بوسه های ِ فرانسوی ِ وقت ِ باریدن ِ برف ...

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !

...

 

آدما می تونن خودشون رو تغییر بدن و جوری که دوس دارن بسازن... آدمایی که دوس داریم یا اتفاقای خوب زندگیمون هم می تونن ما رو بسازن...

اما به یقین و بی تردید اون چیزی که بیشترین سهم رو توو تغییر برگشت ناپذیر آدما داره بدبختی هاشونه...

آدم های خش دار و خراشیده ... آدم های تنهای نامعمول...

آدما رو بدبختیاشونه که می سازه .

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٧
تگ ها :

...

قلبم تند می زنه. می تونم هزار ساعت بشینم و گریه کنم. بی وقفه. می تونم حتی اراده کنم و در لحظه اشک بریزم. من راحت خوشحال می شم. یعنی به چیز خیلی خاص و خارق العاده ای احتیاج نیست برای خوشحالیم. می تونم واسه چیزای خیلی کوچیک در ابعادی بزرگ و عمیق خوشحالی کنم. اما یه لنگش ابدی در یک پای بساطم هست... و من واسه بار اول حس می کنم باید قبول کنم که باختم. که دارم تو بی معنا ترین و بی ته ترین جنگ دنیا می جنگم. نمی تونم خیلی چیزا رو بنویسم و تعریف کنم. و هم نمی تونم برای جایی که هستم و چیزی که احساس می کنم کلمه پیدا کنم. تو بخون ناامیدانه ترین جای دنیا... بخون که خسته ترین آدم دنیا...

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥
تگ ها :

من سال هاست عاشق این دخترم...

 

 

یک آدم‌هایی برایم در اینستاگرام یا فیس‌بوک یا ایمیلی می‌نویسند که خانه‌ام رویایی است یا زندگی‌ام طوری است که آنها می‌خواهند به آن برسند و از این حرف‌ها. بفهمید که آدم فقط از قشنگی‌ها عکس می‌گیرد. عکس‌های فیس بوک واقعی نیستند. اینستاگرام یک کادر کوچک مربعی دارد. زندگی با تقریب خوبی همه اش گه است. گاهی یک کادر مربعی کوچک آن وسط پیدا می‌شود که هول می‌کنیم مبادا از دستمان برود. فیس بوک مجلس عروسی مدرن است. آدم لباس قشنگ می‌پوشد، ماتیک قرمز می‌زند و به همه فلانی جون می‌گوید و با همه مهربان است. اما اخر شب که به خانه بر می‌گردد پایش تاول زده و ماتیکش به لبش ماسیده و ریمیل‌هایش پاک نمی‌شود. زندگی با تقریب خوبی ارزش ادامه ندارد.

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢
تگ ها :

پیوست ِ پست قبلی...

 

سوکورو تازاکی در عمیق ترین نقطه ی جانش به درک رسید. درک ِ این که هیچ قلبی صرفاً به واسطه ی هماهنگی، با قلب دیگری وصل نیست؛ زخم است که قلب ها را عمیقاً به هم پیوند می دهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنی ندارد و تا خونی ریخته نشود، عفو معنی ندارد و تا از دل ضایعه ای بزرگ گذر نکنی، رضا و رضایت بی معنی است. هماهنگی واقعی در همین ها ریشه دارد.

 

سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش

هاروکی موراکامی/ترجمه ی امیر مهدی حقیقت

 


  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٩

به دوستم...

 

اول یه بغل محکم بده! بی دلیل. صرفن چون دلم می خواد و محبتم بهت قلمبه شده:* بعدشم که دختره ی بی پناه ِ طفلکی ِ من چطور فک می کنی من می تونم بی خیال شماها و زندگیاتون بشم؟! گفتم دلم می خواد نگفتم که می تونم. به نظرم مثل این می مونه که آدم بخواد تصمیم بگیره تا آخر عمرش از زندگی خواهرش بی خبر بمونه... همین قدر بعید و نا ممکن... در واقع شماها می تونین هر کاری بکنین/هر تصمیمی بگیرین/ می تونین اصلن بدترین کارای دنیا رو بکنین/اصلن برید معتاد بشین یا خلافکار یا اصلن هوس کنین آدم بکشین!!/ هر کاری...  من محاله دست از دوست داشتن شماها بردارم... و اونقدری چشم بسته بهتون ایمان دارم که بدونم که یه دلیل قابل درک برای هر تصمیمو هر کارتون دارین... من آدمی ام که بسیار دوست هام بودن که همینجوری  گذاشتمشون کنار... اونوقت نمی فهمم چرا به شماها احساسی مثل این دارم!؟ حتی به پسره همین دو روز پیش می گفتم که نمی فهمم چرا اینقدر سارا و گیلدا رو دوس دارم با اینکه دوست واقعیم نیستن...! شاید برمی گرده به همون جایی که یه بار نوشتم آدمای هم غصه همسایه ترن... فک کنم کاری که دردا با آدما و رابطه هاشون می کنن سال ها رفاقت و خوش گذرونی از پسش برنمیاد...

نمی دونم به هر حال... ولی می دونم بازنده نیستم... بازنده نیستی... فقط این وسط یه احتمالی وجود داره! اینکه داریم می بازیم و هنوز نفهمیدیم... من از این احتماله که می ترسم... اگه ازم بر می اومد که از اینجا فرار کنم... از تو فرار نمی کردم! فرارم از خودم بود... خب اینجا جا داره اینم بگم که پسره تابستون اومد خواستگاریم ونامزدی و مهمونی و خرید و این لوس بازیا و چیز شعرا... الان 6ماهه لابد باید اینو می گفتم... برام ولی ارزش ثبت نداشت... چرا؟ چون همه ش مزخرفه... از همه ی لوس بازیا و فامیل بازیا و الخ من فقط می خوام پسره رو بردارم. بی قانون... بی رسم و رسوم... بی ازدواج حتی... از پسره هم که زاویه امن دنیامه همیشه نوشتم... بقیه ش به هیچ جام نیس و ارزش نوشتن نداره...! تازه زندگیم سخت ترم شده...(فک کن حالا نامزدی راند آسونه س! راند دوم که عروسیه چقد باید با عالم و آدم گیس و گیس کشی کنم:|) پسره رو دارم که حمایتم کنه اما ازم برنمیاد کوتاه بیام و بشم اون چیزی که بقیه رو خوشحال می کنه... چون حق خودم می دونم که اول خودم خوشحال باشم بعد این همه عذاب! اینه که بیشتر از همیشه تو زندگیم دلم می خواد برم داره ببره یه جایی که فقط خودمون دوتا باشیم... داداشمم می برم البته... همین! و.....؟؟؟؟ و می ترسم نشه... می ترسم آخرش تسلیم شم... تو این 6ماه به این نتیجه رسیدم زورم اونقدری که فک می کردم زیاد نیس! البته که کوتاه نمیام... اما می ترسم همه ش قضیه همون انتخاب بین  کشیدن ناخن پا و دست باشه و تهش بفهمم این همه جنگ واسه کمتر درد کشیدن اصلن جنگ معنا داری نبوده.... بفهمم که کلن ته همه ی انتخاب های دنیا به درد می رسه...

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٩
تگ ها :

بدون شرح!

 

بیست صفحه از "سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارت"ش مونده بود... دیدم گریمه... یه کیفیت غم آلود عجیبی داشت... از اون غمای بی جنجال! اندوه عمیق ملایم... از غم نصفه گذاشتمش با اینکه دوس داشتم زود تمومش کنم و آخرشو بفهمم. بعد یه کم آهنگ گوش دادم... غمم نرفت... اومدم دوتا پست آخر گیلدا رو خوندم... اون کیفیت غم آلود شدیدتر شد... ورزش کردم... دوش گرفتم... 20 صفحه ی باقی مونده رو خوندم... گریه دار تر شد اوضاع! اومدم اینجا دوباره پستای گیلدا رو خوندم. فکر کردم و دیدم برای بار اوله که دلم می خواد وبلاگم رو ابدی رها کنم... نه فقط وبلاگو... که خوندن همه ی آدمایی که سال هاست می شناسمشون.. که همسایه وار بهشون احساس نزدیکی می کنم... فکر کردم باید برم و اصلن هیچ وقت برنگردم... "باید" نباید گفت شاید... در واقع دلم این طور می خواد. دلم می خواد نبینم که دچار بازی میشیم. اصلن نبینم که کم کم جنگمون رو رها می کنیم و مجبورانه می شیم آدم بزرگایی که همیشه فکر کرده بودیم که نباید بشیم... فکر کردم باید برم و زمان رو همین جا متوقف کنم و توی بی خبری از همه ی این آدما فکر کنم همه شون همونی شدن که سال ها دیده بودم که رویاشو می ساختن...

 

پیوست...:

 

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٦

صرفن جهت خود انالایز کنی...!

 

دلم دوستای قدیمی می خواد یه مدته. از اینایی که بعد چن سال می ری سراغشون ببینی چه می کنن و چه طوره زندگیشون. دخترو پسرشم فرقی نداره. در واقع در فکر کردن هام هم یاد دوستای دخترم افتادم هم پسرم. بعد حتی دلم خواست چن تا از این عاشقای قدیمی بودن که الان یهو پیدا بشن ببینم چه جوریاس زندگیشون یا از زندگیم براشون بگم! (در ادامه ی پست پیشین دقت کنین گفتم عاشقای قدیمی! نه معشوقای قدیمی!) بعد این میل شدید به پیدا کردن آدمای گذشته برام واقعن جای بررسی داشت. بهش خیلی فکر نکرده بودم البته. اما دیشب حس کردم قضیه خیلی داره جدی میشه برام و وقتشه بشینم با خودم دوتایی مراسم خود انالایزکنون برگزار کنیم! و خب نتیجه هم داد...

من سوق پیدا کردم به سمت آدم های سال های قبلم... چون الان دوستی ندارم...؟ دارم ولی خیلی محدود و شاید نه با اون معنا که دوس دارم و دلم رابطه ی تازه تر میخواد. نمی تونم دوست تازه پیدا کنم؟ تا یه حدی آره چون زیادی تو خونه م و با آدمای جدید ارتباط ندارم. اما مساله عمیق تر از این دلیل ظاهریه... چون من در عین خجالتی بودن ِ زیادم... اگه بخوام می تونم خیلی پرحرف و اجتماعی باشم و از بین آدم های محدودم دوست پیدا کنم حتی. واقعیت اینه که من نمی خوام که دوست تازه داشته باشم. حالا چراییش مهمه که پیداش کردم! دیدم مساله سنه و زندگی اطرافیانم تو این سن و سال... دوستام خیلی هاشون ازدواج کردن. تا اینجاش اوکیه! آدم می تونه دوست ازدواج کرده داشته باشه و همه چی هم خیلی خوب باشه! ابتدای مشکل اونجاییه که یه موجی افتاده که اطرافیانم بچه دارن/حامله ن/ یا می خوان به زودی بچه دار شن و همه هم بی تردید از اون تیپ آدمای فراونی هستن که بعدش دیگه همه ی زندگیشون بچه شونه... یعنی از اون مامانای سنتی واقعی! بچه زندگی ِ آدما رو تغییر می ده. من نمی خوام این تغییرو تو زندگیم بدم. ولی حتی گفتنش با صدای بلند برای همین دوستام غیر قابل درکه. یعنی همه می گن نه تو الان نمی فهمی! نرفتی سر خونه و زندگیت! داغی! یه سال بگذره حوصله ت سر می ره از زندگی مشترک یه چیزی می خوای به زندگیت اضافه کنی و فلان! واقعن درک نمی کنم! احساس می کنم واسه اکثریت آدما بچه دقیقن یه "چیز"ه جون داره که سرگرمشون کنه و حس خودخواهیشونو ارضا کنه و البته ازدواجای بعد از چند سال لوث و تکراری شده رو حفظ کنه!

شاید منم یه زمانی دلم بچه خواست. اما نه یکی دوسال بعد ازدواجم و نه چون حوصله م سر رفته و یه "چیز" جدید می خوام که چون خیلی خودم تحفه م حتمن هم باید از خون خودم باشه(!!) و نه با این دلایل!

انی وی! به نظرم این دو تا طرز فکر نا خودآگاه زندگی آدما رو از هم جدا می کنه... یعنی مامانا خیلی دیفالت گونه تمایل دارن با مامانا معاشرت کنن و همه ش از بچه شون بگن! جوری که انگارزاییدن شاهکاریه که فقط اینا موفق به انجامش شدن! حالا آدمی که مث خودم فکر کنه و من بخوام باهاش دوست صمیمی بشم کمه. یعنی تو جایی که من زندگی می کنم و دور و برم کمه... نتیجه؟ ترجیح می دم کاملن آدم گریزانه زندگیمو با معاشرت با کتابام و وسایل نقاشیم ادامه بدم... و البته چن تایی دوست که از قبل دارم و البته تر پسره م که خونه ی منه و سیس...

همین!

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۱
تگ ها :

؟؟؟!!!

هاها! (به لحن تمسخر!) یعنی همه ی آدم ها به شگفت میان از حجم عشق ها و گزینش معشوق های قدیمیشون؟؟ یا منم فقط که به شگفت میام؟؟؟!!!

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۱
تگ ها :

خوابم میاد.

 

و مشکل اونجاییه که در بیشترین حالت خواب آلودگیم هم باید کلی زحمت بکشم و تمرکز کنم تا خوابم ببره.

همین دو جمله؟! بلی! این موضوع از دید من قابلیت اینو داره که به تنهایی یه پست باشه!

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٤
تگ ها :

کلید های گم شده روزی پیدا خواهد شد / با قفل های گم شده چه کنیم؟*

 

*حالم خوب نیست چون فکر می کنم به اندازه ی کافی بدبخت نیستم! چون منتظرم تاوان بدم! اینکه فلان جایی که دوس دارم برم/ به فلان آرزوم برسم/ فلان گوشیو بخرم یا فلان لباسو یا فلان کتابو حتی.... حس می کنم همه ش یه تاوانی داره... نمی تونم خوشحال باشم... حس می کنم باید پوستم کنده شه تا به چیزی که می خوام برسم.... اگه کنده نشه و برسم به همه چی مشکوک میشم... نه که الان خیلی خوب و بی عذاب باشما! نه. اصلن. فقط فک می کنم دارم چیزای گنده تری آرزو می کنم و باید تاوانای گنده تری بدم لابد! مسخره س. فک می کنم دارم دیوونه میشم. از اون دیوونه های واقعی یعنی! در باورم نمی گنجه سهل و ساده چیزی بهم داده باشه... و این فکر داره منو می کشه...    

 

* "کلیدر" تموم شد. تموم که شد یه حس غم آلود ِ خاصی داشتم ... انگاری که چند سال از بقیه ی عمرم کم شده بود...

الان "دن آرام" و شروع کردم... به خودم افتخار می کنم والا!

 

* این کامنتو ژولیت برام گذاشته بود واسه این پستم. من ژولیتو تحسین می کنم همیشه. از خوب ترین دخترای اینجاس به نظرم... از اون آدمایی که بای دیفالت خوبن... یعنی هرکاری هم که کنن نمی تونن بد بشن... به حرفم ایمان دارم... بعدش من خیلی از این کامنت غمگین شدم و خیلی تر دوسش داشتم... یه جور عمیقن از ته دلانه ای بود... و راستش هیچوقت نفهمیدم که چرا و چطوری اون دورهمی های شبونه ی دخترونه تموم شد! گرچه اغلب دوست بودنا جوری تموم میشن که آدم نمی فهمه از کجا خورده!:(

انی وی برات دنیا تا آرامش آرزو می کنم ژولی:*

 

"شب بیداری بهم افتاده, در صورتیکه فردا باید برم سرکار و باید 5:30 از خواب بیدار بشم, اونم بعد از یک هفته مرخصی, فکر کن چقدر سخت میتونه باشه,گفتم کمی وبگردی کنم بلکه خوابم ببره, الان که این پست و کامنتهاشو برای چندمین بار خوندم, بازم یه قطره اشک کوچولو از گوشه چشمم غلتید پایین, مثل همیشه, یهو دلم اون روزهای با هم بودن و کنار هم بودن رو خواست, حتی با دورترین فاصله هایی که ممکنه بینمون باشه, احساس کسی رو دارم که دلش میخواد از خوشبختی از دست رفته اش حرفی بزنه اما نمیتونه, آره, من واقعا معتقدم تو یه بازه زمانی که نمیدونم متعلق به کدوم دهه یا قرن بوده, ما یه مشت دختر بودیم که همین جا, درست همین جا کنار هم شاد و سرخوش بودیم, حتی تو روزای سخت زندگی, ماها با هم بودیم و این خوشحالمون میکرد, گرچه شاید اون موقع متوجه این موهبت نبودیم, انگار یه بخش به ظاهر کوچیک از زندگیم پرت شده باشه تو چاله فضایی های سرنوشت, فقدان اون روزا گاهی از پا میندازتم, دلم برای همتون تنگ شده دخترها, دعا میکنم ته دلهای مهربونتون آروم و شاد باشه, آمین"

 

*:)

تا زمینی می چرخد تا هوا هواست
منو تو در جنونی سر به راهیم...    /  چارتار

 

 

* عنوان از گروس عبدالملکیان

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳
تگ ها :

← صفحه بعد