نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !

تماماً من .

 

گفت «داره کار مهمی می‌کنه.»
«اون قاتله.»
«ولی به کارش باور داره.»
«خب؟»
«هیچی. اون به یه چیزی باور داره. همین.»
«متجاوزها و کودک‌آزارها هم به یه چیزی باور دارن. هیتلر هم به یه چیزی باور داشت. هربار که هنری هشتم سر یکی از زن‌هاش رو قطع می‌کرد به یه چیزی باور داشت. باور داشتن کاری نداره. همه به یه چیزی باور دارن.»
«تو نداری.»
«نه، من ندارم.»
کلمات پیش از این‌که بفهمم چه می‌گویم از دهانم خارج شدند. وقتی فکر کردم دیدم مطلقاً حقیقت را به زبان آورده‌ام. حتا نمی‌توانستم اسم یک چیز را بیاورم که به آن باور داشته باشم. برای من یک درصد شک، همان تأثیر صد درصد شک را داشت. چه‌طور می‌توانستم به چیزی باور داشته باشم وقتی چیزی که ممکن بود درست باشد احتمال داشت درست نباشد؟

جزء از کل – استیو تولنز – ترجمه‌ی پیمان خاکسار

 

   + El ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۳۱
comment نظرات ()

آیم اِ فا..ک.ینگ لوزر اصلن! همین. و تمام.

 

تصمیم گرفتم به خودم اجازه بدم هرچقدر دلش می خواد غمگین و افسرده باشه. چندین ساله که تمرکز کردم رو انالایز کردن خودم که بفهمم چی غمگینم می کنه، چرا غمگینم می‌کنه، برای از بین بردن علت غصه‌دار بودنم چه کاری باید انجام بدم؟ که اصلن چیا خوشحالم می کنه؟ و الان به جایی رسیدم که می‌بینم باید دست از این تلاش بردارم. باید به خودم حق بدم که غمگین باشه، که هر وقت لازم داشت داغون باشه....حتی اگه قضاوت بشه و متهم بشه به چیزی که واقعن نیست... جایی که آدم‌هایی که خیلی کمتر از من مشکل دارن راحت غمگین میشن، من با چیزایی که گذروندم به حد کافی استحقاق غمگین شدن دارم. در واقع فکر می کنم اینکه "غمگین یا شاد بودن یه انتخابه" تو بعضی از زندگی ها بی‌معناست! اینجا هیچ انتخابی درکار نیست. من می‌تونم جنبه های مختلف زندگیمو تغییر بدم، می‌تونم خودم رو بهتر کنم، اما هرجایی که رفتم و می رم و توی تمام تغییرات، غم با من اومده همیشه. و خب از این به بعد میذارم تا هرجا که می خواد بیاد. فکر می کنم فقط اینجوری دارم به خودم احترام میذارم. کسی چه می دونه؟ شاید یه روزی غم به دردم خورد اصلن! و راستش از وقتی این تصمیمو گرفتم احساس راحتی می کنم و به نظرم خودمو بیشتر دوست دارم.

 

   + El ; ٥:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/٢٩
comment نظرات ()

Because it's still just you and me... *

 

یه مدته شبا ساعت 7 صبح می خوابم(جمله کاملن درست نوشته شده و منظورم دقیقن 7 صبحه) دیشب حتی هفت و نیم خوابم برد! این موضوع عصبیم می کنه. تا جایی که یادمه همیشه شبا دیر می خوابیدم. حتی وقت بچه بودمو مدرسه می رفتم. اما 7 صبح رو در چندین شب پی در پی تو کارنامه ی کاریم نداشتم! اون تایم 1 تا 7 رو واقعن نمی دونم باید چی کار کنم! انگارهیچ کاری مناسب نیست واسه اون ساعت... نه دوس دارم فیلم ببینم نه با کسی حرف بزنم نه چیزی بخونم... البته که کتاب می خونم و فیلم می بینم معمولن. اما خیلی وقتا هم هیچ کاری نمی کنم و فکر می کنم. و فکر کردن زیادی زجرم می ده و حالمو بدتر میکنه. دیشب واسه اینکه از فکر کردن خسته شده بودم فیلم Room رو دیدم. دوست نداشتم ببینمش چون دلم می خواست اول کتابشو بخونم. اما نصفه شبا نظر آدم با روزها فرق می کنه! بعد فیلم هم نشستم درست و درمون گریه کردم. نه چون فیلمش گریه دار بود! چون برای بار هزارم دیدم چقدر دلم می خواد یه پسر داشته باشم و چقدر ممکنه این داشتن نجاتم بده. دخترا اغلب دوست دارن مامان یه دختر بشن. من ولی راستش اعصاب لوس بودنای مخصوص دخترا رو ندارم و فکر می کنم که واسه یه پسر می تونم مامان باحالی باشم. انی وی بده که متاسفانه و متاسفانه می دونم هیچ وقت بچه ای نخواهم داشت. نمی دونم آدم ها تو چه دنیایی زندگی می کنن که بچه دار میشن؟! اما دلم سوخت برای خودم که تو دنیایی که من سالهاست زندگی کردم و می کنم نمیشه و نباید که بچه ای داشت. فکر کنم تا به حال ننوشتم که از فانتزی هام این بوده که 4تا بچه داشته باشم! دوتا دختر دوتا پسر!!

* از فیلم:

Jack: There are so many things out here. And sometimes it's scary. But that's ok. Because it's still just you and me...



   + El ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۸
comment نظرات ()

ومی دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی بجز چندقطره خون چیزی بجا نخواهدماند


من خداوندگار بلامنازع تظاهر به خوشحالی هستم! من می تونم ساعت ها حرف بزنم، ساعت ها بخندم و حتی بلند بخندم. حتی می تونم ساعت ها برای بقیه موجود فان و جالبی باشم و بخندونمشون؛ ولی در تمام ِ مدت تو سرم صدای فروغ (که نمی دونم چرا صداش بی دلیل همیشه منو یاد مرگ میندازه) بخونه: من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد...
و این توجیه ننوشتن منه. بی شک شما اگر اتفاقی جای ببینیدم، منو نخواهید شناخت. چون من یه متظاهر حرفه ای هستم و بیرون از اینجا کسی نیستم که اینجا هستم و یا توی خونه م هستم و باید گفت اینجا رو هم به نوعی شبیه به خونه م می بینم. چند شب پیش پسره خیلی جدی از من پرسید تو فلان مهمونی واقعن داشتی می خندیدی؟ و بعد اعلام کرد که گیج شده و دیگه نمی تونه تشخیص بده من کجا واقعن دارم می خندم! اینجا تا حد ممکن تظاهر نکردم. همیشه جایی بوده برای نشون دادن بعد غمگین و متاسفانه پررنگ شخصیتم. و راستش دیگه اینجا راحت نیستم. حس می کنم اینجا هم باید تظاهر کنم. نمی دونم این چه نیروییه که منو مجبور می کنه به تظاهر. ترس از قضاوت شدن باشه شاید... یا دوست نداشتن خودم... هرچی هست عصبی و کلافه م کرده...  به هرحال! دارم سعی می کنم نسبت به اینجا و نوشتن یه رویکرد تازه پیدا کنم! طوری که نه مجبور به تظاهر باشم و نه غمگین بنویسم... ولی هرچی بیشتر فکر می کنم کمتر پیدا می کنم!

   + El ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۱
comment نظرات ()

Acılarımız tarih kadar eski______________

چیزی که داره خفه‌م می کنه زندگی‌ای نیست که کردم... که همه‌ی زندگی‌هاییه که نکردم.
و متاسفم... و شرمنده م... از خودم از همه... از اینکه هنوز اینجا می نویسم شرمنده م... شرمنده م که فکر می کنم اونقدری ضعیفم که دیگه امیدوار نیستم... که دیگه چیزیو باور ندارم... شرمنده م که دیگه حتی ازم برنمیاد منتظر باشم خوب بشه/بشم...

*دوست دارم معنی تیترو حتمن بنویسم: قدمت دردهایمان به درازای تاریخ است...
http://s3.picofile.com/file/7638176020/Sezen_Aksu_Gidiyorum_wWw_MiD_aZ.mp3.html

   + El ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/۱٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد