نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
but ultimately, we only see what we want to see, when we're ready to see it
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱ : توسط : El

من دلم از این رفاقت های "هاو آی مت یور مادر" ی می خواهد . یعنی همین حالا اگر قرار بود یک آرزویم برآورده شود همین را آرزو می کردم ! دنیا جای خیـــــــلی قشنگ تری می شد اگر از این رفیق ها داشتم ... (اسمایلی حسرت شدید!)
از اولین سیزنش تا به حال هزار بار بغض کرده ام بس که حسودیم شده به دوست بودنشان ... بس که کیفم آمده از این که چه همه رفیقند با هم ...(من هر وقت زیاد کیف کنم بغض می کنم !)
بعد یک جایی بود توی یکی از اپیزودهاش که عکس پستم از همین قسمت است ... از آن صحنه هایی ست که من عاشقش هستم .  
همان جایی که تد گفته بود :

"Kids, you can ask the universe for signs all you want, but ultimately, we only see what we want to see, when we're ready to see it."

 

 


 
به مخاطب خاص ... !
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩ : توسط : El


توی وبلاگ قبلیم آدرس اینجا را گذاشتم . با پست ِ رمز دار .  یک سری از آنهایی که رمز می خواستند را می شناختم . دوست هام بودند . البته "دوست" برای من تعریف دارد . همین طوری به هرکسی که از راه برسد نمی گویم دوست . حتی "رفیق" هم تعریف ِ دیگری دارد . و البته که بزرگ ترین قسمت تعریفشان "راست بودن"ست ...
به آن عده ای که نمی شناختم هم رمز دادم . خب قبل ترها فکر می کردم باید فکر کنم همه راست می گویند مگر اینکه خلافش ثابت بشود . حالا دیگر فکرم این نیست . اما هنوز هم گاهی به عادت همان دخترک ساده ی قدیم فکر می کنم که باید اعتماد کرد ...
که آدم ها حرمت نگه داشتن می دانند ... و و و ...
خلاصه اش اینکه آمده ام بگویم اشتباه کردم . آدم ها اعتماد می دزدند ... آدم ها از دوست بودن حتی راست بودنش را بلد نیستند ...
آدم ها خودشان را پشت اسم ها و ایمیل های مجازی قایم می کنند که تجاوز کنند به حریم ها ... آدم ها فکر نمی کنند توی دنیا مجازی خیلی چیزها مثل آی پی های هستنند که لو بدهند تصویر آدم ها را ...!!  آدم ها حتی یادشان می رود که یک وقتی رفیق کسی بوده اند ؛ گیرم چند روز حتی ... که رفاقت ارزش دارد ...
هیچ چیز توی این دنیا بیشتر از اینکه کسی به اعتمادم خائن باشد به تهوع نمی آوردم .
هرکسی مجاز است اینجا را بخواند ... گیرم که راست نباشد حتی ... خب این خاصیت وبلاگ هاست . اما اینکه کسی با هویت دروغ آدرس اینجا را بدزدد از من آزرده ام می کند ... چون یادم می آورد "همه به اندازه ی دروغ حقیرند ... مگر اینکه خلافش ثابت شود ... ! "

بعد نوشت : منظورم که همه نیست دوست ها ! نوشته ام که به مخاطب خاص ! فکر کنید کدامتان یک وقتی دلش خواسته اسمش را شبیه "دایره" بنویسد ! اگر دلتان نخواسته پس شما مخاطب خاصم نیستید ! :)



