نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
از سال های ابری تا بوسه های ِ فرانسوی ِ وقت ِ باریدن ِ برف ... !
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ : توسط : El

 

برای اسم ِ اینجا یک عالمه فکر کرده بودم ... در واقع نه که برای پیدا کردنش فکر کرده باشم ... زود پیدا شده بود اما بعدترش من زیاد فکر کرده بودم تا بفهمم اسم بهتری هست؟  همین انتخابم بماند یعنی؟
آن وقت فلسفه ی همچین اسمی فقط این بود که می خواستم اسمی باشد که "حال ِ خوب" داشته باشد تویش ... که همین طوری که آن بالا نشسته و هی با هم چشم در چشم می شویم یاد هیچ حال ِ بدی نیندازتم... اولش قسمت ِ "باریدن برف"ش انتخاب شد... خب من همه ی فانتزی هام مال هوای برفی است... اصلن هوای ِ برفی تنها هوایی ِ است که بهش که فکر می کنم غم َم نمی آید اصلن... گرما عصبانیم می کند... ابر و باران را می پرستم اما زیاد وقت هایی بود که دلگیرم کرده اند... ولی برف نه. هیچ توی تصورم غم نمی آورد... همه اش "خوب" دارد تویش... بعدترش فکر کردم خب چی توی برف حالم را خوب تر می کند...؟! بوس های داغ و یک بغل گرم گنده اولین چیزی بود که آمد توی ذهنم... اصلن من عاشق "دو نفری"های زیر باریدن های برفم... بعد خب این شد که"بوسه های ِ فرانسوی ِ وقت ِ باریدن ِ برف..."همین طوری همین جا ماند ... من ولی هیچ وقت حس نکردم توی خانه ی خودم هستم... پدرسگ فقط یک فانتزی ِ خر ِ خوشگل بود! البته که همه اش مال ِ اسمش نیست... آن درباره ی وبلاگ ِ لعنتی هم آنی نیست که باید باشد...
باید مثل تمام ِ وقت ها می شد :

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن  ِ خود برنخاست که من به زنده گی نشستم...
 
اصلن این جمله هویت من است ... یعنی یک جا بهم بگویند خودت را تعریف کن یا که مثلن بیوگرافی ات را بنویس من برمی دارم بی تردید همین را می نویسم... اینجا که آمدم خواستم دنیا را بهتر ببینم. هیچکس نمی تواند بفهمد چه کار سختی بود بی این جمله رفتن... از این جمله کندن.... چه کلنجار داشت تویش... آدم هویتش را بگذارد برود یک جا... فکر کنید اصلن آدم بدون هویتش بخواهد بنویسد... یک طوری به مهاجرت کردن می ماند توی تصورم... یعنی فکر می کنم یک روزی بخواهم مهاجرت کنم همین احساسم  خواهد بود... البته که در مقیاسی بسیار ژرف تر...  اینجا و اسمش برایم عادت شدند... اما هویت نه . اول ها منتظر بودم یادم برود... فراموش کنم... بعد ولی از انتظار دست شستم... فهمیدم هویتم را نمی شود تغییر دهم حتی اگر کمر بسته باشم به تغییر "همه" جای زندگیم... که نبسته بودم هم. ولی دیگر دلم نخواست جمله ی عزیزم را بنویسمش ... فکر کردم خب لازم نیست حتماً کیفیت حزن انگیز ِ واقعیت ِ زندگی آدم جلوی چشم هاش باشد مدام که...!
حالا ولی نمی دانم با "از سال های ابری..." چه کنم ؟ بگذارم اسم اینجا یک "واقعیت" باشد .... خودم باشد؟ یا یک فانتزی حال ِ خوب دار؟
بگذارم  همانی باشد که من واقعاً هستم... که زندگی ِ دخترکی باشد که آن قدر غمگین است که الان بی شمار بار است گذاشته  این موسیقی و این صدای نوستالژیک لعنتی تکرار شود ... ؟ که اصلاً خودآزارانه هی دارد می گذارد پلی شود تا بیشتر بغض کند... که گریه دارد ولی گریه نمی کند بس که حتی برای گریه کردن هم خسته است ...
که ...
اصلن می دانید ؟ این پست یک عالمه ادامه هم داشت... دارد... نمی نویسمش. بس که برای نوشتن هم خسته ام...

 


 
She was like a puppy. She was like... love me, love me, love me, love me...
ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ : توسط : El


"رابطه" آدم را به گ.ا می دهد. ریلیشن شیپ و فرندشیپ هم ندارد... از یک جایی به بعد/یک جای که آدم ها هی نزدیک و نزدیک ترت بشنود؛ رابطه به گ.ا می دهدت ... نمی گویم به ف.ا.ک می دهد چون توی ف.ا.ک هنوز جای امیدی هست ... من از بین کلمات مترادف، کلمه ام را از روی آوای حروفش انتخاب می کنم... آوای خشن ِ "گ" هر نوع امیدی را اساساً بی معنی می کند... اصلاً انگار که دستش را گرفته باشد روی شکمش و قهقهه دار و پرتمسخر به هر امیدی بخندد... بعد داشتم فکر می کردم من به گ.ا می روم فقط؟ یا همه این طورند؟ اصلن من با همه چه کار دارم! چرا "من" هی دارم اینطوری به گ.ا می روم؟ دلیلش چیست خب؟ بعد دیشب آقای او باز توی مسج آن شکلک هاپوی کارتونی  گردالی را برایم فرستاده که چشم های قشنگی دارد و زبان صورتی کوچولو... شکلک هاپوی خرِ خوشگلی ست که آقای او می گوید شبیه من است... بعد دیشب که باز این شکلک را فرستاده بود من بی هوا یاد ِ جمله ای افتادم که توی فیلم جیا شنیده بودم... از آن جمله هایی ست که بی که بخواهم یادم بماند؛ روزهاست توی ذهنم مانده و وقت و بی وقت صدای توی سرم تکرارش می کند... بعد من همیشه این جمله هه را پس زده ام... دوستش نداشته ام... اصلن دلم می خواست یادم نیایدش دیگر... دلم می خواست صدا خفه می شد... صدای توی مغزم ولی هیچ به دل ِ من راه نمی رود... حتی همیشه لج هم می کند با من... دیشب هم لج کرده بود... امروز هم... هی تکرار می کرد :

She was like a puppy. She was like... love me, love me, love me, love me...

بعد من هی صحنه های التماس های جیا یادم می آمد برای ماندن آدم هاش... آنجا که جیغ می زد به مادرش که تنهاش نگذارد ... آن حالت عصبی ِ آشفته اش... یا آنجاها که به دختری که عاشقش شده بود التماس می کرد به ماندن...
توی تمام این صحنه ها که یادم می آمد خودم را می دیدم. بعد اصلن عین ِ اعتراف به شکست بود تن دادن به پذیرفتن... به پذیرفتن ِ اینکه این جمله را یادم مانده چون یاد ِ خودم انداخته مرا... اصلن من یک سال بود هی با "صدا" کلنجار رفته بودم که هرچقدر هم که تو تکرارش کنی... من به ت/خ/مم نیست. هی گفته بودم به "صدا" من که نمی فهمم تو چرا تکرارش می کنی...! آن قدر بگو تا خسته شوی... تا تمامش کنی...!
صدا تمام نکرده بود. من از انکار ِ فهمیدن خسته شده بودم. اعتراف کرده بودم... بازی تمام شده بود. آدم اعتراف که کند بعدش دیگر انکار بی فایده است... مخصوصن اگر شنونده ی اعتراف ِ آدم ، "صدا" باشد...!
بعد نمی توانید تصور کنید چه حالی دارد که آدم بفهمد دلیل به گ.ا رفتنش این باشد که از دوست داشته نشدن بترسد... آن هم وقتی چه همه زیاد وقتها با خودش درگیر شده باشد که برایش مهم نباشد دوست داشته شدنش توسط آدم ها... یا تایید شدنش حتی... چه زیاد وقت ها که فکر کرده باشد یاد گرفته اهمیت ندادن به احساسی که آدم ها بهش دارند را... آن وقت همچین آدمی چه می بازد یک هو که می بیند/می پذیرد چه وقت ها بوده که تن داده به به گ.ا رفته گی فقط چون  puppyوار می خواسته که دوست داشته شود...! که چه وقت ها مانده/ ایستاده/ نرفته از هول دوست نداشته شدن...
بعد من دیدم پشت این ظاهر بی خیال ِ شُسته رفته که نشان می دهد آدم ها به تخمش هم نیستند... یک دختر کوچولوی عصبی است که دارد جیغ می زند... که ناامید و مستاصل جیغ می زند لاو می ... لاو می ... لا می ... که حتی با مامانش قهر است که مُرد... که آن قدردوستش نداشت که پیشش بماند ...
و
من از این تصویر بیزارم ... من از این تصویرِ حقیر ِ ضعیف متنفرم ... متاسفم ... من برای خودم متاسفم ...
هوم ...

i'm sorry .... i really am...


 
The Wind...
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ : توسط : El

 

Unfaithful را که دیده بودم یک عالمه دوست داشتنه شدنی آمده بود به چشمم ... از آن خواستنی های تلخ... از آن تلخ های خوب... تلخ های خوب ِ قهوه طور...
از خودش روانی کننده تر موسیقی اش بود/هست برایم... یعنی آن قدر که من ِ دیوانه ی عاشق ِ تغییر، هزار سال گذاشته بودم آهنگش رینگ تون ِ گوشی ام بماند...! بگذریم ...  
امشب پرستو از Unfaithful  نوشته بود ... بعد نوشته اش عصبانیم کرد ... اگر فیلم را ندیده بودم ؛ البته که نوشته اش یک  دنیای پر رومنس ِ خواستنی بود . اما فیلم را  دیده بودم ... پس نبود . نه فقط که نبود ... که یک طور ِ چندشناک ِ بدی هم بود دنیای توی نوشته ...

زن حق داشت خیانت کند. "حق" یک واژه ی غیرمنصفانه و حتی عوضی است... بهترش این می شود که بگویم می توانم همذات پنداری کنم با زن توی تمام لحظه های خیانتش... می شود حتی فکر کنم که فکر می کرده احساسش "عشق" است... البته که نمی توانم قضاوت کنم بود یا نبود. چون خودم توی درک مفاهیم مربوط به عشق مشکل دارم هنوز... اما این که فکر می کرد "عشق" است را می فهمم... اینکه آدم یک پسره ی فرانسوی ِ دیوانه  وسط یک عالمه کتاب اغواش کند را درک می کنم... حتی "اغوا" هم واژه ی درستی نیست... چون پسر را یک طوری تقصیر دار می کند. حال آن که زن ِ هم همان قدری می خواست اغواشونده باشد که پسره اغواگر بود... حتی ترش این که اعتراف می کنم حدس می زنم که خودم بودم هم همین طور خائن می شدم لابد... اما... از دید ِ من پسره آدم ِ "جاست 3/k/...." بود بیشتر ... توی دنیای من دسته ای از آدم ها هستند که وقتی می بینمشان/می خوانمشان/ و و و ... توی ذهنم سریع می گویم " ایتز جاست 3/k/....نات لاو"... آدم های این دسته هرزه نیستند ها.... توی دنیام هرزه ها قصه ی دیگری دارند... خلاصه اش پسره اینطوری بود برایم. و خب البته که توی تن بازی هم  جذاب بود و اغواگر... همان قدری که از این طور آدم ها انتظار می رود...
ولی پسره برایم خواستنی نبود... حتی قبل از اینکه ببینم خیانت گر است هم توی رفتارش عشق نمی دیدم هیچ .
و اما طرف ِ دیگر داستان مردی بود که شوهر ِ زن بود ... و اینجا تا دلتان بخواهد عشق دیدم. یعنی منی که همه ی عمر مرد ِ توی ذهنم دیوانه وار وسط ِ یک عالمه کتاب با من عشق بازی می کرد... برخلاف انتظارم از خودم نشد/نتوانستم فرانسوی ِ جذاب را بخواهم... که آرزویم نشد... که منزجرم کرد حتی... به جایش یادم هست همان وقت توی ناباوری این که چطور می شود مردی این همه عاشق باشد که زن ِ خیانتکارش را آن طور ِخوب بخواهد، توی دلم حسرت وار این طور مردی را آرزو کردم... این ها همه رفته بودند از خاطرم تا امشب ...

هزار بار به آقای او گفته ام که آرزویم نبوده. که فرق می کند با مرد ِ عشق بازی ِ بین ِ کتاب ها. مطمئن بودم همیشه که حتی یک بار هم آرزو نکرده ام که یکی مثل آقای او مردَم بشود ... اما امشب با نوشته ی پرستو بغض کردم... زنگ زدم فوری بهش که بگویم یادم آمده یک وقتی خواسته امش... که یک جایی که ازم انتظار می رفته انتخابم دیگری باشد؛ خودم را شگفت زده کرده ام و یک مرد ِ آرام ِ عاشق ِ بخشنده انتخاب کرده ام... هوم ! آقای او آرزوی من است/ بوده... آقای او همان قدری بخشنده است که شوهر توی فیلم. که به شرافتم قسم می خورم که ایمان دارم اگر بروم با مرد دیگری بخوابم هم می بخشدم...! که می میرد برایم هنوز... تاکید می کنم که به شرافتم قسم می خورم که بدانید چه مطمئنم ...  بعد من توی این همه وقتی که آقای او هست یک عالمه بار شک کرده ام... جیغ جیغ زده ام... فحش داده ام... بد جنس شده ام... گاز گرفته ام... که می خواهم بروم ... که اصلن من مال تو نیستم ... و ایضاً تو مال ِ من...
بعد ولی یک کیفیتی هست توی بودنش که من ِ وحشی ِ پرتزلزل، آخرش خر و رام سُر می خورم توی بغلش ... و فکر می کنم چه همــــــــه خوشبو.............
این کیفیت همان کیفیت ِ توی یادداشتی است که زن از پشت آن گوی شیشه ای پیدا می کند... با همان موسیقی اثیری.................................................

پیوستـ ... ها :

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://my--immortal.persiangig.com/audio/11%20-%20Unfaithful.mp3

و

http://www.imdb.com/title/tt0250797/


 
√ چهل و چهار ُم .
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ : توسط : El


عکس هایی که برای بک گراند لپ تاپم انتخاب می کنم... یا برای موبایلم ... یا حتی تم هایی که برای وبلاگ انتخابشان می کنم...همه اش بر می گردند به حالم... این تصویرها/رنگ ها/... حرف هام باشند انگار... یا که حرف بزنند با من... صدایم می کنند حتی... هر بار که می خواهم انتخاب کنم از اول همه را تماشا می کنم... عکس های فولدر والپیپرم را یکی یکی نگاه می کنم. فولدر پر  ِ عکس است. همه جور عکسی... از کارتون گرفته تا طبیعت و جک و جانورها و هرچه که بشود فکر کرد... نگاهشان می کنم... بی مکث. تند تند می زنم عکس بعدی... خودش که بیاید... صدایم که کند... مکث می کنم ... دقیق می شوم که چه گفت الان که دلم پسندیدش... بعد انتخابش می کنم... می گذارمش که جلوی چشمم باشد... که هی ببینمش... که هی بشنوم صداش را... بس که می فهمیم حال ِ هم را... حالم تا عوض شود عکسه جلوی چشمم می ماند. حتی ممکن است عکسه چند ساعت بماند همه اش... اما آن چند ساعت واقعاً خواسته امش... می خواهم بگویم این طور رابطه ی عمیقی دارم با عکس هام!!!


آن وقت از دیشب این عکس را گذاشته ام برای بک گراند لپ تاپم...! بعد "سیس" امروز آمده بود فوروت نینجا بازی کند... با خنده می پرسید: خب الان مفهوم این چیه؟ چی دارن می گن بهت این غوله و این مارمولکه؟:دی
گفتم: من الان این غول قهوه ایم... نگا چه شبیه همیم ! :دی منم اینجوری الان عصبانیم و حرصمه و می خوام گاز بگیرم...:دی
بعد سیس گفت:خب این مارمولکه کیه الان؟ :دی

بعد من با حوصله توضیح دادم برایش که این مارمولکه "همه" هستند ... از سیس و آقای او گرفته تا مثلن خانوم معلمِ فوتوشاپ ِ احمق ِ خود بزرگ بینم و هر کی که جلوم باشد خلاصه ...!!! :دی
گفتم که بدانید ما این گونه در حال گاز گرفتنیــــــــم  رفقا ... !!!


 
به خاطر ِ تمام زنانه هاش...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ : توسط : El

 

یک وقتی بود که من آدم ِ گوله گوله (!) اشک ریختن بودم . از یک جایی به بعد ولی دیگر نه... این یک جایی دو سه سال قبل است. البته که هنوز زود و زیاد بغض می کنم... اما از همان یک جایی اشک ریختن شد خاص ِ وقت های خاص... با دلیل های خیلی خاص...
بعد دو شب پیش The Helpمی دیدم. جاهایی بود که بغض کرده بودم. تاکید می کنم فقط بغض. ساعت سه و نیم که شد هنوز یک ساعت از فیلم مانده بود... سرم درد می کرد. فکر کردم بروم بخوابم خب. کاری که همیشه می کنم. هرکجای فیلم هم که باشم حوصله که نکنم می گذارمش برای بعد... فیلم را رها کردم... آمدم وبلاگم یک گشتی زدم... خواستم بروم بخوابم... بعد یکهو دیدم نمی شود. برای اولین بار دیدم بر نمی آید از من که بروم بخوابم با این فیلم ِ نا تمام... عجیب بود که فیلم داستان آن قدرها پر هیجانی نداشت... می شد حتی از همان اولش آخرش را حدس بزنی... می شد حدس بزنی که آخرش تلخ نمی تواند باشد... اما دیدم که نگرانم... دلواپسم... نه جوری که آدم برای آدم های توی فیلم دلش مضطرب می شود. نه... آن طوری که آدم برای عزیزش دلش می لرزد... برای آدم های خیلی نزدیکش... دیدم توی این یک ساعت و نیمی که نشسته ام به تماشا، چه این زن ها واقعی بوده اند... بی نقش... که انگار نقشی نبود اصلن... آن قدر که واقعی بودند بازی ها آدم شک می کرد اصلن بازی ای بوده؟! یک ساعت بعدش را هزار بار گوله گوله اشک ریختم... برای زن های فیلم که رفته بودند زیر پوست ِ تنم... می خواهم بگویم یعنی همین قدر نزدیک...
بعد اصلن این زن ها برایم، زن های توی سال های دور نبودند که هیچ ربطی به الان ِ من ندارند... نه این همه دور. نزدیک نزدیک... همان اندازه ی زیر ِ پوست ِ تنم ... ! من گریه می کردم ... و زن ها دیگر هنرپیشه نبودند ! زن ها خدمتکارهای سیاهپوست نبودند... یا دخترک سفیدی که رویایش نوشتن بود... زن ها مامانم بودند... زن ها شراره بودند برایم... زن ها خودم بودند... من حتی آن لحظه شبیه دخترک تپلی کوچولوی فیلم هم بودم که مامانش فکر می کرد زشت است و گریه می کرد که دایه اش نرود... دایه ای که هی بهش می گفت : You is kind. You is smart. You is important... یعنی می گویم قدر ِ این دخترکه بی پناه و بی بغل...
فیلم را پرستش وار دوست دارم... به خاطر ِ تمام زنانه هاش... آن قدری که حتی شهامت ندارم یک بار دیگر نگاهش کنم... و می دانم هیچ وقت دوباره نخواهم دیدش آن قدر که می میرمش................................

 

http://www.imdb.com/title/tt1454029/


 
One Day
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ : توسط : El

 

آدم می تواند ذوق کند و با دل ِ راحت بگوید خب چه ته ِ قشنگی ... آدم می تواند حسودی کند حتی به این همه خوشبخت بودن ِ بعد ِ چه همه سال ... بعد ولی درست همین جا ... همین جا که دلش راحت شد ... که حسود شد ... از همین جایش می شود گریه کند... همین طوری گوله گوله اشک بریزد یعنی ... بعد فیلم تمام هم که شد می تواند باز یادش بیفتد و باز دوباره از اول گریه کند ... که چه همه دنیا بی پایان ِ خوب شده ... که فیلم ها هم حتی هیچ "قشنگ"ی ندارند توی آخرهاشان ...

بعد خب من حتی نمی توانم برایتان توضیح بدهم که چرا این همه وقت است دارم گریه می کنم ... می دانم بنویسمش  همین که؛ فاجعه خنده دار می شود ! ... ؛ آن قدر که کلمه ندارم برایش ... و آن قدرتر این که شما نمی شناسیدم و هیچ تصوری از تراژدی های توی ذهنم ندارید ... اوهوم . نمی شناسیدم.

 

 

پیوستـ ...  http://www.imdb.com/title/tt1563738/


 
تو ... بال ِ بسته ی منی.../ من... ترس ِ پرواز ِ توام...
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ : توسط : El

خیلی اتفاقی فهمیدم توی گودرم خیلی زیاد وبلاگ هایی که دارم؛ وبلاگ زن هاست ... زن های سی و چند ساله .... که همه شان هم از اینجا رفته اند ... همه شان خانه شان را جایی ساخته اند که اینجا نیست ... همه شان تنها هستند ... همه شان مردی دارند که معشوقه است فقط ... بی ازدواج. بعد از روزمره هاشان می نویسند ... روزمره هاشان پیرزن خارجی همسایه است ... شهرهای پر از کریسمس است ... رفیقانه هاشان است.... دوچرخه سواری ها... شناها... کتاب ها... فیلم ها ... خانه های دنج... فروشگاه های رنگی و خوشمزه وشلوغ حتی... و و و ...
بعد می دانی؟ دیدم اینکه از تعدادِ محدود ِ آن هایی که توی گودرم دارم؛ زیادش اینطور زن ها هستند؛ دلیلش این است که این زن ها پرفکت های من هستند... قدرت دارند ... زن بودن دارند ... هیچ بندی به پاهاشان نیست ...  
دیدم اصلن این ایده آل ترین تصویری است که از خودم دارم . که توی رویاهام یک شب سیاه ِ برفی بوده همیشه ... حوالی کریسمس... توی یک شهر ِ تاریک ِ شلوغ ِ رنگی... با یک عالمه چراغ های نئون... توی رویام برف دارد تند می بارد... من دارم راه می روم... تند نه... سنگین نه.... شتاب زده نه... که دارم یک طور ِ رها واری راه می روم...
هوا سرد است. من نیستم. من از یک طور خوشبختی ِ سبک ِ نرمی ، گرمم لابد...
یک پالتوی ساده ی مشکی کوتاه پوشیده ام حتماً ... با دامنی که زیاد کوتاه است .... چکمه هام هم زیاد بلندند ... شال و کلاه و دستکشم سپیدند ... رنگ ِ برف .
بعد من توله سگ ِ گردالی ِ (!) خَرَم را بغل گرفته ام ... چسبانده ام َش به سینه ام ... بچه ام سردش می شود خب ! حتی می دانم سگم یک مالتیز ِ خنگ ِ کوچولو است ... داریم برمی گردیم خانه.
توی خانه ام هیچ کس منتظرم نیست. (این جمله هیچ هم دلگیر نیست! خیلی هم سبک و لبخند دار است تازه...)
می دانم برسم که خانه ... در را که باز کنم... گرما می پاشد توی صورتم .... چراغ را که روشن کنم ... خانه دلم را می بَرَد... که ذوق می کنم لابد که وااااااای اینجا جدی جدی خانه ی من است که این همه طور ِ خوب و نرمی قشنگ است.
بعد می دانم لباس هام را عوض می کنم تند ... به جای کافی و این ها ، چای دارم ... با کیک شکلاتی ای که خودم عصر پخته بودمش... با لیوان چای و کیکم ، می رویم لم می دهیم روی کاناپه نرم ِ راحتم ، کنار پنجره... پتویم را که زیاد رنگی رنگی است می کشم روی پاهام... با لپ تاپم که که جای صورتی ِ الان ؛ آن موقع سفید است رنگش ... توی وبلاگم از روزم می نویسم لابد... و بعد می گردم یک عالمه توی وبلاگ هایی که سال هاست می خوانمشان... خسته هم که بشوم توی خانه ام هزارتا فیلم و هزار تا کتاب دارم که کیف کنم باهاشان تا خوابم ببرد...
بعد توی رویایم هیچ مردی نیست ... لابد که عاشق می شوم مدام و بعد هم فارغ... بی گریه و زاری و فحش ِ ناموسی(!) و عزاداری طولانی و اینها از مردهام جدا می شویم...  به گونه ای زیاد متمدنانه... حتی با بعضی هاشان که خیلی رفیق بوده ایم باز رفیق می مانیم... مثل رابطه ی رابین شرباتسکی ِ هاو آی مت یورمادر با تد و بارنی... بعد هم دیگر هیچ... این تصویر بزرگ ترین رویایم است از خودم. آن وقت مطمئنم که به هزار و یک دلیل این رویا همیشه همین طور رویا می ماند...
اما یک جایی در من هست که این طور رها و سبک زندگی کردن، از همه ی همه ی خواستن هاش بزرگ تر و عمیق تر است ..
که من ایمان دارم ساخته شده بودم که این طوری باشد زندگیم... و خب لعنت به همه ی آن هزار و یک دلیل...


 
خونه مون ... !
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٩ : توسط : El


قهرم با آقای او ... همه ش دعوا کرده ایم . عصبانیم . زنگ زده که مثلن مشکلاتمان را حل کنیم و آشتی کنیم . بعد نمی دانم چه می شود که سر از سایت ikea در می آوریم. بعد هی همین طوری که حرف های جدی می زنیم ، وسطش ذوق می کنیم که "این لینک و ببین چه قشنگه!" ... بعد دوباره به حرف جدیمان ادامه می دهیم ! بعدتر دیگر حرف جدی یادمان می رود اصلن ... ! خانه مان را می چینیم ! مبل راحتی ... فرش و قفسه ی روی دیوار حتی ... کوسن های رنگی رنگی ...  پرده و کتابخانه و همه چی ... حتی یادمان می ماند که یک سبد خوشگل بگذاریم که مجله ها را تویش بریزیم ... ! آن قدر چیز انتخاب می کنیم که آقای او آخرش می گوید که" نگا ما دو تا چه خُلیما !!! " و خب من مطمئن بودم که ما دیوانه ایم  ... ! که اصلن من عاشق همین طور خل خلی زندگی کردنم ... که  آقای او را دوست دارم چون این طور وقت ها بهم نمی گوید که چه لوس و دیوانه ام که تصمیم به ازدواج نگرفته دارم این طور جدی روی دیزاین خانه مان فکر می کنم ... تازه خودش همه  پایه است کلی  .... :دی

 

پیوستــ ... : عکس خونه مونه ! مدیونید اگه دیزاین خونه هاتون شبیه مال ما باشه ها!ابرو


 
√ سی و نه ُم .
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۸ : توسط : El

میگه : بریم یه جا دیگه بنویسیم ، آدرسشم به هیشکی ندیم .
بعد به خودم میگم : از یه جای دیگه تر اومدیم یه جای دیگه ... از اون یه جای دیگه اومدیم اینجا ... از اینجام بریم یه جای دیگه ...؟
بعد که چی خُ ؟! دور ِ تسلسله که... !
دوباره میگه : پس بیا یه وبلاگ دیگه درست کنیم ... بعد توو هر دوتا بنویسیم ...
دوباره با خودم مذاکره می کنم که تو که آدم ِ هندل کردن ِ دو تا چیز با هم که نیستی که بچه ! ...
آخه آدم یواشیم بس .. همیشه عقبم .... همیشه دیرمه ... هی نمی رسم ... تمرکزم که رو بیشتر از یه چیز باشه رسماً تعطیل میشم دیگه !
قشنگ با خودم راجع به همه ی این مسائل ِ مستدل صحبت می کنم ... "خودم" خیلی جدی و منطقی گوش می کنه ... ساکت ... هیچی هم نمی گه ... حرفام که تموم میشه بازم هیچی نمی گه ... صبر می کنه . بعد یهو بی مقدمه میگه : خب بیا بریم یه جا دیگه بنویسیم ، آدرسشم به هیشکی ندیم دیگه ...!


 
روی "هیچ" تأکید شده ...
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧ : توسط : El

بعد می دانی ؟ من امشب یک چیز تازه فهمیدم . "هیچ" رابطه ای آن طوری نیست که آدم فکر می کند . (روی "هیچ" تأکید شده ! )یعنی من همیشه فکر می کنم با کسی خیلی دوستم که او با من دوست نیست آن همه ... و البته که برعکسش هم محتمل است . بعد توی رفاقت های توی نت  تازه این خاصیت تشدید هم می شود ! خواستم بگویم با تعاریف جدیدم از دوستی من "هیچ" دوستی ندارم ...(روی "هیچ" دوباره تأکید شده !) و دوباره نقطه . دوباره سر خط هم نمی رویم . و دوباره تمام .


 
نقطه. سر خط هم نمی رویم. تمام.
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧ : توسط : El


آدم ها درست و حسابی درس می خوانند برای ارشد ... آدم ها اساسا به دانشگاه آزاد فکر نمی کنند .... آدم ها کلاس زبان می روند... امتحان آیلتس دارند... آدم ها قشنگ ویولن می زنند و سازشان همه ی زندگیشان است... آدم ها هم سر کار می روند ، هم درس می خوانند ... آدم ها به کار و درس و بوی فرند و خوش گذرانی و همه چی با هم می رسند ... آدم ها بوی فرندهاشان هم مثل خودشان هستند حتی ... بعد آن وقت هیچ کس هم قرار نیست اینجا بماند ... همه می خواهند بروند از این جا ... همه دارند می روند ... حالا/ یک سال/ دو سال/ چند سال بعد ...
بعد خب همین اصلن کافی است . همین که آدم بداند می خواهد برود ... که یک شهری... زمینی... خاکی... یک جای دیگر منتظر آدم است. یک جایی که اینجا نیست . که آدم می شود تویش بی گذشته تر از اینجا باشد ... که بدانی می شود یک جایی نقطه بگذاری ته این خطی که هزار سال است ته ندارد...! که بروی سر خط...
بعد آن وقت برخلاف همه ی این آدم ها من دارم همچنان زندگی ِ - به قول نمی دانم کدامتان – انگل وار خودم را می کنم... (سارا تو یودی می گفتی انگل وار؟) بعد خسته شده ام . دیشب ساعت ده ونیم تازه از کلاس برگشته بودم. حالت تهوع داشتم بس که سرم درد می کرد. ساعت یک رفتم دراز کشیدم ! برای آدمی مثل من که ساعت پنج به زور می خوابد ... ساعت یک رفتن توی تخت یعنی حال ِ خیلی خیلی بد ... چراغ را خاموش نکرده بودم. تختم جایش یک طوری است که نور چراغ درست توی چشمم است. چشم هام را پشت دستم قایم کرده بودم و به همه ی اینها فکر می کردم . آن قدر عصبانی و خسته بودم که حتی حوصله م نمی آمد بروم چراغ را خاموش کنم ... فکر می کردم بیایم اینجا بنویسم. اما دوست نداشتم اینجا را / ندارم هم ... آن وقت آهنگی که توی ماشین وقت برگشت شنیده بودم هی توی ذهنم تکرار می شد ... هرچه می خواستم نشنومش نمی شد ... از آن وقت هایی بود که یک صدایی هی توی مغز آدم تکرار می شود ... صدا هی می خواند: "بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده... بی خیالی قلبی که این همه تنها مونده..." و من هی فکر می کردم صدا نمی فهمد نمی شود بی خیال شد ... که اصلن هرکس بگوید "بی خیال" هیچی نمی فهمد ! نمی فهمد اینجایی که من هستم چه بد است ... چه جای ِ خسته شدنی ای است ... چه جای ِ بی فردایی است ... که همه فردا دارند... و هرکسی که فردا دارد هیچی از اینجا نمی فهمد ... همین. نقطه. سر خط هم نمی رویم. تمام.

 

 


 
جاده های مهربونی ، رگای آبی دستات ... *
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦ : توسط : El

 

 

هی گایز ! من فهمیدم آدم همان طوری که وقت برای شناختن آقایش می گذارد، یک وقتی هم باید بگذارد که ببیند مردش "خواب کردن" َش را بلد است اصلن ... ؟! پسره ی آدم "باید" بتواند آدم را "لالا" کند ... یعنی همین طور که حال آدم هیچ خوب نیست ... و غرغرو و خسته ست ... باید یک طور بوس و بغل و پچ پچی بلد باشد که آدم را مست کند ... که اصلن هر کاری کنی نتوانی چشم هات را باز نگه داری ... که یک طور ِ رخوتناک ِ خوبی فقط دلت خواب بخواهد از همــــــه ی دنیا ...

 

 

* من این آهنگه را دوست دارم ...غم ِ خیس ِ خوبی دارد ...

بوی موهات زیر بارون / بوی گندم زار نمناک/ بوی سبزه زار خیس / بوی خیس تن خاک / جاده های مهربونی / رگای آبی دستات...

 


 
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست ....
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥ : توسط : El


توی آرشیو وبلاگ قبلیم دنبال پستی بودم که لینکش را بدهم ترانه بخواند . بعد همین طور عاشقانه هام را زیر و رو می کردم . دیدم بازهم ... هنوز... فکر می کنم زیباترین نوشته های زندگیم را برای آقای غریبه ی سابق نوشته ام ! زیبا نه به معنای قشنگ لزوماً.... از این جهت می گویم که احساسی که داشتم تویش جریان داشت .... توی هر کلمه اش ... یعنی حتی حالا که می خوانمش از این طور انتخاب کلمه هام که درست توی جای خودشان هستند شگفت زده می شوم ...
من هیچ وقت برای آقای او این همه عاشقانه ننوشته ام . هیچ وقت به خاطرش هزار بار با صدای داریوش گریه نکرده ام که وای چه می فهمم آنجا را که می گوید : از گُرگُر ِ بی رحم ِ این تجربه ی من سوز ...
یا چه می شناسم "به کوچه که پیوستی شهر از تو لبالب شد" را ...
یا من هیچ وقت برای آقای او "وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست "...نشنیده ام ... یا "واسه برگشتنت هرشب درا رو باز میذارم ... " .....
یا حتی  russian roulette ریحانا را ! ...
And you can see my heart.. beating
You can see it through my chest
I'm terrified, but I'm not leaving
I know that I must pass this test
So just pull the trigger.....
آخ که چه آهنگ ِ "آخ" داری است این ...!

من اصلن دچار خود شیفتگی می شوم عاشقانه هام برای آقای غریبه ی سابق را که می خوانم !!! یعنی دلم می خواهد تمام قد بایستم به احترام کلمه هام ... ! این طور که وحشی اند ! این همه که زخم می زنند! بعد همیشه دلم می خواسته برای آقای او هم از این ها بنویسم ... غصه می خوردم که لابد کم دوستش دارم ! آن وقت تازگی به یک نتیجه ی مهم رسیدم ! من آدم ِ نوشته های حزینم . هیچ نشده که بی حزن نوشته ای بنویسم که آنی بشود که می خواهم . آقای او غمگینم نمی کند . پس نمی توانم حزین ِ قشنگی بنویسم ...
خب من برای آقای او به پای گرگر من سوز اشک نریخته ام ... به جایش وقت هایی بوده که  همراه ِ "با صدام میام همه جا تورو می نویسم .... " بغضم آمده - با صدای فروغ ِآکادمی ... یادتان هست ؟ - از آن بغض های ِ وقت ِ "می شود یعنی من این همه خیالم راحت باشد توی دوست داشتن" ... و با تمام  ِ آن همه احترامی که برای داریوش و گرگر من سوز قائلم دوست تر دارم هی گوش کنم: بیا که دیگه وقتشه! وقت برگشتنـــــه ! ... بوی پیرهنت که میاد،لحظه ی دیدنــه ...
یعنی از آن خواستن ِ شیفته طور ِ عصیانگر من این دوست داشتن ِ نرم ِ آرام ِ را دوست تر دارم ...  
دارم از شخص نمی گویم ها... از احساس می گویم .
پشیمانم ؟ نه . گفته ام قبل تر آدم راه را نرفته به آن ادراکی نمی رسد که باید ... گفته ام ادراک ها قربانی می گیرند ... زمان می کُشند ... نه فقط که توی عاشقیت ... حالا هرچه که باشد .
من اگر نرفته بودم این همه راه را هیچ نمی فهمیدم خواستن می شود مثل سبکی ِ مه باشد ! نمی فهمیدم آن طور خنیاگرانه و پر وسوسه خواستن چه سنگین بوده و من نفهمیده ام بس که سبکی ندیده بودم ... اگر تا همیشه می خواستم انتخاب کنم انتخابم همین بود ... همین زجر ... همین قدر قربانی /تاوان ... تا رسیدنم به آنی که باید .... "اما" ... (امایش مهم است .... اینجایش مال تو هم هست ترانه ...) ...
اما نه توی این سن ! نه توی 23- 24 سالگیم ... اگر قرار بود همین امروز این راه را شروع کنم ... همین امروز تن بزنم به جاده که بخواهم کسی را- آن طور دیوانه و مست - که من برایش خیلی کم ترَم از آنی که او برای من .... جوابم نه بود . نمی رفتم ... شروع نمی کردم ... این تجربه ها مال همان 20 سالگی آدم است ... نه 24 سالگی ! توی 24 سالگی آدم باید قدر ِ خودش را بیشتر از این حرف ها بداند ... باید بداند بیشتر از این حرف ها ارزش دارد ...

من با آقای او فرق دارم ...  او با من ... بعد درست هم نمی دانم چه ها هستند که من را کنارش نگه می دارند!؟ می دانم ولی یکی شان همین خواستن ی است که نرم است... که "خون بازی" ندارد تویش ... که می شود هزار بار با دلت گوش کنی :

با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست ....

 

 

پیوستـ ... :

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://my--immortal.persiangig.com/audio/Forough%20-%20Bia%20Benevis.mp3

 


 
بِش چی بگم ...؟
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳ : توسط : El


من بهش چه بگویم ؟
یعنی برمی آید از من که وقتی با چشم های درشت گرد و لپ های تپلی لطیفش دارد نگاهم می کند ، آن قدر بی رحم باشم که راست بگویم ؟! بگویم بهش که دنیا مثل کتاب قصه هایی که می خوانم برایش نیست ! که بگویم : "گلکم توو دنیا یک عالمه چیز هست که بدمزه ان ... که تو دوستشون نداری ... که تو زخمی میشی ... دردت می گیره ... که زندگی گاهی وختا چیزایی که خیلی دوست داری رو می گیره ازت ... "(البته که آن قدرها بی رحم نیستم که  بهش بگویم بیشتر وقت ها)... بعد لابد طفلکم با تعجب نگاهم می کند ... شاید هم بپرسد: چیا مامانی؟ بعد من بهش نمی گویم که : مردن/نداشتن/باختن/رفتن ... به جایش بهش می گویم : "بعدن که بزرگ تر شدی می گم بهت مامانم ... فقط یادت بمونه پسر ِ مامان نباید از هیچی بترسه ! باید یادش بمونه که چیزای بد همیشه هست ... تو غصه ت می شه ... اما از غصه ت نترس عزیز دل مامان... از هیچی نترس ..."
بعد حتی ترش برایش می گویم که: "مامان قد تو که بود می ترسید . بزرگ ترم که شد باز می ترسید . چون مامانش بهش گفته بود همه چی همیشه قشنگه ...  چون هیشکی نگفته بود بهش چیزای بدمزه چقد زیادن ! بعد که راستشو دید، تعجب کرد، منتظر نبود که، پس ترسید ... تو ولی می دونی حالا ! پس تعجب نمی کنی ... نمی ترسی ..." بعد نوک دماغ گرد کوچولویش را بوس می کنم و می  گویم : "تو مرد ِ مامانی! مرد ِ مامان از هیچی نمی ترسه ... هیچی ِ هیچی ... تازه مواظب مامانشم میشه وختایی که می ترسه !"
بعدن ترش تن نرمش را می چسبانم به سینه ام خوب که بویش کردم ... می گویم: "خب حالا بزن بریم با هم پلی استیشن بازی کنیم ببینم تو برنده میشی یا مامان !"

 

 

عکس از اینجاست . من عاشق این پسرکم هستم . عاشق این عکس هم ... با این مدل نشستنش ... فقط نگاه کنید دست های تپلش را چه طوری روی هم گذاشته ... یعنی بخورمش من ! :*بغل

 

 

پیوستــ ... (من می میرم نوشته های این دختره را خب ... آن قدر که آن هایی را می بیند که من نمی توانم ... که اصلاً کم دیده ام آدمی این همه رازها را ببیند... پنهانی های پشت فکرها / رویاها را  ببیند ... بعد دیده هاش را این همه طور ِ خوبی ساده و محکم و عمیق بنویسد... )

 

من از هیچ چیزی به اندازه پسرم در عالم نمیترسم....یعنی از این که این تلخی ها که من دیده ام را او هم ببیند می ترسم...گمان میکنم این که دلمان آن دست های کوچک را می خواهد این است که یکی را بی دغدغه دوست داشته باشیم...که هرچه در توان داریم را نثارش کنیم بی ترسِ فردا...یک تکه ی سیاه از وجودمان هست که اسمش را گذاشتیم سیاست و محکم در مشتمان گرفتیم...ما بچه می خواهیم که مشتمان را باز کنیم...که بی آن تکه،بی هیچ نا پاکی دوستش داشته باشیم و نترسیم از دوست داشتنش...من اما از هیچ چیز به اندازه این دوست داشتن نمی ترسم...


 

 


 
همین قدر فـ ج ـیـ ـع ... !
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢ : توسط : El

 

من حالا باید داشتم روانشناسی می خواندم ... یا هنر . نه که این بازاریابی ِ ت...می را . من فقط خسته ام. و دیگر برای همه چیز دیر شده ... و این را کسی اندازه ی خودم نمی فهمد...

سال ها توی قسمت درباره ی وبلاگم نوشته بودم : "هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گی نشستم ... ! " اینجا که آمدم عوضش کردم ! فکر کردم می شود با تغییر عنوان خیلی چیزها را عوض کرد ... می شود فکر کرد خب حالا نه اینقدرها هم فجیع ... ! اما بود . این بار ِ سنگین ِ فجیع ... این ترکیب خشن و زخم زننده ی "ج" و "ع" ... هنوز دارد زندگی ام را له می کند ... جمله ی بالا را عوضش نمی کنم ! اما شماهایی که از قبل ترها می شناسیدم بدانید نشد . بدانید این فجیع کشتن ِ خود چسبنده تر از آنی است که اگر آمد ، برود . یعنی چیزهایی هست که مال ِ یک "آن" است ... آن یک "آن" که اتفاق افتاد ... آنی را فهمیدی که نباید ... دیگرترش هیچ راه برگشتی نیست . چیزی را نمی شود عوض کنی . باید دست بکشی از کلنجار ... فقط تن بدهی ... به همین قدر فجیع کشتن خود ... به زنده گی ...


 
√ یک
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢ : توسط : El

 

تنم درد می کند . درد که می گویم یعنی واقعاً درد ! تا پوزیشنم ثابت است می شود تحمل کرد . اما فقط یک سانتی متر کافی است جا به جا بشوم ! یعنی قشنگ اشکم در می آید ! فکر کنید در این حد حالم بد است که از چای امشبم گذشتم چون در مخیله ام هم نمی گنجد که با این قدر زیاد درد ؛ بروم چای دم کنم و دوباره بروم چای بریزم و این ها !
دلیل ؟ این است که دیدم من که غذاهای خوشمزه و شیرینی و شکلات از بزرگترین دلخوشی هام است ؛ خب منصفانه نیست در حق خود ِ طفلکی ِ بی دلخوشیم که ازاین رژیم های یک کف دست نان و اینها بگیرم ! البته که در توانم هم نیست . هیچ انصاف نیست از شیرینی و شکلات بگذرم ... یا حتی ترش اینکه مثلاً بستنی و آیس پک نخورم ... یا پیتزا ... یا اصلن همین پفک نمکی خودمان ! خلاصه اش اینکه دیدم اساساً جز ورزش کردن راهی نمی ماند که لاغر شوم !
بعد ِ کلی گشتن و دانلود کردن صد جور فیلم ایروبیک و چطور  six-pack بشویم و اینها ؛ و ایراد گرفتن از مربی ها که فلانی حرکاتش شبیه از این خانوم های محترم استریپ/تیزکار است و آن یکی چرا خیلی الکی خوشحال و ذوقمرگ است و این یکی چرا زیادی خوشگل است و من حسودیم می آید ... خلاصه یک خانومی را پسندیدیم و قرار شد همراهش ورزش کنیم ... این ضمیر جمع به خاطر نقش پشتیبانی ِ آقای ِاو می باشد که همه اش در حال تشویق کردن من است !
خلاصه اینکه من توی فقط دو روز ورزش کردن به ف/ا/ک رفته ام ! یعنی باورم نمی شود وزنه ای که اول ورزش کردن یک کیلو و نیم وزنش است چقدرمی تواند تا آخرش تصاعدی این طور سنگین بشود !!  آن قدر دردم می آید که حوصله ی هیچ کاری را ندارم ! فیلم دیدن حتی ... !
الکی دارم توی این پیج انتخاب خوشگلترین عروس ِ فیس/بوک ؛ عروس ها را تماشا می کنم ... بعد فکر می کنم چرا همه این همه خوشگلند ؟ / و خب چی میشد من هم قد این ها خوشگل بودم؟ / یا اصلن یعنی اینها واقعن خوشگلند؟ / یا من خوشگل می بینمشان ؟/ یا چون عروسند خوشگلند ؟ / یا که چه ؟
اصلن من چرا مریضم که با این همه درد نمی روم بخوابم خب ؟!