نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !

" ﺭﺍﻩ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻟﮕﺎﻩ ﺍﺳﺖ . " ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﻪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﯿﻨﺪﯾﺸﯿﻢ ..*

 

پسره برام اسم میذاره. تو این پنج شش سال من همیشه اسمای تازه ای  داشتم. اسم گلا شیرینی ها پرنده ها... ممکنه به نظر کار لوسی بیاد . اما من ازش لذت می برم. چون می دونم با حوصله واسم اسم انتخاب می کنه. اسما پشتشون داستان دارن... هیچ اسمی بدون هیستوری انتخاب نمیشه. هرکدوم مال یه موقعیت خاصه. گاهی فک می کنم لابد یه روزی اسمای تو فکرش تموم می شن. اما همیشه یه اسم تازه هست که باهاش بهم ابراز محبت شه... بچه پنگوئن ابراز محبت جدیدیه که بهم شده! داستانش از بهترین داستانای دنیاس... خونده که پنگوئن ها تو همه ی زندگیشون فقط یه دوست واسه خودشون انتخاب می کنن و بعضی وقتام با دادن یه تیکه سنگ ازدوستشون خواستگاری می کنن... بر مبنای این داستان پسره نتیجه گرفته که من بچه پنگوئنشم! و خب چرا که نه؟ پسره  دوستمه...  اونقدر دوست که من همه ی فکرای تو سرمو بی ترس از قضاوت و سرزنش براش بگم... حتی اگه این فکر این باشه که من از فلان مرد به فلان دلیل خوشم میاد و هر فکری که اصولن آدم نباید به پارتنرش بگه! واقعن محض و خالص دوستمه. آدما تعریف های مختلفی برای دوست دارن... برای من دوست کسیه که بتونم هرچی تو سرمه بهش بگم... هرچی بیشتر بتونم با کسی اینجوری باشم اون آدم بیشتر دوستمه... و خب پسره خیلی زیاد دوستمه... اونقدری که خوشحال باشم از اینکه بچه پنگوئنشم!

من آدم سختی ام... سختیم از مردد بودن زیادم میاد... برای این همه تردید تنها کاری که میشه کرد اینه که سعی کنم خودمو متعهد نکنم به کسی/چیزی...  از اینکه امکان تغییر نباشه می  ترسم... از گیر کردن می ترسم...  قاعدتاً دنیا برای اینجور زندگی کردن ساخته نشده! دنیا برای آسون گرفتن و خوش بودن سخته شده. من سخت می گیرم و خوش نیستم. پسره می خواد خوش باشم... نمی تونه کاری کنه. برام مهم نیست. مهم اینه که می بینم همه ی سعیشو می کنه خوشحالم کنه. که به هیچ چیزی مجبورم نمی کنه...  حتی ازدواج براش نگه داشتن من نیست... وقتی می بینه مرددم / عصبی ام/گریه می کنم... وقتی بهش می گم اگه بعدن پشیمون شدم چی میشه... یا حتی اگه بت خیانت کنم چی.... اون مدلی که دوس دارم بغلم می کنه همون مدلی که مچاله می شم تو سینه ش.... و میگه هرجا بخوام می تونم برم... که هرجا برم و هرکاری کنم بازم بچه اشم و همیشه و هروقت بخوام هوامو داره.... که میگه اصن مگه نمی گم بهترین دوستمه؟ پس فکر کنم که قراره با بهترین دوستم هم خونه شم... اگه دوس نداشتم مجبور نیستم زوری همه ی عمرمو باهاش بمونم.... و می دونم راست میگه... که هرکاری کنم پشتمه و ازم خسته و متنفر نمیشه...  و به ولله که همین خوب بودن زیادش با من عصبی تر و ترسیده ترم می کنه....:(

 

 

*از نادر ابراهیمی... و اینکه آرزومه یه روزی یاد بگیرم زندگیمو مث این جمله زندگی کنم....

 

   + El ; ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢
comment نظرات ()

توت فرنگی های وحشی!

 

بچه ی دوم دوستم به دنیا اومده. رفتم دیدنش. پسره و یه ماهشه. من از اونایی نیستم که دوست داشته باشم بچه ی تازه به دنیا اومده رو بغل کنم! بچه رو میده بغلم که بره یه کاری انجام بده. منم چون تو عمل انجام شده قرار می گیرم با بچه صحبت می کنم. بچه از من خوشش میاد ظاهرن. می خنده و به زبون خودش یه چیزایی میگه. دوستم بهم میگه من مامان خوبی میشم و استعداد مامان شدن دارم و حیفه اگه بچه دار نشم و استعدادم هدر بره! قبلنم چند مورد این نظرو در مورد خودم شنیدم. خودمم با اینکه صلاحیت بچه داشتن رو در خودم نمی بینم به طور غریزی همیشه فک کردم می تونم مامان فان و جالبی بشم! واسه یه پسر البته. با دخترا حال نمی کنم چندان!

و خب این که می تونم مامان جالبی باشم و بچه نمی خوام منو غمگین می کنه. چون نظر شخصیم اینه که بچه دار شدن کار احمقانه ای وقتی دنیا جای خوبی نیست و من حق ندارم محض خودخواهی و لذت ِ خودم کسی رو وارد جایی کنم که می دونم خوب نیست. در ضمن این همه بچه ی بی خونواده تو دنیا هست و من می تونم واسه یکیشون خونواده بسازم و دنیا رو براشون یه ذره کمتر بد کنم . و ناراحت کننده تر اینکه تازگی مدام یه سری مطلب راجع به تاثیر ژن تو شخصیت آدما به چشمم می خوره و از اونجایی که ذاتا ًو مزخرفانه بدبینم هی نگرانم که نکنه یه بچه ای رو بزرگ کنم که ژن جنایت داشته باشه!! خواستم اینجا ثبت کنم که اینم به دغدغه های احمقانه م اضافه شده!:|

 

 

پی.اس.

 

من واقعن به این جمله ایمان دارم! :

 

زندگی تو این دنیا وحشتناکه و وحشتناک تر از اون اینه که کسی رو به وجود بیاریم و فکر کنیم که اون خوشبخت تر از ما میشه!

توت فرنگی های وحشی
اینگمار برگمان

 

 

   + El ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۳۱
comment نظرات ()

"به کجای ِ این شب ِ تیره بیاویزم قبای ِ ژنده‌ی ِ خود را؟"

 

رفتم دکتر . گف چرا اومدی؟ گفتم چون همیشه و بیش از حد اضطراب دارم. جمله م به نظر خودم کم لطفی به شدت حال بدم  بود. اما خب با توجه به ترسم از دکتر همون موقع هم داشتم از استرس می مردم و انتظار نمی رفت تعریف بهتری از حالم ارائه بدم. چند تا سوال کرد و جواب دادم. حتی به نظرم اومد سوالا و جوابا هم کافی نیستن و نفهمیده که چقدر حالم بده. البته که می دونم دکتره و کارش همینه و لابد سوالاش برای تشخیصش کافی بوده! انی وی در نهایت یه سری قرص داد... قرص ها موجودات خوبی هستن. آدمو به میزان قابل توجهی بی دغدغه و بی احساس می کنن! یه مدلی که هرچیزی میاد تو فکرت بگی خب حالا ولش! بعدن یه کاریش می کنیم! ولی در عین حال عجیب شبیه خوش بینی احمقانه و فیک ِ بعد از پر..یودن! دقیقین همون چند روزی که دیگه بعد از سالها به تجربه می فهمی حالِ خوبت و همه ی وای من چه خوشگلم و چه خوش هیکلم و همه چه مهربونن و دنیا چه خوبه ها سرابِ ساخته ی هورموناس و می دونی هم که چند روز بعدترش بالاخره ساعت 12 میشه و سیندرلا ناچار باید برگرده به قبای ژنده ش و توی اتاق زیر شیروونی تیره و مرطوب دنیا به حمالیش برسه...!!

 

   + El ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢٧
comment نظرات ()

سارا دیشب گفت این شبیه ماست... و چقدر درسته تشخیصش..:(

 

 

همه چیز می تواند مرا خوشحال کند اما هیچ چیز نمی تواند غم مرا ببرد.

هاینریش بل

 

   + El ; ٥:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٩
comment نظرات ()

و آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تومردی، خواهد تابید...و این مزخرف ترین شعر دنیاس

 

من به وجود خدا با تعریف رایجش اعتقادی ندارم. در نتیجه به جهانی که مرده ها توش میرن پیش خدا هم معتقد نیستم. جایی خونده بودم اندوه و سوگی رو که یک آدم بی خدا تجربه می کنه شدیدترین نوع اندوهه... و فکر می کنم چقدر درسته این جمله... من هیچ توضیح آرامش بخش و فریبنده ای برای مردن ندارم. مرگ برام انتهاس. مرگ آدم های جوونِ بدبختی هستن که آرزوهاشون/لبخندشون/زندگیشون یه روز ِ بی وقت تموم میشه. یه روز صبح از خواب بیدار شدن مث همه ی ماها. لابد واسه روزشون برنامه داشتن... واسه تعطیلات آخر هفته شون... واسه زندگیشون... و فرداش دیگه نبودن.

صبح ها همونجوری که هنوز توی تختم اول اینستا چک می کنم تا مغزم شروع به کار کنه... دیروز بی دلیل سر از پیج دختری در آوردم که خطاب به دوستش که تازه مرده بود یه یادداشت نوشته بود... براش از یه خاطره نوشته بود... نوشته بود سال ها قبل این شعرو همیشه براش می خونده و هر صفحه که تموم میشده از دوستش سوال می کرده که خسته نشده؟ و دوستش که شعرو دوست داشته ازش می خواسته بازم براش بخونه... گفته بود الان داره براش می خونه و کاش یه جا واستاده باشه و مثل قبل ازش در خواست کنه بازم بخونه....

شعر این بود...

تو زیباتر از آنی که بر شانه هایت تنها ملیله دوزی موریانه ها بیفتد
پرواز کن! پرواز کن از قفس خاک!
تو زیباتر از آنی که بر شانه ی آسمان ننشینی و کهکشان ها را مثل تخمه نشکنی
به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید

و آفتاب روزی بهتر از آن روزی که
تومردی، خواهد تابید....

 

بعد رفتم تو پیج دختری که مرده بود. دختری که من نمی شناختمش... و اگر نمی مرد هیچ وقت دیگه ای از وجودش خبردار نمی شدم. دختر قشنگ بود. موهای کوتاه پسرونه و صورت معصوم و خنده ی قشنگی داشت... از ایران رفته بود... چند روز قبل تر از مردنش زیر یه عکس خبر نامزدیشو داده بود... دختر تو پیجش زنده بود! تو پیجش خبری از مردن نبود... می شد فکر کرد بر می گرده یه عکس تازه شر می کنه! تو یه تصادف مرده بود. و من نتونستم گریه نکنم... برای خنده ی قشنگ دختری که بی وقت تموم شده... دختری که سال ها قبل دوست داشته دوستش براش این شعرو بخونه و لابد هرگز فکر نمی کرده سال ها بعد دوستش برای مرگش این شعرو رو خواهد خوند. و من دو روزه دارم بهش فکر می کنم... و بیشتر از همیشه دلم از مرگ می سوزه. دلم می سوزه که نمی تونم باور کنم دختر با مرگ تموم نشده... که مرگ انتهای آدم ها نیس... دوس دارم برم صفحشو چک کنم و ببینم یه چیز تازه نوشته... دوس دارم اصلن دیروز از وجودش خبر دار نمی شدم... یا دست کم دوس داشتم اینقدر آدم مزخرفی نبودم که مردن کسی که نمی شناسم اینقدر درگیرم کنه... اما دنیا ، دنیای دوست داشت های من نیس.... آدم ها می میرن. بر نخواهند گشت. و من هم چنان مزخرف و غمگین خواهم موند.

 

   + El ; ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٦
comment نظرات ()

.

