نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
کسی باید باشد . کسی که تقدیر ِ گریز ناپذیر ِ آدم نباشد .
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦ : توسط : El

 

به دوستم ... به پاس ِ"هی فلانی! تو قشنگی" گفتن هاش ...!!

 

دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست.
برادر, خواهر, پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دوطرفه که حد و مرز آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.
با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم.
با دوستانمان می توانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.
با دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیایید و حوصله نداشتیم بگوییم: امشب نیا حوصله ندارم.
با دوستانمان می توانیم بخندیم, می توانیم گریه کنیم, می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم, می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم, می توانیم شادی کنیم, می توانیم غمگین شویم, می توانیم دعوا کنیم.
می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباسهای خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.
با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم, می توانیم نصفه شب زنگ بزنیم و بگوییم: پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم: حرف نزن فقط بیا. و وقتی بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم.
با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم, کاری نکنیم, جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.
 
سروش صحت

 

به اندازه اش که نمی توانم اما دلم می خواست چیزی بنویسم که نصف این قشنگ باشد لااقل...
فکر کردم حالا خوب نیستم. که بگذارم  فردا بنویسم. که حالم بهتر بشود و بنشینم با حوصله کلمه هام را انتخاب کنم. کلمه هایی که قد تو خوب باشند... قد تو رفیقانه ... بعد فکر کردم چه کاری است خب؟ چه اهمیتی دارد که کلمه های قشنگ پیدا کنم وقتی بی کلمه هم تو می فهمی... که می فهمی خوشحالم کرده ای... که آن قدر می شناسیم که وقت نوشتنش دانسته باشی من که بخوانم هی لبخندم می آید... هی چند بار می خوانم... و پشت ِ هم بغض ذوقی  می کنم... فکر کردم که که بیایم راستش را بنویسم اصلن... بی کلمه و ویرایش و فکر کردن... که بنویسم من آدم بی اعتماد به نفسی هستم... خب تو می دانی لابد... که من هیچ چیز ِخودم رو دوست ندارم! که غرغرو و ناراضیم! که من آنی نیستم که می خواستم... که مهم نیست چند نفر از من بدترند.... مهم آن تعدادی هستند که بهترند از من... که من احتیاج دارم هی به خودم یاد آور شوم هیچ کس پرفکت نیست همان قدری که من نیستم و و و... تازه اش اینکه می دانی هم که همه اش از قیافه و قد و هیکل و همه چیزم ایراد می گیرم! که وا می مانم چطور خیلی ها که از من قشنگ تر هم نیستند می توانند اینطوری اعتماد به نفس داشته باشند...! که تازگی ها با هزاااار تا زحمت بلد شده ام چیزهایی پیدا کنم توی خودم که خوشگل باشند که دوست داشته باشمشان... خب این وسط تنها چیزی که همیشه توی خودم دوست داشته ام دست هام اند... این است که همیشه رویش مانور می دهم! که رنگی پنگی می کنمش ... چون دوستش دارم! چون شبیه خود ِ واقعی ام است ... که همانی هست که من هستم... که اگر آدمی به دست شناسی اعتقاد داشته باشند - که من دارم – می شود از روی دست هام بشناسندم... که اصلن آن عکس پروفایلی که می گویی را برای همین انتخاب کردم که تویش دست هام با آن لاک بنفش خیلی پررنگ ترند از خودم ...!
انی وی! تو از معدود آدم هایی هستی که همیشه بهم اعتماد به نفس می دهی... که من هیچ وقت به تعریف ها مؤمن نمی شوم بس که به آدم ها بی اعتمادم! که همه ی دنیا دروغند اصلن... که من حتی به دوست های اینجام بیشتر مؤمنم تا آدم های بیرون... که تو از آن آدم های واقعی ِ انگشت شماری هستی که از تعریف هاشان مثل دختر بچه ها قند توی دلم آب می شود... که من می توانستم همین جا تا خود ِ صبح برایت کلمات شاعرانه ردیف کنم در باب ِ رفاقتمان... اما راست نبود! گیرم که در خور بود... اما خب گفته ام برایت که فکر می کنم کلمه ها حرمت دارند ... که باید تویشان راستی باشد که دلم راضی شود به نوشتنشان... این راست ترینی بود که برمی آمد ازم نوشتنش! که تو از آن هایی هستی که هرکسی لازم است حتماً چندتا مثلشان را داشته باشد توی دنیاش... که بیایند همین طوری.... بی هوا ... هرازگاهی... بگویند هی فلانی چه دست هات قشنگند... یا حتی چه قشنگ نشسته بودی روی نیمکت...(آن پستت را مرده بودم که تویش نوشته بودی نشستن روی نیمکتم را آن روز دوست داشتی...) که آدم ذوق کند که چه خوب که کسی هست... که اینقدر به قشنگ های آدم توجه می کند... اینطوری ریز ریز... کسی که به راست بودنش مؤمنم... چه خوب که کسی هست که قند آب کند توی دل آدم ... همین .

