بوسه های ِ فرانسوی ِ وقت ِ باریدن ِ برف ...

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !

یک داستان کاملن آموزنده

 

به عنوان پیش درآمد داشته باشید که من چند ماه است که یک معتاد به کندی کراش هستم! علاوه بر معتاد، صدقه بگیر آقایان کندی کراش نیز هستم. آقایان کندی کراش به یقین دلشان به حال من می سوزد چون می بینند که پولی ندارم لوازم جانبی ای نظیر آبنبات چوبی و الخ برای پیشرفت کردن بخرم و روزها و هفته ها با پشتکار توی یک مرحله گیر می کنم و از رو هم نمی روم تا بالاخره دلشان می سوزد و خیلی بیخود و معجزه آسا برنده ام می کنند و باز هی بازی می کنم و باز هی گیر می کنم ... و اگر  آقایان محترم باریک بین تر باشند لابد نتیجه می گیرند آدمی که ماه ها به صورت هر روزه وقتش را توی این بازی تلف می کند لابد آدم بیکار و بی هدف و حتی افسرده ای است  و در نتیجه ی بیکاری فقیر هم است و پولی ندارد خرج کند و در نتیجه تر با خود می گویند "برنده ش کنیم خوش بشه یه کم!"

انی وی من یک ماه بود توی یک مرحله گیر کرده بودم. هر روز ساعت ها بازی کردم. کار به جایی رسید که از آقایون هم نا امید شدم. در آستانه ی سال نو تصمیم گرفتم درست مثل یک مرد بازی را از گوشی ام پاک کنم و به جایش برنامه ای 504 ی، پیکچر دیکشنری ای چیزی نصب کنم و وقتم را صرف کار مفیدتری کنم. مورخ 1 فروردین خیلی شجاعانه رفتم برای بازی خداحافظی... و خب چه شد؟؟؟ من در کمال شگفتی و خیلی راحت و بیخود و بی استرس در مرحله کذایی برنده شدم... کاش داستان همین جا تمام می شد... آقایان تصمیم به اغوای من گرفتند! به من پیغام داده شد که اگر بروم کندی کراش سودا را نصب کنم صد سکه ی طلا جایزه می گیرم... انتظارتان لابد اینجای داستان این است که من همچنان مثل یک مرد پای تصمیمم ایستاده باشم و به استکبار مشت کوبیده باشم و فلان... خب زهی خیال باطل.... داستان هنوز به جای آموزنده اش نرسیده. من هرگز در عمرم صد سکه طلا نداشته ام... حتی یکی هم نداشته ام... خب روشن است که اسیر توطئه شدم! حالا یک هفته است که من نه فقط یک معتاد به کندی کراش هستم بلکه یک معتاد به کندی کراش سودا نیز می باشم. صد سکه ی طلا را هم خرج کرده ام و دوباره فقیر شده ام.
و خب اگر تا اینجا این پست بسیار آموزنده را دنبال کرده اید خوش به حالتان چون بالاخره به قسمت خیلی آموزشی رسیدیم.

"از تصمیم جدید سال نویی دست بردارید! با ضریب اطمینانی نزدیک به صد این داستان بلایی ست که دیر یا زود بر سر تمامی تصمیمات سال نو می آید."

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٧
تگ ها :

Bekle, sıcacık bir haziran sabahında........

این پست ربطی به عید ندارد!

پیش تر سال ها با این آهنگ گریه کردم... نتونستم هرگز بدون بغض کردن بهش گوش بدم... الان ولی وسط بغض لبخندم شد... یه اطمینان غریبی دارم که از اینجا به بعد می تونم زندگیمو عوض کنم... که اونقدری تاوان دادم که بزرگ بشم... که گیرم که خیلی چیزا رو باخته باشم... می تونستم شادتر باشم / یا کم تر وحشت زده و مضطرب و ترسیده/ می تونستم اونقدری درد نکشیده باشم که با تقریب بالا هیچ شبی بدون خوابای بد نخوابم... خوابای عجیب ِ پر از مردن و کشته شدن آدما و حیوونا و خون..../ دست کم می تونستم جوون تر باشم/ می تونستم خوشگل تر باشم و موهامو قد خانومای سی و چند ساله سفید نکرده باشم... و هزار چیز دیگه... اما خوشحالم که از خیلی جاهایی که بقیه هنوز دارن توش دست و پا میزنن گذشتم... بعد از سال ها می بینم خودمو قبول دارم... فکرمو قبول دارم... با همه ی باختن هام... رنج هام... رنج هایی که بهم تحمیل شده یا حتی خودم احمقانه ساختمشون...  خودمو با تک تک چیزایی که از من اینی رو ساختن که هستم قبول دارم... فک می کنم می تونم هر کاری که دوست داشته باشمو انجام بدم... فقط لازم بود قلق خودمو پیدا می کردم... که تا یه حد ِ خوبی پیدا کردم... الان دیگه می دونم چه کارایی می تونه ازم بربیاد...  می دونم می تونم تو چیزی که می خوام از بقیه بهتر بشم... و حالا این آهنگ بغضم میاره و لبخندم... هنوز غمگینم و فک می کنم با این راهی که اومدم حق دارم غمگین باشم و شاید سال ها طول بکشه تا یاد بگیرم شاد بشم... اما چیزایی که فک می کنیم اتفاق نمیفته هم اتفاق میفته به وقتش... من به زمان بندی معتقدم. خیلی چیزا به زمان خودش احتیاج داره برای اتفاق افتادن... به زمان احتیاج داشتم تا بفهمم چقد قابلیت دارم تو نقاشی بهتر شم.... یا ورزش کنم و بدنمو جوری که دوس تر دارم بسازم.... و من لابد باید این همه سال صرف می کردم تا بشم کسی که خودخواهانه خودشو از خیلیا بهتر ببینه و ببینه هم که چقدر آدمای بهتری وجود دارن... و باید بتونه بهتر شه... الان این آهنگ مال خودمو پسره باشه... نه برای عید و عشق و هیچ برچسب مسخره ی دیگه ای... فقط واسه اینکه با هم دوستیم و می دونم می تونیم همدیگرو آدمای بهتری کنیم...

 

پیوست : http://s6.picofile.com/file/8178322000/Mustafa_Ceceli_Bekle.mp3.html

+ ترجمه

 

پی.اس...

می دونم آهنگ ترکی مورد علاقه همه نیست... اما این برای اونایی هم هست که می دونن اینجا بهم چقدر حس خوب دادن... اونایی که اونقدر رفیق سال های بدم بودن که با همه ی قلبم دوس دارم برای بعدهام حفظشون کنم...  منی که هرگز اهل حفظ کردن آدما نیستم...

 

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱
تگ ها :

خواب ِ من شبا مداد سیاه/خواب ِ تو مداد رنگی بود...

 

این هایی که می توانند از هزار سالِ قبل تر تا هزار سال ِ بعدتر تنها و تنها از عشق بنویسند/حرف بزنند/بخوانند... این هایی که تمام حرفشان اگر توی رابطه اند از رابطه و پارتنرشان است یا اگر بیرون رابطه اند از اینکه دلشان می خواد بروند توی رابطه یا به عبارت دقیق تر مستقیمن توی پارتنرشان(!)... همین ها از خوشبخت ترین اقشار جامعه اند! همین ها که هنوز عشق به جنس مخالف مرکزیت حرف ها و دنیاهاشان است... اینهایی که مصداق بارز "گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره"اند... پرواضح است که گرسنگی اینجا استعاره از انواع مصائبی است که فقط داشتن یکی شان کافی ست که مرکزیت جهان ِآدم را تا ابد از عشق به سمت خودش تغییر دهد... که اصلن به جنگیدن هویت جدید دهن سرویس کن تر از همیشه ای ببخشد...

 

پی.اس: شاید بهتر بود عنوانش میشد: شما نجنگیدین و بردین... ما جنگیدیم و باختیم!(در مفهوم جنگ رجوع کنید به آخرین جمله...)

 

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۸
تگ ها :

*

 

*هزار بار می شینم با خودم به مذاکره... که آخه عشقم دخترم! همه مامان باباهاشون می میره. همهههه... استثنا هم نداره... که همین هایی که الان تو موج جدید مد در  دنیای مجازی غرق شدن و هی عکس و نوشته از مامان باباهاشون شر می کنن و اصرار به ثبت احمقانه ی لحظه ها دارن... دقیقن همینا چن سال دیگه با همه ی این عکس ها و نوشته ها چه بسیار عرها خواهند زد و چه بسیارتر به گ... خواهند رفت و چه بسا از این همه عکس و ثبت پشیمون هم بشن که به نظرم همه یه روز اگه به حد کافی سختی بکشن می رسن به جایی که دست از کول کردن خاطراتشون به صورت فیزیکی بردارن...! وقتی مغز چنین قابلیت به گ... دهنده ای داره تو این زمینه دیگه چه کاریه با عکس و یادگاری زجرکش کنیم خودمونو... اصلن ببین همینا که این همه دارن زور می زنن ثبت کنن غیر از اینه که از ترسشونه؟؟ کیه که نترسه؟؟ کیه که تا به حال فک نکرده باشه اگه مامانم/بابام بمیره چی کار کنم؟ خب همین! تو چیزی رو که بقیه ازش می ترسن و قبل تر تو هم ترسیده بودی تجربه کردی... خب حالا که با یکی از بدترین اتفاقا مواجه شدی و نمردی بشین بقیه زندگیتو زندگی کن دیگه... دست بردار از فک کردن.... هی تو بغل پسره اونجایی که بین شونه و گردنه و صاف و خوشبوه زر نزن و اشک نریز که اگه تو بمیری من چه گلی به سرم بگیرم... بس کن دیگه! خفه شو... فک نکن فردا و پس فردا چی میشه! ترس از مردن و مریضی رو ول کن... همه ی مشکلات و تصمیما رو رها کن...

شاید خودت افتادی مردی اصلن... شاید اصلن دنیا به کل ترکید هممون راحت شدیم! ول کن دیگه! یه کمم stop thinking آخه بچه جان ِ من!

و دردا و دریغا که مذاکراتم تاثیرش یه نصف روزم نمی کشه...!:| چه بسا به ساعت... والا!

 

*سارا کلی بغضم شد از نوشته ت. می دونی که تو چقد مهربون ترین و ساده ترین نوشته های عمیق دنیا رو بلدی بنویسی...؟ یه بار قبل تر ها نوشته بودم عاشق کتاب زنان کوچکم و از همون هشت نه سالگیم که واسه بار اول خوندمش کلی غصه خوردم و از غمگین ترین کتابای زندگیم شد... (الان دقت کردم بچه بودم هم با اینکه زندگیم همه چیزش اوکی بود زود غمگین میشدم و واسه همه ی فیلما و کتابای غمگین گریه می کردم... فک کنم من ژنتیکم جوریه که سنسورای غم جذب کن دارم. تا حالا فک می کردم در طول زندگیم اینجوری شدم.  ولی مثل اینکه ذاتیه! انی وی..) این روزا که میام وبلاگا رو می خونم همون حس غم آلود آخر زنان کوچک بهم دست میده... یه مدل غمی که در کنارش خوشحالم هستی... دقیقن به اینجا و دخترا همین احساسو دارم. اینکه هرکدوممون داریم یه کاری می کنیم... یه تصمیمایی می گیریم که همه ش به جایی می رسه که آدم بزرگای قبل ما رسیدن... و آدم در عین اینکه از خوشبختی بقیه خوشحال میشه یه غم خلا وار عجیبم میاد تو دلش... نمی تونم بهتر توضیح بدم!

و اینکه می دونی من همیشه که می خوام خودمو دلداری بدم که نزدیک نیستیم و اینا میگم به جاش شکلی از رابطه ی دوستانه رو داریم که هر جای دنیا هم که بریم میشه حفظش کنیم. مهم نیست چی بشه و کجا باشیم... ما همیشه می تونیم با هم چتای باحال بکنیم و از جدی ترین و تراژیک ترین و دلخراشترین مباحث دنیا تهش به خنده برسیم و اصن نفهمیم بحث چه جوری و کجا عوض شده...! و اینکه یه حسی که نمی دونم از کجا میاد تو دلم می گه من و تو لااقل هیچ وقت وبلاگمونو ول نمی کنیم... و تا وقتی این حسو دارم از داشتنت مطمئنم رفیق...


  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
تگ ها :

...

 

آدما می تونن خودشون رو تغییر بدن و جوری که دوس دارن بسازن... آدمایی که دوس داریم یا اتفاقای خوب زندگیمون هم می تونن ما رو بسازن...

اما به یقین و بی تردید اون چیزی که بیشترین سهم رو توو تغییر برگشت ناپذیر آدما داره بدبختی هاشونه...

آدم های خش دار و خراشیده ... آدم های تنهای نامعمول...

آدما رو بدبختیاشونه که می سازه .

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٧
تگ ها :

...

قلبم تند می زنه. می تونم هزار ساعت بشینم و گریه کنم. بی وقفه. می تونم حتی اراده کنم و در لحظه اشک بریزم. من راحت خوشحال می شم. یعنی به چیز خیلی خاص و خارق العاده ای احتیاج نیست برای خوشحالیم. می تونم واسه چیزای خیلی کوچیک در ابعادی بزرگ و عمیق خوشحالی کنم. اما یه لنگش ابدی در یک پای بساطم هست... و من واسه بار اول حس می کنم باید قبول کنم که باختم. که دارم تو بی معنا ترین و بی ته ترین جنگ دنیا می جنگم. نمی تونم خیلی چیزا رو بنویسم و تعریف کنم. و هم نمی تونم برای جایی که هستم و چیزی که احساس می کنم کلمه پیدا کنم. تو بخون ناامیدانه ترین جای دنیا... بخون که خسته ترین آدم دنیا...

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥
تگ ها :

من سال هاست عاشق این دخترم...

 

 

یک آدم‌هایی برایم در اینستاگرام یا فیس‌بوک یا ایمیلی می‌نویسند که خانه‌ام رویایی است یا زندگی‌ام طوری است که آنها می‌خواهند به آن برسند و از این حرف‌ها. بفهمید که آدم فقط از قشنگی‌ها عکس می‌گیرد. عکس‌های فیس بوک واقعی نیستند. اینستاگرام یک کادر کوچک مربعی دارد. زندگی با تقریب خوبی همه اش گه است. گاهی یک کادر مربعی کوچک آن وسط پیدا می‌شود که هول می‌کنیم مبادا از دستمان برود. فیس بوک مجلس عروسی مدرن است. آدم لباس قشنگ می‌پوشد، ماتیک قرمز می‌زند و به همه فلانی جون می‌گوید و با همه مهربان است. اما اخر شب که به خانه بر می‌گردد پایش تاول زده و ماتیکش به لبش ماسیده و ریمیل‌هایش پاک نمی‌شود. زندگی با تقریب خوبی ارزش ادامه ندارد.

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢
تگ ها :

پیوست ِ پست قبلی...

 

سوکورو تازاکی در عمیق ترین نقطه ی جانش به درک رسید. درک ِ این که هیچ قلبی صرفاً به واسطه ی هماهنگی، با قلب دیگری وصل نیست؛ زخم است که قلب ها را عمیقاً به هم پیوند می دهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنی ندارد و تا خونی ریخته نشود، عفو معنی ندارد و تا از دل ضایعه ای بزرگ گذر نکنی، رضا و رضایت بی معنی است. هماهنگی واقعی در همین ها ریشه دارد.

 

سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش

هاروکی موراکامی/ترجمه ی امیر مهدی حقیقت

 


  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٩

به دوستم...

 

اول یه بغل محکم بده! بی دلیل. صرفن چون دلم می خواد و محبتم بهت قلمبه شده:* بعدشم که دختره ی بی پناه ِ طفلکی ِ من چطور فک می کنی من می تونم بی خیال شماها و زندگیاتون بشم؟! گفتم دلم می خواد نگفتم که می تونم. به نظرم مثل این می مونه که آدم بخواد تصمیم بگیره تا آخر عمرش از زندگی خواهرش بی خبر بمونه... همین قدر بعید و نا ممکن... در واقع شماها می تونین هر کاری بکنین/هر تصمیمی بگیرین/ می تونین اصلن بدترین کارای دنیا رو بکنین/اصلن برید معتاد بشین یا خلافکار یا اصلن هوس کنین آدم بکشین!!/ هر کاری...  من محاله دست از دوست داشتن شماها بردارم... و اونقدری چشم بسته بهتون ایمان دارم که بدونم که یه دلیل قابل درک برای هر تصمیمو هر کارتون دارین... من آدمی ام که بسیار دوست هام بودن که همینجوری  گذاشتمشون کنار... اونوقت نمی فهمم چرا به شماها احساسی مثل این دارم!؟ حتی به پسره همین دو روز پیش می گفتم که نمی فهمم چرا اینقدر سارا و گیلدا رو دوس دارم با اینکه دوست واقعیم نیستن...! شاید برمی گرده به همون جایی که یه بار نوشتم آدمای هم غصه همسایه ترن... فک کنم کاری که دردا با آدما و رابطه هاشون می کنن سال ها رفاقت و خوش گذرونی از پسش برنمیاد...

نمی دونم به هر حال... ولی می دونم بازنده نیستم... بازنده نیستی... فقط این وسط یه احتمالی وجود داره! اینکه داریم می بازیم و هنوز نفهمیدیم... من از این احتماله که می ترسم... اگه ازم بر می اومد که از اینجا فرار کنم... از تو فرار نمی کردم! فرارم از خودم بود... خب اینجا جا داره اینم بگم که پسره تابستون اومد خواستگاریم ونامزدی و مهمونی و خرید و این لوس بازیا و چیز شعرا... الان 6ماهه لابد باید اینو می گفتم... برام ولی ارزش ثبت نداشت... چرا؟ چون همه ش مزخرفه... از همه ی لوس بازیا و فامیل بازیا و الخ من فقط می خوام پسره رو بردارم. بی قانون... بی رسم و رسوم... بی ازدواج حتی... از پسره هم که زاویه امن دنیامه همیشه نوشتم... بقیه ش به هیچ جام نیس و ارزش نوشتن نداره...! تازه زندگیم سخت ترم شده...(فک کن حالا نامزدی راند آسونه س! راند دوم که عروسیه چقد باید با عالم و آدم گیس و گیس کشی کنم:|) پسره رو دارم که حمایتم کنه اما ازم برنمیاد کوتاه بیام و بشم اون چیزی که بقیه رو خوشحال می کنه... چون حق خودم می دونم که اول خودم خوشحال باشم بعد این همه عذاب! اینه که بیشتر از همیشه تو زندگیم دلم می خواد برم داره ببره یه جایی که فقط خودمون دوتا باشیم... داداشمم می برم البته... همین! و.....؟؟؟؟ و می ترسم نشه... می ترسم آخرش تسلیم شم... تو این 6ماه به این نتیجه رسیدم زورم اونقدری که فک می کردم زیاد نیس! البته که کوتاه نمیام... اما می ترسم همه ش قضیه همون انتخاب بین  کشیدن ناخن پا و دست باشه و تهش بفهمم این همه جنگ واسه کمتر درد کشیدن اصلن جنگ معنا داری نبوده.... بفهمم که کلن ته همه ی انتخاب های دنیا به درد می رسه...

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٩
تگ ها :

بدون شرح!

 

بیست صفحه از "سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارت"ش مونده بود... دیدم گریمه... یه کیفیت غم آلود عجیبی داشت... از اون غمای بی جنجال! اندوه عمیق ملایم... از غم نصفه گذاشتمش با اینکه دوس داشتم زود تمومش کنم و آخرشو بفهمم. بعد یه کم آهنگ گوش دادم... غمم نرفت... اومدم دوتا پست آخر گیلدا رو خوندم... اون کیفیت غم آلود شدیدتر شد... ورزش کردم... دوش گرفتم... 20 صفحه ی باقی مونده رو خوندم... گریه دار تر شد اوضاع! اومدم اینجا دوباره پستای گیلدا رو خوندم. فکر کردم و دیدم برای بار اوله که دلم می خواد وبلاگم رو ابدی رها کنم... نه فقط وبلاگو... که خوندن همه ی آدمایی که سال هاست می شناسمشون.. که همسایه وار بهشون احساس نزدیکی می کنم... فکر کردم باید برم و اصلن هیچ وقت برنگردم... "باید" نباید گفت شاید... در واقع دلم این طور می خواد. دلم می خواد نبینم که دچار بازی میشیم. اصلن نبینم که کم کم جنگمون رو رها می کنیم و مجبورانه می شیم آدم بزرگایی که همیشه فکر کرده بودیم که نباید بشیم... فکر کردم باید برم و زمان رو همین جا متوقف کنم و توی بی خبری از همه ی این آدما فکر کنم همه شون همونی شدن که سال ها دیده بودم که رویاشو می ساختن...

 

پیوست...:

 

 

  
نویسنده : ...الهه... ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٦

← صفحه بعد