 

*یه اتفاق بدی تو ذهنم افتاده! این که زیادی به هیکل و چاقی و لاغری توجه می کنم! نه فقط در مورد خودم .... در مورد بقیه هم. یعنی مثلن وقتی می بینم یکی چاقه(چاق ِ واقعی منظورمه. نه اندام معمولی یا یه کم تپل) بعد هی گیر ِ صورتشه... دماغ عمل می کنه/مژه می کاره و الخ ... اولین چیزی که به فکرم میاد اینه که یعنی بهتر نیس به جای این کارا بره ورزش کنه و رژیم بگیره! بعد هرچقدر با خودم صحبت می کنم که با هیکل ملت چی کار داری؟ شاید اصن طرف اینجوری راضی و خوشحاله... شاید فک می کنه تپل بودن قشنگه و تو نباید هیکل کسی رو قضاوت کنی اما باز این اولین چیزیه که در مورد خیلی ها نظرمو جلب می کنه... یه جوری برام یه قانون شده که همه باید اندام مناسب داشته باشن و اگه ندارن باید براش تلاش کنن!  این همه اهمیت دادن به فرم بدن داره عصبیم می کنه!:|

 

*این واقعیتیه که جدیدن بهم ثابت شده. آدم از نظری که بقیه نسبت بهش دارن ناراحت نمی شه مگر اینکه در ناخودآگاهش، خودش هم همون نظر رو نسبت به خودش داشته باشه. مثلن فلانی به ما بگه بی عرضه یا لوس یا هرچی... یا حتی به زبون نیاره و ما از رو رفتارش فکر کنیم که نظرش اینه... این موضوع ما رو اذیت نخواهد کرد مگر اینکه در یه جایی از ذهنمون خودمون رو یه آدم لوس و بی عرضه و الخ بدونیم... حتی اگه بخوایم در خودآگاهمون انکارش کنیم.

 

* شیوا کجاییییییییییییییی؟

 

 

   + El ; ٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٢
comment نظرات ()

.

باید می شد که بخوابم. بخوابم و یه وقت دیگه بیدار شم... وقتی که همه چیز لااقل یه کم بهتر می شد... یه کم ساده تر.... حل شدنی تر... اصلن باید تو دنیایی بیدار می شدم که تا حالت چند ساعت خوب میشه یه اتفاق بد تازه نیفته.... و توش آدم اونقدر خسته نباشه که حتی جونش نکشه که نوشتن پستی رو که شروع کرده تموم کنه....!

   + El ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱
comment نظرات ()

آخ :((

 

سالی پیش از این که بمیرد گفتمش  "دا" بیا بریم  تو پارک کنار رود خونه بشینیم  خُلقت باز بشه . گفت ای دا !  کجا برُم که دلم را با خودم نبرده  باشم....

 

 

از اینجا .... http://parandnilgoon.persianblog.ir/post/27/



   + El ; ٦:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٩
comment نظرات ()

.

 

سیس میگه تو بعد یه عمر مشاوره دادن به این و اون پیش بینی شخصیت ملت و آینده ی روابط و مشکلات مردم هیچ کاری واسه زندگی خودت نتونستی بکنی...! راس میگه... من می تونم همه چی رو آنالایز کنم! می تونم کیفیت روابط آدما رو با ضریب خطای پایین پیش بینی کنم... حتی یه مجموعه دوستای دختر و پسر سیس هستن که من بینشون معروف شدم تو این زمینه!:ی اوایل برام شبیه بازی بود! یه جور مسابقه ی پیشگویی... بعد وقتی درست پیش بینی می کردم حس برنده شدن می کردم! الان ولی می بینم من واقعن از تحلیل اتفاقا و آدما و رابطه ها لذت می برم... من حتی مطمئنم خودمو هم درست تحلیل می کنم! دلیل رفتارامو... حتی عقده هامو... من می تونم همه چیو از ته مغزم بکشم بیرون و بذارم جلو چشمام... می تونم همه ی پیچیدگی های مغزمو شفاف سازی کنم! اما در مورد خودم این بیفایده ترین کار دنیاس! چون در نهایت نمی تونم تصمیم بگیرم که چی کار کنم؟! من فقط می تونم چرایی رفتارامو پیدا کنم... اما نمی تونم چیزی رو فیکس کنم! واقعن و عمیقن دلم می خواست اعصابشو داشتم برم روانشناسی بخونم... فک می کنم در این صورت می تونستم خودمو نجات بدم ! و شاید بعدش می تونستم آدمای دیگه ای رو هم که مث منن نجات بدم... کاش اینقدر از درس و دانشگاه متنفر نبودم... ولی واقعن متنفرم! و متاسفانه فکر هم نمی کنم یه رشته ای که به نظرم جالبه هم بتونه از نفرت داشتنم کم کنه.... و این موضوع واقعن غصه دارم می کنه!

