نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !

.

دیشب به پسره می گفتم هیچ وقت دوستی نداشتم که اونقدری باهاش راحت باشم که بش بگم فلانی حالم بده پاشو بریم بیرون! و البته در ادامه گفتم اگه ویو نزدیک بود می دونم که باهاش اینجوری هستم ولی خب نیست(میخواین از همین جای پست یه آهنگ غمگین ترکی پلی کنم همه مون گریه کنیم؟!) خلاصه اومده بودم بنویسم دلم یه دوست می خواد که بهش همین الان زنگ بزنم و بگم حالم بده و بریم یه جا بشینیم حرف بزنیم... قبل پست نوشتن وبلاگاتونو خوندم! دیدم چقدر همه جا حرف دوست بوده... و همه یه جوری تنهان... و چقدر همین الان احتیاج دارم  یه دوست دختری داشته باشم که باهاش خیلی خیلی راحت باشم... یا یه دوست آقا که باهاش راحت و بی تعارف باشم(اصولن آقایون رو واسه حرف زدن ترجیح میدم چون دخترا همه بدون استثنا لوسن در مقایسه با آقایون... خودمم تو همین گروه بی استثنا هستم!) دیگه خسته م  و ترجیح می دم نوشتن رو ادامه ندم! صرفاً خواستم بگم چقدر به یه دوست آقا و یه دوست خانوم در فاصله ی فیس تو فیس نیازمندیم!

   + El ; ٦:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

از "کاش خودم نوشته بودم"ها.

یه کتاب ایرانی خوندم. به حدی خوب بود و دوستش داشتم که نمی خوام اسمشو بگم. اصلن دوس دارم برم همه ی نسخه هاشو از بازار بخرم که کسی نخونتش دیگه. همین قدر انحصارطلبانه و بچگانه...

احساس می کنم بقیه نمی فهمنش بعد کتابه جریحه دار میشه. اینقدر حسودیمه چرا خودم ننوشتمش...! شاید به نظر خیلیا خاص نباشه. اما واسه من خیلی اندازه بود. جا شدم تو کتابه... عین یه بعد از هزار بعد غمگینم بود... اسمشم نمی گم اصرار نکنین!

   + El ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/٧
comment نظرات ()

این که نتونی فکر کردن رو متوقف کنی به قطع و یقین یه نفرینه!

دلم می خواست یه شوهر خوب سنتی داشتم با یه بچه که عاشقش بودم. و هرگز و هرگز وقت نمی کردم در زندگیم به هیچ چیزی فکر کنم.

   + El ; ٥:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/٦
comment نظرات ()

.

تو سرم دارم مدام می نویسم... مدام حرف می زنم... ولی واسه نوشتن تمومشون خسته‌م... باید یه چیزی کشف می‌شد که نوشته ها رو از مغز آدم تایپ می کرد!

   + El ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱۱/۱
comment نظرات ()

از قشنگ بودن...

 

سلبریتی های مختلفی در سطح ایران و جهان رو فالو کردم تو اینستا... آدمایی که محبوبم بودن... یا این طور فکر می کردم که هستن. از بین اونا بسیاری آنفالو شدن... انگار یه حبابی دورشون بود که با دیدن زندگی واقعیشون میشکست... انگار که دیدنشون باعث می شد ببینم با تصوراتم فرق دارن چقدر... در مواردی حتی ازشون بدم هم اومد... چون به نظرم لوس و سطحی بودن مثلن... و الخ... بعد از این بین چندتایی فقط باقی موندن که حتی بیشتر از قبل ازشون خوشم اومده... و تو این لیستم برترینش ترانه علیدوستی‌ه ... خیلی سال قبل چون صورت ساده ای داشت با یه قشنگی ساده مخصوص دوستش داشتم... بعدتر واسه فیلما و نقش هاش... و بعدتر وبلاگش و نوشتنش برام خاصش کرد... و این مورد آخر تاثیرگذارترین مورد بود برام... اثری که نوشتن و کلمه ها در شیفتگی و حتی اغوای من دارن هیچی نداره! و طی یه سال گذشته هم که اینستاگرامش و اون جور ِ خوبی که مامان دخترشه واسم خاص ترش کرده... جز معدود آدم های این دنیاس که صد در صد دوست دارم شبیهشون باشم! همین قدر خوب و قشنگ و متفاوت... آخه چرا دلم نخواد شبیه به آدمی باشم که همه چیزش خاصه... حتی تسلیت گفتنش... هما روستا که مرده بود از بین اون همه پست و نوشته و تسلیت، خراشنده ترین و زیباترینش برای من مال اون بود... آدمی که این جور متفاوت غم رو می نویسه برای من آشنا و خاصه همیشه... اونقدری که بشه دوستش داشت حتی... (گفتم دیگه که متاسفانه چقدر کم آدم ها رو دوست می دارم؟!)

 

پیوستـ

«دیشب از خواب بیدار شدم، "ولادی". پدرم کنار تخت نشسته بود. داشت به من نگاه می‌کرد. انگار من از همین نگاه بود که یه دفعه بیدارشده بودم. به من خندید. اشاره کرد که بلندشم و همراهش بِرم. من بلند شدم و همراهش رفتم. ما از کنار تو و "الکساندرا" گذشتیم. از در بیرون رفتیم. برف نمی‌بارید، "ولادی"، اما زمین پُر از برف بود. من به آسمون نگاه کردم. ماه همه‌جا رو روشن کرده بود. پدرم جلو می‌رفت و من پُشت‌سرش. ما از توی برف راه باز می‌کردیم و می‌رفتیم تا به جنگل صنوبرها رسیدیم. پدرم با دست جایی رو نشونم داد. نگاه کردم. گوزن‌ها اون‌جا بودن، "ولادی". اون همه گوزن زیر نور ماه واساده بودن. من گریه‌ام گرفت، "ولادی". نمی‌دونم چرا. فقط گریه‌ام گرفت و گریه کردم. پدرم من رو بغل کرد. مثل همون وقت‌ها که بغلم می‌کرد. من گرم شدم، "ولادی". توی بغل پدرم خواب رفتم... خوابم می‌آد، "ولادی". می‌خوام به اندازه‌ی یه عمر بخوابم.» (نمایشنامه‌ی آناکارنینا، نوشته محمد چرمشیر به کارگردانی هما روستا)»

هیچوقت از یاد نمی‌برم چشمانت رو، وقتی به اینجای نمایشنامه می‌رسیدیم. هیچوقت از یاد نمی‌برم اشک‌هایی رو که بلااستثنا وقت تخیل کردن جنگل برفی پر از گوزن، خدا می‌دونه به چه یادی از چشمهای روشنت می‌ریخت. از یاد نمی‌برم چقدر دوستت داشتم هما جان. هیچوقت. یادت به خیر، و خداحافظ.

 

   + El ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

در دنیای تو ساعت چند است؟

 

چه فیلم خوب دل ریش کنی بود.

 

پیوستـ...: خدا در آغاز اول منو آفرید بعد هی نگام کرد و هی فک کرد دنیا الان چی کم داره! درنهایت با الهام از من اندوه رو خلق کرد.

و شد آنچه شد...!

   + El ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

دستام مال خودم بودن...

ساعت 4 صبح داشتم نقاشی می کردم! نشسته بودم کف زمین و حس می کردم دارم از کمر درد می میرم... (بله من بعد از سال ها نقاشی کردن سه پایه ندارم و بوم و بساط رو پهن می کنم کف زمین... من خودم مفهوم شروع کردن از زمین خاکی هستم اصلن!) (البته اگه بخوام صادق باشم شاید بعد سال ها هنوز نتونستم تصمیم بگیرم می خوام جدی نقاشی کنم یا نه:)) ) در این بین پیژامه ی گل گلیم هم رنگی شده بود و داشتم حرص می خوردم که پسره این شلوار گل گلیمو دوست داره و گند زدم بش! تا اینجا هرچی گفتم فقط فضاسازی بود... می خواستم وقتی با این جمله طرف می شید: "ساعت 4 صب داشتم نقاشی می کردم" بدونید که نباید یک موقعیت زیبا و رمانتیک رو متصور بشید! و درست در همین لحظه ی غیر رمانتیک من نسبت به نقاشی احساس Passion پیدا کردم!! واقعاً پشن از جمله کلماتیه که معنیش در فارسی اصلن واقعیتش رو نمی رسونه...! بعد خیلی الهام گونه بعد از همه ی سالهایی که برای نقاشی مادی و غیرمادی هزینه کردم احساس کردم لااقل این بخش از زندگیم رو درست رفتم... یعنی یه طور خیلی سوم شخصانه و از بیرون به خودم گفتم تو باید نقاش بشی رفیق! و این لحظه برام واقعن عجیب بود... تموم تلاش هایی که این همه سال بیخود دیده بودمشون یهو به نظرم معنی پیدا کردن! انگار اون همه راه رو رفته بودم که به همین لحظه برسم... به همین لحظه ای که بدونم و آگاه باشم که دارم با دستام چی کار می کنم!
من فراموشکارم... هیچ تضمینی نیست که فردا و پس فردا هم این لحظه یادم بمونه... لابد دو روز دیگه به خودم میگم نقاشی می کنی!؟ خب که چی؟؟؟!!! و "خب که چی؟" یحتمل ویران کننده ترین سوال تاریخه! لذا دلم خواست این لحظه رو ثبت کنم... و جالب می دونین چی بود؟؟؟! درست تو همون لحظه آرزو کردم یه روزی این حسو به نوشتن پیدا کنم... این حس عمیق و لذت دار رو که الان می دونم دارم با دستام چی کار می کنم...