 
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧ : توسط : El


این روزهام شلوغ بودند. وقتی برایم نمی ماند اصلن . برای اینجا یعنی . آن وقت این روزها حالم خوب نبود خیلی . بعد همه اش دلم می خواست یک پست غمگین بنویسم . روزی چند بار توی ذهنم می نوشتمش که یادم بماند تا یک وقتی پیدا کنم برای نوشتنش . وقت پیدا نمی شد . پس جمله ها هر بار تغییر می کردند ... کامل تر می شدند  ... کلمه ها عمیق تر می شدند ... حتی دیروز اسم هم برایش انتخاب کرده بودم ! هربار که تکرارش می کردم بیشتر خوشم می آمد ازش . غمگین بود ... تیره بود ... اما واقعی بود و من دوستش داشتم . شاید چون همیشه نوشته های محزون را قشنگ تر می نویسم ! خلاصه از آن نوشته هایی بود که آدم بعدتر از نوشتنشان با خودش فکر می کند که چقدر قشنگ می نویسدها !!
بعد دیشب رفته بودم دوش بگیرم . فکر کرده بودم بعدش بالاخره وقت دارم که بروم این نوشته را بنویسم . وقت دوش گرفتن ولی همین طور که داشتم نوشته ام را برای بار آخر توی ذهنم تکرار می کردم که خیالم راحت بشود یادم مانده ؛ یکهو پرسیده بودم از خودم خب این ها را می خواهم بنویسم که چه ؟ چیزی درست می شود از نوشتنش ؟ نمی شد . گیرم که نوشته ام یک شاهکار ادبی (!!!) می شد حتی ! طبعاً "همیشه حال ِ ما اینه ... همیشه دنیا آشفته س"  همچنان کامل ترین تعریف دنیا می ماند...!
خب پس چه فایده ای داشت نوشتنش ؟ توی دنیا که هیچی فرقی نمی کرد ! غمگین تر می شد حتی ...
بعد دیدم دلم نمی خواهد بنویسمش دیگر ... دلم یک نوشته ی روزمره می خواست ! چیزهای کوچکی که آدم لا به لای "حزن" های بزرگ نمی بیندشان ... که نمی فهمد توی همه ی اتفاق های بد دنیا زندگی اصلن همین هاست ... همین چیزهای کوچک که تنشان مثل ماهی سر است ... که نمی شود نگهشان داری توی دست هات ... سر می خورند و می روند و تو به زحمت یادت می ماندشان حتی...
این شد که آمده ام بنویسم که چهارشنبه رفته بودم شلوار جین بخرم ! با مری و آقای او. بعد توی آخرین لحظه تصمیمم عوض شد .
دو ماه بعدتر می خرمش و باید حتمن تا آن وقت از حالایم کلی لاغرتر شده باشم ! از پارسال تا به حال 10 کیلو چاق شده ام :| همان پارسال هم تازه خیلی لاغر نبودم ! اما هیکلم را دوست داشتم آن وقت ها. یعنی تقریبن ازآن مدل هایی بود که خوشم می آید خودم ازشان . خب حالا تصمیم گرفتم لاغر بشوم ! 2ماه دیگر هم برای خودم شلوار جین جایزه می خرم !
آقای او برایم یک هارد 1ترا بایتی پر از سریال و فیلم از دوستش گرفته بود. من خوشحال بودم به خاطر سریال های تازه ام.  بعد ولی من کتانی تازه ی سرمه ای و طوسیم  را نشانش داده بودم که خودم خیلی دوستش دارم .  گفته بود رنگش به این جینی که پوشیده ام نمی آید . من هم چون حالم خوب نبود و دلم لج کردن می خواست و او هم توی ذوقم زده بود دیگر تحویلش نگرفته بودم . می خواستم تلافی کنم . خواسته بود ببردم آن جایی که دوست دارم پیتزا یونایی بخوریم . گفته بودم نه . اصرار کرده بود که ببردم آن کبابی که برایم از غذایش تعریف کرده بود . گفته بودم دلم نمی خواهد . نگاهش هم نکرده بودم حتی وقت اصرار کردن هایش. ساکت شده بود . بعد یکهو دلم سوخته بود برایش . رفته بودیم . آن وقت یک دفعه همه چیز تغییر کرده بود ... یک جور خاصی شبیه مردهایی شده بود که همه ی حواسشان به زن لوسشان هست که قهر کرده ! بعد دیده بودم چه نگرانم است ... چه دلش می خواهد دوستش داشته باشم ... و من چه دوستش داشتم . چه کیفم می آمد که دلش می خواست غذایم را با کیف بخورم . چه حواسش بود به همه چیز ... بعد من حتی کلی ذوقم آمده بود که مری تعریف کرد از آقای او ... ذوقم آمد که بقیه هم می فهمند آقاهه ام چه مهربان است ...  من باز دوستش داشتم ... بعد از چند روز که هی عصبانی می شدم از دستش و حوصله اش را نداشتم ؛ باز دلم می خواست بروم توی بغلش که همه اش مواظبم باشد ... :)
خب من هنوز هم دلم نوشتن یک پست غمگین می خواهد ! دلم نوشتن از همه ی اتفاق هایی را می خواهد که برای هرکدامشان عمیق و سخت دردم آمده / می آید ! اما اهمیتی نمی دهم بهش ! حتی به ارشد و این همه کتاب هایی که باید بخوانم هم اهمیت نمی دهم . من به همین چیزهای کوچولویی که دوست دارمشان فکر می کنم فقط ... حوصله غصه خوردن ندارم هیچ . می گذارمشان به حال خودشان ... دنیا که بهتر از این نمی شود ! من چرا غصه اش را بخورم خب ؟!!

 

:)


 
i will be there someday
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤ : توسط : El

 

همه‌ی ما
فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده‌ایم،‏
که جهان را بی‌جهت
یک جور عجیبی
جدی گرفته‌ایم.‏



"سید علی صالحی"

 

 

 

i will be there someday

 



 
چه فرقی می کند/من عاشق تو باشم/ یا تو عاشق من ... ؟! *
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢ : توسط : El

می دانی ؟ زندگی آدم ها هیچ وقت آن طوری نمی شود که آدم آرزویش را داشته یا تصورش کرده ! ما زندگیمان را همیشه روی باورهامان نمی سازیم. نه که لزوماً نشود و امکانش نباشد ! که گاهی می بینیم اصلن باوره را نمی خواهیم دیگر ! که می بینم فقط فکر می کرده ایم اتفاق خاصی را می خواهیم ! می بینیم که اگر شرایطش پیش بیاید نمی خواهیمش / ردش می کنیم . درحالی که خیلی قبل تر یک عالمه روی خواستن آن اتفاق اصرار کرده ایم / جنگیده ایم / لجبازی کرده ایم حتی ... نه که با کسی ! با خودمان ! با هر احتمال دیگری جز آن؛ که ممکن بود وارد زندگیمان بشود ...
اما یک وقتی می رسد که جنگ را تمام می کنیم . لحظه های هستند  توی زندگی که یک باره می آیند ... بی مقدمه ... که آدم توی این لحظه ها ناگهان دست می کشد ... نه از تسلیم ! که از پذیرفتن . از "ادراک" ... جنگ تمام می شود / تمامش می کنیم . می بینیم آنی که شاید حتی سال ها را کشته ایم پایش همانی نبوده که می خواستیم . که اشتباه کرده ایم .
من توی این لحظه ها خسته نمی شوم . حتی حسرت سال های رفته ام را نمی خورم . من فقط یک طور بی دردی غمگین می شوم و یک طور خوبی آرام ... من از دردها و جنگ ها پشیمان نمی شوم ! "ادراک"ها تاوان لازمشان است . قربانی می گیرند ... زمان می خواهند ... باید زمان بگذرد . هیچی جز زمان آدم را به پذیرش ... به ادراک ... به صلح نمی رساند .
بعد می دانی من توی عاشقی هام هم همین طور بوده ام همیشه !
هـــــــــــــــــزار سال بود که یقین داشتم مرد ِ من ، آقای قدبلندِ جدی ِ سی و چند ساله ای است که یک عالمه کتاب خوانده و یک عالمه نوشتن می داند و حتمن فیلم و موسیقی دوست دارد ... آقای من آن قدر جدی و بداخلاق بود که باید یک عالمه نازش را می کشیدم توی دوست داشتن ! آقای من جنگ می خواست ؛ صاحبش شدن ! تازه ته تهش هم هیچ وقت تمامن مال من نمی شد ! من باید همیشه می ماندم توی دچار بودن ... توی دلهره ی داشتنش ...
حق با شماست ! خودم هم می دانم آدم روانی ای هستم که دوست دارم زجر بکشم توی عاشقی! :دی انی وی این من بودم !
بعد این قصه اصلاً قصه ی تازه ای نیست ! قصه ی سال هاست ! از عاشقی های خرانه ی 13-14 سالگیم شروع شد حتی !!! :دی
