نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
بی پرده بگویمت چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد.
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱ : توسط : El

 

هرکی بگه سعی نکردی و نخواستی می زنم تو دهنش به خدا... واسه ویو و سارا عکس عیدیاشونو پیدا کرده بودم حتی... واسه الهه هم همینطور... که خودم فقط می دونم چه جونش کم شده... که کسی نمی بینه... که هی امروز بهش گفتم خوب و قشنگ و مهربون و باهوشه بلکه دلش خوش شه... که همه دارن خفه ش می کنن... که باباش که مهربون ترین بابای دنیاس از همه بیشتر داره خفه ش می کنه...  (کسی "خفه" رو بلده؟؟؟؟) که آرزوی روز اول سالی ش اینه که بره به خسرو شکیبایی ِ دوست داشته شدنیش بگه بغلش کنه لطفن و تا صب واسش "ری را" بخونه و هی تا جون داره زار بزنه... که الان بس که گریه کرده از سردرد حالت تهوعشه... حالا همه بیان از سال نو و عید و کوفت و زهر مار و شروع تازه و آرزوی خوب بگن... منم اگه جاش بود مشتاق تر از همه بودم که بگم والا... نیس!  برای بعضی از آدما هیچوقت جاش نمیشه...

 

http://s1.picofile.com/file/7698849993/Taknavaz_ir_1.wma.html

 

+اونایی که بی که چیزی از زندگی من بدونن کامنت میذارن و می گن خوشی زده زیر دلت و از بی دردی لوس و افسرده شدی هیچ اجباری نیست که بخونن اینجا رو! کلن هیچ کس مجبور نیس.



 
اما من دل بَر نداشتم....
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ : توسط : El

 

خب بعد این چند روزی که گریه م مونده بود تو دلم هیچ عجیب نبود که الان یهو این همه اشکم بیاد... اونم وقتی که یه عالمه امروز پیش پسره بودم و به حد کافی مورد دوست داشته شدن قرار گرفتم... خوبه که پسره هست... که می تونم برم تو بغلش... که اصلن باید آدم تو زندگیش یکی باشه که همه ش قربونش بره... که حوصله قهر ِ آدمو داشته باشه... که همه ش باشه... که هی هر کاری کنی اونم باشه و بدونه.... که مثلن حتی یکی از انگیره های اپیلاسیون رفتنت این باشه که بعدش هی نازت بده و بگه شبیه ابر و پنبه ای... که توو همه ی چیزای ساده و روزمره ت باشه... شادمهر تو اون آهنگ ِ عزیزش می گفتا" بدون تو دنیای من انگار تماشاگر نداشت"... دقیقن همین تماشاگر... گاهی فک می کنم پسره توی یه زندگی ای مامانم بوده!!! آخه دقیقن همون جوری بهم نگاه می کنه که مامانم می کرد... همون جوری منو خوب و قشنگ و طفلکی و بی دفاع می بینه که مامانم می دید... بابام نبوده چون بابام گاهی منو بدجنس می بینه... مامانم ولی مث پسره منو کوچولو می دید همیشه... امروز پیشش دراز کشیده بودم و گریه م بود و داشتم بهش می گفتم چه غمگینم و می ترسم سرطان بگیرم... بعد یهو گفت "برنگرد... همین جوری بمون... می خوام نیمرخت و نگا کنم... خیلی قشنگه..." بعد من دلم یه جوریش شد... به جز پسره مامانم فقط بود که نیمرخ مو دوس داشت... اه این پست و ننوشتم اصلن که اینا رو بگم! می خواستم بگم یعنی که امروز حالم خوب بود ... اما حال ِ خوبم با پسره خوشحالم نمی کنه! اینجا جا داره که بگم به قول حضرت ِ مهفا  "نکته ى مبهم زندگى این است که آدم نه با پسرک خوشبخت مى شود و نه بى او..." .... وای یعنی این نکته اصلن فاجعه س ها!
 که من تهش میام خونه و می رم سر گودرم می بینم همه یه عالمه پست عیدانه دارن و بعد همه شون به چشمم عین آدم فضاییا میاد که چه جوری خوشحالن واقعن؟؟؟ و بعدش برای بار هزارم دلم برای این آهنگه پیوستم تنگ میشه  و می شینم گوش می کنم و بغضم می شکنه آخرش....
خب بعدش چیزی که هست اینه که دیگه من حتی دلم نمی خواد تلاش کنم خوشحال بشم! یا دلم نمی خواد تلاش کنم دوست پیدا کنم! نمی دونم واقعن کسی قد من بدون دوست هست؟! شایدم باشه... اما دیگه ایناش مهم نیس... مهم اینه که من زور نمی زنم چیزیو عوض کنم... من دیگه حتی دلم نمی خواد آدم مهمی بشم... من یه عالمه رویا داشتم... گفته بودم من آدمی ام که رویاهاش حتی اگه تحقق پیدا نکن مهم ترین بخش زندگیشن؟؟؟ الان هیچکدومشونو نمی خوام... نه نویسنده شدن نه نقاش شدن... نه هیچی... من هیچی نمی خوام... فقط دلم می خواد یه آدم ِ معمولی باشم که غماش از خودش گنده تر نباشه... من الان فقط یه رویا دارم....  این خراب شده و آدمایی که توشون تنهامو بذارم برم.... بعد همه ی چیزی که الان تو فکرمه یه صبح ِ زود ِ خنک ِ آفتاب داره معمولیه و یه خیابون ِ آروم که من توش دارم با هاپوی خنگم قدم می زنم و دلم واسه خنگیش ضعف میره  و آرومم... هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده... من بازم بی دوستم و بازم غم دارم... اما آرومم... به اندازه یه لبخند ِ نرم ِ معمولی آرومم... اصلن تموم دنیام بذار به آخرین رویام بخندن و بگن تو این بی پولی فقط یه فانتزی ِ مسخره س! که بگن هرجام بری همین جوری بدبختی و اگه بلد بودی همین جام خوشبخت میشدی... یا مثلن مریم سر به سرم بذاره بگه بعدش برو با سگت تو افق محو شو!!... انی وی این آخرین رویامه... به قول اون جمله هه که تو وبلاگ آقای اولد فشن دیدم و دوسش دارم می خوام اصلن یه بار رویام باشه که واقعیتو نابود می کنه...

 

+ http://s3.picofile.com/file/7696623759/Ey_Dard_Ey_Yade_Yar.mp3.html

+

 



 
کوه غصه از دلم رفتنی نیست... یا همه حرفا که آخه گفتنی نیس...*
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ : توسط : El

 

 

من اینا رو می خوام. اولی 160 دلاره. دومی 279 دلار. اون آخریم که عاشق قرمزه ش شدم فقط سارافونش 179 تومنه. من همه ی اینا رو می خوام! حال آنکه ته مونده ی پولمم پای اپیلاسیون دادم و دیگه اصلن جرات نکردم پولای تو کیفمو چک کنم ببینم چقد تهش مونده! اما شما فک می کنین من از رو می رم؟؟؟ نمی رم! من همون آدمیم که دو سال پول جمع کردم و تا حد ممکن لباس کهنه هامو پوشیدم تا موفق بشم گوشی ای که می خوامو بخرم و اصلنم دلم نسوخت بابت پول حروم کردنم! الانم تصمیم دارم اینا رو بخرم... شده n سال دیگه اصلن! اما می خرم. به ویژه اون ساعت 279 دلاریه رو چون از همه گرون تره!!:|

و اگه فک می کنین حالم خوبه سخت در اشتباهین. اتفاقن اونقدر بدم که امروز غروب خیلی جدی می خواستم با پسره کات کنم البته که بعدن آشتی شدم. انی وی.... الانم نشستم خیلی غمگین سیاوش قمیشی می شنوم که : خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده/قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده... بعد یه حالت جدیدی پیدا کردم... اینکه کلن دیگه از بس همه ش گریه مه حوصله نمی کنم گریه کنم... یه حس غمگین ِ عجیب ِ که نمی تونم بهتر توضیحش بدم! بعد در گیرو دار همین حال بدم یه تصمیم مهمی هم گرفتم که حتمن عملیش می کنم. برم آی اس پیمو عوض کنم بعد عید. اونوقت این وسط سه هفته نت ندارم! من دقیقن به همین دلیل می خوام این کارو کنم! و برای منه معتاد که الان چند ساله همیشه نت داشتم این حرکت خودجوش خیلی غیرنرمال و نگران کننده س! دیگه اینکه داشتم فک می کردم دلم می خواس راهبه بودم! بعد احساس کردم حالم خیلی بده و هیچ بعید نیس پس فردا تصمیم بگیرم برم حوزه علمیه!! دیگه اگه بعد اون سه هفته نیومدم بدونین من ِ بی خدا رفتم طلبه بشم!!! ( الان برام سوال شد طلبه ها هم می تونن سیاوش قمیشی گوش کنن یا گناهه؟؟)

 

*http://www.iransong.com/song/607.htm


 
باری به هر جهت *
ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ : توسط : El

 

یعنی آدمم اینقد بی خود و بی جهت...؟؟؟!!/یا به عبارت دقیق تر "باری به هر جهت"...؟؟؟!!!

 

* امری را ناتمام و ناقص و بی استحکام انجام کردن . به تسامح وبی استواری کاری انجام کردن یا کلامی را گفتن . (برگرفته از لغت نامه ی دهخدا)


 
به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم /کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۳ : توسط : El

یک./

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی/ خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم......

از وبلاگ گیلدا.

 

دو./ :|

اینم از وبلاگ ساراس.

 

سه./ نمی دونم واقعن به چه دلیل وقتی اینقد بی حس و کلافه م از ساعت 5 تا الان دارم با پشتکار شیرینی می پزم! وسطش رفتم کلاس و اومدم باز دوباره به کارم ادامه دادم! واقعن انگیزه مو نمی دونم... فقط می دونم حواسمو پرت می کنه! اگه میشد همین جوری هر روز یه عالمه شیرینیای مختلف بپزم اوضاع دنیا رو به راه تر و خوشمزه تر میشد!


 
از اون هات داگ تپیلیا می خوام که پسره برام می خره توش پرررررره قارچه!
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ : توسط : El

 

رفتم جلوی موهامو صاف کردم دوباره... بعد بوی علف میده! اصلنم بوی خوبی نیس... اما من اینقد خوشم میاد از بوی علفش! هی میذارم موهام تو صورتم ولو شه بوی علف بیاد... از اون روزی که لاکامو پاک کردم تا الان حوصله م نیومده لاک صورتی بزنم. واسه هیچ کاری حوصله م نمیاد. زبانم نخوندم اصلن. الکی تو نت ول می گردم. همه ش غصه می خورم چرا هیچ دوستی ندارم. واقعن ِ واقعن هیچی. باشگاهمو دوس ندارم:( دلم می خواس پول داشتم برم یه باشگاه خوب که کلی دستگاه داشته باشه و یه مربی خوبم داشته باشم و خوش هیکل شم... منظورم لاغر و استخونی و اینا نیستا... دلم از این بدنای  سفت و عضلانی می خواد...

حالا پولش هیچی... کاش یکی بود پایه بود باهام بیاد لااقل! خب من از تنهایی باشگاه رفتن خوشم نمیاد. یه مدت می رم ولش می کنم اگه تنها برم. اما هیشکی نیس بیاد باهام:( هرچقدم سعی می کنم مخ مری رو بزنم بی فایده س. اه. چقد کلافه م. واقعن خیلی به نظرم غیرنرماله که آدم با این سن و سال یه دوست نداشته باشه که بتونه باهاش وقت بگذرونه... کاش ایران نبودم میشد با پسره برم باشگاه...!! الان متوجه شدم پسره تنها دوستمه... اونم که هفته ای یه بار به زور می بینم! تازه هیچ جا هم که نمی تونیم با هم بریم مبادا یه آشنا ببینه مارو:( کاش لااقل اینقد شکمو نبودم وقتی که با آب ِ خالی هم بخورم بدنم پتانسیلشو داره که لطف کنه چاق تر شه:(( وای یعنی مسخره تر از اینم هست که بعد سه سال دوستی من بازم نمی تونم بیشتر از ماکزیمم 2ساعت با دوس پسرم وقت بگذرونم...:| با این وضعیت بی پولی ِ پسره هم که من نمی دونم چن سال دیگه باید همین جوری سر کنیم؟؟؟!!!:| چرا برعکس همه من هیچ علاقه ای به ارشد خوندن ندارم؟؟؟ چرا به نظرم اینقد کار بیفایده و فقط از روی چشم و هم چشمی ای میاد؟؟ نقاشیمم دوس ندارم دیگه... اکریلیک دوس ندارم... رنگاش ماته یه جوری.... رنگ روغن واقعی تره رنگاش....برگردیم رنگ روغن الان؟ نــــه. اونم هزار سال طول می کشه کشیدنش... منم که صبر کردن تو ذاتم نیس اصلن! الان الهه جان میشه به من بگی دقیقن شما چیو دوس داری؟؟؟!!! چیزی هست که تو خوشت بیاد واقعن؟!!! اوهوم! خوردنی ِ خوشمزه!!:|:|:|

 


 
کاملن درک می کنم کسی حوصله ش نیاد بخونه همونقدری که حوصله ی من نمیاد!
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ : توسط : El

سقفی که تنپوش هـــــــــــــراس مــــا باشـه.../ خیلی هم درست و قشنگه که دم میمون  شبیه دم سنجاب باشه! / دیگر مگرش به خواب بینم.../ مرد ِ گاری چی. همین./ زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می گم...:)/ یا حرف مرا می فهمند یا نمی فهمند. من که مفسر نیستم....

عنوان می تونه هر کدوم ِ اینا باشه و یه عالمه چیزای دیگه هم....

 

 

یک.

من روزانه نویسی هستم که فقط هرچی رو بخوام یادم بمونه می نویسم... نه همه چی رو.... تراست می رفقا! اگه همه چیزو می نوشتم امکان نداشت کسی بخواد جای من باشه...! می تونم برای اثبات بیام خیلی خلاصه از خیلی چیزا بگم که تا حالا نگفتم چون خواستم که فراموش بشن و کمتر بهشون فکر کنم... اما به قول رفیقمون بل : من که مفسر نیستم!!

 

دو.

من قبلن وقتی دانشگاه می رفتیم از ویو مهربون تر بودم با آدما! یعنی ویو همیشه یه جور خشن تری بود... (خشن اصلن معنی بدی نداره اینجا فقط منظورمو با توجه به صدای "خ" خوب نشون میده...) یه جور سخت تری... یعنی یه جوری که دیوار داشت دورش... حالا نه که من خودم تحفه ای باشم... اتفاقن آدم خیلی اجتماعی ای نبودم هیچوقت... اما خب اون موقع فکر می کردم ویو خیلی خشن تر از منه و خودم مهربون ترم ... هم تو وبلاگ هم واقعی.... ولی الان چند ماهه که متوجه شدم چه عوض شدیم... یعنی به نظرم من شدم یه آدم خشن دیواردار که تا جای ممکن خودشو قاطی ِ آدما نمی کنه... بعد ویو برعکس آدم ِ مهربون ِ اجتماعی ای شده و هی خودشو درگیر ِ آدما می کنه... و جالب اینکه اصلنم از خودم ناراضی نیستم و خیلی هم خودمو تایید می کنم... یعنی یه جوری انگار که هرکار دیگه این غیر از این بکنم تظاهر به چیزی میشه که نیستم... الان چند وقته همه ش ذهنم بی اختیار کشیده میشه به سمت این موضوع و هی خودمونو مقایسه می کنه! بعد هی از خودم می پرسم چی تو رو رسوند به اینجا... ؟! نمی دونم واقعن و واقعن تر دوست دارم بدونم!...

اصلن ولش کن. مهم اینه که از خودم راضیم...!

 

سه.

