نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
آقااا ... ! بغلم کن خب !! :(
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸ : توسط : El


حالم خوب نیست اصلن . دلم درد می کند یک عالمـــــــــــه :( بعد این طور وقت ها همه اش دلم گریه کردن می خواهد ! یعنی اشک هام هی سر می خورند بی که بدانم برای چی دارم گریه می کنم اصلن !
بعد دلم آقای خودم را می خواهد ! دلم بغلش را می خواهد با همان بوی سیب آن روزی که قاطی بوی تنش شده بود و من دوست داشتم همه اش را بخورم آن قدر که بوی تنش خوشمزه شده بود ... من دلم بغل آقاهه مهربان و مظلوم خودم را می خواهد . بعد الان دلم با همان تی شرت سرمه ای می خواهدش ! همانی که دیروز پوشیده بود . که رفته بود گشته بود برایم یک عالمه مانتو فروشی کشف کرده بود که غصه نخورم که چرا این همه گشتم و مانتو نخریدم هنوز ! که یعنی من نمی فهمم اصلن که این بشر چطور می تواند این همه خوب و مهربان باشد وقتی من هرچـــــــــــــــقدر که دلم بخواهد اذیتش می کنم ... بعد کلی کیف می کردم دیروز که هر مانتویی می پوشیدم می گفت : "نه . خوشم نمیاد !" که مثل خودم از هر چیزی خوشش نمی آید ... که مری هی تعجب می کرد که آقاهه ام که اینقدر سخت است توی "خوش آمدن" چه طوری عاشق من شده پس ... !
دقیقن همین حالا هم دارد گریه ام شروع می شود ! من بغل می خواهم ... من لوس شدن برای آقای مهربان خودم را می خواهد ... من می خواهم آقایم پیشم باشد خب ... که بروم توی بغلش ... روی سینه اش صورتم را گم کنم ... بعد همین طوری که بازوهای محکمش را دورم تنگ تر می کند و پچ پچی برایم حرف می زند و نازم می دهد ؛ هی بویش را نفس ِ گنده بکشم ... و هی کیف کنم که چه جایم خوب است ... که چه خوب است که خوشمزه است آقای من ... که قورتش می دهم یک روز آخر (!) .... که چه خوب است که هست ... که این همه دوست دارتم ...

 


 
که چی خب ... ؟!!!
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦ : توسط : El

من قرار بود اینجا روزانه بنویسم ! که هی فکر نکنم "خب حالا این که دارم می نویسم یعنی چی اصلن ؟! که چی خب ؟ ... و اینها !" من قرار بود اینجا روزهام را بنویسم که نگه داشته باشمشان برای بعدها ... حالا ولی نمی دانم چه مرگم شده ! که هربار می آیم اینجا می گویم خب مثلن که چه ؟ و بعد بیخیال نوشتن می شوم ! که فکر می کنم روزهام معمولی تر و خالی تر از آنی هستند که بخواهم ثبتشان کنم ... که بترسم از فراموش کردنشان ... که اصلن این همه تکرار همان بهتر که برود از یاد آدم !

خلاصه اش اینکه :

هی گایز ! آیم سو تایرد !!!!


 
شیپ آو مای هارت !
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦ : توسط : El

 

امروز باید - یعنی قرار بود – کمی از این یک عالمه جزوه های ارشدم را بخوانم ... قرار بود برای آقای "او" دونات درست کنم ... که عصر را با هم باشیم ... قرار بود بعد از ظهر توی تختم لم بدهم و یکی از این 7 تا کتاب تازه ای که خریده ام را بخوانم ........
ولی به جای تمام این ها نشستم هزار باره آهنگ "شیپ آو مای هارت" را پلی کردم ... و خیره شدم به تصویر خودم که توی تاریکی پس زمینه ی لپ تاپ انعکاسش پیدا بود ... خیره به دختری که دست هاش را یک طوری حلقه کرده بود دور لیوان داغ چایش که انگار همین حالاست که توی این روز گرم از سرما یخ بزند !
بعد مسیج زدم به آقای او که "دلم می خواست لئون بودم" .
جواب داد که او فقط دلش می خواهد آرام باشد.
بعد من دوباره مسیج زدم که اگر یک درصد هم قرار می شد "خودم" بشوم ؛ آن وقت او و بابا و سیس را رها می کردم و می رفتم جایی توی دورترها ... جایی که بشوم همان دختر بی ریشه ای که "خودم" هست ... بی تختخواب !
نوشتم که خسته ام از اینکه تا وقتی با آن هام ، " خودم " نیستم ... خسته ام که می ترسم ...

این ها را نوشتم به پاسداشت بر باد رفته های ِ من/ اِلـ .... / دخترکی که هیچ وقت زندگی نکرد . که هیچ وقت آن قدری قد نکشید که خودش بشود . دختری که بی هیچ تردیدی ایمان دارد که تا ته دنیایش ، همینی می ماند که هست ... که "آرام" نمی گیرد جایی ... که هیچ وقت نشد/ نمی شود که کسی بشود ؛ دور و سخت و بی ریشه و بی تختخواب  .... ! ...

 


 
غمگینم / چونان پیرزنی / که آخرین سربازی که از جنگ برمی‌گردد / پسرش نیست ...
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸ : توسط : El

 
غمگینم . بیشتر از تمام وقت های توی عمرم می بینم که هیچ ندارم . می بینم دارم توی زندگی ای زندگی نمی کنم که قرار بوده مال من باشد ! یک جور دردآوری وا مانده ام ! بعد می بینم هیچ راهی ندارم . هیچ انتخابی ندارم که بخواهم بعدترهام را یک طور دیگری بسازم که  قشنگ باشد برایم . خب راستش یک جاهاییش برمی گردد به خودم . به بچه گی َم ... به ترسیدنم ... اصلن به بی عرضه گی م ... !  ولی خب منصفانه نیست که تاوان تمام این حماقت ها "همه ی زنده گیَ م" باشد ... !
اصلن درک نمی کنم که چرا همه ی کاری که همه از من انتظار دارند این است که بنشینم درس بخوانم و سال دیگر لزوماٌ ارشد قبول شده باشم . بعد انتخابم هم مدیریت باشد فقط چون بعدها توی پول در آوردن به دردم بخورد! و خب تصور ایده آل این راه که گیرم یک کار اداری با حقوق زیاد(!) باشد هیچ وسوسه ام نمی کند . این زندگی من قرار نبوده که باشد ... دنیای من خیلی دورتر از این هاست ... آن وقت اصلن نمی فهمم چه لزومی دارد که من حتمن ارشد بخوانم ! خب چرا هیچکس درک نمی کند که من دلم درس خواندن نمی خواهد ! اصلن هم اهمیتی نمی دهم که باهوش و با استعداد بوده ام و این مزخرفات ... من خسته ام ! توی راهی نیستم که باید می شدم . و اینجا توی 23 سالگی برای امتحان راه های تازه خسته ام . بعد حسم درست به این می ماند که نشسته باشم به ذره ذره زخم زدن به تنم ... به این می ماند که دست هام را حلقه کرده باشم دور گردنم ...
احساس می کنم از حالا به بعد هیچ وقت از ته دل نخواهم خندید ! آگاهانه نشسته ام به کشتن رویاهام ... و ایمانم است که دنیای بی رویا می کُشدم  .

امروز بعد از ظهر خانه را مرتب کرده بودم ، بعد خسته شده بودم ، دراز کشیده بودم و کتاب می خواندم ، نفهمیده بودم کی خوابم برده ... بعد یک وقتی صدای آهنگی شنیده بودم که از جای دوری می آمد. بیدار نمی شدم . صدا می آمد و من هی سعی می کردم چشم هام را باز کنم و نمی شد ... ولی آهنگ ها را می شنیدم ... واضح اما  دور ... نمی توانستم بیداربشوم . حتی وقتی آهنگی پرتم کرد توی 15 سالگیم ... توی دنیای دخترک 15 ساله ای که عاشق استاد گیتار جذابش شده بود(!) ؛ باز هم بیدار نشدم . همه ی حس ها واضح بود ولی چشم هایم یک طور عجیبی باز نمی شدند ! و بعد صدا نزدیک تر شد... آن قدری که توی خواب و بیداری فکر می کردم درست از توی اتاقم می آید ...

توی تنهایی یک دشت بزرگ / که مثله غربت شب بی انتهاست / یه درخت تن سیاه سربلند / آخرین درخت سبز سرپاست / رو تنش زخمه ولی زخمه تبر.....


و من یک طور عمیق و غریبی دردم می آمد .  آن قدر درد زیاد بود که توی آن لحظه به این فکر می کردم که تمام احساس هام باید عمیق تر شده باشند . می خواستم بیدار شوم . نمی شد . نمی توانستم . صدا نزدیک تر می شد ... احساس می کردم حتی بهتر از همیشه می شنوم ...

رقص دست نرمت ای تبر بدست / با هجوم تبر گشنه و سخت / آخرین تصویر تلخ بودنه / توی ذهن سبز آخرین درخت ....


بعد یکهو یک چیزی اوج گرفت توی تنم ... انگار لابه لای خواب و بیداری داشتم می آمیختم  با صدا و موسیقی پس زمینه اش ... چیزی درونم فرو می  ریخت ... من داشتم گم می شدم جایی میان نت ها و کلمه ها ... من داشتم از دست می رفتم .... صدا هی بلندتر و عمیق تر می شد ...

من به فکر خستگی پر پرنده هام

تو بزن، تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکمتر بزن
 .....
 و من کلمه ها را می فهمیدم ... اسمی برای آن احساس پیدا نمی کنم ... یک جور "ادراک" شاید ... من گم شده بودم توی "غربت" و "آخرین ضربه "ای که باید محکم تر زده می شد ... من خودم را می دیدم ... خودم که داشتم خودم را می کشتم ... خودی که تبر توی دست هاش برخاسته بود به قتل َم . من داشتم گریه می کردم  توی خواب . بیدار که شدم صورتم خیس بود ... و من فکر می کردم چه همه ی زنده گی َم مرده ام / خواهم مرد ... از درد .

 

 

+

غمگینم

چونان پیرزنی

که آخرین سربازی که از جنگ برمی‌گردد

پسرش نیست

...

 

ولادیمیر مایاکوفسکی

 

+

 

http://www.4shared.com/audio/YO2dmIaC/Ebi_Derakht.html