مرد من هرچقدر که بزرگتر می شدم عمیق تر و بزرگ تر می شد ؛ اما هرگز این هایی که گفتم از وجودش حذف نشدند / شدیدتر شدند حتی!
بعد می دانی چه شد ؟؟؟ "ادراک"ـه آمد ! جنگ تمام شد ! من یکهو زیر پاهام خالی شد ! نشستم به تماشای تمام سال هایی که تویش از سطحی ترین تا عمیق ترین رابطه ام همیشه زجر کشیده ام / زجر خواسته ام . یکهو دیدم چه خسته ام ! دیدم تاوان را داده ام . بازی تمام شده . من دیگر دلم رابطه هایی که تویش هی چلنج داشته باشد را نمی خواست . دیدم من عاشق این آرامش بی شک و پایداری ام که توی بغل آقای او دارم ! دیدم آن قدر جایم گرم و نرم و خوشبو است ، آن قدر از این همه ناز کردنم با این اطمینان که نازم را می کشند کیفم می آید ، آن قدر از این همه دستور دادن های لوس لوسی ام و چشم گفتن های آقاهه ام خوش می گذارنم که هیچ دلم نمی خواهد جایم را ول کنم ! هیچ حوصله ی درگیر شدن توی رابطه های پر کشمکش را ندارم ! آن قدر کیفم آمده از اینکه همیشه برای آقای او "بهترین" و "قشنگ ترین" م که هیچ دلم نخواهد آقاهای بزرگ و جدی را تحمل کنم که مدام از آدم انتظار دارند که پرفکت باشی ! که آدم از ترس از دست دادنشان نمی تواند خل خل بازی در بیاورد گاهی ! که همیشه مجبور است جدی و محکم باشد ! آن همه وقتی که زندگی به اندازه ی کافی جدی و درد دار است !
گیرم که فکر کنم "عشق" نیست احساسم ... / گیرم که آقای او قیافه اش اصلن جدی و بداخلاق نباشد / یا گیرم که مثل من هی کتاب نخواند و یا هزار چیز دیگر ...
اما به جایش هیچ وقت لازم نیست کسی دیگر باشم جز همینی که هستم ... به جایش همیشه  خیالم راحت است پسرکم همین طوری می میرد برایم ؛ بیشتر از تمام آدم هایی که دوستم داشته اند توی رابطه هام ...
اینها نه یعنی اینکه من ایمان دارم می مانم با این آدم همیشه . هیچ چیزی توی این دنیا نیست که بشود ایمان داشت بهش ! اما می دانم که به این راحتی ها بغل آقایم را نمی گذارم که بروم جایی که این همه نمی خواهندم ! این همه مواظبم نیستند انگار که شکستنی هستم!
من اینجا را دوست دارم ... انگار که توی خانه ام باشم ... هیچ کجا توی دنیا امن تر از خانه ام نبوده هرگز . حتی وقت هایی که پیش مردی بودم که ایمانم بود عاشقش هستم هم جایم امن نبود !
اما بغل آقایم امن است ... امن تر از خانه ام ......................................... :)


my home

*چه فرقی می کند

من عاشق تو باشم

یا تو عاشق من

چه فرقی می کند

رنگین کمان

از کدام سمت آسمان

آغاز می شود

 

"گروس عبدالملکیان"


 
i hate you all :((
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩ : توسط : El