   + El ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

 

با سارا حرف می زدیم در مورد اینکه اگه یکی از این دخترای خوشحال خوشرنگ جای ما بود چه طور زندگی می کرد؟ یعنی می تونست خودشو جمع کنه و نرمال باشه زندگیش؟ یعنی مشکل از خودمونه که بلد نیستیم خیلی چیزا رو درست کنیم؟ راستش فکرامو کردم. نمی تونست. با قطعیت می گم. نمی تونست. من شانس نرمال زندگی کردن رو نداشتم و ندارم. این چیزی نیس که بشه پسش بگیرم. چیزایی که از دست دادم جایگزین نداره... جایی فروخته نمیشه... یه سال و دوسال که نیست... من همه ش هشت سالم بود... مگه بلاهایی که تو 20 سال به سر مغز آدم میاد به این سادگی فیکس میشه؟؟؟ من به تموم خونواده های نرمال حسودی می کنم... به میم و خونوادش... خونواده های شلوغ خندون طبیعی... من حتی به اون مامانه که اون روز تو کلاس نقاشی اومده بود دنبال دخترش حسودی کردم... یه زن کاملن معمولی و ساده و خونه ای بود... از اونهایی که معلوم بود همه ی زندگیشون بچه شونه و بس... و دخترش با ذوق نقاشیشو نشونش داد و من دیدم که زن ذوق کرد... من گریه م گرفت... و دلم خواست جای زن باشم... من می تونم صفحه ها براتون از این بیست سال مرثیه سرایی کنم! بی فایده س ولی... من نرمال زندگی نکردم... من خاص زندگی کردم... خاص نه به معنای خوب... خاص به معنای گه... یه مزخرف واقعی! این یه نقصه... شاید سالها باید بگذره تا بتونم درستش کنم! و سالهای بعد برای خیلی چیزا دیره... حتی اگر الان هم همه چیز درست میشد باز برای خیلی چیزا دیر بود... من خسته م... خسته م و نتونستم خودمو نجات بدم . کسی هم نتونست نجاتم بدم. دوست داشتم بلد بودم نویسنده بشم و اونوخ غمگین ترین داستانهای دنیا رو می نوشتم... یا اینکه دوست دارم بتونم یه روز غمگین ترین دخترهای دنیا رو نقاشی کنم... شاید این تنها کاریه که قرار بوده من تو این دنیا انجامش بدم.... ترسیم آدم های غمگین تو نوشته ها و تابلوها... همین کافیه که یه روزی یه جایی یه آدم غمگین یه کم ته دلش آروم بشه که لابد تنها غمگین دنیا نیست... من هیچ وقت نمی تونم خونواده ی خوشحال نرمال داشته باشم... نمی تونم حتی خیلی چیزا رو اینجا بنویسم... شاید چون حتی اینجا هم خودم نیستم! کجا خودمم؟؟؟ نمی دونم هرگز جایی کاملن خودم بودم؟!!

فکر می کنم دیگه بعد از سال ها از بین دوستای قدیمی ترم چند نفر بیشتر اینجا رو نمی خونن.... و خب وقتی خودم از این همه سال تکرار ِ خودم، خسته م، مردم چه دلیلی داره که خسته نشن!؟ می خوام بگم می دونم اینجام مث خودم و زندگیم یه مزخرف محضه... اونایی که فهمیدن رفتن... اون چند نفری هم که نفهمیدن امیدوارم به زودی بفهمن... باور کنین خودم اگه به جای همین چند نفر بودم این چرندیات غمگینو نمی خوندم... در واقع از سر اعتیاد که می نویسم! وگرنه خودم هم به بیهودگیش پی بردم... هیچ راهی و معجزه ای و اتفاقی نیست که  سالهایی رو که ملخ ها خوردند برگردونه...!  هیچ وقت گفته بودم از ملخ های بزرگ و سیاه چقدر زیاد می ترسم و متنفرم؟

نگفته بودم. اما سوال اینه که دونستن اینکه من از ملخ ها بدم میاد چه تغییری تو زندگی شما ایجاد می کنه؟! با خودتون صادق باشین. هیچی.


   + El ; ٦:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/٩
comment نظرات ()

The sadness will last forever*

 

من سال ها گریه کردم... زیاد گریه کردم... تو سخت ترین و کشنده ترینهای زندگیم... و عجیب که هیچ وقت (حتی تو غیر قابل تحمل ترین شرایط) حسی مثل این اواخر نداشتم...

این اواخر گریه م می گیره... وقتایی که اصلن انتظارشو ندارم... گریه نمی کنم بالطبع... ولی تو او لحظه ها با یه یقین احمقانه می دونم که باید شروع به گریه کنم... و می دونم هم که اگر شروع کنم، بی وقفه و بی توقف روزها و روزها گریه خواهم کرد... که هیچ نیرویی بعدش نمی تونه اشکامو بند بیاره...

 

*ونگوگ از نقاش های مورد علاقه ی منه و برمبنای داستانی که برادرش میگه این آخرین جمله ش قبل از مردن بوده... و چه چیزی می تونه اندازه تر و به قاعده تر از این باشه برای آخر یه زندگی...؟! چی به قاعده تر از "اندوه تا ابد باقی می ماند."؟

 

   + El ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٠/۳
comment نظرات ()

مرا اتفاقی پیر کرد، که هرگز رخ نداد.

مرا اتفاقی پیر کرد،
که هرگز رخ نداد.

"ﻣﺎﺗﺴﻮﺋﻮ ﺑﺎﺷﻮ"


خود ِ خودمو میگه...! با تاکید زیاد روی "پیر"....

   + El ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٩/٢٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد