بوسه های ِ فرانسوی ِ وقت ِ باریدن ِ برف ...


+ کمک کن تا برای هم "بمونیم"...


* دنیا جای غمگینیه ... بلکه هم نباشه... اما لااقل می دونم جاییه که منو غمگین می کنه. من بلد نیستم توش خوشحال باشم. نمی دونم چطور میشه تو جایی خوشحال بود که یکی می تونه متنی مثل این بنویسه و تو چندین روز و چندین بار بخونیشو و هربار باهاش گریه کنی...

 

مهران مدیری در یادداشتی که در کتاب مرحوم خسرو شکیبایی منتشر شده به تمجید از مرحوم شکیبایی پرداخته است . مدیری دراین یادداشت نوشته است : از روزی که او را شناختم و از اولین باری که او را دیدم ، حالش خوب نبود . اصولا هیچ وقت حالش خوب نبود . منظورم بدحالی جسمانی اش نیست . احساس خوشبختی درونی نداشت . از آن آدم های غمگینی بود که ذاتا اندوه را در خود داشت . این در صدایش بود . در لحن گفتارش بود ، در چشمانش بود و در حرکت دستانش . شاید با همین اندوه درون ، احساس شادی داشت و با همین دلمشغولی های درون ، خودش را زنده نگه می داشت . دوست داشت تنها باشد . دوست داشت خلوت باشد . دیگران را به خود راه نمی داد . هرگز نفهمیدم چه چیزی خوشحالش می کند و چه زمانی حالش خوب است .
برای بازی در پاورچین به او تلفن زدم . رفتم خانه اش و نشستیم به درد دل . در همه جای خانه بود . مجسمه اش ، عکس هایش ، نقاشی هایی که از چهره او کشیده بودند ، جوایزی که گرفته بود . تصویر آدم های مهمی که با او کار کرده بودند . و نقطه درخشان کارنامه اش ، هامون . همه جا پر از او بود و او غمگین ، مثل کودکی بود که توسط خداوند تنبیه شده باشد . یک بغض نهفته که در گلوی او بود و نمی دانم چرا . گفت که می آید و در پاورچین بازی می کند . فردا به محل فیلمبرداری ما آمد و حرف زدیم . می دانستم که نمی آید . حوصله نداشت ، حقیقت را نمی گفت که دل مرا نشکند . حوصله نداشت و رفت . چند سال گذشت . برای بازی در مرد هزار چهره به او تلفن زدم و در یک روز برفی دوباره به محل فیلمبرداری ما آمد . غمگین تر ، شکسته تر و بی حوصله تر .

مدیری در ادامه یادداشت خود نوشته است : باز هم می دانستم که نمی آید . با هم حرف زدیم . حوصله نداشت . باز هم نمی خواست که دل مرا بشکند . بهانه آورد و باز هم حوصله نداشت و رفت . نزدیک درب خروجی برگشت ، مرا بوسید و گفت : من همیشه یک بازی به تو بدهکارم ، و رفت ، برای همیشه رفت . روزی که برای خاکسپاری رفتم ، و هزاران نفر آمده بودند تا این پیکر غمگین را به خاک بسپارند و مردم فراوانی که دوستش داشتند و می گریستند . و مردم فراوان دیگری که آمده بودند با هنرمندان مورد علاقه شان عکس بگیرند و عده فراوان هنرمندانی که سعی داشتند به دیگران بفهمانند که ما بیشتر از شما با ایشان دوست بودیم ، و در این هیاهوی عظیم ، آخرین جمله او را دوباره شنیدم که می گفت : من همیشه یک بازی به تو بدهکارم ......... مطمئنم در بهشت ، روزی با او کار خواهم کرد . احتمالا در یک تئاتر مشترک که آنجا دیگر ، حوصله دارد، حالش خوب است و غمگین نیست .

