نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
بهار ما گذشته انگار...
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ : توسط : El

 

توی فکرهام همیشه تصویرم وقتی که سی سالم شده یک جایی بیرون ایران بوده! البته اگر فرض را بر این بگذارم که نمرده باشم تا آن وقت! چون جز این تصویر من یک تصویر ذخیره هم برای سی سالگی م دارم که آن هم مردن است! انی وی... این فکر را از وقتی داشته ام که دبیرستانی بودم! آدم توی دبیرستان چند ساله است؟ پانزده شانزده اینها فکر می کنم.  الان متوجه شدم که قریب بر ده سال گذشته از آن روزها! ده سال وقتی هنوز نگذشته است، خیلی زمان زیادی ست و وقتی می گذرد از یک سال هم کمتر است!! به نظرم مزخرف است که می گویند وقتی خوشحالی زمان زودتر می گذرد! برای من که لااقل هیچ وقت اینطور نبوده. چون توی این ده سال من بزرگترین غم های زندگیم را داشته م و باز هم مدت خیلی کمی به چشمم میاد! انی وی... این تصویر از آنجایی نیست که من فکر می کنم لزوماً جایی به جز اینجا خوشبختم! دقیقن برعکس... من معتقدم که خارج که سهل است، مریخ هم که بروم همین قدر غمگین و ناراضیم مگر اینکه معجزه ای درون خودم اتفاق بیفتد! بیشتر دلم می خواهد بروم چون دوست دارم با معیارهای خودم زندگی کنم. و اینجا با این همه فامیل و دوست و آشنا که همیشه دماغشان توی شخصی ترین بخش های زندگی من است ازم برنمی آید! گیرم که این قضیه فرو کردن دماغ از روی محبت باشد! اصلن درواقع بدی اش همین جاست که از روی محبت است... وگرنه پرت کردن آدم ها از زندگیم برایم هیچ کار سختی نیست! ولی وقتی می دانم دارند محبت می کنند خب چه کاری بر می آید از من؟؟؟ یا شکستن دل یک عالمه آدم؟! نه. من رفتن را انتخاب کرده ام. گذشته از اینها آدم غیراجتماعی ای که منم از معاشرت های اجباری بیزار است! فکر می کنم این از آدم ها فرار کردنم از بی اعتماد نفسی ام باشد! البته این روزها زیاد می شنوم که آدم اجتماعی و با اعتماد به نفسی به نظر می رسم!! خودم ولی می دانم که اینطور نیست. خانوم معلم نقاشیم بعد از این همه وقتی که می شناسدم می گوید آن اوایل که هنوز با هم صمیمی نشده بودیم هرگز فکر نمی کرده من این همه نسبت به خودم درگیر و بی اعتماد به نفس باشم و می گوید که خوش شانسم که اینقدر باهوشم و می توانم وانمود کنم به چیزی که نیستم و این همه آدم جالبی به نظر برسم...! من ولی بهش گفتم که باهوش بودنم عملن  نه تنها هیچ سودی به حالم نداشته که برعکس! لابد اگر خودم را باهوش نمی دانستم، این همه از خودم انتظارات بزرگ نداشتم و دنیا بالطبع جای بهتری بود... باز هم ناچارم برای تمام کردن این بحث بگویم "انی وی" تا از حاشیه بیایم بیرون...!! من آدم توی حاشیه ای بوده ام همیشه ولی تازگی ها بسیار توی حاشیه ترم. هرچیزی که بخواهم تعریف کنم صدتا حاشیه از تویش در می آید!