نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
what's wrong with me آخه؟؟؟؟!:|
ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٤ : توسط : El

دیروز از کلاس نقاشیم برگشتم حاضر شدم مهمونی رفتم و برگشتم و تازه بهم خوش هم گذشته بود برخلاف معمول. یه شعر غمگین خوندم که دوست دارم اینجا بذارمش اما چون خیلی غمگینه نمی ذارم، یاد سارا افتادم. بعدش دیدم اِ سارا سر همون شعر منشنم کرده. بعدش با ویو کلی گپ زدم. و تمام مدت خیلی بی دلیل و بیخود تو دلم یه چیز خالیِ غمگین بود. بعد از ساعت ها فکر کردن فهمیدم ناراحتم چون دست معلم نقاشیم رفته بود زیر دستگاه نمی دونم چی(نمی دونم چرا الان فک کردم با این نوشته یکی از کلاسمون وبلاگمو کشف می کنه!) البته الان ظاهرن حالش خوب بود دیگه. جالبه چندین ساعت لازم داشتم از تموم شدن کلاسم بگذره تا فاینالی به خودم اعتراف کنم چرا ناراحتم و در ادامه از اینکه علت ناراحتیمو فهمیدم جا خوردم و ناراحت تر شدم. چون دیدم خیلی دوستش دارم(می دونستم خیلی دوسش دارم اما دیدم عمقش بیش از انتظارمه) و چون دوست ندارم آدما رو اینقدر دوست داشته باشم و برای از دست دادنشون نگران باشم. چون دوست داشتن معذبم می کنه... چون دلم می خواد آدمی که دوستش دارم بدونه که برام مهمه و دوستش دارم ولی بلد نیستم بگم یا نشون بدم... اصلن یه آدم با اون ظاهر الکی خوشی که من دارم عمرن بهش نمیاد حرفی چنان جدی بزنه! هیچ وقت نتونستم جدی به کسی بگم فلانی ناراحتم که فلان اتفاق افتاده برات... اگه بگم اونقدر با جملات جوکانه می گم که اصلن نشون نمی ده چقدر جدی ام در گفتن... من حتی هرگز تسلیت نمیگم. نمی دونم آدما چطوری می تونن تسلیت بگن! این اواخر باید به کسی تسلیت می گفتم، با خودم تمرین کردم و جمله بندی کردم و آخرم وقتی دیدمش نتونستم بگم و فقط سلام و علیک کردم با طرف. آخه چه مرگمه؟! چرا این قدر در بیان جملاتی که گفتنش سهل و روزمره س برای بقیه دچار بحرانم؟! و بقیه که بحران های منو نمی دونن، لابد فکر می کنن بی شعور یا بی احساسم. تازه امروز در حین ناهار این مکاشفاتمو واسه پسره تعریف می کردم دیدم گریه م گرفته از تعریفشون. احتمالن دیشب چون داشتم با ویو گپ می زدم وقت نکرده بودم گریه بگیره. اینکه آدم معلمشو بیشتر از حد انتظارش دوست داشته باشه واقعن واسه کی می تونه اینقدر موضوع غمگینی باشه که واسه من هست؟!!!


p.s.

وای یادم رفته بود چقدر حال میده اینجا آدم غر بزنه و اهمیت نده بقیه میگن چقد مزخرف میگه!:ی
 
p.p.s.

نوشته مو خوندم دیدم نتونستم خوب منظورمو بیان کنم!

 


 
I need peace and money !!!
ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٢ : توسط : El

 

پول ندارم. واقعن ندارم. یعنی واسه هر چیز کوچولویی مجبورم یه عالم حساب و کتاب کنم. پول نداشتن عصبیم می کنه. از حساب و کتاب کردن خسته م. از اینکه فقط در مواقعی که خیلی خیلی به چیزی احتیاج دارم خرید کنم، اونم تازه تا جای ممکن رنگ لباسا و کیف و کفشامو مشکی یا سرمه ای انتخاب کنم که ست کردنش راحت باشه خسته شدم... البته طیف های مختلف آبی رنگهای موردعلاقم هستن و در رأسشون هم سرمه ای... اما خب یه وقتایی هم آدم تنوع دلش می خواد... اونوقت عین خلا حاضر نیستم به اون پولی که واسه سگی که می خوام جمع کردم دست بزنم... بذارین حتی بیشتر از مشکلات روانیم پرده بردارم و بگم دندونمم درد می کنه و حتی حاضر نیستم دندونپزشکی برم! البته کم درد می کنه و هی به خودم میگم ولش کن توهمه!! خیلی دلم می خواست دست کم آدم قانعی بودم و می تونستم خودم رو به کمتر از ایده آل هام راضی کنم(ایده آل خودم منظورمه که شاید واسه بقیه اصلن چیز بیخودی باشه) ولی متاسفانه نمی تونم. عین بچه ها لج می کنم یا فلان چیز یا هیچی! بعد خودمو به گ* میدم تا به اونی که می خوام برسم. آخه چرا با خودم این کارو می کنم؟؟؟؟؟ تازه هی با پسره دعوا می کنم که اگه می دونستم قراره بی پول شیم باهات ازدواج نمی کردم درحالیکه خودم می دونم دارم مثل سگ دروغ می گم و فقط می خوام حرصشو در بیارم چون در واقع از دست خودمه که عصبانیم. یعنی می دونم نسبت به خیلی ها، خیلی هم زندگی خوبی دارم و می دونم هم که عذاب وجدان دارم که هرچیز مسخره ای که می خوام هر کاری بتونه می کنه که داشته باشمش... اگه خودم می خوام به گ* برم خب به خودم مربوطه، ولی اون که مسئول نیست به خاطر من خودشو به گ* بده...!  این رو هم می دونم که باید از ایده آل هام بکاهم. می کاهم؟؟؟ خیر. برعکس هی می برمشون بالاتر! مساله فقط خریدن سگ و لباس و اینها نیست... تو همه چی همین قدر خود آزار و گیر برخورد می کنم.
دیشب اتفاقی رفتم تو پیج اینستاگرام یکی از اقوام دورمون. دختره همسن منه و باباش نقاشه تو تهران و سالهاست گالری دارن و  حتی تحصیلاتشم تو همین زمینه بوده و این کاره س به عبارتی... بعد کاراش به نظرم رو به داغون بود و به شدت هم با خودش حال می کرد. اعتماد به نفسم رفت بالا که من که نه این رشته رو خوندم نه بابای نقاش دارم بهترم ازش و به نظرم اومد نقاشیام بدک نیستنا... صبحش از خواب برخواستم دیدم اِ چه باحال! مغزم شروع کرده هی بهم میگه خب که چی که از اون بهتری؟ این بود آرمان هات؟ یادت رفته یک دهم چیزی که می خوای هم خوب نیستی! و اون قدر گفت و گفت تا دوباره همه ی کارهام به نظرم چیپ و داغون شد! این مثالو زدم که بگم حالم از این ایده آل های کوفتی بهم می خوره. که همیشه من پیششون هیچی نیستم حتی اگه از بقیه بهتر باشم. اصلن از این درجنگ بودن خسته شدم... صلح لازم دارم.

 


 
احتیاج به حجم انبوهی از اعتراف داشتم!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱٦ : توسط : El

*این روزها چه می کنم؟! بی‌وقفه کتاب می‌خونم. طوری که فکر می کنم کتاب خوندنم از حالت نرمال خارج شده! نمی‌دونم دنبال چی میگردم از این همه خوندن... گاهی اونقدر می‌خونم که احساس می کنم از دیدن کلمه‌ها دچار تهوع شدم... ولی بازم بی دلیل ادامه میدم!

*اخیراً دریافتم بدون کمترین اغراقی، از بین تمام آدمایی که تو زندگیم شناختم و خودشون رو بی‌دوست می‌دونن، من بی‌دوست ترینم. نمی خوام منکر نقش تاثیرگذار خودم در آفرینش این تراژدی در زندگیم بشم! در کل نمی خوام از مسیر حرف بزنم. دارم از مقصد میگم. از جایی که هستم.

*یه بار که با سارا حرف میزدیم و دقیقن یادم نیست راجع به چی؛ بهش گفتم می خوام فلان قدر پول جمع کنم و سگ بخرم. این فلان قدر ممکنه برای خیلیا پول خیلی کمی باشه ولی واسه من نیست. مخصوصن تو شرایط فعلی زندگیم با پسره که همه چی یه جور پیچیده و بدی شده پول زیادی هم محسوب میشه. حالا نمی خوام راجع به اینکه چرا شرایطم خوب نیست و چرا اصرار دارم این میزان پول و اینجوری خرج کنم و اینکه حتی برای جمع کردن این مقدار چه کارایی کردم حرف بزنم. فقط می خوام بگم من جز به سیس و پسره هیچ وقت دقیقن نگفتم که تصمیم دارم چقدر پول خرج کنم و تصمیم هم ندارم بگم بعدن. هرکی پرسیده یه عدد حدودی گفتم. ولی به سارا گفتم و بعد از گفتنش یه حس آسایشی پیدا کردم از اینکه یه چیزی که به کسی نگفته بودم چون دوست نداشتم قضاوتم کنن و در ضمن جوری نگام کنن که انگار یه احمقم  رو به زبون آوردم و خیالم راحت بوده که سارا فک نمی کنه احمقم و صد درصد مطمئن بود قضاوتم نمی کنه حتی اگه کارم به نظرش درست نباشه. البته ناگفته نمونه که حتمن سارا فکر می کنه کارم احمقانه س! کما اینکه خودم هم به یقین می دونم کارم احمقانه س:ی! (تعارف که نداریم:ی والا!) اما اینکه آدم دونسته تصمیم بگیره یه کار احمقانه انجام بده با وقتی که شخصن احمق باشه فرق می کنه و همه ی آدما این نکته رو نمی دونن.
کل این پاراگراف ممکنه برای خیلی ها مساله مهمی نباشه اما برای من که هی همه چیزو از همه قایم می کنم خیلی مهمه... خیلی وقت بود یه چیزی که برام خیلی مهم بوده و به خودم قول دادم به کسی نگم رو، برای کسی نگفته بودم. یادم رفته بود بعدش آدم می تونه احساس خوبی داشته باشه... اونقدری که حتی به فکرم انداخت دوباره بگردم بلکه یه روانشناس پیدا کنم که بهم احساس قضاوت نکردن بده(تا به حال بین اونایی که تست کردم هیچ روانشناسی این احساسو بهم نداده)... الانم نمی خوام با شرح وتفصیل از اینکه چه خوبه سارا می فهمه چی میگم و تو حرف زدن معذبم نمی کنه تشکر کنم چون احساسم میگه جمله مناسب پیدا نمی کنم و قضیه رو لوسش می کنم. پس بدون هیچ جمله پیش و پسی؛ فقط محض و زیاد "مرسی سارا".

*به قول منظر آدم یهو دینگ دینگانه یه چیزی رو تو خودش کشف می کنه و بعدش هم به احتمال نزدیک به یقین یه دوره افسرده میشه. یه چیز بدی تازگی تو خودم کشف کردم! می دیدم که یه سری پیج های اینستاگرام هستن که علی رغم اینکه عکسها و مطالبشونو دوست داشتم فالو نمی کنم یا اگه فالو می کردم هی دستم می رفت که حذفشون کنم. نظرم که به این قضیه جلب شد نشستم به تحلیل کردنش و دیدم اِ چه جالب! بهشون حسودی می کنم واسه همین می خوام جلو چشمم نباشن! و هیچی دیگه! دینگ دینگ زدن و افسرده م از اون موقع!


*واقعن بهم ثابت شد اعصابم ناتوان و فرسوده شده! فیلم The Gift رو دیدم ( باز اینجا باید به منظر اشاره بشه و ازش تشکر بشه که فیلم پیشنهاد اون بود) و باید درادامه گفته بشه که تمام مدت فیلم احساسی داشتم که در توصیفش فقط می تونم بگم یکی داشت مغزمو تو مشتش فشار میداد. و این توصیف رو اصلن به صورت مجازی مطرح نکردم! خیلی فیزیکی احساس می کردم یکی دستش تو سرمه و داره مغزمو می فشاره! احتمالن از علائم پیریه! جوونیام فیلمای رو اعصاب تری تماشا می کردم!!

*با پسره حرف می‌زدیم راجع به کسی! پسره می گفت که از طرف خوشش میاد و من می گفتم منم ازش بدم نمیاد ولی در حین گفتن این جمله می دونستم که نمی تونم از عبارت ازش خوشم میاد استفاده کنم و نمی دونستم چرا. بعد پسره در ادامه ی حرفش گفت شخص مذکور آدم باحالیه و اگه امکانش بود دوست داشت با طرف رفاقت کنه و اشاره کرد که البته اون که ما رو حساب نمی کنه! و؟؟؟؟ دوباره متاسفانه دینگ دینگ!!! دیدم واسه این ازش خوشم نمی اومد که در واقع ازش خوشم می اومد و می دونستم که همچین آدمی ، آدمی مثل منو آدم حساب نمی کنه!!! هیچی دیگه. افسردگی این قسمت به افسردگی قسمت چهارم اضافه شده الان! از اینکه در حد معاشرت با آدمایی که ازشون خوشم میاد نیستم عمیقن ناراحتم!


*اونجایی که بزرگ آقا واسه شیرین ویولن خریده... پسره گفت چقدر اینجا شیرین شبیه تو شده. راست گفت.


 
تماماً من .
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۳۱ : توسط : El

 

گفت «داره کار مهمی می‌کنه.»
«اون قاتله.»
«ولی به کارش باور داره.»
«خب؟»
«هیچی. اون به یه چیزی باور داره. همین.»
«متجاوزها و کودک‌آزارها هم به یه چیزی باور دارن. هیتلر هم به یه چیزی باور داشت. هربار که هنری هشتم سر یکی از زن‌هاش رو قطع می‌کرد به یه چیزی باور داشت. باور داشتن کاری نداره. همه به یه چیزی باور دارن.»
«تو نداری.»
«نه، من ندارم.»
کلمات پیش از این‌که بفهمم چه می‌گویم از دهانم خارج شدند. وقتی فکر کردم دیدم مطلقاً حقیقت را به زبان آورده‌ام. حتا نمی‌توانستم اسم یک چیز را بیاورم که به آن باور داشته باشم. برای من یک درصد شک، همان تأثیر صد درصد شک را داشت. چه‌طور می‌توانستم به چیزی باور داشته باشم وقتی چیزی که ممکن بود درست باشد احتمال داشت درست نباشد؟

جزء از کل – استیو تولنز – ترجمه‌ی پیمان خاکسار

 


 
آیم اِ فا..ک.ینگ لوزر اصلن! همین. و تمام.
ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٩ : توسط : El

 

تصمیم گرفتم به خودم اجازه بدم هرچقدر دلش می خواد غمگین و افسرده باشه. چندین ساله که تمرکز کردم رو انالایز کردن خودم که بفهمم چی غمگینم می کنه، چرا غمگینم می‌کنه، برای از بین بردن علت غصه‌دار بودنم چه کاری باید انجام بدم؟ که اصلن چیا خوشحالم می کنه؟ و الان به جایی رسیدم که می‌بینم باید دست از این تلاش بردارم. باید به خودم حق بدم که غمگین باشه، که هر وقت لازم داشت داغون باشه....حتی اگه قضاوت بشه و متهم بشه به چیزی که واقعن نیست... جایی که آدم‌هایی که خیلی کمتر از من مشکل دارن راحت غمگین میشن، من با چیزایی که گذروندم به حد کافی استحقاق غمگین شدن دارم. در واقع فکر می کنم اینکه "غمگین یا شاد بودن یه انتخابه" تو بعضی از زندگی ها بی‌معناست! اینجا هیچ انتخابی درکار نیست. من می‌تونم جنبه های مختلف زندگیمو تغییر بدم، می‌تونم خودم رو بهتر کنم، اما هرجایی که رفتم و می رم و توی تمام تغییرات، غم با من اومده همیشه. و خب از این به بعد میذارم تا هرجا که می خواد بیاد. فکر می کنم فقط اینجوری دارم به خودم احترام میذارم. کسی چه می دونه؟ شاید یه روزی غم به دردم خورد اصلن! و راستش از وقتی این تصمیمو گرفتم احساس راحتی می کنم و به نظرم خودمو بیشتر دوست دارم.

 


 
← صفحه بعد