به نقل از کتاب خسرو شکیبایی . به کوشش الهام قره‌خانی

 

و یا تو تاکسی از باشگاه که برمی گردی و گرمته و خسته و کوفته ای رادیو اول سلام ِ آخر احسان و پخش کنه و دقیقن پشت بندش چرا رفتی رو پخش کنه... خب چطور میشه تو همچین جهانی شاد بود... چطور میشه گریه م نیاد وقتی می شنوم ندیدی جان َم از غم نا شکیباست...
    


*فکرشم نمی کردم که یه روز آهنگ پل ِ گوگوش و گوش کنم واسه پسره گریه کنم... همین قدر لوس دقیقن...! (دقت کنین که لوس بولد شده!!) خب دست خودم نیس که می خوام کمک کنه... کمکَ م کنه... که وقتی می خونه کمک کن جاده های مه گرفته من ِ مسافرو از تو نگیرن  و الخ ... یادم میاد امیدمه که به خاطرش نمیرم / نَرَم و گریه م میاد... که وقتی میگه کمک کن تا برای هم بمیریم یادم میاد چه همه تازگیا می ترسم پسره بمیره... که اون گاهی هایی که تو بغلش  گریه می کنم که می ترسم بمیری چه زیاد شده تازگی.... که می رم تو گردنش که گرم و خوشبوه و هی اشکام قِل می خوره.... و هرچقدر که قول میده هیچیش نشه من باورم نمیاد و ترسم کم نمیشه...
و البته که اینا هیچ ربطی به عشق نداره... به دوست داشتن ربط داره و به ترس....

 

*الان چیزایی که تو این پست نوشتم و خوندم و از خودم ترسیدم... از خودم که زندگیو دوس دارم و اما این همه پر از مردنم... که هرکاری می کنم نمی تونم مردن و از زندگی روزانه م حذف کنم...

 


نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

احساس می کنم باید بنویسم. یکی دو خط نه! هزار تا خط... از همه چی... همه چی ای که در واقع هیچی ه! اما نمی تونم... نمیشه... و این نتونستن و نشدن بدجوری خسته م کرده...

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ چهارشنبه . چهار/تیر/93

مانتوی رنگولی ای که که واسه تولدم ازت کادو گرفتمو عاشق رنگاشمو پوشیده باشم... با هم رفته باشیم شهر کتاب ... تو پای صندوق پول خریدامو حساب می کنی و من طبق معمول که تا آخرین لحظه نمی تونم دل بکنم از اون همه رنگ و کتاب و ... تند تند و با عجله تا دقیقن آخرین لحظه چرخ بزنم بین قفسه های وسایل نقاشی... بعد تو محو نگاه کردنم باشی... من حواسم بهت نباشه ... اما تو هی کیف دار نگام کنی... یه جوری که نفهمی خانومه بقیه پولتو داره بهت میده ... من ولی حواسم به خانومه باشه... که برگردم سمتت و ببینم یه جوری حواست به منه که انگار من تنها دیدنی ِ دنیام... که اسمتو صدات کنم که حواست جمع شه و اشاره کنم که بقیه پولو بگیر بریم دیگه... دیرمون شد. که بگی تو دختر ِ رنگولی ِ خودمی داشتم نگات می کردم کیف می کردم.... که بدونم و باورم باشه دختر ِ رنگولیِ توام ... که تو نگام می کنی و کیف می کنی....

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٠
تگ ها: خوب
comment نظرات () لینک

+ *

 

ترلان از دیدن رعنا یکه می خورد و فکر می کند دوستش تنها پاسبان دنیاست که چشم هایی به این زلالی و شفافی دارد و پوستی سفید و صاف مثل برف. اما چشم های یک دوست می تواند چیز دیگری را هم ببیند. دیگران آن را می شناسند و با کلمه ای به نام وفاداری تعریفش می کنند. رعنا وفادار است. فراموشش می کنی ولی از دستش نمی دهی. می دانی اگر برود، یک روز برمی گردد و اگر تو بروی و سال ها بعد برگردی پیشش، در آغوشت می گیرد.