 

 

 


 
هر کجا روی ...
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤ : توسط : El


سیس که با صدای بلند توی اتاقش می شنیدش من غر می زدم که "افسردم کردی ! بس کن!" تازه خودش هم چند روز پیش با لپ تاپم دانلودش کرده بودو گذاشته بودش روی دسکتاپم که جلوی چشمم باشد و هی اصرار می کرد "گوش کن ببین چه قشنگه!" امروز ولی از صبح که طبق معمول آمده بود فضولی توی لپ تاپم و آهنگ را پلی کرد تا حالا هی دارم می شنومش... هی با مداد رنگی هام گل های نقاشیم را با یک عالمه دقت بنفش و آبی و گل بهی می کنم که شبیه مدل بشود و هی غصه می خورم...  و هی نامجو می خواند...
و البته که من توی این آهنگ معشوقیم که به خنده می گوید(!) :

مرنجم از خلق و خوی تو ، یاد روی تو
ولی ز من دل چو بر کنی ،
حدیث خود بر که افکنی ؟
هر کجا روی وصله ی منی ...

که پسره آن ِ من است... که من قایم شدن توی دلش را دوست دارم... که الان دنیا دنیا گریه دارم... که دنیا هیچ جای خوبی نیست... هنوز نیست... هنوز مانده ام توی همان not today!

 

پیوست : دانلود


 
با تمام وجود غمگینم! تشنه ام مثل فیل بی خرطوم !!!
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤ : توسط : El

از سر درد دلم بالا آوردن می خواهد! می خواهم بروم توی تختم ... نمی روم . چرا؟ نمی دانم. من اصلن هیچ چیز نمی دانم! حتی اینکه چرا دارم می نویسم الان را هم... می خواهم گودرم را صفر کنم . نمی شود! بس که دخترک ها همه امشب غم دارند... بس که ماهایی که الان اینجا بی هدف و ارواح وار پرسه می زنیم یک مشت آدم ِ تنهای ِ فراری از دنیا هستیم ... که از درد خوابمان نمی برد! که حال خوبمان چند ساعت بیشتر دوام ندارد! که می آییم می نویسیم خوبیم و دنیا قشنگ است و چند ساعت بعدش همه چیز به گ...ا می رود... مثل خوشحالی سیندرلا که ساعت  12 تا زنگ که می خورد تمام می شد...! چه حیف این روزها کسی لباس پرنسسی نمی پوشد! که کتانی های رنگی به این راحتی ها از پاهای آدم بیرون نمی آید....


 
not today!
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳ : توسط : El


 
Gloomy Sunday
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩ : توسط : El

 