 

   + El ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٦
comment نظرات ()

چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تورا که با هزارسال بارش شبانه روزهم دل تو وا نمی شود

 

من همه ش می ترسم... انگار می خوام خودمو از همه چی رها کنم. حتی نه فقط از موجودات زنده... من از وابسته شدن به هر چیز و هر جایی می ترسم! مثلن من می خواستم هیچ وسیله ای برای خونه ی خودم نخرم. دوس داشتم یه خونه ی ساده ی خلوت داشته باشم و سعیمونو بکنیم از ایران بریم. بعد الان همه چیز یه جور مسخره ای شده که مجبوریم این برنامه رو 2-3سال عقب بندازیم. و از اونجایی که همه هم با این تصمیم مخالفن(فک کنم قبلنم گفته بودم ما یه فامیل خیلی مهربون داریم که در کوچکترین زوایای زندگیت برای اینکه کاری رو بکنی که اونا فک می کنن درسته با محبت زیاد خفه ت می کنن!) دیگه هربار که منو می بینن کلیه ی بلایا و حوادثی که در قرن اخیر برای مهاجرین ایرانی رخ داده و بدبخت و پشیمونشون کرده رو مبسوط شرح میدن...:| خلاصه ش اینکه درنهایت قرار شد برای اینکه دست از به گ... دادن ما بردارن جوری وانمود کنیم که انگار اصلن همچین برنامه ای نداریم! و خب مقدماتشو فراهم کنیم و بعد اگه دوسال دیگه هنوزم دلمون خواست بریم اون موقع بریم. نتیجه این تصمیم این شده که من مجبور شدم کلی چیز میز بخرم. بعد خب طبیعیه که من هرچی می خرم و دوس دارم... و از این دوس داشتن استرس می گیرم! چون می ترسم چند سال دیگه به خونه مو 4تا کاسه بشقاب و اینا وابستگی عاطفی پیدا کنم:| و بعدش همین جا بمونم و بعدترش پشیمون شم. الان یه حالت سرگردونی دارم از اینکه آینده م مشخص نیس! هرچقدر هم که تلاش می کنم(واقعن تلاش می کنم) فقط به زمان حال فک کنم هی نمیشه:(( و به همه ی اونایی که الان دارن واسه تک تک خریداشون ذوق می کنن حسادت می کنم!

گاهی آرزو می کنم کاش یه زندگی نرمال می داشتم... اگه مامانم نمی مرد خیلی چیزا عوض می شد تو زندگیم. یکیش این بود که لابد به فکر اینکه باید از اینجا برم نمی افتادم و اینقد آواره و سرگردون نبودم! فک می کنم کسی که مامان یا باباش تو بیست و چند سالگیش می میره شانس نرمال زندگی کردن رو واسه همیشه از دست می ده! چون یه زوایایی  از زندگی آدمو تحت تاثیر قرار میده که قبلش حتی فکرشم نمی تونی بکنی و اونایی هم که تو این زمینه شعار میدن واقعن حالمو بد می کنن! دوس دارم به همشون بگم هروقت مامان بابات تو بیست و چند سالگیت مرد و هنوز نرمال و سالم زندگی کردی بعدش بیا حرف بزن و من اون موقع بهت گوش میدم! منظورم البته ظاهر زندگی نیس! چون در ظاهر من موجود خیلی خوشحال و نرمالی هستم! ولی خب این فقط و فقط ظاهر قضیه س.... پست سارا رو می خوندم بعد یاد این آهنگ افتادم که زیاد تو ذهنم تکرار میشه... "من به روزای شاد مشکوکم... شک دارم ختم ماجرا اینجاست..." و واقعن همینه... منم مث سارا همیشه فک می کنم همون وقتی که من خوشحالم یه چیز بد یه جا داره اتفاق میفته که من هنوز ازش بی خبرم.... و این فکر آخر منو می کشه!:(

 

*چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟

چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

 

هوشنگ ابتهاج

 

   + El ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد