نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Sen ki acı çekmenin en kibarını bilirsin
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٢ : توسط : El

4 صبح بود. سریال می دیدم. تو سریاله به دختره خبر دادن که برادرش مرده، زانو زد رو زمین و جیغ کشید. زیاد و ممتد... یهو کشف کردم این چیزیه که بهش احتیاج دارم. یعنی تو یه لحظه دیدم این همه ایه که می خوام... که همیشه می خواستم و نفهمیدم... که آرزومه برم جایی که کسی نیست و وسط گریه هی جیغ بزنم. بلندترین جیغای دنیا... بالطبع نکردم و نمی کنم هم این کارو. به جاش گذاشتم این آهنگ بارها پخش شه و بارها باهاش زیاد و عمیق گریه کردم.

 

Sezen Aksu-Kıran kırana


 
حیواناتی که شب ها زندگی می کنند
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٥ : توسط : El

با کمال تاسف و به طرز آزاردهنده ای ناچارم اسکار شبیه ترین کاراکتر به خودم رو بدم به ایمی آدامز در نکترنال انیمالز! از ترسناک ترین فیلم هایی بود که تو زندگیم دیدم به لحاظ این شباهت... و ترسناک تر این که حتی "س" هم شباهتی رو دید که من دیدم. یه عالمه چیز بود تو ذهنم که بیام و بنویسم ولی هر حرفی اضافه س! کل فیلم و باید اینجا پیوست می کردم درواقع، ولی به همین موسیقی اکتفا می کنم..

+Nocturnal Animals

+http://s8.picofile.com/file/8291067318/01_Wayward_Sisters.mp3.html

 


 
جهان بینی!
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۳٠ : توسط : El

داشت منچستر بای د سی می دید. من قبلاً دیده بودم. بهش گفتم فکر کنم واسه این از این فیلم این قدر خوشم اومده و روم تاثیر گذاشته که فکر می کنم اگه همین فرمون رو بگیرم شبیه این مَرده بشم آخر! انتظار داشتم مخالفت کنه و بگه نه این طوری نیست. گفت: اوهوم همین طوره!

تو یه نقدی ازش خوندم :

«منچستر کنار دریا» داستان انسانهای پر رنجی است که مرگ را در مقابل چشمان خود دیده اند و کمترین لذت را از زندگی می برند. لانرگن برای این آدمها و پایان روایت زندگی شان به ورطه شعار نمی افتد و پایانی برای آنان متصور می شود که لایق چنین زندگی است و راه گریزی از آن نیست.

و این چند خط چقدر به کفایته... پایانی لایق ِ همه ای که از سر گذروندی... یه کمرنگ ِ آروم ِ نسبی که حتی نمی تونه از اندوه جدا باشه.... بی معجزه/بی فوران ِ خوشی...

گاهی فکر می کنم اگه زندگیم فیلم بود براش چه موسیقی متنی انتخاب می کردم! و لابد این یکی از انتخابهام می بود....

 

http://s8.picofile.com/file/8290005984/12_The_London_Philharmonic_Orchestra_Adagio_Per_Archi_E_Organo_in_Sol_Minore.mp3.html



 
Some experiences are so big they change your DNA
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٩ : توسط : El

 

منظر باعث میشه از خودم گریه م بگیره! دیشب به جایی رسید اعصابم که فحش دادم صفحه رو بستم! البته نفهمیدم به اون فحش دادم یا به خودم!:ی منظر چیزایی رو یادم میاره که سالهاست سعی کردم بهشون فکر نکنم و به خودم بقبولونم که فراموش کردم دیگه. ولی در واقع نکردم. واقعیتش اینه که یه جایی خیلی پررنگ مدام تو ذهنمه که همیشه این مزخرفی که الان هستم نبودم... یادمه دبیرستان که بودم کلاسمون یه چندتا بچه درسخون رو اعصاب داشت... یه معلم عربی داشتیم. یه آقای خیلی پیر و بداخلاق. در این حد که معلم بابامم بود! خودتون دیگه تصور کنین سنشو... معروف بود به اینکه به هیچ کسی بیست نمیده و اونقدر بی اعصاب بود که اصلن واسش فرقی نداشت که ما دختریم و سرکلاس فحش میداد به بچه ها... انی وی... اولین امتحانی بود که ازمون می گرفت... اون قسمت مزخرف باب ها و صرف کردنشون بود! من از عربی متنفر بودم. ولی اون دوران یه شعاری داشتم برای خودم که یا کاری رو انجام نده یا وقتی انجامش میدی بهترین باش! به هرحال در کمال ناباوری من تو اون امتحان بیست شدم، بالاترین نمره ی بعد من 15 بود... ولی مهمتر از 20ه این بود که همون معلم بداخلاق و خشن یه نامه ی مهربون پای برگه م نوشته بود و گفته بود که چقدر خوب و باهوشم و چقدر کامل و بی ایراد جواب دادم و حتی دخترش که ناظم ما بود بهم گفت بابام از برگه ات کلی تعریف کرد تو خونه و سالها بود از هیچکس تعریف نکرده بود! من از این شاگردای محبوب معلما بودم همیشه اما حتی با اینکه عادی بود برام همیشه ازم تعریف شه این موضوع اونقدر خاص بود که تو ذهنم بمونه... و خب اینها را نگفتم که بگم خیلی خوبم... چون چنان که آشکاره ، یه فاکین لووزر بیشتر نیستم و مهم اونیه که الان هستم نه اونی که بودم! گفتم که بگم هیشکی به اندازه خودم نمی فهمه چقدر عذاب میکشم از اینکه زمانی گهی بودم و الان هیچ گهی نیستم! دقیقن هیچ گهی... حال آنکه همه ی اون آدمایی که اون دوران می خواستن خفه م کنن که منی که نصف اونها هم تلاش نمی کنم چرا ازشون بهترم الان همه کسی شدن! من می تونم ناله سر بدم که درست چندماه قبل کنکورم مامانم مریض شد و بعد مرد... می تونم بگم رشته مو دوست نداشتم... و هزارتا چیز دیگه که بعدش تو زندگیم پیش اومد( و من قبلش تصور نمی کردم زندگی می تونه اینقدر فاجعه باشه)... اینا همه واقعیتن و تاثیرگذار هم هستن! اما دوست ندارم از مسئولیت خودم فرار کنم. اونی که ول کرد... اونی که وا داد... اونی که نشست یه گوشه و نخواست دیگه بلند شه "خودم" بودم. و عجیبه که نمی دونم چی به سرم اومد و چرا اینی شدم که هستم. یه دیالوگ از سریال دکستر بود که می گفت بعضی از اتفاقا دی ان ای آدم رو تغییر میدن. فکر می کنم واقعیته! از یه جایی انگار اونی که بودم مرد و به کل یه آدم دیگه متولد شد! بارها سعی کردم خودمو راضی کنم برم درس بخونم دوباره... یه چیزی که دوست دارم... روانشناسی یا نقاشی. ولی می بینم ته دلم نمی خوام. یعنی میگم خب که چی؟! دیگه هیچ شعاری هیچ جاه طلبی ای نمی تونه قانعم کنه انگار. حتی به منظر یا سارا حسودیمه که لااقل رشته اشون رو دوست دارن و اگه بخوان می تونن ادامه اش بدن یا کار کنن. نمی دونم الان چی برام مهم تره اینکه هیچ گهی نیستم یا اینکه دلم می خواد بدونم چی شد که دیگه اونی که بودم نبودم؟! فک کنم مهم تر از تمامشون اینه که نمی دونم الان که دیگه اونی نیستم که قبلاً بودم چی از زندگیم می خوام؟

 


 
sen hala çılgınsın hala belalı
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٤ : توسط : El

 
← صفحه بعد