نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
از "آن"ی که می ماند ...
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱ : توسط : El


وسط گریه هام فکر می کردم من چرا با او َ م ... / مانده ام ... ؟
در اینکه  خوب است و مهربان ... و توی دوست داشتنم به غایت بخشنده ... هیچ شکی نیست ... اما من آن شب چیزی یادم نبود !
دنبال یک تصویر بودم ... چیزی که توی این همه وقت مانده باشد ... پررنگ  ... لحظه ای که خاص ِ او باشد فقط ... یعنی امکان نداشته باشد با کسی دیگر شبیه اش را داشته باشم . یا حتی با خود ِ او تکرارش کنم .
بعد می گشتم همین طور ... تصویرها یکی یکی ورق می خورند ... هیچ خاصی نبود ! یادم نمی آمد . البته که همه اش قشنگ بود . اما من چیزی می خواستم که نجاتم دهد. بوس و بغل و اینها نجات دهنده که نیست . این همه بار گرفته ام ازش و هزار بار دیگر هم می شود بوس و بغل بدهد بهم . چیزی که یک بار باشد ... مال ِ یک "آن" فقط  از آن همه با هم بودنمان ...

بعد می دانید چه یادم آمد ؟
داشت با لپ تاپم سر و کله می زد . جدی شده بود . حواسش به کارش بود . نمی دانم اینجا گفته ام یا توی وبلاگ قبلیم ؛ آقای او قشنگ ترین دهان نیمه باز دنیا را دارد ! بعد جدی یک چیزهایی توضیح می داد بهم که یادم نیست اصلن . فقط یادم هست که مدل دهانش همان طوری شده بود که دوست داشتم . حواسش نبود به من . اصلن من عاشق ِ این بشر می شوم وقتی حواسش نیست و جدی است ! بعد من عزمم را جزم کرده بودم که حواسش را مال خودم کنم ! نمی دانم بوس می خواستم یا توجه یا شیطنت کردن یا که چه؟ اما صورتم نزدیک صورتش بود . بعد آن روز یک بوی خوبی می داد . از موهاش بود یا عطرش نفهمیدم . اما بوی سیب ترش بود قاطی بوی تنش ...
هی حواسش به لپ تاپ و توضیح دادن بود و من هی توجه نمی کردم و صورتم نزدیک بوی خوبش بود ... حتی یادم نیست برای پرت کردن حواسش از بوسیدنش هم استفاده کردم  یا نه ! فقط همان بوی خوب ترش ِ سیب ها توی یادم هست ... و تصویر جدی ِ خواستنی اش.
یادم هست که آخرش بی خیال توضیح دادنش شد و شروع کرد به تند تند بوسیدن من ! نه از آن مدل های عاشقانه ها ! از آنها که آدم بچه کوچولو ها را که می بیند ذوق می کند و تند تند لپشان را بوس می کند انگار که می خواهد قورتشان بدهد ! حتی یادم هست که بهش می گفتم پدرسوخته چه خوشبو شدی تو! این هاش مهم نیست اصلن. اصلن این آخرش را اضافی توضیح دادم . نوشته ام باید زودتر تمام می شد . همان جا که نوشتم :

فقط همان بوی خوب ترش ِ سیب ها توی یادم هست ... و تصویر جدی ِ خواستنی اش.

 

 

پیوستـ ... اینها همان هایی نبود که باید می نوشتم . این چند روز مدام توی ذهنم نوشته ام . زیادتر از همیشه . یک دنیا حرفم می آید. اما همه اش فکر می کنم خب این همه تلخی را بنویسم باز ... هزار باز دیگر گیرم ... خب که چه ؟
این شد که  دلم هوسش شد که بردارد از اولین خوشمزه ای که یادش می آید بنویسد... بی تلخ...


 
You are magical , lyrical , beautiful... You are
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸ : توسط : El

 

 

از دیشب هی دارم Love You Like a Love Song گوش می کنم و گریه می کنم ! خب خودم می دانم که این آهنگ گریه داری نیست . اما برای من هست . یک وقتی عادتم بود به خودم آهنگ تقدیم کنم گاهی ... عادتم بود گاهی زیاد دوست داشته باشم خودم را . که به خودم یادآوری کنم چه خوبم ... چه قشنگ ... چه فرق دار ! ... چه زیاد دوست داشته شدنی هستم ... چه بهترم  از خیلی ها ... و چه می شود/می توانم یک روزی قشنگ تر و بهتر باشم !
بعد دیروز که همین طوری سرم گرم ِ آهنگ ها بود ... دلم خواست این آهنگه را به خودم تقدیم کنم ! که دوباره از آن گاهی هایی بسازم تویش که عاشق خودم می شوم ! که به خودم می گویم مغرور باش به آنی که هستی ... ! بعد دیدم نیستم/ نمی شود/نمی توانم.
دیدم مثلاً یک سال پیش بود اگر فکر نمی کردم من به اندازه ی این آهنگه قشنگ نیستم. مهم نیست که واقعن بودم ها یا که نه ! مهم این بود که بلد بودم فکر کنم هستم . بلد بودم خودم را دوست داشته باشم حالا هر خری که بودم! حالا ولی نه دیگر. دیدم "قشنگ" نیستم .
دیدم نفهمیدم کی دست شسته ام - اینطور مطمئن - که دیگر قشنگ تر نمی شوم توی هیچ فردایی . بعد یکهو چیزی خالی شد درونم. گریه کردم. مرده باشد کسی انگار. می خواهم بگویم این قدر بی امید یعنی.
دیدم "هیچی" نیستم/نمی شوم . هیچی بیشتراز همین احمق بدبخت ترسوی آرمان گرایی که فکر می کرد باید/می تواند بهترین باشد.
دیدم هیچی نیستم جز سگ ترسویی که از همه چیز می ترسد ! از شهرهای بزرگ می ترسد/ از آدم های غریبه/ از هر جای تازه ای می ترسد / از هر شروعی می ترسد/ از تمام کردن می ترسد/ از نخواسته شدن / از سرطان / از اینکه تصویر تکراری مامانش باشد که مرد / از اینکه بچه داشته باشد می ترسد / از اینکه بچه اش را بکشد می ترسد(!) / از اینکه تا ته عمرش همین گهی بماند که هست می ترسد / از همه ی چیزهایی معمولی می ترسد /  حتی از پسری که این همه می خواهدش می ترسد / از اینکه پسر را نخواهدش یک وقتی می ترسد / از اینکه بخواهدش می ترسد/  از ازدواج می ترسد / از اینکه سی و چند ساله بشود می ترسد / از اینکه هیچی نیست که واقعاً دوستش داشته باشد می ترسد/ از اینکه بعد آن همه کارهایی که کرد و توی همه شان شنید که با استعداد است و تهش هیچ گهی نشد و دیگر هم وقت ندارد برای شدن می ترسد/ از اینکه این همه می ترسد ، می ترسد / ....

همین . فقط می ترسد .

 

 


 
آری، همه باخت بود سرتاسر عمر.... دستی که به گیسوی تو بردم، بردم ....
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦ : توسط : El

 

 

دلم یک آقای سن بالای تنهای می خواهد . با موهای فرفری جوگندمی . قدبلند و چهارشانه . از آنها که با آن همه سنشان پشتشان خم نشده هنوز. راست و محکم َند شانه هاشان .
آن وقت استادی ِ سازی/ خطی/ نقشی/چیزی کند . خط و نقش هم هنرش بود اگر ؛ باز هم ساز زدن بداند حتماً .
بعد من بروم خانه اش . به شاگردی . حتمن هم روزمان چهارشنبه باشد . خب چهارشنبه ها توی طالعم روزهای عاشقانه هام ند انگار!
خانه اش از آن دنج ها باشد که قدمتشان انگار از با قدمت شهر یکی ست ! در را که باز کند انعکاسی پر ِ طیف های تند تا روشن قهوه ای و کرم بپاشد توی صورت آدم ! یک طور قهوه ای خوب ِ قدیمی ...
تن دیوار از قاب های قدیم پر باشد ... از آنها که شخصیت دارند ! که اختیارشان دست تو نیست دیگر که جایشان را عوض کنی مثلن! دیوار را سایه روشن کرده اند . سند زده باشند به نام خودشان جایشان را انگار ...
قاب ها تویشان پر شعرهای خطاطی شده است ... با آن کلمه های پیچ در پیچ . قاب ها نقاشی کوچه های قدیمی دارند توی خودشان ... و عکس های پریده رنگ سیاه و سفید هم ...
خانه همیشه بوی گس ِ چای تازه دم غلیظ بدهد ، قاطی ِ بوی نرم  و بی وزن ِ شمعدانی.
خانه پرقفسه های پر کتاب باشد ... همه جا کتاب ها پخش باشند و کاغذهای کاهی.. که عمیق تر که کنی نفس کشیدنت را را بویش را بشود بلعید و با کیف توی سینه نگه داشت .
آن وقت استاد عاشق بشود مرا ! ...
مشق که تحویلش می دهم از بالای عینکش با چشم های جدی و مهربان که کنارش یک عالمه چین های ریز ِ قشنگ دارد طوری نگاهم کند که سرخ بشوند گونه هام . از آن سرخ شدن هایی که آدم با بوی فرندش ندارد اصلن بس که رفیق آدم می شود و آدم ندار است باهاش!
استادم حرفی از عشق نمی زند . توی فانتزیم می داند لابد که من عاشق مردی مثلش نمی شوم . استادم فقط نگاهم می کند . یک طور ِمست ِ پرحسرت ِ خوبی ...
برایم چای می ریزد. تلخ است لابد . توی قندان روی میزش به جای قند و شکلات و اینها ، همیشه توت خشک دارد. توت دهانم را شیرین نمی کند . من سرخ می شوم و مثل تمام وقت هایی که زیاد خجالتم می آید دست هام می لرزند لابد !
استاد برایم از عشق نمی گوید ... اما به جایش موسیقی متن خانه اش همیشه "الهه ی ناز" است ... حتی تر اینکه برایم ساز می زند و "تو ای پری کجایی می خواند" ... گاهی هم برایم شعر می خواند با صدای گرم ِ خش داری که درست به قدر خودش پیر و تنها و خسته است .
استاد برایم از کتاب و شعر و نوشتن حرف می زند . چه زیاد کتاب که به من می دهد به یادگاری . نه که برود برایم کتاب نو بخردها ! نه ! از همان قفسه های پرکتاب ِ قدیمی سهم می دهد بهم . از همان کتاب هایی که عزیزش هستند .
یادگارهام بوی خوب ِ کهنگی کتاب و کاغذ کاهی می دهند .
آخرین کتابی که می دهد بهم ، یک کتاب شعر است ... روی صفحه اولش به خط پدرانه ی ظریفی نوشته :

آری، همه باخت بود سرتاسر عمر.... دستی که به گیسوی تو بردم، بردم ....

من دلم می لرزد لابد . دست از شاگردیش می کشم ! توی فانتزی هام هم نباید به آقای او خیانت کنم که !
او لابد چهارشنبه ی بعدش و تمام چهارشنبه های بعدترش منتظرم می ماند ... از خانه اش صدای "رفت و نیامد نگار من" می آید حتمن ...
من؟ خب من هم چهارشنبه ها حتماً حواسم می شود که امروز روز شاگردی کردنم بوده. و حتمن ترش هم تا ته بودنم چه زیاد وقت هایی خواهند بود که یک طور ِ حزین ِ قشنگ ِ آرامی زیر لب خواهم خواند به زمزمه ....

آری، همه باخت بود سرتاسر عمر.... دستی که به گیسوی تو بردم، بردم ....

یعنی یک جایی در من هست که بی این قصه تا نمی دانم کی ، همین طور نصفه می ماند ! یعنی من اگر آدمش بودم باید می رفتم می گشتم این آقای موجوگندمی خوش صدایی را که یک دنیا شعر و کتاب از بر است پیدا می کردم و عاشقش می کردم تا این جایی در من که گفتم برایتان را پر کند !

و البته که با نهایت تاسف من هیچ آدم ِ "دست از طلب ندارم تا کام من برآید"ی نبوده ام. که اگر بودم لابد این همه توی تنم جای خالی نداشتم ! این همه شبیه پازل های چند هزار تکه ی ناتمام نمی شدم/نمی ماندم که ...
 


 
تو جیبت دس مال ِ کاغذی داری؟!
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦ : توسط : El


دلم درد می کند . از آن دردهایی که بابای آدم را در می آورد !
دراز بکشم ... بیاید بی هوا بغلم کند . از پشت . آن طوری که می داند دوست دارم . که زبری صورتش یک جایی بین گردن و صورتم باشد ... بهم بگوید : نمی خواد دیگه درس بخونی. بگوید :همون کارایی رو بکن که خودت دوست داری . برو دنبال نقاشی . بگوید : نمی ذارم بری سر کاری که خوشت نمیاد . بگوید:غصه پول گوشیو نخور . خودم می خرم برات. بگوید : اشکال نداره شیرینی خوردی ! غصه شو نخور ! ورزش کن ، منم باهات ورزش می کنم . مثل وقت هایی که گریه ام می آید از بقیه بگوید : بیا اینجا توو بغل من ببینم دخترم! خودم جواب همه رو می دم . نمیذارم کسی اذیتت کنه . تازه یک طوری واقعی ِ خوبی هم تعجب کند که چه طور بقیه دلشان می آید من ِ کوچولو (!) را اذیت کنند!
اصلن هم حرف عاشقانه نزند . به جایش یک عالمه از همین حرف هایی بزند که امن بودن دارد تویش ... که مطمئنم می کند که توی بغلش مجبور نیستم اصلن ... که هرجوری که هستم و هرچیزی که می خواهم همین قدر هوایم را دارد که از پشت تنم را نگه داشته توی بغلش ...
بعد تمام این حرف ها را هم که می گوید من برنگردم سمتش ... حرف نزنم هم . همین طوری چشم هام را بسته باشم ... دست هام را گذاشته باشم روی دست هاش که دورم حلقه شده و هی با فشارِ دست هام دست هاش را محکمتر کنم دور تنم ... همین طوری بی حرف بمانم و بگذارم بوی گرم خوشمزه اش بیاید و کیف کنم که دارم دوست داشته می شوم ...
همین طوری فقط ...

 

 

پیوستـ ... :

از آرزوهام بود/است که "پناهی" طفلکیم را محکم بغل می کردم ... نه که همین طوری بروم بغلش کنم ها ! نه . یعنی آن قدری رفیقانه داشتیم با هم که می شد محکم بغلش کنم !

 

نازی: تو جیبت دس مال ِ کاغذی داری؟!
من:می خوای چه کار؟!
نازی: می خوام اشکام  سایه ی زیر چشام ُ نشوره!
دوربین لوبیتل مهریه مُ اگه با هم بخوریم،
هلهله های من و تو چجوری ثبت می شه؟!
من:عشق من!
آب ها لنز مورب دارن!
آدم و وارونه ثبتش میکنن!
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه!
نازی: رنگی ،یا سیاه سفید؟
من: من سیاهُ تو سفید!


 
آینه ای برابر آینه ات می گذارم ... تا از تو ... ابدیتی بسازم (!)
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤ : توسط : El

 

از این همه نوشته های پر حزن ِ آدم ها خسته ام . از اینکه توی تمام وبلاگ ها آدم ها غم دارند ... از اینکه همه جا کسی مرده ... از اینکه همه جا آدم ها گم شده اند و تا هـــــزار سال بعد هم قرار نیست که پیدا شوند ...
همین حالا داشتم جایی ؛ نوشته ای می خواندم . دختری داشت قصه ی دوستش را می گفت ... دوستش مریض بود . همه ی سال های زندگیش قرار بود مردنش نزدیک باشد . اما با این همه مردنش ؛ دخترک ترد و خوشرنگ و شاد بود ... عاشق شده بود  ! طردشان کرده بودند ! خانواده ی پسر عروس مرده که نمی خواستند ! زندگیشان را گذاشته بودند توی کوله شان و رفته بودند دو نفری یک جایی برای خودشان سقفی ساخته بودند توی این دنیای پرزمستان بی سقف ... چند سال بعدترش همه از دور می شنیدند که از سقفشان چه خانه ی گرم  ِ قشنگی ساخته بس که "زن"  بود ... ! و زن بودن که کار هرکسی نیست !
من احمق به این جای قصه که رسیدم لبخند زدم . کیف کردم که وای بالاخره آخر قصه ی بدِ دردداری ، خوب تمام شد . بعد دیدم بعدترش نوشته که سی سالش که شد مرد !
فکر کن ! من هنوز هم باورم نیامده که هیچ سرانجام ِ خوشرنگی نیست ... اینکه دنیا دارد در قصه های حزین غرق می شود خودش به اندازه ی کافی جای تاسف دارد ... تحمل این که من این طور آدم ِ احمقی هستم دیگر فراتر از توانم است !
بعد فکر می کنم ماها همه یک مشت آدم ِ گم شده ی خسته ی بی سامانیم که پناه آورده ایم به اینجا ! که همه سرخورده از واقعیت فکر کرده ایم می شود اینجا زندگیمان را یک طور دیگری بسازیم ... من دلم برای همه مان می سوزد !
یعنی فکر می کنم چه همه استحقاق بیشتر از این ها را داریم ... ! بس که اینجا مانده ایم هی داریم به هم شبیه تر می شویم و با آدم های آن بیرون فرق دارتر ... حتی نوشتن هامان هم شبیه هم است . یعنی گاهی شده بروم جایی بعد فکر کنم این که عین نوشتن ِ من است ... ! نه فقط که ادبیات ِ نوشتاریمان ؛ که اصلن معناهامان تکراری ست . اصلن من این روزها یک طوری وحشت زده شده ام از اینجا / از خودمان  ! احساس می کنم هیچ چیز تازه ای نیست / نخواهد بود . همه ادامه ی هم هستیم به تکرار .
بین دو آینه باشیم انگار ؛ _آینه های که نمی شکنند _ توی یک ابدیت ِ پریشان گیر کرده ایم و قرار نیست هیچ آخرین تصویری وجود داشته باشد ! ماها تا ته دنیا همین قدر شبیه ؛ تکرار هم خواهیم ماند ...
انگار همه چیز یک کپی پیست بزرگ ِ مکرر باشد ! فونت هامان عوض شده فقط !
و چه همه تاسف برانگیزانه است که فونت قصه را عوض نمی کند ... !

 

 

پیوست : قشنگ ترین نقاشی دنیاست به نظرم ... !

 


 
هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گی نشستم ... ! شاملو
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳ : توسط : El

خشمگینم  . خشم که می گویم نه از این عصبانی شدن های همیشگی ها ! نه . دقیقن منظورم "خشم" است . یک چیز بزرگ و عمیق و هولناک . حتی نمی توانم بیایم اینجا و بردارم بنویسم که از چه خشمگینم ! چون نمی فهمدش کسی . حتی ممکن است مسخره هم باشد برای بقیه ! دلیلش هم این نیست اصلن که واقعن مسخره ست ها ! نه . دلیلش این است که اساساً چیزی نیست که بشود توی یک خط و دو خط و ده خط و اینها جایش داد ! اصلن هیچ کلمه و جمله ای برای تعریفش بلد نیستم آن قدر که بزرگ است ... آن قدر که به "عجــــــــــــز" رسیده ام ازش !