/در می آورم! بعد اینطور وقت ها یادم به رابین ِ هاو آی مت یور مادر می افتد آنجایی که رفته بود پیش کوین که رواشناسش بود و بعد می خواست دلیل کتک کاری با زنه را تعریف کند و در راستای این موضوع یک عالمه داستان تعریف می کرد! بعد از خودم هیچ خوشم نمی آید! الان مثل اینکه دوباره رفته ام به حاشیه و ناچارم باز از انی وی استفاده کنم که بیایم بیرون!! می گفتم که دلم می خواهد از اینجا بروم... دل ِ پسره هم! بعد همیشه اینطوری بود که ما توی برنامه ریزی برای بعدمان از اینجا رفته ایم. من و پسره و سیس! یک طوری که انگار اصلن این برنامه ی مسلم هر سه تای ماست . به هر قیمتی و هر تاوانی! آن وقت این روزها که دایی مذکور در چند پست پیش برگشت، انگار من یک طور تازه ای دارم به قضیه نگاه می کنم. مثلن اینطوری که من نمی دانم دایی م را دوست دارم یا نه! و اینکه چطور آدمی هست اصلن و من الان چه احساسی به او دارم؟! آن وقت در نظر بگیرید که در طول این سال هایی که نبوده خیلی وقت ها شنیده ام از بقیه که فلان اخلاقم چه شبیه دایی م است!!  بعد هی می ترسم! از تصویر دایی ای که نمی دانم دوستش دارم یا نه/ تصویری که شبیه من است می ترسم! از اینکه شیوه ی زندگیش را بقیه احمقانه می دانند و من تایید می کنم می ترسم... و اینکه نمی توانم از بین حرف هاش بفهمم که چقدر از این مدل زندگی ِ به سبک ِ خودش راضی ست کلافه می شوم! اصولن از هرچیزی که بخواهم بفهمم و نفهمم کلافه می شوم... آن وقت حتی نمی توانم ازش سوال کنم که پشیمان است یا نه؟ چون از روی شباهت هایی که به خودم دارد هیچ اطمینان ندارم که راستش را بگوید و اعتراف کند شکست خورده یا نه!! الان کلافه ام و  حتی از تصویر آدم هایی که اینجا جا می گذارم و شاید حتی دوست نداشته باشم خیلی هایشان را می ترسم. از تصویر دختری که یک روز توی یک خیابان غریبه بایستد و بپرسد از خودش" خب حالا اینجا چی کار می کنی؟" می ترسم.
من آدم خیال پرداز ِ محتاج ِ تصویر سازی ای هستم! الان من باید تصویری از خود ِ سی سالگیم داشته باشم... همیشه از خودم تصویر داشته ام درواقع!  بیشتر وقت ها هم نرسیده ام به تصویره حتی... اما بودنش مهم تر از تحققش است برایم. اصلن انگار که این تصویرها تعریف زندگی م باشند... معنی اش... و حالا برای اولین بار توی تصویر سازیم دچار مشکل شده ام! تصویر ِ الهه ی سی سالگی یک جایی ویلان و سیلان و وامانده ایستاده... این را هم می دانم که اگر بنشینم سر جایم و بی خیال تصویر این سال ها بشوم تا همیشه خودم را بابت دینی که به خودم دارد سرزنش خواهم کرد! من به الهه ی سی ساله قول داده بودم یک جایی بگذارمش به زندگی کردن که بتواند خود ِ خود ِ خودش باشد... اینجا که نگهش دارم همه اش محال می شود. آن وقت این وسط پسره هم هست که  هنوز هم کار پیدا نکرده و پول هم ندارد و ما هی هر روز داریم سر این موضوع با هم دعواهای بیخود و مسخره می کنیم.... حتی به تنها رفتن هم فکر کردم چند شب پیش! ولی خب پسره را نمی توانم از خودم بگیرم... شاید فردا نظر دیگری داشته باشم... امروز می دانم ولی که پسره توی تصویرهای سی سالگی کنار ویلان و سیلانی هام هست... یعنی می خواهم که باشد! آن قدری که دیشب ساعت 4 خواب آلود و وحشت زده  و با چشم های خیس بهش مسج بدهم که توروخدا جون ِ من هیچ وقت نمیری...!
من غمگینم. و به قول سارا "شادی ام مال سال ها قبله..." (اهمیتی ندارد که این جمله از آهنگ شاهین است. الان توی مغز من مال سارا ست) و حتی سال ها قبل را هم یادم نمی آید چیزی از شادی هاش را... و حالا علاوه بر تمام غم هام برای اولین بار توی همه ی عمرم بی تصویر مانده ام... دقیقن اولین بار.
و خب بعد از این پست لابد می روم که بشنوم :

دنیا خلاصه شده امروز توی لپ تاپم..../ وقتشه بلند شم بنویسم میخوابم/گیجم و بد جوری انگار بیتابم/دیگه خودمم دلیل اشکامو نمیفهمم/مثل کرمی که تو پیله به خودم میتابم....
و فکر کنم بهتر است پی راهی برای رفتن باشم... و بعدترش بشنوم ....

ما به سایه‌های روی دیوار
ما به ابرهای تیره و تار
ما به کافه‌ها و دود سیگار
ما به شب‌های تار دل بستیم
ما به خنده‌های زیر بارون
ما به صبح باغ بهارون
ما به بیداری شبانه
ما به خواب روزها دل بستیم
بهار ما گذشته شاید
بهار ما گذشته انگار.......

و به خودم بگویم که دیگر هزآآآآآر سال از من گذشته است که کاری کنم... که بهتر است بچسبم به همین بیداری های شبانه و کتاب ها و لپ تاپم و بگذارم دنیا همین طوری تمام شود...

پی . اس : فکر می کنم توی نوشته ی به این بلندی نتوانستم دلیل واقعی م را بنویسم! شهامتش را نداشتم/نشد/فرار کردم؟ نمی دانم. هرچیزی. خب حالا اعتراف می کنم که می خواهم از شهر کوچک و دلگیر و روشن و بارانی ای که عاشقش هستم و هرجای دنیا هم بروم عاشقش می مانم بروم چون می خواهم از خاطره هام فرار کنم. از مامانم که نیست... از همه ای که الان نمی نویسم اینجا چون اشکم را در می آورد و امروز آن قدری چلنج دارم که جان ِ گریه کردن نداشته باشم! دلم یک جای بی خاطره می خواهد که زندگیم را دور از همه ای که هی آدم را به زور و زجر می کشانند توی خاطره هاش از نو بسازم... ضمن اینکه حالا فهمیدم دلیل ننوشتن ازش بیشتر همین بود که گریه کردن جان می خواهد...! ندارم.




 
دنیا که بایستد...
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٠ : توسط : El

 


 
Boşvermek kolay olsa kendimi avuturdum...
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ : توسط : El

مهم نیست که چه دوستشون دارم. باید بذارمشون و برم... آرزومه که بذارمشون برم... همه شونو... حتی لونه ی خوشبوی پرنده ها رو.... باید همه ی زندگیم فقط مال ِ خودم باشه و هروقت که خودم می خوام تمومش کنم...

 

http://s1.picofile.com/file/7611583331/Emrah_Unutabilsem.mp3.html

 

پی.اس: یادم نمیاد چند سالم بود . ولی حتی اونقدری ترکی نمی دونستم که بفهمم چی میگه... عاشق ِ غم ِ آهنگ بودم فقط... حالا ولی می دونم چی میگه... و هر بار می شنوم عاشق ترش میشم...


 
وقتی بهم میگه شبیه جوجه های طلایی م، عجیب نیس که خودش لونه ی پرنده ها باشه!!
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ : توسط : El


سرمو کرده بودم تو کمد کتابام که از بین کتابای نخونده یکی رو بردارم! عنوانا رو یکی یکی نگاه می کنم... هیچ کدوم نگهم نمی داره! به "عقاید یک دلقک" که می رسم می شنوم صداشو که صدام می کنه! تو دلم می گم گور بابای کتابای نخونده! واسه بار دوم "عقاید یک دلقک" می خونم... دوستش دارم و این دفعه برخلاف عادت تند خونی م دارم سعی می کنم یواش یواش و مزه مزه بخونمش... دیروز رسیده بودم به اونجاش که داره اولین بار ِ عشق*بازیشو با ماری تعریف می کنه... اونجایی که ماری رفته ملافه ها رو با آب سرد شسته و دستاش یخ کرده و دستای ماری رو میذاره زیربغلش که گرمشون کنه و بعد ماری بهش میگه که چقدر مثل لونه ی پرنده ها نرم و گرمه ... به اینجاش که می رسم پسره تلفن می کنه که درو باز کنم... باهاش قهرم از دیشب... می رم پایین ولی بهش سلام نمی کنم! یه عالمه بار سلام می کنه که جواب بدم من ولی نگاش نمی کنم. وسایلو میدم دستش. لواشکایی که برام خریده رو می گیره جلوم... می گیرم ولی مرسی نمی گم. میگه بابا برای تو خریدما! کلی گشتم تا آلبالوییشو پیدا کنم برات! دلم یه کم می سوزه که دارم می زنم تو ذوقش اما شونه میندازم بالا که یعنی به من چه! وظیفته!! میگه یه دقیقه بشین کارت دارم.... می شینم رو پله ها! می گم تازه از حموم اومدم... موهام خیسه سردمه... که یعنی زود کارشو بگه و بره... میاد میشینه پیشم... یه جوری دستشو میندازه دورم که صورتم بره اون جایی که دوس داره... بره یه جایی بین گردن و شونه ش...خوشش میاد لپم بچسبه به گردنش.... بعد بوی خوبش میاد... من حرف نمی زنم! ولی قهرم تموم میشه... خودش واسه خودش تموم میشه! دماغمو فرو می کنم تو یقه  کتش و هی نفس می کشم... موهام خیسه . سردمه. خسته م. گم شده م. گردنش گرم و خوشبو و آشنا و امنه... فکر می کنم چه شبیه لونه پرنده هاس...  بیشتر فرو می رم ... و هنوز حرف نمی زنم.......

 


 
خب از اونوقتاس که آدم ذوق می کنه که خودشه نه کس ِ دیگه!!
ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ : توسط : El

 

الـــ (الهه): دوست دارم بهش بگم الـ چون الـ میشه اولین حرف اسم خودم، سپید، ابر، پـــَر، مهر مادرانه، کودکان، پسره، سارا، احساسات ناب، فرانسه، ماگ، عشق، توانا در درک دیگران

 

 

پی.اس. من ژولی رو خیلی قبول دارم. یه جورایی حتی بیشتر از همه ی آدمای اینجا! به نظرم یه جور خاصی باشخصیت و فهمیده و خانوم و صبوره... و مهم تر اینکه قشنگ حرف می زنه و تحلیل می کنه... جوری که من کامنتاشو تو وبلاگای دیگه هم می خونم حتی... خب اینجا و الان اصلن هدفم این نیست که از ژولی تعریف کنم یا بگم چقد دوسش دارم که اگه این هدفم باشه باید یه پست خیلی بلند بنگارم! الان فقط می خوام بگم وقتی آدمی که خیلی قبولش داری چن تا کلمه در موردت می نویسه که به دلت می شینه خیلی حس خوب ِ کیف داریه ... یه جوری که خودت از خودت خوشت میاد... مرسی ژولی :*بغل


 
سال بعد از اون کوچه ما دیگه رفته بودیم... و دلا؟؟؟ خشکیدن رو ساقه ها..!
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ : توسط : El

 

سارا منم بیام لطفن باهات یاور همیشه مومن گوش کنم... بعد زار زار گریه کنیم که تموم نمیشه... لعنتی تموم نمیشه... سارا امروز اون داییم که مامانم عاشقش بود بعد چهارده سال اومد ایران... بعد من همه ش دارم می میرم که مامانم وقتی حالش بد بود می ترسید بمیره بعد داداششو نبینه! بعد مرد. ندید. بعد سارا اصلن مهم نیس که من حالم خوبه/من می خوام زندگیمو دوست داشته باشم/من هدف دارم/ من با پسره و داداشم خوشحالم/ که نقاشیمو دارم خوشگل می کشم و هی عاشق خودم میشم!/که من هزار تا چیز قشنگ دارم تو دنیا.... اصلن مهم نیس! سارا بازی تموم نمیشه... سارا من داریوش گوش نمی دم چون مامانم عاشقش بود... بعد هروقت بشنومش اشکام خودش میاد... بعد تموم امروز شلوغو گریه نکرده بودم... حواسمو پرت کرده بودم از گریه... که من اصلن امروزو از همه بیشتر خندیدم/حرف زدم... بعد یاور همیشه مومن ته صبرم بود! همون "ای به داد من رسیده..." کافی بود تا تموم امروزو هق هق کنم! که دستمو محکم فشار بدم رو صورتمو زار بزنم... که "اگه باشی یا نباشی"رو زار بزنم.... که "برای من که غریبم..."که "وقتی شب، شب سفر بود توی کوچه‌های وحشت..."... که خب من الان با چشمای گریه ای و یاور همیشه مومن شنیدن اینارو برات می نویسم.... بعدشم می رم "گذشته های دور" گوش بدم بعد چن سال... کوچولو بودم مامانم واسم می خوند "روزی که تورو دیدم موهاتو بافته بودی/با گل سپید یاس گلوبند ساخته بودی..." بعدش هی بیشتر گریه می کنم لابد.... و هی اشکام هیچ وقت تموم نمیشه... حتی اگه خوشبخت ترین دختر دنیا بشم!

پی.اس. این پست جوابی نداره ها! همه ش کامنتی بود که باید می ذاشتم واسه کامنتدونی ِ بسته!


 
یه روز آخر می شکنه خواب زمونه ...
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٤ : توسط : El

 

پیش نویس: خودم واقفم که پست بلند چقدر نفرت انگیز می تونه باشه! چنانچه تصمیم به خوندن دارین می تونین هر روز یه شماره شو بخونین:ی

 

یک/ :)

اگه می تونستم انتخاب کنم که به جای یه سلبریتی باشم هیلاری انتخابم بود. بس که این دختر به نظرم ناز و مهربون و عزیزه و همه چیزش همونیه که باید باشه...که در عین اینکه صورتش مهربون و ساده ش می توه شیک و خاص باشه... که من عاشقشم همین جوری که سفید و تپلیه... که اصلن دیدنش آرومم می کنه... بعد به نظرم خیلی مامانه... یه جور خوب ِ واقعی ای ذاتن مامانه...

 

 

 

دو/ :| :|
هفت سال پیش گواهینامه گرفتم. اما تا حالا عملن رانندگی نکردم. یعنی هربار اراده کردم ... حداکثر یه دو ماهی هم نشستم پشت فرمون بعد دیدم اصلن به اعصاب خوردیش نمی ارزه و دوباره شدم آویزون تاکسی و آژانس! امروز طبق معمول بابا که به شدت علاقه مند به رانندگی کردن منه داشت باهام دعوا می کرد که چرا رانندگی نمی کنی و همه دخترا بلدن و من که می گم برات ماشینم می خرم و فلان... البته که توجه نکردم به حرفش و رفتم تو اتاقم . بعد تازه واسه بار اول توی این 7سال از خودم سوال کردم خب الان چرا نه؟ خب من به حد کافی رانندگی بلدم. مثلن  چند برابر بعضی از دوستام که با اعتماد به نفس رانندگی می کنن... اما با رانندگی راحت نیستم. چرا نیستم؟؟ امروز فهمیدم چراشو! چون توی رانندگی نمی تونم همه ی ماشینا رو کنترل کنم!! چون حتی کنترل کردن ماشین خودمم درواقع دست خودم نیس... یعنی یه جورایی هر کاری که می کنم و هر تصمیمی می گیرم بستگی به تصمیم یه عالم آدم ِ بیرون از ماشین من داره! بعد این از وحشتناک ترین واقعیتایی بود که در مورد خودم کشف کردم! من به کنترل کردن نیاز دارم... خیلی از عدم پیشرفتام مال همین نیاز به کنترله... من می خوام همه چی تو دست خودم باشه ... تحت ِ تصمیمای من... اگه نشه؟ اگه نشه وحشت می کنم... یه جوری وحشتناکی وحشت می کنم...  درواقع من همیشه وحشت زده م که  الانه که فلان اتفاق بد بیفته و زندگیم یهو از هم پاشیده تر از این بشه... من حتی با داداشمم همین طورم مثلن... یا گاهی با دوستام... یا همین پسره... همیشه دارم کنترلش می کنم... خب پسره چون می دونه وحشتزده میشم هیچ وقت اذیتم نمی کنه و بهم گوش میده... درواقع واسه پسره من از اون دختر کوچولوهای لوسم که فوری بغض می کنن و آدم دلش نمیاد بهشون نه بگه... انی وی! در نتیجه ی این بحثا از خودم بدم اومد. از این ذاته کنترلرم بدم اومد! چون خیلی جاها قابلت ریسک کردنو ازم گرفته/می گیره... بعد هیچ کاری هم نمی تونم براش بکنم! مث همین رانندگی که 7سال به صورت متناوب خواستمش اما هربار دیدم به اذیت شدنم نمی ارزه... خب کلی چیز دیگه هم اینطوری هست تو زندگیم... بعد درواقع مشکلم الان اینه که نمی دونم چی می ارزه به اذیت شدنم چی نمی ارزه؟!

 


سه/ :) :)
این قسمت بالا رو که نوشتم تو دلم هی فکر می کردم چقد خوبه که پسره با من خودخواه نیست اصلن و خیلی جاها با اینکه بچه بازی در میارم کوتاه میاد... بعد یهویی یاد این قسمت از desperate housewives افتادم که توش رُی به شیوه ی پیرمردا داشت تام و سرزنش می کرد که چرا همه ش میذاره حرف حرف ِ زنش باشه... و تام در جوابش از ترسای لینت میگه ... ترس از اینکه همه چیز ناگهان از هم بپاشه و...... و خب چون من نمی تونم عین جمله هاشو همون جوری که عمقشو نشون میده بگم، میذارمش در ادامه... و اینکه منخودم می دونم اونقدری  خودخواهم که یه وقتایی یادم می ره پسره می تونه بهم بگه "نه" اما نمی خواد بگه! اصلن من عاشق این سریالم چون هم لینت زیادی شبیه منه و هم رابطه ی تام و لینت شبیه مال منو پسره س و بعد خیلی عجیبه که آدم رابطه شو از نگاه سوم شخص ببینه... راستش اعتراف می کنم بعد دیدنش کلی پسره واسم ارزشش بیشتر شد... چون همه ی کارای پسره واسم عادت شده و وظیفه شه به نظر من(!) و  این از بیرون دیدن باعث شد واسه بار اول به خیلی جاهای رابطه نگاه کنم و بفهمم خیلی کارایی که برام می کنه از زور زیاد من نیست(!)... از صبر و خواستن و مهربونیشه...   


Roy:I know times have changed but a man’s still a man. And you deserve to have your wife respect you

Tom: She respects me plenty, Roy. Here’s the thing you gotta understand about Lynette. She grew up without her dad. Her mom was a drinker. So she had to be responsible for everyone

Roy: Yeah, well, that’s rough

Tom: Yeah. It left her with this constant fear that everything could suddenly fall apart. And that’s why she needs to control everything. Of course, she can’t. Nobody can. But… She can control me… If I let her. So I do. Because it makes her feel safe. And that is my job, as her husband… to make her feel safe


Roy: You’re a good man, Scavo


Tom: I try

 

 

 

چهار/ :*


این آهنگو دو روزه هی می شنوم نه فقط چون حس آروم ِ خوبی داره... که چون منو یاد چشمای قشنگ ِ مشکی دختری میندازه که وقته خنده هاش چشماش هم می خندن... که اصلن با همه ی صورتش می خنده... آدمایی که قشنگ می خندن... که خنده شون آرامش داره... تو دنیا کمن... بعد خب این دختره از همون کم هاس! مرسی مرجان... هم واسه آهنگ... هم واسه تصویر خنده ی خوشگلت که توی ذهنم پیوست ِ هزار بار شنیدنِ این آهنگ شده:*:)  

 

پنج/ :* >:D<  :)

چن سال پیش وقتی یه مردی قشنگ باهام حرف می زد و با اسمای قشنگ صدام می کرد و از اون محبتای باباآنه  ی توام با احترام بهم می کرد که مردای با تجربه می دونن دل دخترا رو می لرزونه؛ من دلم می لرزید. یعنی اصلن یکی از دلایلی که مردای میانسال و همیشه به خاطرش دوست داشتم همین بود. همین که بلدن چطوری دل دخترا رو بلرزونن و هم باباشون بشن هم پارتنرشون... خب پسره اولا اینجوری نبود. خیلی از حرفای قشنگ و اسمای خوشگل و مهربونی های دل لرزه آورو بلد نبود... الان ولی بعد دو سه سال من یه عالمه اسم خوشگل دارم... همیشه هم اسمای جدید روم میذاره که دلمو نزنه یه اسم... الان بعد این همه وقت دیگه بلد شده یه عالمه کارای مهربون مردونه برام بکنه که دلم ضعفش بیاد... بعد حتی یه وقتا یه جور از ته دلی وسط حرفای جدی که می خواد نصیحتم کنه بهم می گه "بابا جان!"... یه جوری که دقیقن به اندازه ی مردای میانسال عاشق بچه م میشم...
بعد تازگیا یه چیزی درمورد خودم فهمیدم ... که دیگه از حرفای اون آقاهای بزرگ که دخترا رو بلدن تحت تاثیر قرار نمی گیرم! چون می دونم از قبلش می دونه که شانسش بالاس که این جمله/این کلمه/این نگاه اینجا جواب بده! هر حرکت از پیش امتحان شده ای دیگه واسم ارزش نداره... پسره ی خودمو دوس دارم که از تجربه ی دخترا رو نداشتن الان رسیده به اینجایی که بتونه دل من ِ بی ثبات ِ درگیر ِ کلافه رو بلرزونه... که بلده همیشه حواسش بهم باشه... که حتی تو فروشگاه وقتی از چیزی خوشم میاد و نگاه می کنم یه جور قشنگی بگه "اگه دلت می خواد خب بردارش بابا!" بعد این جمله رو دقیقن یه طوری بگه که من همون جا دلم بخواد برم زیر کتش قایم شم و محکم بغلش کنم و مماخم پر ِ بوش بشه! بعد تعجب کنم که پسره ی کوچولوی طفلکیم دقیقن کی این همه بزرگ شد که من قد دخترش شدم؟؟؟

 