الان شبیه این عکسه ام دقیقن :((i hate u all


 
Rebekah
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩ : توسط : El

دیشب که داشتم ومپایر دایریز می دیدم آن قدر غصه ی ربکاهه کوچولوی نازو طفلکیم را خوردم . من همیشه وقتی فیلم می بینم یا کتاب می خوانم نزدیک ترین آدم به خودم را انتخاب می کنم ! نمی دانم این عادت از کجا و کی پیدا شد ، اما مثل یک قانون شده برایم ... یک جور بازی باشد شاید . بازی با خودم ... با آدم های شبیه من و واکنش هاشان توی موقعیت ها ... یک طوری که انگار نشسته باشم به تماشای/ خواندن ِ خودم . گاهی حتی تعجب می کنم ! که مثلن من هم که مثل این آدمِ توی قصه  فلان واکنش را نشان می دهم از خودم ؛ یعنی همین قدر عجیبم ؟!
خلاصه ... بعد از تمام قسمت های ومپایر که تویش "من" نبودم ؛ بالاخره خودم را پیدا کردم . من ربکا را می فهمیدم و هی پای قصه اش بغض می کردم ... من می فهمیدم تمام واکنش هاش را ... می فهمیدم چه دردی دارد که ایمانِ آدم را بشکنند به کسی / جایی . می فهمیدم چطور یک عالمه چیز می شود پشت هم اتفاق بیفتد توی زندگی و آدم را سرد و بی رحم کند ... آدم را بکشاند به بدجنسانه ترین ها حتی ... که من هیچ وقت توی زندگی ام این همه بی رحم نبوده ام که حالا هستمــــ ... !
اولش وقت تماشای فیلم نفهمیدم چرا این همه عمیق دارم بغض می کنم ! این همه بغض زیادتر از اندازه ای بود که در شرایط  طبیعی می آمد سراغم ... ! بعد ولی یکهو دیدم دارم برای خودم بغض می کنم! که دلم برای خودم است که می سوزد . برای دخترکی که یادش می آید هنوز یک وقتی بود توی زندگیش که این همه سرد نبود ... که بی رحم بودن برایش یک رفتار روزمره نشده بود هنوز...
که نشکسته بود هنوز ایمانش/ خودش / همه ی زندگی اش ...

پیوستـ ... :

من عاشق این دختره ام یعنی ! اینجا عاشقش نیستم ها ! توی پریتی لیتل لایرز عاشقش شدم ! توی چشم هاش یک جور حالت خوبی هست که من دوست دارم ... بعد من هی توی فیلم فکر می کردم من هم جای امیلی بودم ، لـ . ـــــ . ز می شدم خب :دی


 
تکرار خواهد شد داستانی که پایانش آغاز داستانی با همان پایان است .... *
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧ : توسط : El



توی ذهنم گوشه ای هست که اسمش را گذاشته ام پکیج تصاویر ایگنور شده !!! این که این پکیج از کجا آمد (؟) برمی گردد به لحظه هایی که هیچ طوری کنترل کردن اوضاع دست من نبود .../ نمی شد که باشد . لحظه هایی که ضربه هایی خوردم تویشان که "عجز" ایده آل ترین واکنشی بود که بر می آمد از من !!! آن وقت بعدتر از این لحظه ها هیچ چیزی برایم نمی ماند جز "ایمان" ! ایمان به اینکه بزرگ ترین خدای دنیا(!) هم نمی تواند ویرانه های زندگیم را دوباره بسازد ... ایمان به اینکه باید تا ته دنیا سوگوار این زخم هایی باشم که همیشه خیس ِ خون می ماند . خب چاره ای نماند برایم جز اینکه این تصویرها را ایگنور کنم یک گوشه ی ذهنم و بهشان فکر نکنم ... هر لحظه  برایشان سوگواری نکنم ... مدام توی ذهنم وسواس گونه مرورشان نکنم ... و و و ...
بعدها این شد تنها راه من برای زنده ماندن ! هنوز همه توی زندگیم خیلی روزها هستند که این تصویرها خودشان را پرت می کنند پیش چشمم ... درست به تازه گی روز اول درد ازشان سرریز می شود ... آن قدر تازه اند که به ثانیه ای سرم از بوی خون پر می شود ... بعد می نشینم گریه می کنم . زیاد ... عاجزانه ... درد دار ... ولی بعدترش می فرستمشان دوباره همان جایی که بودند !
مجبورم ... این تنها راهی است که بلدم زنده بمانم !
بعد یک قسمت زیاد دردناک توی زندگیم هست ... که مال وقت هایی است که این تصویرها می ریزند توی خواب هایم ... درهم و خون آلوده و درددار ... بعد حتی توی خواب هام گریه می کنم و از گریه ام بیدار می شوم !
حالا از آن شبی که سارا توی کامنتش از گیلدا نوشت ؛ دوباره دارم توی خواب هام گریه می کنم ! آن قدر زیاد و پردرد که از خوابیدن می ترسم حتی ...
بعد هی سعی می کنم اوضاع را کنترل کنم ! هی تصویرها می فرستم سرجایشان ! توی این همه شلوغی های این روزهام همین ته مانده ی نیرویم هم تمام می شود توی محاصره ی این تصویر ها ... آن وقت به تمامی می بازم ... چیزی باقی نمانده از من ... دست از پا که خطا کنم وا می پاشم ...
این زندگی من است ...

هیچی برای نجات نیست ؛ خودم که برای خودم نباشم/نمانم ... !



* چشمانت را باز کن

میدانم

دنیای رو به رو زیبا نیست

تکرار خواهد شد

تصویر زشت پرده ها و نقاب ها در تاریکی

تکرار خواهد شد

داستانی که پایانش

آغاز داستانی

با همان پایان است ....

 

1... : خب چرا من از نوشته های گودرم بک آپی چیزی نگرفته بودم که این همه روز غصه ی نوشته های برباد رفته ام را نخورم !!!:(

2... : دوست دارم آدرس اینجا را توی وبلاگ قبلیم بگذارم ! چرا این کار را نمی کنم پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟!


 
محــــــــاله بازی برگرده ... !
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥ : توسط : El


خب انگار من "آدم شدن" بلد نمی شوم . نمی دانم چه طور درست کنم همه چیز را . چه طور بخندم به این همه چیزی که اصلن خنده لازمش نیست ! سارا نوشته بود امشب که دلش می خواهد معلم نقاشی بشود (سارا کامنت هات را باز کن خب دخترم:( ) بعد این همیشه آرزوی من بوده . یعنی هیچ کجای رویاهام نتوانسته ام خودم را طور دیگری تصور کنم ! من هیچ کجای رویایم توی شرکت کار نمی کردم با حقوق بالا مثلن . یا حتی هیچ وقت یک مدیر موفق نشده ام توی رویایم تا به حال !!! بعد من دیگر از دوست نداشتن راه هایی که می روم خسته شده ام . این بار می خواستم فکر کنم که دوست دارم رفتنم را ! اما نمی شود اصلن ! فکر می کنم مثل همیشه بدترین و بی عرضه آنه ترین تصمیم زندگی ام را گرفته ام ! ( این جمله را با بغض عمیقی بخوانید لطفن) من نمی دانم با این همه کتابی که همه اش پر از اصول مدیریت و بازاریابی و این مزخرفات است چه کاری باید بکنم واقعن ؟ من قرار بودبه یک عالمه بچه های تپلیِ کوچولو نقاشی یاد بدهم .... قرار بود داستان بنویسم ... اینها کجایش شبیه اینی است که من هستم / می شوم .
کی یاد می گیرم کاری کنم که دوست دارم ؟؟؟؟؟؟ یا نه اصلن ! کی یاد می گیرم اجباری های زندگیم را دوست داشته باشم و بپذیرمشان همین طوری که هستند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی پس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

محاله بازی برگـــرده!

 

پیوستـ .... :

تموم ســــــــــــال من بی تو پر از ســـــــــوز زمستــونه
صدای خنــــــــده رو هیچ کـس نمــیشنـــوه ازیـــن خونه
تو رفتی و نــــــــگاه من یــــــــــــــه دریــــا دردو غم داره
یکی انگار تــــــوی سینم گــــــــــــل یأس داره میــــکاره
بی تو قلب جهنـــــم هــــــــــــم مث خونه واسم ســرد
با اون حالی که تـــــــــــــــــو رفتی محاله بازی برگـــرده!
دارم یخ میزنم بی تــــــــــــو،تا فرصت هست آخه برگرد
تو این سرمای تنهایــــــــــــی نمیشه حفــــظ ظاهر کرد
جای خالی تــــــــــــو داره همه دنــــــــــــــیامو میگیره
بی تــــــــــــو آسون ترین کارا واسم سخت و نفس گیره
بی تــــــــــــو هم صحبت شبـهام همین چار دونه دیواره
بی تو این سقف هم سقف نیست ازش دل تنگی میباره


 
همیشه حال ما اینه / همیشه دنیا آشفته س ....
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤ : توسط : El

 

توی وبلاگ قبلیم کلمه ها را فقط محض کلمه بودنشان می نوشتم ! کلمه فقط  کلمه بود . برای ثبت چیزی نبود . اسمش خاطره  نبود . فقط بود چون باید که می بود ... چون وقت هایی بود که باید می نوشتم . دلم می خواست .

آن وقت آنجا فکر می کردم خودم نیستم ! فکر می کردم نمی شود بنویسم . آمدم اینجا که کلمه هام خاطره باشند / بشوند.  که خودم باشم . که فقط وقت هایی ننویسم که دلم می خواهد ! که روزهام را بنویسم . که از هر لحظه ای بنویسم که می خواهم نگهش دارم ... می خواهم یادم بماند ... من آدم فراموشکاریم توی خنده هام ... به جایش تمام غم های دنیا تا ابد داغ داغ ِ می ماند توی یادم. می خواستم این بار همه اش را یادم بماند / همه ام را.

آن وقت حالا اینجا هم فکر می کنم خودم نیستم . فکر می کنم برگردم وبلاگ قبلیم . اما آنجا را هم دوست ندارم دیگر ! بعد هر روز تصمیم می گیرم اینجا هر روز بنویسم. شده یک خط حتی ... اما هیچ طوری نمی شود ! یک جور خاصی بی خانه شده ام ! ... نمی دانم اصلن اینها را چرا نوشتم الان ؟! ناراحتم خب  :(

 

پیوستـــ : گیر داده ام به این آهنگ ! بعد آن قدر غمگینم می کند که .........

 

منم مثل تو می دونم ... تو این خونه نمی مونمـــــــ ...


 
:)
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥ : توسط : El


من تا همین چند ساعت پیش افسرده ترین دختر دنیا بودم ! آن قدری که آن یک ساعتی را که توی جاده بودم تا رسیدن ِ به کلاس همه ی تمرکزم روی این بود که به پلک نزنم ... که اگر می زدم اشک هام سر می خوردند ! سر خوردن اشک ها به کنار ! رد ِ سیاهاشان را نمی شد کاری کرد ...! من توی جاده همه اش به این فکر می کردم که  poor تر از من هم هست توی این دنیا آیا ...؟!! دقیقن می گویم poor ؛ چون توی گفتنش یک کیفیت ِ دردمندانه ای هست که توی بد بخت و بینوا و بیچاره و فقیر و اینها نیست ! من توی جاده به این فکر می کردم کی فکرش را می کند که این دختری که اینجا نشسته ... که لاکش برق می زند روی ناخن هاش ... که با حوصله آرایش کرده ...  این همه وا مانده باشد ... این همه فقیر باشد توی داشتن ِ آرامش ... ای همه  "هیچ" نداشته باشد ... داشتم فکر می کردم که اگر بی چاره گی آدم ها توی صورت هاشان پیدا بود؛ این خانم بغل دستی دیگر اینطوری زل نمی زد به ناخن های من که یک در میان رنگشان فرق می کند و به نظرش جلف است لابد !!!
بعد ولی از کلاس که بر می گشتم ... آقای ِ او که آمد دنبالم ... زیر چتر که چسبیده بودم به بازویش از سرما و خیسی ... حالا که آمدم خانه ... که دوش گرفته ام ... که یک قسمت از سریالم را دیده ام ... که چایم را با آن پای سیب خوشمزه هایی خورده ام که بابا می داند دوست دارم و خریده برایم ... حالا که فردا بعد کلی وقت با آقای او تنها می شویم ... گیرم که دو ساعت فقط ... حالا دیگر آن قدرهام poor نیستم ! خالی هستم هنوز هم  . اما  poor نه . مخصوصن که می خواهم بروم کتاب ِ خوشبویم را بخوانم ... بعدترشم هم پتویم را بردارم بروم توی اتاق سیس که بخاری دارد بخوابم که یخ نزنم از سرما !
انی وی ! نمی خواهم به هیچ چیز بدی فکر کنم .. کمی لااقل !