یعنی بس که این موضوع "روانی" و "خشمگین"م کرده که حس می کنم می توانم یک عالمه آدم را بکشم حتی ! به ساده ترین دلیل ها !

مثلن می روم وبلاگ کسی ؛ بعد می بینم نوشته ام را برداشته ، یک مدل مسخره ای چند تا کلمه را تغییر داده بعد مثلن پررو پررو تقدیمش کرده به کسی ! بعد من این قابلیت را در خودم احساس می کنم بکشمش ! نه چون حالا نوشته ی ام خیلی خاص و قشنگ بوده و اینها !  اصلن . فقط چون با همه ی وجودم نوشته ام برای کسی ... برای آدمی که عزیزم بوده ... دوستم بوده ...  مثلن برای یک لحظه ی درد دارش نوشته ام .... یا برای خاطره ای نوشته ام که مال اوست فقط ... خلاصه نوشته ام خاص آدم ِ من بوده ... بعد دلم می خواهد صاف توی صورت آدم های دزد بالا بیاورم ! و این یعنی که من خیلی خشمگینم ! چون توی این همه باری که توی این چند سال این بلا را آورده اند سر نوشته های طفلکیم هیچ باری اینقدر خشمم نیامده که این روزها می آید ! یعنی یک طوری ناله و نفرین می کنم بعضی ها را که هیچ بعید نیست پس فردا بیفتند بمیرند !  واقعن تا این حدهااا!

یا دیروز دلم می خواست چاقو داشتم آقای راننده را می کشتم که چهل دقیقه ما را معطل کرد تا از دوستش چیزی بگیرد ! یعنی چی که من 11 شب برسم خانه ! چقدر یک نفر می تواند پررو باشد مگر ؟!

وااااااااای من حتی دیروز می توانستم توی صورت آن جناب مرتیکه ی عوضی مدیر ماهان با لذت بالا بیاورم ! با آن همه پولی که به فـــ . ا . ک دادم توی آموزگاهشان !

وای که چه همه آدم تـ .خـ. مـ. ی توی این دنیا هست که من می توانم مغزشان را بپاشم روی یک دیوار مطلقن سفید !!!

بعد اصلن فکر نکنید اینها که گفتم علت ِ خشمم هستند ها ! آن خشم اصلی و بزرگم که دلیل همه ی این خرده خشم هاست ، از ماهیت دهشتناک تری برخوردار است ... یک طور هیبت کشنده ای دارد که هی هم بزرگ تر و سنگین تر می شود ... بعد هیچ کس هم نمی فهمد که دارم چه له می شوم ! یعنی بیشتر از پیشانیم که از این همه اخم کردن های مداوم دارد می میرد از درد ؛ استخوان هام درد می کنند . حس می کنم خرد شده اند ... می خواهم بروم بمیرم اصلن ! :((((((((((

 

پیوست : برای پستم مناسب تر از این تصویری پیدا نکردم ! :|

 

پیوست تر : و تمام این پست چیز(!)شعره مسخره را رها کنید و به جایش با غمگنانه ترین و پرتأثرترین و بی "چاره"ترین لحنی که بلدش هستید به جای من بخوانید (که همه ی من فقط توی این کلمه ها جا می شود بی کم وکاست) :

هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گی نشستم ... !

 


 
"بچه" َمه ... !
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱ : توسط : El

از تمام کتاب هایی که خوانده ام / از تمام فیلم هایی که دیده ام / از تمام وبلاگ هایی که می خوانم ؛ هـــــــزار جمله بوده که دوست داشته امشان ... هــــــزار جمله برای مردن ...بعد می دانید؟ من فراموشکارم . هیچ هم تاثیری ندارد که چه همه جمله ها را مرده باشم . بعدترش چیزی یادم نمی ماند ازشان . اصلن فلسفه ی پیدایش این همه کاغذهای یادداشت توی زندگیم و گوشه نویسی های بی ربط جزوه هام حتی ؛ همین فراموشکاری ست . یک وقتی از این همه کاغذ یادداشت های بی در و پیکر توی زندگیم می گویم برایتان!
آن وقت از تمام این همه کتاب ها / فیلم ها / نوشته ها /شعرها ... همه اش چند جمله توی خاطرم مانده . بی که سعی کرده باشم از بر کنمشان ! خودشان آمده اند و مانده اند ... پررنگ و غلیظ ... رنگ خون!  این چند تا همان هایی هستند که من با همه ی وجودم احساسشان کرده ام ... دست کشیده ام به تن کلمه هاشان ... جمله هایی که مطمئن بوده ام من هم می شده که نویسنده شان باشم ! که اصلن کلمه به کلمه اش سوزانده تنم را ؛ آن همه که فهمیده امش ...
بعد لزوماً هم جمله های پیچیده ای نیستند ! مثلن سارا یک بار نوشته بود "  اصلن چرا ما تو این خونه یه مشت بد بختیم...هان؟ ..."
این تنها جمله ای باشد شاید که من از تمام حرف هایی که تا به حال خوانده ام ازش ، این همه پر رنگ یادم مانده ! اصلن انگار یک عالمه سال بود که دنبال این جمله بوده ام و نمی شد این طوری که باید بگویمش ... که مطمئنم همان قدری که سارا فهمیده من هم فهمیده امش ...

همه ی این ها را گفتم که بگویم من هیچ از نهال نمی دانستم تا همان روزی که مرد . که حتی اگر ف/ی/س بوک نبود همین را هم نمی فهمیدم بس که از شنیدن هر خبری از سیـ/است و جنگ می ترسم و دردم می آید . و حالا هم از این قصه همین قدرش را می دانم و می فهمم که دختری مرگش را انتخاب کرد ... که به مردن رسید ...  که عزیزش هم پیش ترش مرگ انتخاب کرده بود ...
من هیچ وقت نهال را نمی شناختم اگر که نمی مرد ... هیچ وقت  نمی خواندم توی وبلاگش توی لحظه های قبل مردنش نوشته :

به رابعه
به نشاط
به ستاره  به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به...
به این یه ذره من ِ از بهنام مانده
به پنجشنبه هایمان ...........................

اگرکه نمی مرد من هیچ وقت این همه دوستش نمی داشتم ...   تحسین نمی کردمش... که یعنی یک نفر چه قوی می شود که باشد ... اوهوم قوی !
تمام دنیا هم که جمع شوند و بگویند خود کشتن از ضعف آدم هاست ؛ من نمی پذیرم . که درست برعکسش است . که خیلی از ماهایی که می دانیم زندگیمان چه همه مرده گی ست ... / که چه همه "هیچ" یم / که یقین داریم آن قدری خسته و مستاصلیم که هیچ وقت چیزی بهتر نمی شود درونمان؛ اگر این همه ضعیف نبودیم خیلی قبل تر تمام کرده بودیم خودمان را . که خیلی مثلن زندگی ها از سر ضعف است اصلن... ( البته که منظورم تمام خودکشتن ها نیست ... )

این ها را گفتم که برسم آن جایی که نهال به عزیز مرده اش نوشته :
 
هی بهنام. لعنتی. نامرد.
تک مرگ رو سگ گائ/ید. آره!
آخه بچه با نبودنت چه کنم؟

ازهمان جمله هایی ست که یادم مانده / که سوخته ام ازش ... که باورتان نمی آید از همان چند ماه قبل تا به حال چند بار تکرارش کرده ام و هر بار بیشتر سوخته ام / بیشتر بغض کرده ام ... گریه کرده ام حتی ...
که هر بار با خواندنش دانسته ام اگر پسرک طفلکیم بمیرد چه سوختنی دارد ... که اصلن اولین بار بعد این جمله بود که فهمیدم آقای او نباشد که یک وقتی من چه دردم می آید ... بس که این جمله جمله ی من بود ... که اصلن اینجا که می گوید "بچه" انگار یکی سینه ام را خراش می دهد ... که می فهمم چه هم بهنامش بچه اش بود ! که من حتی می توانم بشنوم صدایش را / لحنش را ! ... این طور که پرعشق می گوید نامرد / لعنتی .... که اینطور از سر درد از بهنامش می پرسد "چه کند؟"؛ با سرزنش ِ از سرِ استیصال ِمادرک هایی که دلشان نمی آید حتی تندی کنند با پسرکشان  .... من همین جای جمله می میرم هر بار .... بس که آهنگ مردن دختری را می شنوم که می داند هیچ کاری نمی تواند کند با نبودن عزیزش ... آخ که این چند کلمه چه پر درد مانده اند توی زندگیم این همه روز ... که من ایمان دارم مال من هم هستند همان قدری که برای نهال ...
من حتی احتمال این را را می دهم که یک روزی پسرکم را نخواهم و بروم ... اما نباید بمیرد ... نمی تواند .... حقش را ندارد اصلن ...

بس که "بچه"ام است ...



 
همــــــــــــه گول خوردند ... ! *
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸ : توسط : El


از پنج شنبه تلفنمان قطع شد ! کابل نمی دانم چه اش قطع شده و معلوم نیست کی بیایند و درستش کنند! آدم نت که ندارد کلی وقت کش می آید توی زندگیش ! و من این وقت کش آمده را دوست دارم . که با یک عالمه کاری هم که داشتم حتی ، اما باز زمان رخوت داشت .
این روزها حالم بد بود / هست . اساساً  فکر می کنم یک عالمه چیز هست که توی زندگیم سر جایش نیست ! در واقع خودم جایی که باید نیستم ! چند ساعت پیش همین طوری برای اینکه حالم خوب بشود مثلن ، Brothers را از فولدر فیلم های ندیده ام انتخاب کردم برای دیدن . فکر می کردم به خاطر ناتالی پورتمن َش حتمن حالم خوب می شود ! یک وقتی که دنیا قشنگ تر بود می آیم و ازعشقم به ناتالی پورتمن می نویسم ! از اینکه چه همه قشنگ ترین زن زندگی من است ! چه همه می میرم برای چشم هاش و معصوم بودنش ... برای شکنندگیش ... زنانگی اش ... برای صدایش حتی !
یک وقتی می آیم می نویسم که چه همه برایم دخترترین زن دنیاس ... !
فیلم خوبم نکرد . غمگین ترم کرد .
حالا نشسته ام اینجا و برای بار هـــــــــــزارم گذاشته ام دو تا از غمگین ترین آهنگ های دنیا پلی شود و من هی بغض کنم ! من عاشق این غمگین ترین آهنگ های دنیام هستم !
فقط آن آهنگ های غمگینی را جا می دهم توی این دسته که غمگین شدن همراهشان مرز نداشته باشد ... محصور خاطره ای نباشند ... که هر لحظه بشود گوش داد بهشان و گریه کرد . بی که آهنگ ، خاص ِ آدم ِ خاصی/ لحظه ی خاصی باشد ... بی که حتی مفهوم کلمه های ترانه اش تاثیری توی عمق ِ حزن ِ آدم بگذارد ... من بهشان می گویم ترانه های بی وطن ! بس که در بند ِ جایی/لحظه ای/ خاطره ای نیستند . من عاشق ترانه های بی وطن هستم همان قدری که عاشق آدم های بی وطن/بی بندم .
و حالا اشک هام دارند سر می خورند برای چیزی که نمی دانمش ... در واقع برای "هـــــــیچ" .
احساس می کنم دارم تمام داشته هام را می بازم . آدم هام را / لحظه هایی که می شود تویش بخندم را ... من دارم می بازم و فقط نگاه می کنم . حتی تلاش هم نمی کنم که فردا روزی بتوانم به خودم بگویم : هی دختر تو جنگیدی !
نه من نمی جنگم/ نجنگیدم/. سعی هم نکردم حتی . من فقط تماشا کردم ... و آدم هام / روزهام  یک به یک رفتند ...
من هیچ کاری نکردم .
من نشستم . تماشا کردم . حتی چشم هام را نبستم هم ــــــــــــ .

 

 

*گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد!
آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست...
همه گول خوردند...

"هدایت"

 

تاریخ/ نیمه شب 14 آذر .

 

_______________________________________________

بعدتر نوشت :

 

به م.ف. عزیز ... !

دو هفته پیش دیدم یک سالی شده که هیچ آدم تازه ای به آدم های نوشته ایم اضافه نشده که پای نوشته هاش ذوق کنم ! افتادم به صرافت پیدا کردن یک آدم ِ تازه برای کشف کردن ... آخر من عاشق اینم که آدم ها را از توی نوشته هاشان کشف کنم . یک عالمه جا رفتم / یک عالمه نوشته خواندم / بعد درست جایی که نا امید شده بودم شما پیدا شدید ... خواستم مراتب سپاسم را به عرضتان برسانم .

با تقدیم احترام و سپاس .


 
بازی ِدوست داشتن که تمام می شود ...
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸ : توسط : El



نفرت برایم حس سختی نیست . "سخت نیست" یعنی این که اتفاق افتادنش دور نیست . همیشه رخداد ِ مکرری بوده برایم . آنی و بی هیچ مقدمه ای می رسد و آن قدر قوی و محکم است که به لحظه ای عمیق ترین دوست داشتن هام را بر باد می دهد. می دانم این همه بی ثبات بودنه توی احساس هام و این همه نوسان از اوج تا عمیق ترینی که بلدم ؛ هیچ خوب نیست و البته که هنوز نتوانسته ام طور دیگری بشوم . اما بلدم که وقتی نفرته می آید به میزان عزیز بودن آدم هام فراموشکار بشوم ! در واقع فراموشی کلمه ی راستی نیست . خب من همیشه دردم آمده که حافظه ام فقط چیزهای بد را بی تلاش توی خودش نگه می دارد و من تمام دل شکسته شدن هام را از هــــــزار سال قبل با جزئیاتش توی خاطرم دارم ...! اینطوری بهتر است که بگویم که بلدم به دلیل نفرتم یا به تصویر نفرت انگیزی که عزیزَم نشانم داده فکر نکنم .
که بفرستمش یک گوشه ی ذهنم و باز دوست داشته باشم . نمی بخشم . بخشنده نبوده ام هرگز . فقط بهش فکر نمی کنم .
نفرت برایم هیچ سخت نیست . اما بعدترش یک سخت بزرگ هست ! اسمش ناامیدی ست . این یکی دیگر آسان و آنی نیست . سر زده نمی آید . یک عالمه وقت لازم است . من به این آسانی از آدم هایی که دوست دارم ناامید نمی شوم ... دست شستن یک اتفاق نیست . زمان لازم دارد . من باید یک عالمه بارمتنفر بشوم و یک عالمه بار فراموش کنم و دوست داشته باشم تا جایی که بازی ِ دوست داشتن تمام شود .  که دیگرترش بازی را عوض کنم و بروم "دست شستن" را بازی کنم ... !
این چیزی نیست که برگشت داشته باشد ! که بشود بهش فکر نکرد/ ندیدش... ناامید که بشوم قصه تمام می شود . آدم ها ته می کشند . چیزی نمی ماند برایم ازشان که بشود دوست داشته باشمشان هنوز . اینجا همان جایی ست که آدم ها می روند توی زباله دان ِ تاریخ ِ دوست داشتن هام !
و من هرقدر که توی نفرت تزلزل می پذیرم؛ توی ناامیدی پایدارم !
و خب ! گریه ام تمام شد . خشم ِ چند ساعته ام هم . حالا می شود به خودم بگویم چه اهمیتی دارد ؟ یکی دیگر را هم پرت می کنم برود ! بی خیاااااال !


 
Charm
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧ : توسط : El


دیشب از 12 تا 5.5 صبح داشتم توی سایت آمازون گیج می خوردم ! معمولن این طور جاها نمی روم چون افسردگی شدید می گیرم ! ولی خب دیشب نمی دانم چرا حماقت کردم ! آدمیزاد است دیگر ! اصلن هم عین خیالم نبود که فردایش باید صبح زود بیدار بشوم، بروم دوش بگیرم و شبش تا 9 شب کلاس دارم و اگر نخوابم خسته و کوفته می شوم و اینها ... !
آن وقت شماها هم اگر مثل من عاشق و دیوانه ی ساعت های خوشگل مارکدار و جینگول جات (واژه ای ست که همه نوع گردنبند و دستبند و گوشواره و کلیه ی مشتقاتشان را اعم از طلا و سیلور و دایموند و اینها را در بر می گیرد) هستید ،  بروید توی قسمت watches... مخصوصن اگر جستجویتان را به رنگ سفید محدود کرده باشید ... بعد از آنجا هم بروید توی قسمت  Jewelry ... بعد با خیال راحت بمیرید !
حالا اینجاها اگر نمردید می توانید مشخصاً از قسمت Charm برای مردن استفاده کنید ! یعنی قشنگ بمیرید و هیچ هم باکتان نباشد که دارید الکی می میرید! از دید من آدم توی مملکتی زندگی کند که نتواند از این سایته این چیزهای خوشگل را بخرد ؛ که برای خریدنش لازم باشد به این سایت های داخلی آویزان شود که بعد هم ببیند آن قدر پول می کشند رویش که قیمتش می شود خدا تومان (نه ببخشید خدا دلار) ... خلاصه اش اینکه توی همچین مملکتی آدم برود بمیرد اوضاعش بهتر می شود کلن ! :| باور کنید !

 

پیوست :

یعنی اگر یکی پیدا می شد این عزیز دل نازم را می خرید برایم من تا آخر عمر عاشقش می شدم ! :دی

http://www.amazon.com/AK-Anne-Klein-109615CHRM-Silver-Tone/dp/B004P0J85E/ref=sr_1_55?s=watches&ie=UTF8&qid=1322435264&sr=1-55


 
we r poor little puppies!!!
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥ : توسط : El

 "to my "M ...


داشتم در راستای اهمیتی که به آدم های اهل کتاب و نوشتن می دهم برای آقای او سخنرانی می کردم که بیشتر کتاب بخواند !
بهش گفته بودم مثلن همین "اِم" ! منی که حوصله ی هیچ کدام از دوست هام را ندارم ، همیشه رابطه م با "اِم" را نگه داشته ام!
گفته بود : "تو که چند ماهه ازش خبر نداری !" این را آن قدری مطمئن گفته بود که شک کرده بودم خودم هم که نکند خبر ندارم از تو !!!
برایش توضیح داده بودم که تقریبن هر روز کلی حرف برای هم می نویسیم ! و او هم با تعجب سوالی را  پرسیده بود که آن موقع نفهمیده بودم چقدر مهم است . پرسیده بود چرا به او چیزی نگفته ام تا به حال ؟ جواب داده بودم : نمی دانم.
و بعد ادامه داده بودم که مثلن خیلی ها هستند که من رابطه ی گل و بلبل دارم با آنها و مدام قربان صدقه ی هم می رویم ؛ اما برعکسش رابطه ام با اِم کلی بالا و پایین داشته و خیلی وقت ها عصبانی کرده ایم هم را ؛ اما ته تهش همیشه او را برای حرف زدن و فهمیده شدن به آنها ترجیح داده ام ....
خب . حالا برویم سر آن سوال مهم ! چند روز بعدترش اتفاقی یاد مکالمه ی آن شبم با آقای او افتادم ! بعد پرسیدم از خودم خب چرا چیز به این مهمی را نگفته ام برایش تا به حال وقتی همه ی چیزهای مهم را می گویم بهش!
بعد که بررسی کرده بودم دیدم فقط آن دسته از چیزهای مهمی را می گویم بهش که غیرعادی باشد ! تو ولی عادی هستی ...
مثلن فکر کن یکی از مهم ترین کارهایی که من هر روز انجام می دهم این است که چند لیوان چای بخورم ! یعنی این موضوع هیچ روزی از برنامه ام پاک نمی شود ! و اصلن چای خوردنم یکی از مراسم مورد علاقه ام است همیشه و کلی هم تشکیلات دارد ! آن وقت من برنمی دارم مسج بزنم بهش که مثلن امروز 4لیوان چای خوردم که ...!
دیدم تو مهمی برایم ... آن قدر مهم و لازم که عادی شده ای . شده ای یک کاری که حتماً واز سر دوست داشتن انجامش می دهم . دیدم شده ای بخشی از زنده گی ام که آن قدر مبرم و همیشگی است که فکر نمی کنم باید برای کسی تعریفش کنم ! یک طوری که انگار همه انجامش می دهند و برای همه معمولی است همان قدری که برای من !!!
این ها را همان چند روز پیش تر می خواستم بنویسم برایت هی تنبلی م می آمد !
می دانی "اِم" ؟!
من کار کردن را دوست ندارم . یعنی کار توی اداره و شرکت را .  با کسی چت می کردم چند شب پیش . بعد پرسید ازم که زندگیم ثبات دارد ؟ گفتم نه . بعد او دلیل خستگیم را بی ثباتی می دانست . بعد توی آن لحظه داشتم به این فکر می کردم دلم نمی خواهد مثل آدم های با ثبات زندگی کنم ! کار کردن برایم یک جور ثبات است . یعنی حالا می شود فکر کنم که شاید فردا روز دیگری باشد ... شاید فردا راهی پیدا کردم که کاری انجام بدهم که دوستش دارم . که کتاب بنویسم . که نقاشی کنم . که سازی بلد بشوم حتی ... فردا برایم روز دیگریست ... می تواند بهتر باشد . گیرم که نباشد هم . اما خیالش را نمی شود کسی بگیرد از آدم که ... !
اما اگر توی شرکتی جایی استخدام شوم ... همزمان بروم دانشگاه این بازار یابی کوفتی را بخوانم  ؛ خب دیگر زندگیم ثبات پیدا می کند . اما من از این ثبات متنفرم . این طور زندگی کردن مرا می کشد ... با زجر هم می کشد تازه !
من برعکس تو فکر نمی کنم اگر درس نخوانم چیزی جا می ماند جایی. من درس را می خوانم چون بابا دلش دختر تحصیلکرده می خواهد ! و همین حالا هم که توی آن دانشگاه سراسری نکبتمان معدلم بالا نشد و تازه حالا هم دارم به یونی آزاد فکر می کنم به اندازه ی کافی بهش خیانت کرده ام و بابتش دارم از عذاب وجدان می میرم ... ! یعنی معدل نوزده و هشتاد و نمی دانم چنده پیش دانشگاهی و کنکور و رتبه و اینها آخرین جایی بود که عذاب وجدان نداشتم تویش که به بابا خائنم ! از بعدترش همیشه دردم آمده ... :((
بعد می دانی ؟ من هم مثل تو یک وقتی تلاش کردم زندگیم را واقعی کنم . بعدتر ولی دست شستم ازش ... پذیرفتم  همینی که هستم را ...
گیرم که همین طوری "آیم نات پرفکت " باشم/بمانم ... اما همینم . می دانم به نظر بقیه عجیب و گاهی بی ادب می شوم حتی ... به تلفن ها جواب نمی دهم مثلن .... خیلی جاها که دعوت بشوم رد می کنم . سال تا سال هم حال خیلی ها را که مدام مسج می زنند و یا زنگ می زنند بهم و حالم را می پرسند نمی پرسم و و و ...
اما من همینم . مگر زندگی آدم چقدر جا دارد که بخواهم وقتم را صرف آن هایی کنم که حال نمی کنم باهاشان !!!
تازه همین حالا هم زیادی زندگیم دارد برای فک و فامیل تلف می شود ! این همه هم که بی چاره گی و کارهای اجباری چسبانده شده به زندگیم ! نمی توانم بیشتر از این خودم را مجبور به انجام کارهایی کنم که بورینگ و مسخره اند برایم . بابا می گوید اینجوری اشتباه است . می گوید یک وقتی می فهمم که تنهایم و کسی را ندارم که دیر شده ...
اصلن گیرم که همین طوری باشد ! ترجیح میدهم کاری را انجام بدهم که ایمان دارم بهش . بعدتر هم اگر دیدم اشتباه است می پذیرم که تاوانش را داده باشم ...! می پذیرم که فرق داشته باشم با بقیه ! به نظرشان غیراجتماعی و بی ادب باشم حتی ! اما خودم باشم . همینی که هستم . خوشم نمی آید از سر مودب بودن رفاقت کنم با کسی که به نظرم خودش نیست ... یا آدم ِ من نیست .
من/تو همینیم و همین طوری هم شایسته ی دوست داشته شدن هستیم . بیشتر از آدم های دروغی که محبوب ترند توی جمع ها از من و تو ها ! ... به قول تو آدم های مثل ما را فقط آدم های مثل ما دوست دارند ! و این گاهی درد دارد ... اما درد تاوان است . یادت باشد که دنیا هیچ چیزی بی تاوان نمی دهد به کسی . گیرم که خسته شویم / عاصی شویم / ببازیم / بیفتیم ... اما فکر کن تو مثلن مرا دوست داری / من تو را  ! می دانم کم است خب. اما این دوست داشتنه از روی آگاهی است ... از روی شناختن است ... دانستن است ... یکی که مثل تو دوستم داشته باشد را با صد تا دوست الکی ِ گل و بلبلی عوض نمی کنم  !
یک عالم چیز دیگر هم هست که اگر بخواهم بنویسم می شود تکرار نوشته های تو ...
که شاید ما اصلن به قول تو 

زندگیمان را آنطوری ساخته ایم ( خراب کرده ایم ) که دوست داشتیم داشته باشیم .......................