 

ترلان / فریبا وفی

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٧
comment نظرات () لینک

+ می طلبه خیلی غمگینانه mustafa ceceli گوش کنیم...

 

*کتاب نمی خونم/فیلم نمی بینم/نقاشی نمی کنم... یعنی همه شو می کنم اما خیلی کم و به زورانه... یعنی فقط برای اینکه از بیخود بودنم کم کنم! دلم می خواس هر روز زبان می خوندم... هر روز نقاشی می کردم... هر روز ورزش می کردم... و البته واسه تموم این کارا باید پول به قدر کافی می داشتم و لازم نبود تموم روزمو تلف کنم! و از همه چی بدتر اینه که از خیلی چیزا و خیلی آدما متنفرم ... و از خیلی چیزا تو خودم هم... و از اینکه می تونم این همه متنفر باشم هم متنفر و عصبی ام...

 

*یه چیزی می خوام ... نمی دونم چی... یه چیز خوب ِ آشنای لبخند دار...

 

*من سین نیستم! من آدم شوهر و بچه ی صرف نیستم. من دلم می خواد زن ِ یه خونه ی کوچیک آروم ِ روشن باشم... یا بعدترهاش مامان یه بچه ی گرد ِ خنگ که زیاد حرف بزنه... اما اینکه زندگیم فقط همین باشه که یه بچه داشته باشم و درست بزرگش کنم راضیم نمی کنه... یه چیزی بیشتر می خوام... و  اینکه الان با اون تو یه جا واستادم و فرقی باهاش ندارم از خودم و همه چی متنفرم می کنه... من می دونم باید یه کاری کنم. اما نمی دونم چه کاری. انگار تو یه حجم چسبناک ِ گرم گیر افتاده باشم. نمی تونم خودمو بکشم بیرون.

 

***** (این 5تا ستاره لازم داره) سارا یه عکسی برام فرستادیا اون روز... همون که جلو آینه گرفته بودی...  من اون عکسو خیلی بی دلیل دوست دارم... یعنی یه طوری که نگهش داشتم و وقتی نگاش می کنم خیلی مامانونه قربون صدقه ت می رم... بعد می دونی تو واسه من شبیه چی هستی... خیلی بی دلیل و بی توضیح شبیه برفی هستی که روش آفتاب تابیده باشه...

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ :)

صدات بزنه "گل ِ پنبه"...

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۸
تگ ها: خوب
comment نظرات () لینک

+ و هنـــــــــوز "کاملاً شخصی، عمیق، و بی هیچ اختیاری از خود."

 

من گریه دارم. دخترخاله م بعد از چند سال اومد ایران و دیدمش. قدر یکی دو ساعت. و من همینم به زور رفتم! من دوس داشتم اصلن نبینمش. درک نمی کنم کجاش گریه داره. توانایی انالایز کردن خودمو از دست دادم تازگیا. و این چیزیه که من همیشه توش مهارت داشتم. شاید اصلن اینکه نوشتنم نمیاد هم مال از دست رفتن همین تواناییم باشه... قبلنم بارها گفته بودم نوشتن برای من تحلیل ِ خودمه... دخترخاله م حتی دختر خاله ی واقعیم نیس... حتی اونوقتا هم که نرفته بود سالی یه بار می دیدمش... اما من طور ِ عجیب و غریبانه ای دوستش داشتم و هنوز دارم هم...  شاید هم زیاد عجیب نباشه! یه جور ساده بودن داشت که شبیه من بود... و یه شبیه بودن ِ مهم ِ دیگه هم داشت به من! اینکه باباش مرده و دوس دارم اینجا اینم بگم که باباش از قابل احترام ترین آدماییه که تو همه ی زندگیم دیدم... انی وی من دوسش داشتم... زیاد و عجیب... اونقدر زیاد که وقتی رفت همه ی همه ی ارتباطم رو تا جایی که بر می اومد ازم و بسیار بیشعورانه باهاش قطع کردم... چرا؟ درک نمی کنم درست.. فقط حس می کردم/می کنم اونقدری عزیز بود برام که با چت و تلفن نمی تونم به قدر دوست داشتنم داشته باشمش... و ور ِ روانی ِ مغزم به اینجا که می رسه همیشه هر راه ارتباطی ای رو نابود می کنه!

