند . حوصله نداشت و رفت . چند سال گذشت . برای بازی در مرد هزار چهره به او تلفن زدم و در یک روز برفی دوباره به محل فیلمبرداری ما آمد . غمگین تر ، شکسته تر و بی حوصله تر .

مدیری در ادامه یادداشت خود نوشته است : باز هم می دانستم که نمی آید . با هم حرف زدیم . حوصله نداشت . باز هم نمی خواست که دل مرا بشکند . بهانه آورد و باز هم حوصله نداشت و رفت . نزدیک درب خروجی برگشت ، مرا بوسید و گفت : من همیشه یک بازی به تو بدهکارم ، و رفت ، برای همیشه رفت . روزی که برای خاکسپاری رفتم ، و هزاران نفر آمده بودند تا این پیکر غمگین را به خاک بسپارند و مردم فراوانی که دوستش داشتند و می گریستند . و مردم فراوان دیگری که آمده بودند با هنرمندان مورد علاقه شان عکس بگیرند و عده فراوان هنرمندانی که سعی داشتند به دیگران بفهمانند که ما بیشتر از شما با ایشان دوست بودیم ، و در این هیاهوی عظیم ، آخرین جمله او را دوباره شنیدم که می گفت : من همیشه یک بازی به تو بدهکارم ......... مطمئنم در بهشت ، روزی با او کار خواهم کرد . احتمالا در یک تئاتر مشترک که آنجا دیگر ، حوصله دارد، حالش خوب است و غمگین نیست .

به نقل از کتاب خسرو شکیبایی . به کوشش الهام قره‌خانی

 

و یا تو تاکسی از باشگاه که برمی گردی و گرمته و خسته و کوفته ای رادیو اول سلام ِ آخر احسان و پخش کنه و دقیقن پشت بندش چرا رفتی رو پخش کنه... خب چطور میشه تو همچین جهانی شاد بود... چطور میشه گریه م نیاد وقتی می شنوم ندیدی جان َم از غم نا شکیباست...
    


*فکرشم نمی کردم که یه روز آهنگ پل ِ گوگوش و گوش کنم واسه پسره گریه کنم... همین قدر لوس دقیقن...! (دقت کنین که لوس بولد شده!!) خب دست خودم نیس که می خوام کمک کنه... کمکَ م کنه... که وقتی می خونه کمک کن جاده های مه گرفته من ِ مسافرو از تو نگیرن  و الخ ... یادم میاد امیدمه که به خاطرش نمیرم / نَرَم و گریه م میاد... که وقتی میگه کمک کن تا برای هم بمیریم یادم میاد چه همه تازگیا می ترسم پسره بمیره... که اون گاهی هایی که تو بغلش  گریه می کنم که می ترسم بمیری چه زیاد شده تازگی.... که می رم تو گردنش که گرم و خوشبوه و هی اشکام قِل می خوره.... و هرچقدر که قول میده هیچیش نشه من باورم نمیاد و ترسم کم نمیشه...
و البته که اینا هیچ ربطی به عشق نداره... به دوست داشتن ربط داره و به ترس....

 

*الان چیزایی که تو این پست نوشتم و خوندم و از خودم ترسیدم... از خودم که زندگیو دوس دارم و اما این همه پر از مردنم... که هرکاری می کنم نمی تونم مردن و از زندگی روزانه م حذف کنم...

 


نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

احساس می کنم باید بنویسم. یکی دو خط نه! هزار تا خط... از همه چی... همه چی ای که در واقع هیچی ه! اما نمی تونم... نمیشه... و این نتونستن و نشدن بدجوری خسته م کرده...

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ چهارشنبه . چهار/تیر/93

مانتوی رنگولی ای که که واسه تولدم ازت کادو گرفتمو عاشق رنگاشمو پوشیده باشم... با هم رفته باشیم شهر کتاب ... تو پای صندوق پول خریدامو حساب می کنی و من طبق معمول که تا آخرین لحظه نمی تونم دل بکنم از اون همه رنگ و کتاب و ... تند تند و با عجله تا دقیقن آخرین لحظه چرخ بزنم بین قفسه های وسایل نقاشی... بعد تو محو نگاه کردنم باشی... من حواسم بهت نباشه ... اما تو هی کیف دار نگام کنی... یه جوری که نفهمی خانومه بقیه پولتو داره بهت میده ... من ولی حواسم به خانومه باشه... که برگردم سمتت و ببینم یه جوری حواست به منه که انگار من تنها دیدنی ِ دنیام... که اسمتو صدات کنم که حواست جمع شه و اشاره کنم که بقیه پولو بگیر بریم دیگه... دیرمون شد. که بگی تو دختر ِ رنگولی ِ خودمی داشتم نگات می کردم کیف می کردم.... که بدونم و باورم باشه دختر ِ رنگولیِ توام ... که تو نگام می کنی و کیف می کنی....

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٠
تگ ها: خوب
comment نظرات () لینک

+ *

 

ترلان از دیدن رعنا یکه می خورد و فکر می کند دوستش تنها پاسبان دنیاست که چشم هایی به این زلالی و شفافی دارد و پوستی سفید و صاف مثل برف. اما چشم های یک دوست می تواند چیز دیگری را هم ببیند. دیگران آن را می شناسند و با کلمه ای به نام وفاداری تعریفش می کنند. رعنا وفادار است. فراموشش می کنی ولی از دستش نمی دهی. می دانی اگر برود، یک روز برمی گردد و اگر تو بروی و سال ها بعد برگردی پیشش، در آغوشت می گیرد.

 

ترلان / فریبا وفی

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٧
comment نظرات () لینک

+ می طلبه خیلی غمگینانه mustafa ceceli گوش کنیم...

 

*کتاب نمی خونم/فیلم نمی بینم/نقاشی نمی کنم... یعنی همه شو می کنم اما خیلی کم و به زورانه... یعنی فقط برای اینکه از بیخود بودنم کم کنم! دلم می خواس هر روز زبان می خوندم... هر روز نقاشی می کردم... هر روز ورزش می کردم... و البته واسه تموم این کارا باید پول به قدر کافی می داشتم و لازم نبود تموم روزمو تلف کنم! و از همه چی بدتر اینه که از خیلی چیزا و خیلی آدما متنفرم ... و از خیلی چیزا تو خودم هم... و از اینکه می تونم این همه متنفر باشم هم متنفر و عصبی ام...

 

*یه چیزی می خوام ... نمی دونم چی... یه چیز خوب ِ آشنای لبخند دار...

 

*من سین نیستم! من آدم شوهر و بچه ی صرف نیستم. من دلم می خواد زن ِ یه خونه ی کوچیک آروم ِ روشن باشم... یا بعدترهاش مامان یه بچه ی گرد ِ خنگ که زیاد حرف بزنه... اما اینکه زندگیم فقط همین باشه که یه بچه داشته باشم و درست بزرگش کنم راضیم نمی کنه... یه چیزی بیشتر می خوام... و  اینکه الان با اون تو یه جا واستادم و فرقی باهاش ندارم از خودم و همه چی متنفرم می کنه... من می دونم باید یه کاری کنم. اما نمی دونم چه کاری. انگار تو یه حجم چسبناک ِ گرم گیر افتاده باشم. نمی تونم خودمو بکشم بیرون.

 

***** (این 5تا ستاره لازم داره) سارا یه عکسی برام فرستادیا اون روز... همون که جلو آینه گرفته بودی...  من اون عکسو خیلی بی دلیل دوست دارم... یعنی یه طوری که نگهش داشتم و وقتی نگاش می کنم خیلی مامانونه قربون صدقه ت می رم... بعد می دونی تو واسه من شبیه چی هستی... خیلی بی دلیل و بی توضیح شبیه برفی هستی که روش آفتاب تابیده باشه...

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد