نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
جهان بینی!
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۳٠ : توسط : El

داشت منچستر بای د سی می دید. من قبلاً دیده بودم. بهش گفتم فکر کنم واسه این از این فیلم این قدر خوشم اومده و روم تاثیر گذاشته که فکر می کنم اگه همین فرمون رو بگیرم شبیه این مَرده بشم آخر! انتظار داشتم مخالفت کنه و بگه نه این طوری نیست. گفت: اوهوم همین طوره!

تو یه نقدی ازش خوندم :

«منچستر کنار دریا» داستان انسانهای پر رنجی است که مرگ را در مقابل چشمان خود دیده اند و کمترین لذت را از زندگی می برند. لانرگن برای این آدمها و پایان روایت زندگی شان به ورطه شعار نمی افتد و پایانی برای آنان متصور می شود که لایق چنین زندگی است و راه گریزی از آن نیست.

و این چند خط چقدر به کفایته... پایانی لایق ِ همه ای که از سر گذروندی... یه کمرنگ ِ آروم ِ نسبی که حتی نمی تونه از اندوه جدا باشه.... بی معجزه/بی فوران ِ خوشی...

گاهی فکر می کنم اگه زندگیم فیلم بود براش چه موسیقی متنی انتخاب می کردم! و لابد این یکی از انتخابهام می بود....

 

http://s8.picofile.com/file/8290005984/12_The_London_Philharmonic_Orchestra_Adagio_Per_Archi_E_Organo_in_Sol_Minore.mp3.html



 
Some experiences are so big they change your DNA
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٩ : توسط : El

 

منظر باعث میشه از خودم گریه م بگیره! دیشب به جایی رسید اعصابم که فحش دادم صفحه رو بستم! البته نفهمیدم به اون فحش دادم یا به خودم!:ی منظر چیزایی رو یادم میاره که سالهاست سعی کردم بهشون فکر نکنم و به خودم بقبولونم که فراموش کردم دیگه. ولی در واقع نکردم. واقعیتش اینه که یه جایی خیلی پررنگ مدام تو ذهنمه که همیشه این مزخرفی که الان هستم نبودم... یادمه دبیرستان که بودم کلاسمون یه چندتا بچه درسخون رو اعصاب داشت... یه معلم عربی داشتیم. یه آقای خیلی پیر و بداخلاق. در این حد که معلم بابامم بود! خودتون دیگه تصور کنین سنشو... معروف بود به اینکه به هیچ کسی بیست نمیده و اونقدر بی اعصاب بود که اصلن واسش فرقی نداشت که ما دختریم و سرکلاس فحش میداد به بچه ها... انی وی... اولین امتحانی بود که ازمون می گرفت... اون قسمت مزخرف باب ها و صرف کردنشون بود! من از عربی متنفر بودم. ولی اون دوران یه شعاری داشتم برای خودم که یا کاری رو انجام نده یا وقتی انجامش میدی بهترین باش! به هرحال در کمال ناباوری من تو اون امتحان بیست شدم، بالاترین نمره ی بعد من 15 بود... ولی مهمتر از 20ه این بود که همون معلم بداخلاق و خشن یه نامه ی مهربون پای برگه م نوشته بود و گفته بود که چقدر خوب و باهوشم و چقدر کامل و بی ایراد جواب دادم و حتی دخترش که ناظم ما بود بهم گفت بابام از برگه ات کلی تعریف کرد تو خونه و سالها بود از هیچکس تعریف نکرده بود! من از این شاگردای محبوب معلما بودم همیشه اما حتی با اینکه عادی بود برام همیشه ازم تعریف شه این موضوع اونقدر خاص بود که تو ذهنم بمونه... و خب اینها را نگفتم که بگم خیلی خوبم... چون چنان که آشکاره ، یه فاکین لووزر بیشتر نیستم و مهم اونیه که الان هستم نه اونی که بودم! گفتم که بگم هیشکی به اندازه خودم نمی فهمه چقدر عذاب میکشم از اینکه زمانی گهی بودم و الان هیچ گهی نیستم! دقیقن هیچ گهی... حال آنکه همه ی اون آدمایی که اون دوران می خواستن خفه م کنن که منی که نصف اونها هم تلاش نمی کنم چرا ازشون بهترم الان همه کسی شدن! من می تونم ناله سر بدم که درست چندماه قبل کنکورم مامانم مریض شد و بعد مرد... می تونم بگم رشته مو دوست نداشتم... و هزارتا چیز دیگه که بعدش تو زندگیم پیش اومد( و من قبلش تصور نمی کردم زندگی می تونه اینقدر فاجعه باشه)... اینا همه واقعیتن و تاثیرگذار هم هستن! اما دوست ندارم از مسئولیت خودم فرار کنم. اونی که ول کرد... اونی که وا داد... اونی که نشست یه گوشه و نخواست دیگه بلند شه "خودم" بودم. و عجیبه که نمی دونم چی به سرم اومد و چرا اینی شدم که هستم. یه دیالوگ از سریال دکستر بود که می گفت بعضی از اتفاقا دی ان ای آدم رو تغییر میدن. فکر می کنم واقعیته! از یه جایی انگار اونی که بودم مرد و به کل یه آدم دیگه متولد شد! بارها سعی کردم خودمو راضی کنم برم درس بخونم دوباره... یه چیزی که دوست دارم... روانشناسی یا نقاشی. ولی می بینم ته دلم نمی خوام. یعنی میگم خب که چی؟! دیگه هیچ شعاری هیچ جاه طلبی ای نمی تونه قانعم کنه انگار. حتی به منظر یا سارا حسودیمه که لااقل رشته اشون رو دوست دارن و اگه بخوان می تونن ادامه اش بدن یا کار کنن. نمی دونم الان چی برام مهم تره اینکه هیچ گهی نیستم یا اینکه دلم می خواد بدونم چی شد که دیگه اونی که بودم نبودم؟! فک کنم مهم تر از تمامشون اینه که نمی دونم الان که دیگه اونی نیستم که قبلاً بودم چی از زندگیم می خوام؟

 


 
sen hala çılgınsın hala belalı
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٤ : توسط : El

 
Çölde Işıldayan Su Sana Benzer
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۸ : توسط : El


اولین خبر روزم مردن دنیا فنی زاده بود... با چندتا عکس از اون قبرخواب ها.... بعد یه تیکه غمگین از فیلم سینمایی کلاه قرمزی(من همون موقع هم که فک کنم 7سالم بود با فیلمش گریه کرده بودم! انگاری این بیش از حد از غمگین ها، غمگین شدن تو ذاتمه) بعدتر هم مصاحبه ش رو دیدم... حالم بهم خورد که تو صداش چیزی شنیدم که حتمن(با اطمینان تاکید می کنم که حتمن) باید تجربه کنی از نزدیک تا اونی که باید رو بشنوی... اون خستگی جانکاه مریضی و امید باحسرت به خوب شدن... دیدم دیگه نمی تونم تحمل کنم! برای بار هزارم به وضوح دیدم که توانایی خوشحال زندگی کردن تو دنیایی که این شکلی هستش رو ندارم...  حقم بود گریه کنم... گریه کردم... اومده با دستش می زنه رو دستم. به گریه م ادامه میدم. شروع می کنه به هی بوس کردن. نازش میدم و بهش میگم مرسی بسه مامان تفیم کردی! باز به گریه م ادامه میدم... واسه اولین بار تو زندگیمون پا میشه میره عروسکشو میاره میده بهم که مثلن خوشحالم کنه! اونم زرافه ی فیورتشو... اونم این توله ی خسیس که متنفره از اینکه کسی به وسایلش دست بزنه! دیگه کاری ازم برنمیاد جز اینکه بخندم بهش و بوسش کنم! بچه ی خر تا خیالش راحت میشه که خندیدم و قائله ختم شده فوری زرافه شو از دستم می قاپه در میره اونورتر میشینه با قیافه ی شر و خندون شروع می کنه به بازی کردن! قیافه ش یه جوریه که انگار مثلن بگه خب تو دیگه بازی کردی باهاش خوشحال شدی بسه نوبت منه:ی از قیافه ش دوباره خندم میگیره و بلند قربون صدقه ش می رم. ناراحتیم تموم نمیشه. اما گریه م تموم میشه.

 

پیوست: به درجه ای از عشق بهش رسیدم که باید جمله های ترکی براش پیدا کنم!!

Ask Sana Benzer



 
...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢ : توسط : El

گاهی شب ها خواب می بینم که دارم می نویسم. اغلب هم تو خوابم دارم تو وبلاگم می نویسم. وقتی بیدار میشم فکر می کنم جهانی که توش می تونستم زیاد و بی وقفه بنویسم یه جای خیلی دوره و هیچ وقت برنمی گرده... احساسم تقریبن شبیه به وقت هایی که خواب می بینم مامانم نمرده و بعد که بیدار میشم جا می خورم که مرده! واقعیت اینجاست که نوشتن از چیزایی که تو فکرمه همیشه برام یه جور امید به نجات بوده و الان احساسم اینه که لابد از هر نجاتی نا امید شدم که یک صدم قبل هم نوشتنم نمیاد! وبلاگستان هم که کماکان متروکه شده و همه کوچیدن به کانال. حقیقتش سعی کردم منم کانال بسازم اما دیدم صرفنظر از اینکه چیزی واسه گفتن ندارم اونجا همه خیلی با هم خوب و صمیمی ان و خیلی همدیگرو دوست دارن. احساس کردم اونجا اضافه م. خب خودم می دونم آدم بیخودی به نظر می رسم(درواقع به نظر نمی رسم فقط و بی اغراق هستم واقعن) و کسی معمولن خیلی بهم نزدیک نمیشه و منم خیلی وقته تلاش نکردم این وضعیت و تغییر بدم. یعنی فک کنم غیراجتماعی ترین بچه های اینجام از من استعدادشون بیشتر باشه در دوست یابی و دوست نگهداری...  جز سارا و البته ویو دوست دیگه ای ندارم! و خب در نهایت صداقت، این چیزی نیست که بهش افتخار کنم و حتی به نظرم خجالت آوره اما علاقه ای هم به تغییر شرایط ندارم دیگه... انگاری عادت کردم به اینکه همه ی وقتمو با خودم بگذرونم و شاید حتی ازش راضی ام به نوعی! انی وی... آدم کانال نیستم و فعلن ترجیح میدم تلاش مذبوحانه نکنم. اینجام که دیگه سوت و کور و دلگیره و شبیه روستاهایی می مونه که پراز خونه های خالین... از اون خونه ها که گوشه و کنارش یه چیزی مث یه لباس شسته شده روی طناب، جا مونده باشه که دل آدمو تاریک کنه و یاد آدم بیاره که آدمایی یه روز اینجا زندگی داشتن...(حالا چقدم دراماتیکش کردم!) خلاصه... حرفی ندارم... و کار خاصی نمی کنم که بیام و ازش بگم... وقتمو یه کم کتاب می خونم بیشتر فیلم می بینم و بیشتر از همه فکر می کنم و البته با بچه مون سر کله می زنم(بچه م هاپومه!)... و باید بگم با اینکه خیلی دردسر داره و درضمن به نظرم خیلی کم تر از اونی که دوسش دارم دوسم داره(درحالی که یه دلیلی که من همیشه از سگ ها خوشم می اومد این بود که صاحبشونو خیلی دوست دارن!)؛ به طرز عجیب و غیرقابل توقفی دوسش می دارم و گفتن نداره که از این حجم دوست داشتنش دچار استرس شدید میشم و می تونم حتی از شدت کوچیک و شکننده بودنش ساعت ها گریه کنم. گاهی به پسره میگم دوست دارم بخورمش تا از دوست داشتنش نجات پیدا کنم... احساس می کنم از کیوت ترین و لوس ترین و تخس ترین پسربچه های دنیاس! حتی مثلن قبل از خریدنش شنیده بودم همه میگن سگا مخصوصن اگه موهاشون زیاد باشه یه بوی خاصی دارن که خوب نیست! ولی واسه من ( که آدم خیلی بو محوری هستم و به بیشتر بوهای دنیا که حتی بقیه احساس نمی کنن حساسم!) یکی از آرامش بخش ترین کارهام توی روز اینه که  چند بار موهاشو بو کنم! حسی که از بوی موهاش می گیرم شبیه احساسم به بوی علف و جنگله... خب این پست رو نگاشتم که به خودم ثابت کنم کماکان به اینجا و قدمت وبلاگ نویسی وفادارم و اسیر تکنولوژی های پوشالی جدید نمیشم!:ی من تو سنگر منظرم!

پیوست: یه هفته بیشتره که این پست رو نوشتم و دارم فکر می کنم بذارمش یا نه. و درنهایت تصمیم این شد که می بینین!
نیگول یه پستی تو کانالش گذاشته بود و توش گفته بود که من یه برچسبی داشتم اینجا که توش از متن کتابایی که خونده بودم میذاشتم... از کتابام بلکه هم از ستاره هام... اسم اینجا عوض شد. برچسب ها عوض شد.... راستش خیلی وقته دیگه اونجوری کتاب نخوندم... و بابتش دلم گرفت... حتی خیلی وقته کتاب که می خونم کمتر جاهایی که دوست دارمو علامت میذارم یا می نویسم... چون خوندن خط خودمو دوست ندارم و در نتیجه هیچ وقت یادداشت نمی کنم و حوصله تایپ کردنشونم ندارم...
الان دیدم که تو همون سری برچسب ها اولین پست اینه... وبا در نظر گرفتن این نکته که اون کتاب یه کتاب طنز و شاد بود اون موقع عجیب بود برام این پاراگراف... و حالا فکر می کنم چقدر کامله درموردم... همین قدر صلح آمیز و شناور در طنز...

 

جنبه ی منفی این تابستان درک این نکته بود که شاید در لذت هفده ساله بودن، حتی توی پاریس، زیادی مبالغه شده. شاید آن تابستان به نوعی از باقی زندگی ام خبر می داد. شاید به یک هستی در تنهایی واقعی محکوم بودم که تنها لذتش نه در مصاحبت آدمیان که در همراهی نان های کروسان است.

 

عطرسنبل ، عطر کاج / فیروزه جزایری دوما



 
← صفحه بعد