آهنگ "گلومی ساندی" برای بار هزار و چندم پلی می شد و من فکر میکردم حق داشتند مردمی که یک عالمه سال قبل با این آهنگ خودکشی کرده اند! ... بعدترش به آقای او گفتم که می خواهم آهنگش را بگذارم که آهنگ وبلاگم باشد... و اینکه می خواهم یک پست درباره ی خود کشی بنویسم... باید قبل تر گفته باشم اینجا که خودکشتن ها را تحسین کرده ام همیشه ... آقای او دعوایم کرد! چرا؟ چون یک عالمه حرف های دخترانه ام را گوش می کند همیشه... که دوست هام را می شناسد... حتی دوست های اینجا را... که می داند کی را چقدر دوس دارم! که مثلن مهفا را می شناسد... حتی مثلن می داند من به کافه نوشت هاش حسودی می کنم!! یا می داند سارا قرار است دختر کوچولوم باشد... یا یک عالمه از ریحان برایش گفته ام حتی ... یا از همون خانوم مهربونه که بزرگتره ازم...(این یعنی بالالایکا الان!).... خلاصه اش اینکه پسره دوست هام را می شناسد...  حتی بلد است رابطه هام را... که مثلن من و توتی هزار بار از هم ناراحت می شویم بعدش فال این لاو می شویم با هم.... حتی ترش عاشق شراره است هزآآآآآرتا ...
خلاصه دعوایم کرد چون به نظرش دوست هام یک عالمه غم  دارند... و لازم نیست من یک پست غمگین دل ریش کن بنویسم و یک آهنگ غمگین بگذارم گه آهنگ وبلاگم باشد که دوست هام هر روز مجبور باشند بشنوندش! من هم گفتم وبلاگم پرایوسی ِ من است و آقای او حق ندارد بگوید چی بنویسم و چی ننویسم... و من هم کسی را مجبور نمی کنم که بخواندم... بعدش هم لطف کردم و قهر کردم باهاش! بعدش؟ بعدش خب نازم را کشید و گفت حق دارم  و هرکاری دوس دارم بکنم و من هم آشتی کردم خب! و بعدترش؟ بعدترش فک کردم خب الان بیایم هی غمگین بنویسم که چی؟ که بنویسم هی هزار و چند بار با گلومی ساندی بغض گنده کرده ام که چی را درست کنم؟؟ که اصلن چی درست می شود؟؟؟ که حیف نیس از این آقای زرافه ی خنگول پست قبل که اینطوری همه را عاشق خودش کرده و هی همه می خواهند بیایند خانه ی ما تا به بچه م غذا بدهند؟!

خواستم از همین تریبون اعلام کنم که یک عالمه غم ِ گلومی ساندی طور ته دلم را هی خالی می کند و اینجا الان باید یک پست ِ غمگین در ستایشِ خودکشی های بزرگ نوشته می شد و یک چندتایی لینک آهنگ و این عکس ِ بالا... اما به احترام ِ آقای او و آقای زرافه ی جنتلمن این عکس پایین را می گذارم که جمله اش از چند ماه پیش توی ذهنم مانده... که یادم می آورد زندگی چیزهای گنده و خاص نیست! که همین رنگی های خوشگل ِ خوشمزه حتی خود زندگی است اصلن...

 

 


 
دخترم ...
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦ : توسط : El

 

بی شک توی یکی از زندگی های بعدی ام قرار است  مامان بشوم ... مامان ِ سارا ! خیلی هم زود بچه دار می شوم که از این مامان های جوان و پایه باشم! از این مامان های توی فیلم های خارجی که دخترهاشان شخصی ترین قصه هاشان را هم می گویند برایشان... توی یکی از زندگی های بعدیم سارا دختر کوچولوی رنگی خودم می شود... موهاش را خودم می بافم ... حتی وقتی هم سن ِحالایش بشود... ناخن هاش را لاک رنگی می زنم برایش... یک عالمه لباس های خوشگل و کفش های تق تقی برایش می خرم... از همان کفش های ساده ی پاشنه بلندی که دوست دارد... (البته که خودم هم مامان خوش تیپی خواهم بود)...  حتی اینقدر مامان خوبی می شوم که آدرس وبلاگش را هم بدهد بهم... یعنی همین قدر پایه! ... تازه خودم هم وبلاگ خواهم داشت !! حتی ترش پای قصه های عشقی دخترم عاشقی می کنم... اصلن توی این زندگیم هدفم فقط مامان ِ خوبی بودن است ... هدفم خوشحال کردن ِ دخترکی ست که پشت چشم های خوشگلش توی عکس کوچولوی کنار وبلاگش هم می شد حزن دید... توی این زندگیم دنیا را طوری می سازم که دخترک قشنگم خوشحال ترین دخترِ همه ی دنیا باشد ... بس که این دختره کوچولو و طفلکی است... بس که دوست داشته شدنی است... بس که خنده های بلند بلند حقش است ... توی یکی از زندگی هام دنیا را برایش پر از رنگ و نور و آهنگ و آرامش می سازم...

 

پیوست : توی تولد 7 سالگیش هم برایش یک نی نی زرافه ی خر ِ خنگ مثل این می خرم... یک زرافه ی واقعی!!

 


 
ما همونیم که می تونیم خورشید و با دست بگیریم ...
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤ : توسط : El


 بی خیال ِ "تلخ" که طعم ِ غالب ِ دنیاست ...  بی خیال ِ تمام ِ خاکستری های تاریک و سیاه های محض... دنیا را می گذارم همین بماند که از من از نو ساختنش بر نمی آید... من فقط خانه ام را می سازم .... شلوغ می سازمش... رنگی پنگی می سازمش... من خانه ام را خوشبو می سازم ... توی خانه ام "دیروز" نداریم... و "فردا" فقط  یک حجم بزرگ و تمیز و سپید ِ نور است که بی شک صبح از پنجره خواهد تابید...
همین... به جای یک نقطه، سه تا نقطه می گذاریم... این پست قرار نیست تمام شود(!)...

 

 


 
A Happy Event ؟؟!!
ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳ : توسط : El

باید می رساندم به حسی که خوب و نرم باشد... می رساندم به دلی که لرزش بیاید از خواستن .... باید می رساندم به آرزویش را داشتن . البته که این ها را به سادگی از اسمش هم می شد فهمید ... A Happy Event یعنی همین ها خب !

چه شد؟ من ترسیدم . همیشه می ترسیدم. این بار اما مطمئن تر از همیشه ترسیدم. آن قدری که به آقای او هم گفتم که باید فیلم را ببیند . که بهش گفتم من هیچ وقت این ها را نمی خواهم ... که از همه شان می ترسم... که دوستشان ندارم... و هرچقدر هم که آقای او گفت اشکالی ندارد و ما آن طوری زندگی می کنیم که من دلم می خواهد از ترسم کم نشد... نشده هنوز هم . واقعیتش این است که بچه تنها چیزی توی زندگیم است که درست همان قدر زیاد نمی خواهمش که می خواهمش . والبته که آن قدری خودم را می شناسم که بدانم آدم ِ زندگی ِ اینطوری نیستم...  که بدانم آن قدری دیوانه ام که بچه داشتن وادارم کند به ویران کردن ِ زندگیم حتی ! خیلی ها باور نمی کنند راست بگویم... اما من از کشتن بچه ام ترسیده ام همیشه بس که خود ِ دیوانه ام را می شناسم...! گیرم که هیچ کس باورش نیاید من پتانسیل کشتن دارم - آن هم کشتن بچه ام را- ... اما خودم که می شناسم خودم را!

 

http://www.imdb.com/title/tt1987018/


 
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد !
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢ : توسط : El

 

گیرم که هیچی خوب نباشد... از تمام شدن ِ فصلی که دوستش دارم گرفته... تا این همه اش یک ماهه مانده ی تا کنکور ِ رشته ای که ازش بیزارم...! و هیچی هم نخوانده ام برایش.... گیرم که شاد نباشم حتی ... که خسته باشم و بی حوصله و دلواپس ِ یک عالمه چیز... گیرم که عصبانی بشوم تند و تند ؛ بس که یک عالمه چیزهای بد و زشت هستند توی دنیام... و ... و ... و ...
من ولی به طرز احمقانه ای خوشبختم ...

 

 


 
دلم برای زمستان تنگ می شود .
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸ : توسط : El

 

هنوز شب ها تا نزدیک صبح بیدار می مانم. هنوز روزها را خوابم. هنوز درس نمی خوانم. هنوز دنیا همانی است که بوده همیشه. هنوز توی عید دیدنی ها لبخند دروغی می زنم و هرشب حساب می کنم چندتا جای دیگر مانده که باید به زور بروم! هنوز یک عالمه چای و شیرینی می خورم و تازه تصمیم گرفتم 15 کیلو وزن کم کنم!! و البته که هنوز نمی دانم چطور!!!  
اصلن کتاب نخوانده ام چون تمرکزش را ندارم. به جایش یک عالمه فیلم دیده ام. که از بینشان فقط مارتا مارسی می مارلین را دوست داشته ام چون دختره و حتی زندگی اش یک جاهایی مرا یاد خودم انداخت.
آقای او را جز یک دقیقه ای که سفت بغلش کردم اصلن ندیده ام ...  و گفتن ندارد که از ندیدنش عصبانی ام مثل همیشه .
تصمیم داشتم از اول امسال روزانه نویسی کنم اما هی نوشتنم نیامده بس که هیچی توی دنیا نوشتن ندارد!
فعلن همین ها ...