نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
همه ی نوشته ی آبی عنوان این پست است !
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ : توسط : El

 

 در یک روز سرد ابری زمستان 1975 در دوازده سالگی شخصیتم شکل گرفت. دقیقا آن لحظه یادم مانده؛ پشت چینه ی مخروبه ای دولا شده بودم و کوچه ی کنار نهر یخزده را دید می زدم. سالها از این ماجرا می گذرد، اما زندگی به من آموخته است آنچه درباره ی از یاد بردن گذشته ها می گویند درست نیست. چون گذشته با سماجت راه خود را باز می کند. حالا که به گذشته برمی گردم، می بینم تمام این بیست و شش سال به همان کوچه ی متروک سرک کشیده ام.

بادبادک باز/خالد حسینی/ ترجمه ی مهدی غبرائی

 

کی فکرش را می کرد؟ هوم؟ من برگشته بودم!
شب ِ قبلش نخوابیده بودم. "نخوابیده بودم" یک جمله ی اغراق آمیز نیست که مثلن نشان دهنده ی کم خوابیدن باشد! واقعن نخوابیده بودم. یعنی تا یک جایی خواسته بودم بخوابم. خوابم که نبرده بود نشسته بودم به کتاب خواندن. بعدش هم با حوصله آرایش کرده بودم که بروم کنکور بدهم! کنکوری که اصلن هیچی نخوانده بودم برایش... "هیچی" هم اغراق آمیز نیست و دقیقن به معنای "هیچ" است... حوزه ی مری و آقای او یک دانشگاه دیگر بود... من؟ حوزه ام دانشگاه خودم بود! احمقانه بود. برگشته بودم. به جایی که رهاش کرده بودم به خیالم که صد سال بعد هم برنگردم بهش... حالا ولی همان جا بودم. احمقانه ترش این بود که گریه ام گرفته بود... واقعی و زیاد... من آدم نشانه درست کردنم! قصه می سازم از اتفاقی ها... و حالا اتفاق رسانده بودم به آنجا که ببینم راه فراری نیست... که وقت هایی/ لحظه ای/ سال هایی هست توی زندگی آدم که مهم نیست چند سال قبل ترش زندگی کرده ای... یا چند سال بعدترش توی راهت هست؟ که اصلن فقط همان سال هاست که همه ی زندگیت را می سازد/خراب می کند. که سال های قبلی که هیچ... سال های بعدی هم وجود نخواهد داشت. همه اش وقوع مکرر همان سال هایی ست که نمی شود ازشان فرار کنی...
من برگشته بودم. برگشته بودم که ادامه ی اشتباهم باشم... برگشته بودم که ادامه ی آن سال های پرعجزِ حزین باشم.... هیچ نجات دهنده ای نبود... من فرار کرده بودم. بی فایده. و حالا آمده بودم که تکرار ِ خودم را از سر بگیرم... آن سال ها همه ی زندگیم بود! زندگیم بی بعد و بی قبل جا شده توی آن سال ها و همه ی اتفاق های همزمانش... و من یک تکرار ابدی بودم! من آن جا را می شناختم... بهار که می رفتم درخت های پشت سرم سبز بودند. حالا برگشته بودم به شاخه های لخت ِ پیش رویم... به نیمکت هایی که می شناختم... که سرد بودند و خالی... به آلاچیقی که دوباره ساخته بودندش... به دخترک های با مانتوهای سفید سرگردان توی حیاط سرد بین آزمایشگاه ها... که با مریم خندیده بودیم یک بار که نفرین شده اند انگار که هی بروند و بیایند تمام ِ روز... کی فکرش را می کرد؟ ما هم نفرین شده بودیم! آنجا مال ِ من بود... من می شناختمش و نمی شناختمش... آنجا بودم و نبودم... آنجا بند شده بودم اما دیگر نمی شد که باشم... که دانشگاهی که مال من بود حالا همان قدری مال ِ من نبود که مال ِ آن دخترک های خوشبخت غریبه که آمده بودند برای امتحان... عجیب و شکنجه دار بود. انگار مرده بودم و روح وار نشسته بودم به تماشای زندگی ای که "من" نداشت دیگر... کی فکرش را می کرد؟
بعدتر که آقای او با مری آمده بود دنبالم چسبانده بودم خودم را به بازویش... به چنگ زدن... بس که انگار توی همه ی دنیا تنها همان او بود که می شناختمش... بس که همه چیز ِ دنیام سرد بود و من گرما دلم می خواست... که چسبیدن به بازوش گرم ترین کار دنیا بود توی آن لحظه ها... که احساس می کردم اگر نیاید برای بردنم همان جا یخ می زنم... تمام می شوم...  که فقط خودم می دانم چه تنها بودم تمام ِ آن ساعت ها و چه سرد بود دنیا... سرد . سرد ِ سرد .

 

 چهارشنبه/ بیست و شش ُم  ِ بهمن ِ هزار و سیصد و نود .



 
دنیا که بایستد...
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ : توسط : El

 


 
این متن در ستایش ِ حسرت بار گوشی هایی که ندارم نگاشته شده!
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ : توسط : El

 

بی حوصله ام. حوصله ی اینجا را ندارم. برعکس همیشه حوصله ی فیلم دیدن هم ندارم حتی. همینطوری دارم توی سایت های فروش موبایل سرچ می کنم! و البته هیچ پولی ندارم. من درباره بعضی چیزها آدم ِ شدیداً تنوع طلبی هستم. اخلاق بدی است. مخصوصن وقتی آن چیزها گران هم باشند! گوشی از آن چیزهایی است که هی دوست دارم جدیدش را داشته باشم! یعنی اگر یک روزی حاضر بشوم تن بدهم به اینکه بروم سر کاری که دوست ندارم... از مهم ترین اهدافم این است که پول برای گوشی بازی داشته باشم! برای خیلی چیزها می توانم پول هام را جمع کنم وآن قدری که کم دارم را هم با لوس شدن و دختر خوب و مظلومی بودن از بابا بگیرم، اما گوشی از آن چیزها نیست. بابا هیچ دل خوشی از تکنولوژی هایی از این دست ندارد! بابا حتی حاضر است دو برابر پول گوشی ای که می خواهم بدهد بهم به شرط اینکه خریدن گوشی را بی خیال بشوم! من به جایش عاشق گوشی تازه ام... هیچ وقتم پولم به آن مدلهایی که دوست داشته ام نرسیده. مثلاً همیشه دلم می خواست آیفون داشته باشم! آیفون از آن چیزهایی ست که آدم اگر صاحبش باشد می تواند برود پی ِ کارهای مهم! اصلن بعضی چیزها یک کیفیتی دارند که بهشان شخصیت می دهد! و آیفون گوشی ِ باشخصیتی است. و این شخصیتش تاثیرگذار است...! مثلن من اگر آیفون 4 اس ِ سفید داشتم قطعاً همین طوری 24 ساعته توی نت ول نبودم و داشتم کار مهم تری می کردم! از نظر بابا اینکه ادم کلی پول بالای وسیله ای بدهد که عمده ی استفاده ازش مسج و حرف زدن است احمقانه است. البته من هم موافقم. اما بابا از اثرات تربیتی گوشی ها غافل است! من غافل نیستم! بابا نمی داند که من اگر 4 اس سفید داشتم یک خانوم متشخص فعال می شدم که به تمام کارهاش می رسد... آن هم به گونه ای کول و بی شتاب بس که اکتیو و بااعتماد بنفس بودم... من ِ 4 اس دار الان لابد تصمیم داشت رتبه ی تک رقمی بیاورد توی ارشد...وهفته ای چند روز باشگاه می رفت... اوقات فراغتش را هم نقاشی می کشید... به کار و درس و هنر و فیلم و نت و میک آپ و هیکل و همه چی با هم می رسید! باور کنید گوشی می تواند همین قدر اثر مثبت داشته باشد روی آدم(!)

خب با این وضعیت چند ماه قبل نشستم فکر کردم بابا که صد سال دیگر هم راضی نمی شود برایم 4 اس بخرد! من هم صدتا صدسال دیگر پول جمع کنم یک و نیم میلیون نمی توانم پس انداز کنم از پول تو جیبی! کار هم که ندارم. پس باید سطح توقعاتم را می آوردم پایین! کلی که زدم توی سر سطح توقعاتم رسیدم به اس 2 سفید!

نگاش کنین چه با شخصیته تورو خدا!!!

آن موقع یعنی مهر بود 680! خب من فکر کردم قاعدتاً گوشی طی چند ماه ارزان می شود! بعد اگر ارزان میشد و اگر از پالتو و بوت و اینهای زمستانم می زدم و گوشی هام را هم می فروختم و چندتا اگر دیگر بعد از عید میشد بخرمش. معامله ی خوبی بود. ولـــــی ... ! ولی هی من از خرج هام زدم و هی پول جمع کردم، هی قیمت گوشی رفت بالا! دیگر همه در جریان قیمت ارز هستند لابد! این قضیه تا جایی پیش رفته که گوشی مذکور شد یک میلیون و 200! بعد شما نمی دانید من با چه پشتکاری هر روز (دقیقن هر روز) قیمت ها را چک می کنم هر بار برای هزار تومن بالا و پایین رفتنش چه دچار احساسات می شوم! و البته یک ماه آخر تاحدی ناامید شدم و پول جمع کردن را بی خیال شدم و دست به خرج ِ وجه جمع آوری کرده ام شدم ! خریدن کتاب ها و ساعت هام از جمله همین دست به خرجی ها بود! بعد از دیشب دارم فکر می کنم معلوم نیست چقدر طول بکشد اس2 ارزان بشود یا احیانن من کاری چیزی پیدا کنم یا مثلن پولدار بشوم و اینها! آن وقت به سرم زده بروم یک گوشی ارزان تر بخرم و خودم را خر کنم علی الحساب و همین طوری پول هام را جمع کنم و منتظر معجزه بنشینم که بتوانم اس2 ِ با شخصیت سفیدم را بخرم!:( و این ایده ی تازه هم به طرز اسفناکی دارد با شکست مواجه می شود! چون پولم به هیچکدام از گوشی هایی که خوشم می آید ازشان نمی رسد! الان از این گوشی ِ خوشم آمده مثلن...

یعنی باهاش خر می شوم فعلاً تا معجزه! اما 400 !!! اصلن این گوشیه که اینقدر نمی ارزد خب! ارزشش را هم که داشته باشد گیرم؛ من پولش را ندارم که!
من پول می خواهم الان! و البته حاضرم عجالتاً سطح توقعاتم را در حد یک آقای جنتلمن پولدار که ولنتاین برایم گوشی بخرد پایین بیاورم!:ی

 

پیوست: این لینک ساعتامه...

1

2

قیمتشم تقریبن نصف قیمت اصلیش تموم شد چون تو حراجی کریسمس خریده بودنش واسم. البته مشخصه لابد تو انتخاب این دو تا ساعتم کلی زدم تو سر توقعاتم دیگه؟!:ی


 
√ شصت و دو ُم .
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ : توسط : El

 

یه عالمه کار دارم و حوصله ی هیچ کاری ندارم. دقیقن هیچ کاری . یه ساعت بیشتره که دارم fashion illustration سرچ می کنم و عکسای خوشگل می بینم و فک می کنم چه فان و خوبه که شغل آدم کشیدن ِ دخترای فشن ِ خوشگل باشه... و اینکه چرا وقتی این همه کار جذاب تو دنیا هست من باید زندگیمو با درس خوندن هدر بدم درحالیکه حالمو بهم می زنه فقط چون بقیه می خوان؟!:|

 


 
√ 18 ِ بهمن ِ 90
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ : توسط : El


آقای او بردتم بیرون. ساعت هام را داد. کلی لوسم کرد. یک عالمه هم خنده ام آورد. بعد رفتیم یک جای جدید غذا خوردیم... تازه گفته بودم بهش دلم تیله می خواهد... برایم تیله های خوشگل هم خریده بود... بعد برایم قاقا لی لی (!) ِ خوشمزه خرید و برگشتیم خانه... و از الان تا یک هفته ی دیگر آقای او خوشبوترین و خوشمزه ترین آقاهه ی دنیاس! بعدش می آیم همین جا دور هم یک نقشه ی قتل طرح ریزی کنیم! حواستان باشد رفقا که یک هفته از دو ساعت پیش شروع شده...!


 
:|
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ : توسط : El

 

 

زلزله آمده بود در ولایتمان. نه که بیاید. رد شده بود فقط. من نفهمیده بودم. بعدش هم که فهمیده بودم با سیس کلی خندیده بودیم که چه فان که ممکن است تا صبح بمیریم! یعنی یک ساعت داشتیم همین طور از زوایای مختلف موضوع را بررسی می کردیم می خندیدیم! بعدش من همین طوری بیخودی از خودم پرسیده بودم اگر جدی قرار بود الان بمیرم چی بود/هست که برای از دست داشتنش غصه بخورم... جواب را می دانستم خودم. می دانستم که هیچ چیزی نیست... اما بود. یادم آمد برای آن 15تا کتابم که نرسیده هنوزغصه م می گیرد و ایضاً برای دوتا ساعتی که اینترنتی خریده ایم... یعنی درواقع پولش را فرستاده ایم که داییِ آقای او از خارجه برایمان بفرستدش.... بعد من دوماه منتظر ساعت هام بودم و بسیار حال ِ اندوهناکی پیدا می کردم چنانچه ساعت هام را ندیده می مردم!
آن وقت من از این جواب به مقدار غیر قابل اندازه گیری ای خوشحال شدم... خب بعد از هزار و چند صد سالی که برایم فرقی نداشت فردا بشود، اینکه دوتا دلیل ِ موقت برای دوست داشتن زندگی پیدا کرده بودم خب خوشحالی هم داشت!
البته که لابد خیلی ها فکر می کنند 15تا کتاب و 2تا ساعت دلایل رقت انگیزی برای ادامه ی زندگی هستند. ازقضا من هم جز همین خیلی ها هستم. اما توی این روزهای بن بست طور، تنها چیزهایی بودند که میشد برایشان خوشحال بود... بعد طوری شده بود که دو روز هی بهش فکر می کردم و هی ذوقم می آمد...  تازه کتاب هام که امروز رسیدند، من دوباره کلی ذوق ترم آمد... آن وقت از ترس اینکه مبادا ذوقم تمام شود زیاد نگاهشان نکردم! به جز دوتا؛ بردمشان قایم کردم ته کمد کتاب هام...! که کم کم ذوق کنم که دیرتر ذوقم برسد به تهش! فردا هم می رویم با آقای او بیرون که ساعت هام را بگیرم و تصمیم داشتم درمورد آن ها هم استراتژی مشابه ای پیشه کنم که این یک ذره ذوقم بعد از دقیقاً هزار و چندصد سال تمام نشود...! چرا گفتم دقیقاً؟ هزار و چند صد که یک مقدار تقریبی است اصلن! خلاصه این برنامه ریزی  امروزم بود برای اینکه تا جایی که می توانم این هدفمند(!) زندگی کردنم را کش بدهم! اما... (آخ که من از این اماهای بی موقع بیزارم) اما با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدم که فردا که آقای او را ببینم بعد معلوم نیس تا چند هفته بعد دوباره بشود ببینمش... و این وضعیت تا نمی دانم چندماه ادامه دارد! دلایل این نتیجه گیری را حوصله نمی کنم بنویسم... فقط بدانید که هیچ طور راه دررویی نیست! خب این یعنی فاجعه! اصلن من نمی فهمم کدام بخش مغزم است که تایمری چیزی دارد ... همین که یک هفته که از قرارمان بگذرد شروع می کند به جارو جنجال... یعنی مدام دعوا گرفتنم می آید... خیلی سعی می کنم اینطوری نباشدها! اما هست... یعنی هیچ جوری نشده درست کنم این ویژگی را توی این دوسال! بعد یک طوری هم هست که آقای او را مقصر این وضعیت می دانم. که البته خیلی هم هست. آن وقت دوست دارم بکشمش! نه همین طوری کشتن معمولی ها! یک طوری با خون و خونریزی...:| یک ذره هم دلم نمی سوزد حتی! آن وقت هرچه از این یک هفته بیشتر بگذرد(منظورم روز نیست ها! مقیاس اندازه گیریم ساعت است!) من توی دعواها و بداخلاقی هام آن قدر کلافه می شوم که بیشتر به این نتیجه می رسم که خسته شدم و باید ولش کنم بروم اصلن...! این وضعیت ساعت به ساعت بدتر می شود تا ببینمش... ببینمش که در عرض چند ثانیه همه چیز به حالت اول برمی گردد... یعنی همان چند ثانیه که یک طور ِ مهربانی نگاهم می کند که می فهمم چه می میرد برایم برای خر شدنم کفایت می کند... انگار نه انگار که من یک عالمه ساعت صحنه ی قتل را توی ذهنم طرح ریزی می کرده ام!
خلاصه فهمیدم 15تا کتاب و 2تا ساعت خوشگل هم برنمی آید ازشان که فضای این اعصاب خوردی های آتی را تلطیف کنند! لذا من دقیقن همین حالا پتانسیل کشتن این پسره را پیدا کرده ام که ذوق کردنی که بعد از هزار و چند صد سال انتظار پیدا کردم را خراب کرد. یعنی آدم هم این همه دق مرگ کن!؟ :| آدم هم این همه به اعصاب گندزن...؟! اصلن تا من کاملن روانی نشوم این بشر راحت نمی شود! به خدا!:|

پست مال دیشب بود! عق به این پرشین! :|


 
√ پنجاه و نه ُم .
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ : توسط : El

 

من از مشاورها و روانشناس ها هیچ خوشم نمی آید. نه که پدرکشتگی داشته باشم باهاشان ها. نه. فقط کلافه ام می کنند. یعنی هیچ نشده که بتوانم فکر کنم مشاوری دارد کار مفیدی توی زندگیم انجام می دهد! آن اول ها فکر می کردم از خودِ شخص ِ مشاور خوشم نمی آید. یک اخلاق بدی دارم. احساسی که اولین تصویری که از آدم ها می بینم در من به وجود می آورد برایم تاثیرگذارترین بخش رابطه است. اگر اولش قیافه و رفتار کسی بهم نچسبد هرچقدر هم که تلاش کنم نمی توانم جای خالی آن تاثیر اولیه را با چیزهای دیگر پر کنم. آن وقت یک خانوم مشاوری بود که از قضا از خودش خوشم می آمد. صورت معصوم ِ خوبی داشت... و صدای آرامِ قشنگی... آن وقت بود که فهمیدم اساساً مشاوره بی فایده است!
خب آخرهیچ درک نمی کنم که مثلن وقتی مشاوری بر می گردد بهم می گوید آدم نیمه ی خالی لیوان هستی... که می گوید باید مثبت ببینی ... دقیقن چه فکری می کند درموردم؟! یعنی فکر می کند من خودم به این عقلم نرسیده واقعن؟؟؟؟!! یا مثلن می گوید یک هدفی انتخاب کن که دوستش داشته باشی ... واقعن فکر نمی کند من هم بلدم این حرف ها را!؟ تازه روی دور حرف زدن و آنالایز کردن که بیفتم بهترش را هم بلدم... حتی چند باری هم بهم گفته اند که خیلی می آید بهم که مشاور بشوم! آن وقت من به جای این حرف های خوب خوب یک چیزی می خواهم که نجاتم دهد... که پیش هیچ مشاوری پیدا نمی شود... من راه حل می خواهم! راه حل را همه می گویند که خودم باید پیدا کنم. پیدا نمی کنم. یعنی زندگیم آن قدر گره دارد که هرکجا را که می خواهم درست کنم هزار جا را باید خراب کنم! بعد تازگی یک طوری شده که به حرف های "خوب خوب" آلرژی پیدا کرده ام! یعنی حتی می شنوم یکی دارد به کسی مثل خودم می گوید باید هدف داشته باشی و تلاش کنی و زندگی قشنگ است و فلان... دوس دارم خودم را بندازم وسط بگویم واقعن نمی بینید این طفلکی دارد جان می کند که زندگی کند؟! که حرف خوب خوبتان را خودش بهتر بلد است! بعد هی به خودم می گویم که "به تو مربوط نیست که دخالت کنی"!  خلاصه خود ِ مشکل ِ راه حل پیدا کردن کم بود... این آلرژیه هم جدیداً اضافه شده:|


 
آخرین چهارشنبه، آخرهای اردی بهشت بود . گریه نکن ری را...! :((
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ : توسط : El

 

توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم از آخرین چهارشنبه ... از بوی چای و کلوچه ی استاد... و از من... که چه دلم خواسته بود بغلش کنم... که نکرده بودم .

 

گریه نکن ری را !
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
دوباره اردی بهشت به دیدنت می آیم....

 

پیوستـ ... :

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://my--immortal.persiangig.com/audio/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%20%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA....wma



 
بار ِ آخر کی خندیده بودم...به همین بزرگی؟ خنده ی دونفریِ همین قدری می خواهم:(
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ : توسط : El

 

 

یک رژ لب دارم. یک جور رنگ ملایم ِ خوبی دارد. خیلی استفاده اش نمی کنم چون رنگش به پوستم نمی آید. به جایش عاشق طعم و بویش هستم. طعم ها و بوها را دوست نداشته باشم هیچ طوری کنار نمی آیم با چیزی... رژم به اندازه ی سیب های تُرش ِ واقعی خوشبو است... مهم ترین کاربردش توی زندگی من این است که وقتی رژ ِ خوشرنگی می زنم که بویش را دوست ندارم یک لایه ازش می کشم روی لب هام...

آن وقت یک چهارشنبه هایی هم بودند توی زندگی ام که من ترم آخر بودم... بهار بود... از آن هواهای آفتاب ِ نرم ِ یواش... گفتن ندارد که من عاشق چهارشنبه هام همیشه... حالم پتانسیل خوب بودن دارد توی چهارشنبه ها. بعد توی این چهار شنبه های به خصوص آزمایشگاه داشتم... با استادی که دوستش داشتم... همیشه داشتم. همه ی سال هایى که توی آن دانشگاه کوفتی درس خواندم؛ تنها دوست داشتنی ِ آن سال ها بود. 4ساعت آزمایشگاه که تمام میشد عصر بود... آفتاب نیمه جان و بادی که خنک بود... بعدش می رفتم سرو وضعم را که توی چهار ساعت بهم ریخته بود درست می کردم... رژ سیب ترش م را می کشیدم به لب هام... آقای او بیرون دانشگاه منتظرم بود تمام آن چهارشنبه ها... ذوق داشتم که بود... ذوقم بود که بهار بود... که ترم آخر بودم... که دانشگاه با همه ی سال هایی که خورده بود از زندگیم، تمام میشد می رفت پی کارش... با تمام ِ سال هایی که فاجعه های زندگیم بودند.... بعد یک طوری همیشه  دلگیر هم بودم که آخرین باری بود که استادم را می دیدم... که دیگر هیچ وقت برنمی گشتم... اما ته تهش دوباره بهار بود... لب هام طعمِ سیب ترش می داد... آقای او منتظرم بود... چهارشنبه بود... و یکی دو ماه بعدترش که دانشگاه تمام می شد یک عالمه زندگی آن بیرون منتظرم بود...
امشب دوباره رژ لب را زدم... انتخابش نکردم... تصادفی یک رژ برداشتم... بی هوا و تند.... بابا پایین توی ماشین منتظر بود... و من مثل همیشه دیر کرده بودم... رژ را که زدم... طعم ِ سیب که آمد... یکهو گرمم شد... بهار شد... چهارشنبه شد... بعد توی سینه ام یک خالی ِ بزرگ پیدا شد... هیچی بیرون منتظرم نبود. این زندگی ای نبود که فکر می کردم مال ِ من است... نه این همه سخت که آن چهارشنبه ها این همه دور بیایند به نظرم... نه این همه تهی که هیچ چهارشنبه ای نداشته باشند هفته هام... هیچکس نفهمید هرگز که من چه همه ی زندگیم به جای نوازش شدن.... بوسیده شدن... گزیده شده ام...! *

 

*بگذار کسی نداند که چگونه من به جای
نوازش شدن،
بوسیده شدن،
گزیده شده ام ...

شاملو





 
من از اینا دارم !
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ : توسط : El

 

آدم باید یک دوستی داشته باشد که خواهرش نباشد... دختر خاله و دختر عمه واین هام نه... که معشوقش نباشد هم... که اصلن مرد نباشد با اینکه دوست های مرد از دخترها بهترند خیلی وقت ها... بعد حتی نباید خیلی بزرگتر یا کوچک تر از تو باشد... که زیادتر بفهمد یا کم تر... حتی تَرَش اینکه باید بلد بشد به جای نصیحت کردن و اینها وقتی که حماقت می کنی فقط بهت بگوید "دیوانه"! بگوید: "خر"! و این خر و دیوانه را یک طوری بگوید که تو کیف کنی که چه داری دوست داشته می شوی... بعد گفتن ندارد که این دوستت باید خواندن بلد باشد حتماً... چون آدم هایی که خواندن نمی دانند نوشتن هم بلد نمی شوند! به عبارتی باید نوشتن بلد باشد حتماً... آن وقت هر از گاهی بروی برایش بنویسی : "خسته ام..." که بنویسی به بودنش احتیاج داری چه قدر... بعد توضیح هم ندهی... یعنی توضیح توی این طور رفاقت ها مهم نیست اصلن... همین "خسته ام" کفایت می کند... بعدش او برایت بنویسد... نوشته اش یک طوری باشد که هی توی روزهای بعدترش بروی... بخوانی... و هی ذوق کنی... هی توی دلت یک طوری قلقلک بیاید که انگار یک عالمه ماهی قرمز کوچولو دارند شنا می کنند ...
آدم باید دوستی داشته باشد که مهم نباشد اگر سالی یک بار هم نبیندش... یا حتی تلفنی هم حرف نزنید باهم ... چون اصلن توی این طور رفاقت ها این چیزها مهم نیستند که ... همینی که می دانی هست و می شود بنویسی برایش "خسته ام"... همین که ماهی قرمز شنا کند توی دلت ... کفایت می کند.

 


  پیوستــ... َش نوشته ی دوستم جان است :

http://bitter-violet.blogfa.com/post/34

وقتی میگوید بهت احتیاج دارم , تصویر یک زن ِ پریشان حال میاید جلوی چشمم که حوصله اش نیست غذا هم بخورد , خانه اش سرد است , شومینه اش خاموش , موهای خیسش چسبیده به تنش , و اشک ندارد , بغض انقدری گنده شده که جای همه ی اینها را گرفته , تلفن را جواب نمیدهد , کبریت ها نم گرفته , توی یک پوزیشنی از خانه نشسته که دستش به هیچی نمیرسد , و نمیخواهد هم که برسد .
وقتی میگوید بهت احتیاج دارم , باید تلفن را بردارم , باید هی بوق بخورد پشت ِ بوق , باید تهش برسد به سوت ِ ممتد , و بدانم که کسی جواب نمیدهد . باید دوباره بگیرم , باید کسی جواب ندهد . باید چند باره بگیرم , باید چند باره تهش برسد به سوت ِ ممتد ....... , .
باید هوا طوفانی باشد و زمین پر ِ برف و راه طولانی , ... باید نهارم را نصفه نیمه رها کنم روی گاز , کلاه و شالگردن سرم کنم , پالتو و چکمه بپوشم , شکلات و سیگار بگذارم توی جیبم , بی چتر راه بیفتم سمت ِ خانه اش ... باید بخورم زمین , دست هام یخ بزند , دماغم قرمز شود , باید تمام راه هی زیر لب بخوانم This is no time to be alone, alone, yeah, I, wont let you go,  ... باید هر از چند دقیقه ای دست هام را ها کنم , کلاهم را بکشم بالا تا ببینم راه را اشتباه نیامده ام , دنبال یک دود کش ِ بی دود روی سقف خانه ای باشم , ...
باید در را با هل باز کنم , یخی اش را از همان دم در حس کنم , ببینم که درست در کور ترین پوزیشن ِ خانه اش نشسته , شومینه اش خاموش است , رد  ِ باران به پرده ها گرفته , صدای چک چک ِ اب از حمام میاید , فیلم پریشب دیده روی د ی اند پز خورده , موهایش خیس چسبیده به تنش ,  کبریت ها نم گرفته , و نگاهش ... نگاهش ... بی اشک است , بی درد ... بی زخم ... پر بغض ... پر استیصال ...
باید بغلش کنم ... ها کنم دست هاش را ... حوله بپیچم تنش ... چشم هاش را بنشانم روی شانه ام ... بغلش کنم ... باید برایش بخوانم سر اومد زمستون/شکفته بهارون توی کوهستون/... دلش بیداره /تفنگ و گل و گندم داره میاره / توی سینه ش جان جان جان ..... باید کبریت بزنم ... بغلش کنم ... کبریت بزنم ... کبریت بزنم ... کبریت بزنم ...........
 

و پیوستــ ... ترش هم این عکس :

 

ــــــــــــــــــــ

 

کامنت ِ خودم واسه پست(!): من الان پستمو که خوندم خودم شخصاً به خودم حسودیم شد!...

 


 
√ پنجاه و پنج ُم .
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ : توسط : El


نمی فهمم چرا توی بلاگفا نوشتن با توی پرشین نوشتن این همه فرق دارد! اصلن چیزهایی که دوس دارم اینجا بنویسم فرق می کند با چیزی که دلم می خواهد آن جا بنویسم! پرشین یک طور ماهیت شوخ و شنگی دارد برای من! اینجا نوشته های آدم شبیه دختری می شود که دارد توی خیابان یک بستنی قیفی بزرگ لیس می زند...! اما توی بلاگفا که می نویسم نوشته هام تبدیل به زنی می شوند که سیگار به دست توی یک عصر پاییزی پشت یک میز چوبی نشسته و بخار قهوه اش را بو می کند... اینکه چطور کجا نوشتن می شود شخصیت بدهد به نوشته های آدم را درک نمی کنم...!

بعد نوشت : با این قالب راحت نیستم . حوصله هم ندارم عوضش کنم! شبیه مال ساراست ... بعد احساس می کنم قانون کپی رایت رو رعایت نکردم! معذبم!:ی

بعدتر نوشت : یه دغدغه ای دارم! یه ماهی میشه! نمی دونم چطوری جاهایی که دوست دارمو تو کتابام علامت بزنم...! نت برداری می کردم همیشه... یه ماهه به دلم نمی چسبه... خط های کتابمم اگه بخوام لایت کنم کتابم خراب میشه... خب چه راه دیگه ای هست الان؟! واقعن شماها دلتون میاد کتاباتونو علامت بزنین ؟!

پیوستـ... : هنوز صدای محزون ِ پست ِ قبل ... هنوز : راستی خبرت بدهم.............


 
خواب دیده‌ام... خانه ای خریده‌ام... بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار...
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ : توسط : El


حرفم نمی آید . حرف زدن سختم شده ! نوشتن بیشتر... به جایش هی دلم خواندن می خواهد.
موهام را کوتاه کردم. انگار نه انگار که چه ذوق کرده بودم به بلندیش. رفته بودم برای ابرو... بعد گفتم حالا که تا آرایشگاه آمدم یه کم مرتبش کنم مثلن! بعد نمی دانم چه شد یک هو که به خانومه گفتم کوتاهش کند... خانومه هم یک ژورنال داد دستم.. من هم خیلی خجسته و سرخوش یک مدل شلوغ انتخاب کردم برای اولین بار!
من آدم ِ سبک سنگین کردن های بیش از اندازه ام... آن قدر تصمیم هام  را می گذارم وسط و دورش چرخ می خورم که از تمام زاویه ها ببینمش که آخرش سرگیجه می گیرم می گذارمشان کنار کلاً! تصمیم های این طوری بی هوا برای من یعنی حال ِ خراب... یعنی به خودم گفتن ِ "بیا چنگ بزنیم به هرچیزی ببینیم خوب می شویم الا!" یکی از وقت هایی که به خودم می گویم "الا" آن وقت هاست که خیلی جدی و بی امیدم...! حالا قیافه ام را دوست دارم و مدل تازه ی ابروهام را هم... بعد می بینم چه غمگینم باز.
فکر می کنم توی زندگیم هیچ چیزی سر جای خودش نیست... هیچ چیزی آنی نیست که باید می شد. از این بازاریابی کوفتی بگیر که حتی نمی توانم آرزو کنم برای خودم که ارشد قبول بشوم، بس که می دانم دوباره می افتم توی یک درمانده گی حال بهم زن ِ تازه با این وضع که حالم از این رشته بهم می خورد... تا خودم... و آقای او حتی...!

بهش می گویم می خواهم ولش کنم... می گویم خسته ام از همه ی زندگیم... می گوید : "حق داری ..." و من بدتر وحشی می شوم! کدام حق؟ کی گفته که من حق دارم؟ می گویم باید الان بگوید "به تخ....مم " و بگذارد برود بس که اذیتش کرده ام/می کنم. می گویم خسته شدم از این همه خوبی اش! که من اصلن شایسته ی ترک شدنم الان! که دلم می خواهد ولم کند یکی! که اصلن دوست دارم آقای او را بگذارم بروم... که اصلن دیگر نمی فهمم دوستش دارم یا ندارم؟ و هی از مهربانیش در برابر اخلاق گندم عصبانی می شوم...!

دلم مامانم را می خواهد. و بغض می کنم مدام... و "شکیبایی" دارد می خواند: راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام... بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند...!  و من اشک هام سر می خورند بی صدا که خانه ام کجای این دنیاست که منِ بی سامان این همه بی خانه مانده ام؟!
که می خواند : یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ و من بیشتر یکی چنگ می زند سینه ام را ... که می دانم بعدش یک طور ِ آه دارِ بی امیدی می گوید:  نه ری‌را جان! ... و من هی دلم بسوزد و ... و هی زیر لب همراهش بخوانم:
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ ما خوب است ! ... اما تو باور نکن ...

 

 

پیوست : پیوست باید صدای غمگین مردی می بود ... اما پرشین گیگ نداریم !

پیوست تر : دین َم ادا نمی شد ! ...

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://my--immortal.persiangig.com/audio/Nameha-Shakibaee-1.wma

 


 
آی نید یور هلپ ... ! خیلی Emergency!
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦ : توسط : El


می دونم با این وضعیت کامنت گذاری تو پرشین خواهشم بزرگه خیلی! اما میشه اسم کتابایی که خیلی دوس دارین رو برام بنویسین... هرچی بیشتر باشه بهتر! می خوام تعداد زیادی کتاب به خودم جایزه بدم شاید حالم خوب شه...! :|


 
√ پنجاه و دو ُم .
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦ : توسط : El

رفتیم یه خونه خریدیم تو بلاگفا... بزرگ... سفید... دلباز... با کلی پنجره های بلند که نور سفید سرریز میشه ازشون...! بعد می خوایم واسه اولین بار تو زندگیمون همزمان تو هر دوجا بنویسیم... الان شما درک نمی کنین چه کار سختی می خوام بکنم! آخه شما که نمی دونین من چه آدم ِ کندی هستم... شما که نمی دونین من چه نمی تونم رو یه چیز بیشتر تمرکز کنم تو یه زمان... اما هوس کرده دلم کاری رو بکنم که بلد نیستم اصن! هوممممم... هوس کردم !


 
منو از سرما نترسون...توی چله ی زمستون ...
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤ : توسط : El

جمع کنیم بریم بلاگفا ! هر چند وقت یه باردقیقاً سی ثانیه پرشین کار می کنه ! تایم گرفتما! همین جوری رو هوا نمیگم !!!


پیوستـ...: عصبانی و افسرده که باشم می روم از توی فولدرهام خرت و پرت ها را پاک می کنم. لازمه اش این است که حتماً عصبانی و خیلی افسرده باشم که مغزم حوصله ی سبک سنگین کردن نداشته باشد! عصبانی که نیستم همه چیز به نظرم به درد می خورد... دلم نمی آید چیزی را ریموو کنم! فکر می کنم گیرم که صد سال به درد نخورده... شاید توی صد سال ِ بعدی به درد خورد خب...! بعد امشب عصبانی و اینها که بودم خیلی الکی این آهنگ پیوست را پیدا کردم توی فولدر "آهنگ چرتا" ... !!! اصلن هم نمی دانم آن جا چه می کرد ... بعد همین طوری بی مکث گذاشته امش پلی شود ... و آرزو می کنم کاش شکست عشقی خورده بودم! آدم اینطور شکستی که می خورد می تواند بی عذاب وجدان زندگیش را به گ.ا بدهد...! بعد اساساً هیچ کاری جز غرق شدن توی خاطره هاش ندارد... اصلن شغل ِ خودش می داند که فقط سوگواری کند برای عشق رفته اش... آن قدر هم این غصه اش را بزرگ و عمیق می داند که بقیه ی غصه ها هیچ به چشمش نمی آیند... بعد کلن فکر می کند آخر دنیاس... دنیا که "او" نداشته باشد یعنی "ته"... یک عالمه روز که جلوی آدم باشد... یک عالمه فردا... که توی هیچ کدامشان دیگر نشود لمسش کنی حتی، یعنی مجازی که دنیا را بگذاری برود تعطیلات و فقط  خودت را با روزهای رفته شکنجه کنی...! آن وقت خیلی سارررری هستم که هرکسی فقط یک بار می شود واقعن شکست بخورد... و من یک فرصتم را سوزانده ام به قول مهفا...!
بعد بسیار متعجبم که چطور فکر می کردم شکست عشقی بدترین نوع غصه هاست...! اتفاقن خیلی هم خوب است... چون یک طوری همه چیز را تحت الشعاع قرار می دهد که آدم مشکلش فقط می شود همان نبودنِ "او"... نه این طوری که آدم هزار تا بدبختی دارد بعد هیچکس هم نمی فهمد که چطور آدم دارد به گ.ا می رود که...  والا!

 

پیوستـ ...تر :


 

&

 

http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://my--immortal.persiangig.com/audio/Binaam__Nazanin_128.mp3

 

زود زودی... دیر دیرم... من یه آواز اسیرم... اسیر این شب پیرم...

خیسم از حضور بارون ... منو از سرما نترسون... توی چلهٔ ی زمستون...

نگو رویای محالی...نازنین جای تو خالی‌... نازنین جای تو خالی‌....

بی‌تو گریون با تو شادم... ای علاقهٔ ی دمادم...بگو میرسی‌ به دادم....

وقتی‌ بودی زنده بودم...دل‌ ازینجا کنده بودم....مثل یه پرنده بودم...

حالا تو شکسته بالی...نازنین جای تو خالی‌...نازنین جای تو خالی‌...

لحطه ی تحویل سالی...نازنین جای تو خالی‌...نازنین جای تو خالی...

زیر ضربه‌های رگبار...تشنه ام تشنه دیدار...منو به خاطره نسپار...

رقص ناب برگ زردی...یه شهاب شبنوردی...خواب دیدم که برمیگردی...

توی کنج خوش خیالی...نازنین جای تو خالی‌...نازنین جای تو خالی‌...

تو مثه ماه هلالی...نازنین جای تو خالی‌...نازنین جای تو خالی...

 

 


 
√ چهل و نه ُم .
ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳ : توسط : El


توی زندگیم همیشه یک زمان ِ "بعد از" داشته ام ... این "بعد از" یک زمان ِ خوب ِ بی مرز است ... بعد توی این "بعد از" همیشه یک عالمه کار خوب هست برای انجام دادن ... یعنی آن قدر خوب که آدم بتواند یک عالمه وقت صبور باشد که این بعد از ِ برسد...
که هی خودش را خر کند که آن وقت که برسد می شود آن همه کارهای خوب بکند... مثلن بعد از امتحانات فلان کتاب را بخواند... بعد از کنکور فلان کلاس را برود... بعد از دانشگاه تا دلش می خواهد نقاشی کند و بنویسد... یا بعد از اینکه فلان کار را کرد، فلان لباس یا فلان کتاب را جایزه بخرد برای خودش ...
البته که من قسمت زیادِ این کارهای بعد ازی را هیچ انجام نمی دادم... اما خب همان تصور بودن ِ همچین زمان ِ دل خواه ِ خوبی به اندازه ی کافی آدم را سر کیف می آورد ...
آن وقت امشب خیلی اتفاقی فهمیدم که از آخرین باری که دلم خوش ِ "بعد از" بود خیلی زیاد گذشته است. دیدم اصلن یادم نیست که از کی از این بعد ازها "ناامید" شدم ... که دیگر از خودم گول نخوردم که یک "بعد"ی هست که دنیا قشنگ تر می شود تویش...
زندگی ِ بی "بعد از" چیز ِ رقت انگیزی است ...



پیوست : دلم می خواد اینجا رو ول کنم برای یه جای بی خواننده... تا دلم می خواد از بدبختیام بگم... بس که نمیشه اینجا! بس که هی فکر می کنم خب که چی ؟ اینارو بگم که چی بشه ؟ مردم چه گناهی کردن من نوحه خونی کنم اینجا...!