شش/ :***

دختره یه سالی تولدم واسم یه فنجون خریده بود... یه فنجون تپلی ِ سفید که زیرش نعلبکی آبی خوشرنگ داره... من هیچ وقت هیچ  تصوری از اینکه فنجون سفید هم می تونه خوشگل باشه نداشتم! همیشه ماگ و فنجونای رنگی می خرم... ولی این خیلی عاشق شدنیه... دورشم چن تا عکسه با مزه داره... مثل داستانای مصور... داستان یه دختر و پسره س که طی عکسا عاشق هم میشن و بعد دیگه تو عکس آخری ازدواج کردن... بعد من از این فنجون تپلیم چند باری بیشتر استفاده نکردم چون خراب می شه:ی الان ولی به پسره گفتم بره یه عالمه واسم از اون بیسکوییت کاکائویی ِ کرم دارای گرجی بخره که تو فنجونم چایی بخورم زندگیم قشنگ شه! آخه فنجونم استایلش یه جوریه که فقط با این بیسکوییتا قیافه ش س*کـــ*سی میشه! امتحان کردم که میگما! هیچی جز این بهش نمیاد! مثلن با دایجستیو قیافه ش زار میزنه... با این ولی شیک و گرم و س/ک*ســـ*ی و آروم میشه...  یه جوری که آدم کیف کنه مثلن که این فنجون با بیسکوییت ِ کنارش در معرض نگاه آدم باشه... کلن من ایمان دارم هرکدوم از لیوانا و ماگای دنیا شخصیت خاص خودشونو دارن. باید متناسب با شخصیتشون ازشون استفاده کرد وگرنه بهشون توهین میشه و بهت آرامش نمیدن دیگه! مثلن ماگ سبز یشمه ایه که پسره برام خریده... توشم زرده و خیلییییییی گنده س جون میده واسه اینکه تابستون پر ِ یخ بکنیش و توش شربت آب لیمو بخوری! یا مثلن ماگ زرشکیه که بابا خریده واسم مال شیر کاکائوه فقط... یا شیر نسکافه.... کلن شخصیت شیر طلب داره! باید که شیر توش باشه تا از آدم راضی بشه و باهات رفاقت کنه...
بعد هم که باید بگم که من این دختره رو خیلی دوست دارم. تنها دوست مری و مکسی ِ منه! درواقع فکر می کنم این همه درباب ماگ ها وفنجون ها و لیوان ها قلم فرسایی کردم که از دوست داشتنش بگم...! ببینید ؟ فقط خودشه که این همه خاصه! اوهوم فقط همین دختره س که یه جوریه که آدم می تونه یه پاراگراف در تحلیل و توصیف ماگ بنویسه! بعد تهش بهش بگه "خیلی دوست دارم دختر جون:*"...!!:)

 

 

هفت/ :X

اینقدر از عکس هدرم حس خوب می گیرم که اندازه نداره...


 
همه اش عنوان است...!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ : توسط : El

 

یک هو باید می فهمیدمش... یکهو توی بیست و چهار سالگی پوچ ِ مسخره ام... گیرم که دور و دیر. باید ولی...
شهود؟ اسمش شهود باید باشد! اینطوری ناگهانی و الهام وار فهمیدن همین اسمش است... و من با همین شهود فهمیدمش.
توی یک روز معمولی ِ مسخره ی به تلخی ِ معمول... برای مامانِ بچه ای که حالش خوب نیست گریه کرده بودم... خبرهای غمگین خوانده بودم... از ترس های همیشه ام ترسیده بودم.... غصه ی اینکه چرا برخلاف همه دلم نمی خواهد ارشد بخوانم را خورده بودم... و برای همه ی دردهام دردم آمده بود... دردهایی که خیلی وقت است که بارها خواسته ام اینجا بنویسم ازشان اما ننوشته ام که نوشتنی نیستند... دنیا سخت و سرد بود... و من یک هو با همه ی تنم فهمیدمش... فهمیدم که "زندگی آن قدر زشت و مشمئزکننده و نفرت انگیز است که کاری جز دوست داشتنش از من بر نمی آید...(!)" می دانم این جمله ی پرتناقض را احتمالن کسی آن طوری که می خواهم نخواهد فهمید! اما واقعن همه ای که فهمیدم همین بود/هست. همین عجز ِ دردناک ِ مصیبت بار که از زندگی آن قدری متنفر و بیزارم که هیچ راهی برایم نمانده غیر از اینکه عاشقش باشم! عجیب است که چطور این همه سال این حقیقت را نفهمیده بودم؟؟ حالا وقتش بوده لابد. باید دقیقن این همه درد می کشیدم تا برسم به اینجا...
و دنیا ... ؟
هنوز سخت و سرد است...

 

 

11  ِ دی ِ 1391

 


 
 
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٧ : توسط : El
 
یه گلایلم که تو این سرزمین شوم راهم به قبرو سنگ گرانیت می رسه...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٥ : توسط : El

چند روز است گفته ام به خودم لال بنشین تا چیزی بهتر برای نوشتن پیدا کنی... چیزی گرم تر .... رنگی تر... هربار دلم خواسته بیایم باز یک غمگین ِ نفرت انگیز بنویسم... و هربار با خودم دعوا گرفته ام که خفه می شوی تا شادتری پیدا کنی...

و ...؟ و بالطبع پیدا نکرده ام!