اما به جایش مثل همه نیستیم . به جایش رفاقتی داریم که تویش مجبور نیستم از روی اجبار به هم زنگ بزنیم ... همدیگر را زورکی ببینیم ... به هم لبخند لوس مودبانه بزنیم ! این فرق داشتنه ارزشش را دارد که من خیالم راحت است که حتی هزار سال هم که بی خبر بمانم از تو ... اگر رفیق بخواهم می توانم بیایم برایت بنویسم و بدانم که هستی ... که جایی کسی هست ... ارزشش را دارد که خودمان / رفیقانه مان به قول تو مثل کتاب هاست :)
بیشتر وقت ها خودم را شبیه این عکس پیوستم می بینم ... همین قدر کوچولو و پور و بی پناه ... !:(
تو هم خیلی وقت ها برایم شبیه ش می شوی ...
اما بیا فکر کنیم دنیا برای ما هم یک روز جای بهتری می شود . که یک روز شاید خندیدیم ... بلند و از ته دل ...

 

پیوستـــ ...

 


 
هنوز باغچه برامون گل نداده / کدوم پاییز زمستونو خبر کرد ... ؟!
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤ : توسط : El

 

مرد من ...   (من عاشق این آهنگم با صدای آوا ... )


قبل ترها ، یعنی اولین باری که این آهنگ را شنیدم ؛ دلم مردی به همین بزرگی خواسته بود که بشود این آهنگ را تقدیمش کرد ... بچه بودم. فرق داشتم با حالایم . دلم می خواست مردی باشد که پناهش باشم ... می خواستم محکم باشم برای کسی ... می خواستم حمایت کنم ... بزرگ باشم... حالا ولی نه . خسته ام . و البته خودخواه ... ! دیگر دلم نمی خواهد من حواسم به کسی باشد ... من مراقب باشم ... من بایستم پشت کسی ... حالا دلم می خواهد کسی بخواند برایم  :

"بذار سر روی شونه م گریـــه سر کن ... از اون شب گریه های ِ تلخ ِ هـق هــــق ..."

نه من برای کسی ...
دلم می خواهد کوچولو باشم توی بغل کسی ... خودخواهم . می دانم . خسته ام ولی. همه ی انرژیم فقط می تواند زندگی خودم را نجات بدهد ! تازه فقط "نجات" ... نه که بشود "خوب"ش کنم !
با آقای او دعوایم شد . چون مواظبم نبود . چون تنهایم گذاشت . من فکر کردم دیگر نمی خواهمش . عصبانی بودم . هیچ هم اهمیتی نمی دادم / نمی دهم که خودخواهی می کنم . توی آن وقت خاص که آن همه حالم بد بود و آن همه لازمش داشتم و خودش می دانست که چه حالم بد است نباید می خوابید ! گیرم که خسته بود !
تا همین امروز هم نمی خواستمش حتی ! قرار بود بروم خانه اش ! گفتم نمی آیم . بعد که هی ناز کشیده بود و خواسته بود ببخشمش ؛ برای تنبیه کردنش گفته بودم اگر الان فلان کار را بکنی می آیم (فلان کار یک کاری است که سیکرت است و نمی شود بگویم اینجا :دی)
کاری که خواسته بودم را همان لحظه انجام داده بود . بعد دلم سوخته بود . دوستش نداشتم هنوز . اما فهمیده بودم دوستم دارد . که مهمم برایش که حاضر شده آن کار را انجام دهد به خاطرم !
یک ساعت بعدترش اما که لم داده بودم توی بغلش و همین طوری که بستنی مگنومی را که چون می دانست دوست دارم خریده بود برایم می خوردم و همزمان  داشتیم عکس های لپ تاپم را تماشا می کردیم ... که همین طور که راجع به عکس ها و فیلم ها حرف می زدیم صورتش را چسبانده بود به صورتم و من از زبریش کیف می کردم ، همین طوری که بوس های کوچولو می گذاشت روی لپم ... دوباره دوستش داشتم . نه اینکه عصبانی نباشم یا فراموش کرده باشم ها نه ! من عصبانی شدن ها و ناراحت شدن هام همیشه به عمیق ترین اندازه است . همان قدری که دوست داشتن هام عمیق اند !
هنوز هم ناراحتم ... اما می فهمم که دوست دارتم ... که هرکاری بخواهم حاضر است انجام دهد برایم ! حتی کارهایی که خودم هیچ وقت برای "هیچ" کسی انجام نمی دهم!
این روزها از همیشه بیشتر خسته ام ... کلی کار هست که ازشان متنفرم و مجبورم به انجامشان ... بعد همه اش هم دارم با بابا دعوا می کنم ! اصلن هم من تقصیر ندارم (عادلانه می گویم ؛ شاهد هم دارم !!) الان هم سرم یک عالمه درد می کند. چشم هام که باز است بدتر می شود. حتی نور مانیتور را تا جایی که می شود کم کرده ام ! دلم می خواهد بروم بخوابم فقط ! خوابم نمی برد ولی . هر کاری می کنم ساعت خوابیدنم را نمی توانم نرمال کنم ! 4 صبح به زور خوابم می برد ! کلافه ام توی این زندگی مسخره ... بدترین قسمتش این است که نمی شود راه چاره ای پیدا کنم ! همه اش راه های بسته است ... فقط می توانم تمرین کنم که غصه نخورم و صبر کنم که یک وقتی بیاید که همه چیز بهتر باشد ...
بعد الان آمدم اینجا این ها را نوشتم که به خودم  یادآوری کنم که چیزهای خوب را فراموش نکنم ... ! گیرم که  یک ساعت آشتی کردنی باشد که به قیمت 2 روز به ف...ک رفتن اعصابم به دست آمده !!!
الان هم می خواهم فکر قهر و همه ی بدبختی هایم را بگذارم تا فردا صبح بروند تعطیلات (!) و به جایش فقط به قسمت لاولی قضیه فکر کنم و بروم توی تختم شاید خوابم برد ! :(