الان گریه دارم. گریه دارم و نمی فهمم چرا یکی  هی داره تو سرم می خونه....

آه! سانفرانسیسکوی سورئال من/آه! پاریس بد نام شده/آه! فرانکفورت نفرینی/میلان خسته، میلان تنها/کلنِ کلافه/بخند، بپاش، بِشاش، بَشّاش/و انزلی که جا گذاشتمشـــ...........

و من احساس می کنم یه عالمه چیز و یک عالمه ادم هست که جا گذاشتم... و جا خواهم گذاشت و این آهنگ به یقین همیشه آهنگ زندگی من می مونه...

دلم می خواد بازم بنویسم یه عالمه بنویسم تا بفهمم چمه... اما انگشتام واسه تایپ کردن درد می کنه... شایدم مغزمه که درد می کنه...

 

پیوستشم این باشه :

http://my--immortal.persianblog.ir/post/289/

 

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

 

- من نمی تونم باهات ازدواج کنم
- چرا ؟
- چون ممکنه یه روز اون قدر گریه کنم که اتاقمون پر از اشک بشه و تو غرق شی..
- شنا کردن یاد می گیرم !

" زندگی اسرارآمیز واژه ها "
کارگردان: ایزابل کویکست

 

یه وقتی هم یکی یه ایمیل برات میفرسته که توش فقط همین چند خط هست... با این یه جمله که "من رو یادت انداخت" و با پیوست "سال نوت مبارک"...

همین.

و همین حالتو خوب می کنه چون که خودت یه جایی این متنو خونده بودی و سیوش کرده بودی که یه طور ِ نزدیک ِ آشنایی بود... و حس خوبیه که کسی بی که آدمو بشناسه با آدم این همه آشنا باشه... اصلن خوشگل ترین سال ِ نو مبارک ِ امسالم بود.

مرسی محدثه و ببخشید که دیر ایمیلمو چک کردم:*

 

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کسی جز تو از دردها و درون من آگاه نیست...*

من هیچ دوستی ندارم. نه اینجا ... نه بیرون از اینجا... خیلیا رو خیلی دوس دارم... هم اینجا و هم بیرون از اینجا... اما یه چیزی هست که هرچند وقت یه بار تو رابطه م با دوستام(؟) بهش می رسم و توضیحی ندارم براش... یعنی دارم ولی دلم نمی خواد توضیح بدم و بعد سوتفاهم های احتمالی رو برطرف کنم...

اینا رو گفتم که برسم به پوینت اصلی در واقع : واسه بار اوله که به این نتیجه رسیدم باید دست بکشم از دنبال ِ دوست بودن... شاید بعضیا باید بدون دوست باشن اصلن... شاید همین جوری باید بشینم بین کتابا و فیلما و نقاشیا و رنگا و از معاشرت کردن کاملن دست بردارم...

 

*موسیقی متن : آغ*و*ش/ش*ا*ه*ی*ن

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ هزار بار التماس کردم به مغزم که Stop Thinking...

من به سارا حسودیم میشه / به گیلدا هم... چون می تونن از مامان و باباشون بنویسن. من نمی تونم... شهامتشو ندارم... من فقط تنها چیزی که دلم میخواد اینه که میشد ناخونامو فرو کنم تو سرم... مغزمو بکشم بیرون و تو دستم فشارش بدم تا له بشه...  ببینم که لای گرما و خون ... همه چی له می شه... همه چی می میره... همه ی خاطره ها و فکرا و ترسا... همه چی...

نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد