تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !

چه حسی دارم این روزا؟! آنستلی ؟؟؟ احساس خود زشت پنداری شدید گرفتم!!! من هیچوقت خودمو خوشگل ندونستم اما هیچ وقت هم نسبت به قیافه م اینقد اعتماد به نفسم پایین نبوده! نمی دونم چم شده؟ در این حد که من ِ  طرفدار نچرال بیوتی که با ضریب بالایی از اکثریت دماغ های عملی بدم میاد و معتقدم هرکسی باید شکل خودش باشه نه شکل همه.... به سرم زده برم دماغمو عمل کنم  شیک بشم! البته نمی رم چون می ترسم برم!

 

پی.اس. آخیش. دلم برای وبلاگم و پست بی خود نوشتن تنگ شده بود!


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٦/۱۱ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()

 

من کسی از بچه های وبلاگو تو اینستا فالو نکردم... البته اگه کسی فالوم کرد منم فالو کردم. اما خودم به شخصه نکردم این کارو. چون فک کردم شاید بقیه دوس نداشته باشن من سر از زندگیشون در بیارم... من خودم عکس خاصی نمیذارم و اصولن اهل عکس گرفتن و ثبت کردن نیستم. در نتیجه واسم مهم نبود کسی صفحه مو ببینه! اما خب بقیه معمولن از جز به جز زندگیشون عکس میذارن و فک کردم حق ندارم تو رودربایستی قرارشون بدم. آها ! تنها کسی که خودم فالو کردم سپیدار بود اونم چون پیجش پرایوت نبود اصلن. (فک نکنم اینجا بیاد دیگه اما دوس دارم بگم واقعن دلم واسه نوشته هاش تنگ شده و عکساشو و خودشو حال و هواشو دوس دارم واقعن. کلن ازش خیلی بیشتر از قبل خوشم اومده:)... در هر حال اینا رو گفتم که بگم من هیچوقت آدمی نبوده و نیستم که تو هیچ معاشرتی پا پیش بذارم... اگه کسی باهام صحبت کنه  می تونم آدم جالب و خوش برخوردی باشم اما واقعیتش چه اینجا چه تو واقعیت من آدم جلور رفتن و سر صحبتو باز کردن نیستم... و راستش به خاطرش متاسفم! متاسفم چون باعث شده دوست نزدیک نداشته باشم... حتی بین بچه های اینجا هستن کسایی که دلم بخواد ببینمشون اما همیشه فک کردم نباید این اتفاق بیفته... به این دلیل خیلی ساده و تاسف بار که آدم ِ معاشرت کردن نیستم! من حتی تو کامنت گذاشتنم ساکتم! وبلاگایی هستن که سال هاست می خونمشون و نویسنده هاشون رو واقعن دوست دارم اما حتی یه جمله هم براشون ننوشتم هیچوقت... انی وی تو این پست قرار نیست به دلایل این رفتار من پرداخته بشه... صرفن خواستم گفته باشم که خودم می دونم از این نظر چه آدم مزخرفیم... و نمی دونم چرا (واقعن نمی دونم!) آدمای خوبی هستن که آدمی مث منو نمیندازن یه گوشه و تصمیم نمی گیرن دیگه واسم کامنت نذارن! که خودم اگه بودم با آدمی مث خودم همین کارو می کردم! می خوام بگم خوشحالم که آدمایی رو دارم که این همه خوبن و بی انتظار بهم محبت می کنن... خوشحالم که کسی تو کامنتش برام آرزو کرده زندگیم با پسره کلی از اون درخت های شکوفه دار داشته باشه مثل شکوفه های گیلاس توی خودِ ژاپن!:) که اصن این فک می کنم خوشگلترین تبریک عروسی ِ دنیاس:)... آدم خوشبختی هستم که اینجا رو دارم و آدماشو... من کامنت و خواننده ی زیاد ندارم.... اما باورمه که راست تریناشونو دارم... مرسی همه تون...:*****



برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/۱٦ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()

 

خب با اینکه از اون دسته آدمایی نیستم که  به روز عروسیشون میگن  بهترین روز زندگیشون! و قرارهم نیست که جشن بگیرم و قراره فقط یه مهمونی باشه که تازه لازم به ذکره کلی با همه دعوا کردم تا خونواده ها جشن nنفری رو بی خیال شدن... دیدم دلم می خواد لباس سفید با دامن پفدار داشته باشم! شک دارم خوشحالم کنه... اما قبل تر ها که آدم نرمالی بودم (به نسبت الانم البته، چون هیچوقت کاملن نرمال نبودم!) خیلی دلم یه لباس عروس سفید ساده و پفی می خواست و الان ارزش داره امتحانش کنم... بلکه هم اندکی حس خوب پیدا کردم! کی می دونه...؟! و اینکه شدیدن دوس دارم این یه ماه زودتر تموم شه... از این همه اعصاب خوردی و خرید و بدو بدو خسته شدم!  من ِ تنبلِ جامعه گریز که اگه بیش از یه هفته هم از خونه بیرون نیام هیچ علاقه ای به بیرون رفتن پیدا نمی کنم الان هرروز بیرونم و تمام وقت هم یه چیزی هست که استرسشو داشته باشم! دوس دارم این شلوغیا زود تموم شه و برگردم به لایف استایل ت...می ِ خودم...!! لایف استایل لم بده فیلم ببین... خودتو با کتاب خوندن خفه کن .... نقاشی کن... شیرینی بپز و گریه کن و غصه بخور و اینا....! البته تصمیم دارم خدا قبول کنه یه چند تا کار مفیدم لابه لای لایف استایلم بچپونم! مثلن زبان خوندن! باشد که رستگار شویم.

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/۱٢ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()

 

هی می شینم فک می کنم اگه سرطان بگیرم باید چه برخوردی کنم و چه واکنشی نشون بدم! و این فکر به معنای واقعی ِ کلمه داره منو می کشه... داره نابودم می کنم... خودمو همه ی زندگیمو... من نمیدونم آدمایی که تجربه ی مشابه داشتن مثلن سارا یا گیلدا هم مث من اینقد درگیر این فکر هستن یا نه؟! یعنی می خوام بدونم الان این قضیه عادیه یا من خل و دیوونه و روانی ام! ولی اونقدری عاجزم کرده که دوس دارم بمیرم. یعنی فک می کنم هیچ قرص و مشاور و روانکاو و کوفت و زهرماری نمی تونه نجاتم بده! حس می کنم باید برم مستقیمن خودمو به تیمارستان معرفی کنم و یه دوره ی طولانی اونجا بستری بشم بلکه شفا پیدا کنم که تازه اونم بعید می بینم!! قبلنا که پسره نبود می دونستم اگه تو این شرایط قرار بگیرم خودمو می کشم. این فکر واقعن منو به آرامش رسونده بود. الان ولی می دونم نمی کشم خودمو... وای من از اون پروسه ی مزخرف که امیدواری خوب بشی اما خودتو همه می دونن داری می میری متنفرم.... با ذره ذره ی فکرم و احساسم متنفرم... یعنی این همه عجز داره خفه م می کنه. دلم می خواد هزار ساعت گریه کنم... از هر سو که مشکلاتمو ریشه یابی می کنم می بینم این بزرگترین مشکل زندگیمه... یعنی من و پسره الان بی پولی و استرس و هزار مشکل دیگه که حتی خیلیاشو فک نکنم اینجا هیچ وقت بنویسم تو زندگیمون داریم اما هرجور نگاه می کنم می بینم هیچ کدومشون داره اینجوری نمی کشه منو! این ترس کوفتی که سرطان بگیرم یا پسره بگیره.... هی فک می کنم پسره بمیره چی کار کنم... وای من به واقع قد هزار سال زندگی کردن خسته م و احساس پیر بودن دارم...

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/۸ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()

 

پسره برام اسم میذاره. تو این پنج شش سال من همیشه اسمای تازه ای  داشتم. اسم گلا شیرینی ها پرنده ها... ممکنه به نظر کار لوسی بیاد . اما من ازش لذت می برم. چون می دونم با حوصله واسم اسم انتخاب می کنه. اسما پشتشون داستان دارن... هیچ اسمی بدون هیستوری انتخاب نمیشه. هرکدوم مال یه موقعیت خاصه. گاهی فک می کنم لابد یه روزی اسمای تو فکرش تموم می شن. اما همیشه یه اسم تازه هست که باهاش بهم ابراز محبت شه... بچه پنگوئن ابراز محبت جدیدیه که بهم شده! داستانش از بهترین داستانای دنیاس... خونده که پنگوئن ها تو همه ی زندگیشون فقط یه دوست واسه خودشون انتخاب می کنن و بعضی وقتام با دادن یه تیکه سنگ ازدوستشون خواستگاری می کنن... بر مبنای این داستان پسره نتیجه گرفته که من بچه پنگوئنشم! و خب چرا که نه؟ پسره  دوستمه...  اونقدر دوست که من همه ی فکرای تو سرمو بی ترس از قضاوت و سرزنش براش بگم... حتی اگه این فکر این باشه که من از فلان مرد به فلان دلیل خوشم میاد و هر فکری که اصولن آدم نباید به پارتنرش بگه! واقعن محض و خالص دوستمه. آدما تعریف های مختلفی برای دوست دارن... برای من دوست کسیه که بتونم هرچی تو سرمه بهش بگم... هرچی بیشتر بتونم با کسی اینجوری باشم اون آدم بیشتر دوستمه... و خب پسره خیلی زیاد دوستمه... اونقدری که خوشحال باشم از اینکه بچه پنگوئنشم!

من آدم سختی ام... سختیم از مردد بودن زیادم میاد... برای این همه تردید تنها کاری که میشه کرد اینه که سعی کنم خودمو متعهد نکنم به کسی/چیزی...  از اینکه امکان تغییر نباشه می  ترسم... از گیر کردن می ترسم...  قاعدتاً دنیا برای اینجور زندگی کردن ساخته نشده! دنیا برای آسون گرفتن و خوش بودن سخته شده. من سخت می گیرم و خوش نیستم. پسره می خواد خوش باشم... نمی تونه کاری کنه. برام مهم نیست. مهم اینه که می بینم همه ی سعیشو می کنه خوشحالم کنه. که به هیچ چیزی مجبورم نمی کنه...  حتی ازدواج براش نگه داشتن من نیست... وقتی می بینه مرددم / عصبی ام/گریه می کنم... وقتی بهش می گم اگه بعدن پشیمون شدم چی میشه... یا حتی اگه بت خیانت کنم چی.... اون مدلی که دوس دارم بغلم می کنه همون مدلی که مچاله می شم تو سینه ش.... و میگه هرجا بخوام می تونم برم... که هرجا برم و هرکاری کنم بازم بچه اشم و همیشه و هروقت بخوام هوامو داره.... که میگه اصن مگه نمی گم بهترین دوستمه؟ پس فکر کنم که قراره با بهترین دوستم هم خونه شم... اگه دوس نداشتم مجبور نیستم زوری همه ی عمرمو باهاش بمونم.... و می دونم راست میگه... که هرکاری کنم پشتمه و ازم خسته و متنفر نمیشه...  و به ولله که همین خوب بودن زیادش با من عصبی تر و ترسیده ترم می کنه....:(

 

 

*از نادر ابراهیمی... و اینکه آرزومه یه روزی یاد بگیرم زندگیمو مث این جمله زندگی کنم....

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٥/٢ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()

 

بچه ی دوم دوستم به دنیا اومده. رفتم دیدنش. پسره و یه ماهشه. من از اونایی نیستم که دوست داشته باشم بچه ی تازه به دنیا اومده رو بغل کنم! بچه رو میده بغلم که بره یه کاری انجام بده. منم چون تو عمل انجام شده قرار می گیرم با بچه صحبت می کنم. بچه از من خوشش میاد ظاهرن. می خنده و به زبون خودش یه چیزایی میگه. دوستم بهم میگه من مامان خوبی میشم و استعداد مامان شدن دارم و حیفه اگه بچه دار نشم و استعدادم هدر بره! قبلنم چند مورد این نظرو در مورد خودم شنیدم. خودمم با اینکه صلاحیت بچه داشتن رو در خودم نمی بینم به طور غریزی همیشه فک کردم می تونم مامان فان و جالبی بشم! واسه یه پسر البته. با دخترا حال نمی کنم چندان!

و خب این که می تونم مامان جالبی باشم و بچه نمی خوام منو غمگین می کنه. چون نظر شخصیم اینه که بچه دار شدن کار احمقانه ای وقتی دنیا جای خوبی نیست و من حق ندارم محض خودخواهی و لذت ِ خودم کسی رو وارد جایی کنم که می دونم خوب نیست. در ضمن این همه بچه ی بی خونواده تو دنیا هست و من می تونم واسه یکیشون خونواده بسازم و دنیا رو براشون یه ذره کمتر بد کنم . و ناراحت کننده تر اینکه تازگی مدام یه سری مطلب راجع به تاثیر ژن تو شخصیت آدما به چشمم می خوره و از اونجایی که ذاتا ًو مزخرفانه بدبینم هی نگرانم که نکنه یه بچه ای رو بزرگ کنم که ژن جنایت داشته باشه!! خواستم اینجا ثبت کنم که اینم به دغدغه های احمقانه م اضافه شده!:|

 

 

پی.اس.

 

من واقعن به این جمله ایمان دارم! :

 

زندگی تو این دنیا وحشتناکه و وحشتناک تر از اون اینه که کسی رو به وجود بیاریم و فکر کنیم که اون خوشبخت تر از ما میشه!

توت فرنگی های وحشی
اینگمار برگمان

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۳۱ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()

 

رفتم دکتر . گف چرا اومدی؟ گفتم چون همیشه و بیش از حد اضطراب دارم. جمله م به نظر خودم کم لطفی به شدت حال بدم  بود. اما خب با توجه به ترسم از دکتر همون موقع هم داشتم از استرس می مردم و انتظار نمی رفت تعریف بهتری از حالم ارائه بدم. چند تا سوال کرد و جواب دادم. حتی به نظرم اومد سوالا و جوابا هم کافی نیستن و نفهمیده که چقدر حالم بده. البته که می دونم دکتره و کارش همینه و لابد سوالاش برای تشخیصش کافی بوده! انی وی در نهایت یه سری قرص داد... قرص ها موجودات خوبی هستن. آدمو به میزان قابل توجهی بی دغدغه و بی احساس می کنن! یه مدلی که هرچیزی میاد تو فکرت بگی خب حالا ولش! بعدن یه کاریش می کنیم! ولی در عین حال عجیب شبیه خوش بینی احمقانه و فیک ِ بعد از پر..یودن! دقیقین همون چند روزی که دیگه بعد از سالها به تجربه می فهمی حالِ خوبت و همه ی وای من چه خوشگلم و چه خوش هیکلم و همه چه مهربونن و دنیا چه خوبه ها سرابِ ساخته ی هورموناس و می دونی هم که چند روز بعدترش بالاخره ساعت 12 میشه و سیندرلا ناچار باید برگرده به قبای ژنده ش و توی اتاق زیر شیروونی تیره و مرطوب دنیا به حمالیش برسه...!!

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/٢٧ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()

 

 

همه چیز می تواند مرا خوشحال کند اما هیچ چیز نمی تواند غم مرا ببرد.

هاینریش بل

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۱٩ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()

 

من به وجود خدا با تعریف رایجش اعتقادی ندارم. در نتیجه به جهانی که مرده ها توش میرن پیش خدا هم معتقد نیستم. جایی خونده بودم اندوه و سوگی رو که یک آدم بی خدا تجربه می کنه شدیدترین نوع اندوهه... و فکر می کنم چقدر درسته این جمله... من هیچ توضیح آرامش بخش و فریبنده ای برای مردن ندارم. مرگ برام انتهاس. مرگ آدم های جوونِ بدبختی هستن که آرزوهاشون/لبخندشون/زندگیشون یه روز ِ بی وقت تموم میشه. یه روز صبح از خواب بیدار شدن مث همه ی ماها. لابد واسه روزشون برنامه داشتن... واسه تعطیلات آخر هفته شون... واسه زندگیشون... و فرداش دیگه نبودن.

صبح ها همونجوری که هنوز توی تختم اول اینستا چک می کنم تا مغزم شروع به کار کنه... دیروز بی دلیل سر از پیج دختری در آوردم که خطاب به دوستش که تازه مرده بود یه یادداشت نوشته بود... براش از یه خاطره نوشته بود... نوشته بود سال ها قبل این شعرو همیشه براش می خونده و هر صفحه که تموم میشده از دوستش سوال می کرده که خسته نشده؟ و دوستش که شعرو دوست داشته ازش می خواسته بازم براش بخونه... گفته بود الان داره براش می خونه و کاش یه جا واستاده باشه و مثل قبل ازش در خواست کنه بازم بخونه....

شعر این بود...

تو زیباتر از آنی که بر شانه هایت تنها ملیله دوزی موریانه ها بیفتد
پرواز کن! پرواز کن از قفس خاک!
تو زیباتر از آنی که بر شانه ی آسمان ننشینی و کهکشان ها را مثل تخمه نشکنی
به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید

و آفتاب روزی بهتر از آن روزی که
تومردی، خواهد تابید....

 

بعد رفتم تو پیج دختری که مرده بود. دختری که من نمی شناختمش... و اگر نمی مرد هیچ وقت دیگه ای از وجودش خبردار نمی شدم. دختر قشنگ بود. موهای کوتاه پسرونه و صورت معصوم و خنده ی قشنگی داشت... از ایران رفته بود... چند روز قبل تر از مردنش زیر یه عکس خبر نامزدیشو داده بود... دختر تو پیجش زنده بود! تو پیجش خبری از مردن نبود... می شد فکر کرد بر می گرده یه عکس تازه شر می کنه! تو یه تصادف مرده بود. و من نتونستم گریه نکنم... برای خنده ی قشنگ دختری که بی وقت تموم شده... دختری که سال ها قبل دوست داشته دوستش براش این شعرو بخونه و لابد هرگز فکر نمی کرده سال ها بعد دوستش برای مرگش این شعرو رو خواهد خوند. و من دو روزه دارم بهش فکر می کنم... و بیشتر از همیشه دلم از مرگ می سوزه. دلم می سوزه که نمی تونم باور کنم دختر با مرگ تموم نشده... که مرگ انتهای آدم ها نیس... دوس دارم برم صفحشو چک کنم و ببینم یه چیز تازه نوشته... دوس دارم اصلن دیروز از وجودش خبر دار نمی شدم... یا دست کم دوس داشتم اینقدر آدم مزخرفی نبودم که مردن کسی که نمی شناسم اینقدر درگیرم کنه... اما دنیا ، دنیای دوست داشت های من نیس.... آدم ها می میرن. بر نخواهند گشت. و من هم چنان مزخرف و غمگین خواهم موند.

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۱٦ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()

 

*یه اتفاق بدی تو ذهنم افتاده! این که زیادی به هیکل و چاقی و لاغری توجه می کنم! نه فقط در مورد خودم .... در مورد بقیه هم. یعنی مثلن وقتی می بینم یکی چاقه(چاق ِ واقعی منظورمه. نه اندام معمولی یا یه کم تپل) بعد هی گیر ِ صورتشه... دماغ عمل می کنه/مژه می کاره و الخ ... اولین چیزی که به فکرم میاد اینه که یعنی بهتر نیس به جای این کارا بره ورزش کنه و رژیم بگیره! بعد هرچقدر با خودم صحبت می کنم که با هیکل ملت چی کار داری؟ شاید اصن طرف اینجوری راضی و خوشحاله... شاید فک می کنه تپل بودن قشنگه و تو نباید هیکل کسی رو قضاوت کنی اما باز این اولین چیزیه که در مورد خیلی ها نظرمو جلب می کنه... یه جوری برام یه قانون شده که همه باید اندام مناسب داشته باشن و اگه ندارن باید براش تلاش کنن!  این همه اهمیت دادن به فرم بدن داره عصبیم می کنه!:|

 

*این واقعیتیه که جدیدن بهم ثابت شده. آدم از نظری که بقیه نسبت بهش دارن ناراحت نمی شه مگر اینکه در ناخودآگاهش، خودش هم همون نظر رو نسبت به خودش داشته باشه. مثلن فلانی به ما بگه بی عرضه یا لوس یا هرچی... یا حتی به زبون نیاره و ما از رو رفتارش فکر کنیم که نظرش اینه... این موضوع ما رو اذیت نخواهد کرد مگر اینکه در یه جایی از ذهنمون خودمون رو یه آدم لوس و بی عرضه و الخ بدونیم... حتی اگه بخوایم در خودآگاهمون انکارش کنیم.

 

* شیوا کجاییییییییییییییی؟

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/٤/۱٢ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()