نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
کدام قله کدام اوج ؟ .... مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل ... *
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ : توسط : El


مرد ِ من باید خیلی قد بلند میشد. طوری که روی نوک پا هم نرسم به لب هاش! پسره فقط کمی بلندتر از من است ولی... مرد ِ من باید کلی هیکلی می شد. پسره از آن پسرهای تقریبن ظریف است... مرد من باید ده سالی بزرگ تر از من می بود. پسره چند سال بزرگ تر است فقط... مرد من صورت جدی  ای باید داشت که سنش را بیشتر نشان بدهد. پسره ولی صورت مهربانی دارد که سنش را کم تر نشان می دهد حتی... به جز اینها مرد ِ من لابد فیلسوفی/نویسنده ای/شاعری چیزی  باید می بود. کسی که من را هل بده توی چلنج خواندن و نوشتن و یاد گرفتن.... پسره ولی گفتن ندارد که اینطور نیست! پسره فقط دوستم دارد... آن قدری که عاجزم کند... یعنی طوری که نتوانم بگذارمش بروم... ولی همه ش توی تردید باشم که باید بروم آیا؟... آن وقت یک ور ِ ذهنم هست که می خواهد بگذارد برود... که بشود زن ِ سی ساله ای که آرزویش بوده ... که مرد ِ رویاهاش را پیدا کند ... گیرم هزار سال دیگر!! که فکر می کند چه مهم است... که یک رسالتی دارد توی دنیا!! که اصلن باید دنیا را تکان بدهد!!!

اما .... یک ور ِ ذهنم هم هست که خسته است. که این همه غصه درمانده اش کرده.... که اصلن هی می گوید بهم گور بابای ارشد و دکترا و کار با حقوق میلیونی و فلسفه و مذهب و همه چی... گور بابای حقوق زن و زن باید حتمن کار آن چنانی داشته باشد... یک ور ذهنم دارد می میرد از درد... و دلش از این دنیا خوشبختی ِ آرام می خواهد فقط.... دلش پسره را می خواهد... و خانه ی کوچولوی دو نفریشان را که نزدیک خانه ی بابا باشد حتمن. دلش می خواهد صبح زودها بیدار شود... برای آقاهه اش صبحانه حاضر کند... راهیش کند سر کار... بعد پسره که رفت نرم نرمک شروع کند به مرتب کردن ِ خانه... به غذاهای جینگول درست کردن... به شیرینی پختن که اصلن از قشنگ ترین کارهای دنیاس به نظرم... که نزدیک آمدن پسره که شد... آرایش ِ دخترانه کند... پیراهن های س/ک....ی بپوشد که می داند پسره دوست دارد... که برای پسره خوشگل باشد . کیف کند که پسره نگاهش کند... آن طور مهربان ِ مخصوص به خودش که یعنی کیف می کند که دارتم... که دلش یک عالمه ع/ش/ق×بازی با پسره را می خواهد... از ع/ش/ق×بازی های عاصی دیوانه وار گرفته تا تن در هم پیچیدن های نرم ِ آرام ِ طولانی....  
یک ور ذهنم هست  که دوس دارد وقت های بیکاری اش که پسره نیست برود باشگاه... که یک هاپوی خر ِ خوشگل داشته باشد که بچه اش باشد.... که توی روزهاش جدی تمرین نقاشی و نوشتن کند... که دغدغه اش همین ها باشد فقط... که هزار ساعت بی دلواپسی کتاب بخواند و بنویسد اصلن... که آدم های اضافه را پرت کند بیرون از دنیاش اصلن... که توی دنیاش پسره باشد و بابا و سیس... که از شیرینی هایی که پخته برای بابا هم سهم نگه دارد! که غذاهای خوشمزه که درست کرد به سیس ِگردالی ِخرش زنگ بزند که پاشو بیا اینجا پیش ما... خب آخر پسرکم طفلکی است خب! بعد تازه می دانم سیس با آقای او رفیق می شود! چون دلش برادر می خواسته همیشه... می دانم دو نفری با هم یک عالمه پلی استیشن بازی می کنند و فوتبال می بینند و کل می اندازند! بعدترش هم من لابد مثل همیشه رئیسم و چون بهم توجه نمی کنند حسودی می کنم و حواسشان را پرت می کنم و هی غر می زنم... باید بفهمند من مهم ترم خب! بعد به جز این ها دلم یکی دوتا دوست های دسپرت هاوس وایوزی می خواهد... که زن ِ خانه باشند... که رفیقم باشند... و شراره... باید خانه اش توی شهر من باشد... که یک وقت ها همین طوری شال و کلاه کنم بروم خانه ش که فقط غر بزنم مثلن! که با هم کلی آهنگ های ترکی گوش کنیم.... که افسرده و بدبخت باشیم و گریه کنیم حتی... ولی بعدش حال ِ هم را خوب کنیم و یک عالمه کارهای دخترانه کنیم باهم... که یک عالمه ازش بافتنی و غذاهای خوشمزه یاد بگیرم... تازه نوشته هام را هم بدهم بخواند و یادم بدهد که خوشگل بنویسم... چون توی این زندگیم من قرار است نویسنده ی معروفی بشوم خب!
اوهوم... همین ها فقط... یک ور ِ ذهنم هست که جز این ها هیچی نمی خواهد... که از سخت گرفتن خسته شده... که فکر می کند خوشبختی همین هاست اصلن.... خوشبختی همین است که من با پسره رفیقم این همه... که کنارش خود ِ خودمم... خوشبختی همین دو روز پیش است که من درحالی که دارم از دل درد می میرم... که مطابق معمول تمام ِ آن یک هفته ها یا سگم و هی دارم زمین و زمان را گاز می گیرم یا گریه دارم همه ش.... بروم پیش پسره ... بعد ببینم که چون می دانسته حالم بد است مبل دو نفره را برده گذاشته نزدیک بخاری... که برایم چای دم کرده و از آن کوکی ها خریده که دوست دارم... خوشبختی همین است که پسره کاپشنش را تنم کند... مرا محکم بگیرد توی بغلش... بافتم را هم بکشد رویم چون از درد سردم شده... بعد من همین طوری چشم هام را ببندم و غر بزنم که دلم درد می کندو و لوس بشوم و او هی ناز و بوس خرجم کند... کی گفته خوشبختی یعنی زن ِ فلان طور بودن؟؟؟ ها؟ من یک دنیای آرام ِ معمولی این طوری می خواهم خب....

 

 

*

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت

" نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی."


 
دوست داشتن هم نمی تواند نجات دهنده باشد حتی.
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ : توسط : El


نامرتب و هول هولکی بود سر و وضعم! اگر می دانستم قرار است بعد از این همه سال ببینمش لابد طور ِ دیگری می بودم! از خانه که بیرون می آمدم هوا یک طور ِ پا در هوایی بود ! آفتاب ِ گرم داشت و باد ِ سرد. من از گرما بیزارم. مانتوی نازک پوشیده بودم. بعدترش فکر کرده بودم شاید هوا سرد شد وقت ِ برگشتن... ژاکت سرخابی ِ را که دم دستم بود برداشته بودم و از خانه زده بودم بیرون! می دانستم ژاکته به این مانتوهه نمی آید اصلن! اما فکر می کردم با این آفتاب داغ لزومی نخواهد داشت بپوشمش. لازم شده بود! خب این از دلیل نامناسب بودن لباسم! آرایشم ولی از خانه که می آمدم بیرون مرتب و به اندازه بود... آرایشگاه نوبت داشتم. می خواستم جلوی موهام را صاف کنم. پشتش را همین طور فرفری و شلوغ دوس دارم! طی عملیات مو صاف کردن و دوباری که خانومه موهام را شسته بود... صورتم خیس شده بود و آرایشم قاطی پاتی شده بود حسابی! چشم هام وحشتناک شده بودند!!  برای من خط چشم کشیدن از مراسم آیینی است...! یک عالمه تمرکز و سکوت و وقت می طلبد!! خب آنجا نمی شد مراسمم را اجرا کنم که! یک خط الکی ِ نامرتب کشیده بود! هوا وحشتناک سرد بود! مجبور شده بودم ژاکته را بپیچم به خودم از سرما... یک عالمه راه را با الهام پیاده گشته بودیم پی عکاسی ای که خانوم بپسنددش و برود با نامزدش عکس دو نفری بگیرند! من سرم درد گرفته بود از بوی مواد ِ صاف کننده و از سرمای بیرون... خسته شدم بودم بس که نشسته بودم معطل توی آتلیه ها که نمونه کار ببینیم و این دختره هی ایراد بگیرد ازشان! خیابان هم که از آن شلوغ های دلگیر ِ دم ِ عید بود...(می دانم من برعکس همه هستم که از شلوغی ِ اسفند ماه بیزارم! که اصلن اسفند از آن ماه های دوست نداشتنی ِ منفور است برای من!)  توی همین حال ِ بد ِ درهم دیده بودمش... بعد از پنج سال! اولش حتی سلام هم نکرده بودم... یعنی همین طوری بی حرف و شگفت زده خیره شده بودم به خنده ی تعجب دار ِ چشم هاش... و اولین چیزی که یادم آمده بود این بود که این با چشم هاش خندیدنش را چه همه دوست داشتم! بعدتر سلام و احوالپرسی کرده بودیم... یک طور خوشحال ِ معذبی! بهم گفت می خواسته به برادرش بگوید شماره ی من را بگیرد برایش. برادرش از دوست های ف...بوکیم است. خب شما بودید چه می کردید در برابر این حرف؟ وقتی صمیمی ترین دوست ِ دبیرستانتان را می دیدید که چهار سال کنار هم می نشستید... یعنی دقیقن کنار هم... طوری که حتی عادت داشتید کیف هاتان را هم بینتان نگذارید چون احساس فاصله می کردید!!!... در برابر این جمله اولین و معمول ترین واکنشی که به ذهن من آمد این بود که باید شماره ای چیزی رد و بدل کنیم... که وقتی گفت دنبال ِ شماره ام است باید می گفتم شماره ام فلان است! من چه کردم؟! لبخند زدم. حرفش را نشنیده گرفته باشم انگار...! چرا؟ چون واقعن نمی دانستم می خواهم شماره ام را بدهم بهش یا نه! چون تا توی کارم صداقت نداشته باشم نمی توانم انجامش بدهم فقط به صرف ِ اینکه معمول ترین کار ِ ممکن است...
من توی آن لحظه دختری را می دیدیم که دوستش داشتم... درست به اندازه ای که 5 سال پیش داشتم... اما دوست داشتن چه اهمیتی دارد؟! کی گفته که دوست داشتن کافی است حتماً ؟! پنج سال گذشته بود... پنج سال یک عالمه سال است... چه تضمینی بود این رابطه همانی میشد که بود... چه تضمینی بود که من نبینم چه یخ زده همه ای که بینمان بوده...؟! بعدترش هم خداحافظی کردیم و تمام.
اما من تمام شب داشتم به دختری فکر می کردم که چشم های مشکی موربش بلد بودند بخندند... حتی فکر کردم بروم به برادرش بگویم که شماره ام را بدهد بهش! بعدترش ولی فکر کردم چه فایده ای دارد....؟! گیرم چند باری حرف بزنیم با هم... یا حتی برویم کافی شاپی جایی... اما این پنج سال چه؟ جای این سال هایی که تویش من عوض شده ام و لابد او هم ... را هیچی پر نمی کند... خب چرا خاطره اش را خراب کنم؟! چرا نگذارم تصویر پرفکت دختری که دوستش داشتم... که مال ِ آخرین سال های خوب ِ زندگیم بود... همین طور صاف و آرام بماند؟! چرا خرابش کنم مثل همه ی سال های بعدش؟ آنی که باید از دست های آدم سر بخورد توی دست های باد... راهش را پیدا می کند...! چنگ زدن ها بی فایده است... همه چیز تمام می شود. دوست های آدم هم.... دوست داشتن هم نمی تواند نجات دهنده باشد حتی. اینجا وقتش است که نقطه بگذاریم. این جمله کافی است که این پست را تمام کند.


 
• در درون من همیشه دو ابله وجود داشته است...
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ : توسط : El

 

انگار کن یکی 15تا کتاب و ساعت هام را آتش زده باشد جلوی چشم هام...! انگار کن اصلن همه ی زندگیم را دارند می سوزانند... سوزانده اند ... از اینجا به بعد من دیگر به هیچ چیزی دلخوش نیستم... خواستم باشم . نشد . آقا اصلن من باختم! که من ِ سال ها بی خدای بی باور بعد از این همه سال ها فکر کردم شاید خدایی باشد که بشنود... که داد زدم سرش چند می گیری دست از سرم برداری؟! چی بدم بهت که ولم کنی؟! که از سر استیصال فکر کردم شاید مرام  ِ معامله داشته باشد لااقل! که نداشت / ندارد... که یا نیست یا اگر باشد یک سادیست روانی است فقط و فقط!(نیایید برای من خدا ثابت کنید که اعتقادات و خداباوری آدم ها مثل مسواک هاشان است! منظورم همین قدر شخصی است!) انی وی من باختم! حتی آقای او هم که همیشه دلداریم می دهد این دفعه وا مانده بود که این دیگر آخرش است... که نگران بود که دختره اش دیوانه نشود .... که آخر من این همه زخم را چه کنم... اصلن مگر تن آدم چقدر جا دارد ؟؟؟؟!

 

 

• «در درون من همیشه دو ابله وجود داشته است، [...]، یکی بجز ماندن در مکانی که هست هیچ نمی‌خواهد و دیگری تصور می‌کند که در آیندهٔ نزدیک، زندگی ممکن است اندکی کمتر سهمگین باشد.»

ساموئل بکت

 


 
در که نه... ولی هـــ زآآآرتا پنجره می سازم...!
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧ : توسط : El

 

من آدم دیوارسازی هستم! آجر روی آجر دیوارها را بلندتر می کنم... ضخیم ترهم... آدم ها همه آن طرف دیوارهایند! به تناسب رابطه هام ضخامت و طول دیوارها فرق می کند... توی خانه ام که باشم فرق دارد با بین دوست هام.... یا با اینجا حتی...
دیوارها ولی هیچ کجا خراب نمی شوند. همیشه هستند. خیلی که کسی نزدیکم بشود شاید پنجره ای اضافه کنم به دیوارهام ... که بازش کنم گاهی... دوستی نشسته باشد پشت پنجره ام! گپی بزنیم با هم... اشکی بریزیم... یا بخندیم بلند... ولی در نمی سازم برای دیوارهام! اینجا از اولش دیوار داشت... نه حالا... نه دیروز... روزها قبل هم نه... از همان 5سال قبل که دلم خواست این اطراف بنویسم دیوار کشیدم دورش/دور ِ خودم! بعدها هی پنجره ساختم ...  بارها سعی کردم دیوارها را خراب کنم! نشد. هربار فکر کردم بروم یک جای دیگر بنویسم بی دیوار... بعد می دیدم هیچ فرقی نمی کند! مساله این وبلاگ و آن وبلاگ نیست! ضخامت دیوار من توی این طور دنیا همین است... همین قدر بلند و همین قدر پنجره دار... صد تا وبلاگ دیگر هم که بسازم چیزی بیشتر از این نمی نویسم! از اولش قرار بود با خودم که اینجا خودم باشم... هستم هم. شاید همین است که تند و تند پنجره می سازم به تن دیوارهام... که دوست دارم دوست های اینجا را ... طوری که مثلن چند روز ازشان بی خبر بمانم دلم تنگ شود... بعد برای خیلی از دوست هام که ماها ندیده ام هم اینقدر دلم تنگ نمی شود! خواستم بگویم که من خانه ی سفید ِ پرنور ِ پرپنجره ام را دوست دارم... اینجا را بیشتر از همه ی جاهایی که نوشته ام! بس که اینجا دخترک های دیوانه ی رنگی پنگی دارد که می فهمند حرف ِ آدم  را... که من هرجای دیگر هم که بروم بنویسم، دلم همه اش پیش این دختره هاس...

پیوست : اینجا  هم می نویسم ...