قبلنا از گودر خوشم نمی اومد و وبلاگا رو مستقیم می خوندم و خیلی فعال کامنت میذاشتم! بعد دیگه یواش یواش اونقدر تعداد وبلاگا زیاد شد که دیگه نمی رسیدم تک تک برسم بهشون ... همه رو از گودر می خوندم.... هرجا کامنتم می اومد کامنت میذاشتم.... بعد کامنتام کم شد... فک کردم آخه زور نیس که وقتی هیچی به فکرم نمی رسه نظر بدم...! بعد واسه اینکه نشون بدم می خونم واسه پرشینیا از "می پسندم" استفاده کردم...  بعدترش دیگه اینقد تنبل شدم که از محدوده گودر خارج نمی شم و جز وقتی که واقعن ِ واقعن دلم بخواد به چیزی بگم کامنت نمی ذارم... یعنی با اینکه تو گودر 500 تا وبلاگ دارم... مثلن شاید ماهی 10تا کامنتم نذارم... انی وی.... دو روزه وی*پی/ان ندارم... متعاقبا ً گودر هم ندارم! خیلی شیک عین معتادا نمی دونم چی کار کنم... و مسخره ترش اینه که آدرس ویلاگایی که می خونمو ندارم که! بعد هی فک می کنم یعنی یه روزی اگه به هر دلیلی گودرم نابود شه چه جوری بدون 500تا وبلاگ و آدماش و زندگیاشون زندگی کنم؟؟!

 

چهار.

ببین دختره! اصلن فک کن یکی بیاد تو زندگیت که قدش فلان باشه /قیافه اش فلان/ تموم کتابای دنیا رو هم خونده باشه اصلن/ اصلن تو بگو شاعر و فیلسوف و نویسنده و نقاش و نوازنده، همه رو با هم باشه/... خب بعدش ؟؟؟ بعدش ولی حواست هست که تو هی دلت می خواد لوست کنن و بهت توجه بشه... که هی دلت می خواد تو رئیس باشی و کسی رو حرفت حرف نزنه ... که اصلن تو واسه این از باران(دختره ی 4تا پست قبل) خوشت میاد که مث توه... که هی توجه می خواد و تو چون اینو می دونی خوشت میاد بهش توجه کنی... اونقدری که مثلن وقتی از ژاکت گل گلی ِ صورتیش تعریف می کنی فوری ژاکتشو در میاره که بلوزمم ببین بنفشه ! بعد یه چیز دیگه شم هست که شبیه توه! اونم اینه که نمی خواد عوض شه... یعنی خودش و کاراشو قبول داره و انتظار داره همین جوری که هست ازش تعریف کنن... که حتی وقتی معلمش بهش تذکر می ده نباید واسه میمون دم سنجابو بکشه بعدم کلی راجع به اهمیت دم میمون تو آویزون شدنش از درختا صحبت می کنه.... خیلی خوشگل و با اعتماد به نفس میگه اینجوری دلش می خوادو به نظرش این دم بیشتر بهش میاد و باز به من نگا می کنه که من تاییدش کنم و بگم که آره قشنگه... همین دیگه! توام همینی... همه ی کارات و انتخاباتو قبول داری... حتی اگه برخلاف همه ی دنیا باشه نمی خوای چیزیو عوض کنی... بعد واقعن چن نفر مگه حوصله می کنن با همچین آدمی سر کنن؟! که هرچی بگی بگن چشم... که بگی بچه نمی خوای... بچه بیاریم بزرگ کنیم... بگی خوشت نمیاد بعدنا با کسی رفت و آمد کنی... بگی اصلن با خواهرت نرو بیرون چون مال منی و من حسودیمه... این کارو نکن اون کارو نکن... به من توجه کن... بعد اونم هی بگه باشه... هی به همه چی بگه باشه و هی همچنان قربونت بره و هی تو همه ی سه سال مدام بیشتر دوست داشته باشه... کجا می تونی وقتی دوستات دارن از شک به دوس پسراشون و گیر بودن دوست پسراشون حرف می زنن تو با اعتمادی که از تو ِ همیشه مشکوک بعیده بگی ولی من مطمئنم اگه صدتا دختر خوشگلم جلوش ردیف کنن باز نگاشون نمی کنه و منو انتخاب می کنه... و بعدم بگی که هیچ وقت ِ هیچ وقت بهت گیر نداده تا الان نه به لباسا و آرایش و اینا / نه به رابطه ات با پسرای دیگه و توام واسه همین همه چیو بهش میگی.... خب تو چرا همه ش حواست از اینا پرت میشه؟؟ حتمن باید سرت بخوره به سنگ تا آدم شی دختره ی کله شق؟؟!

به قول آقای ِ قیصر ِ خانوم ِ بالالایکا برو بازار یه مظنه ای بکن و برگرد تا قیمت جنس دستت بیاد! والا!!

 

 

پنج.

واسه همون نداشتن وی/پ/ی ان و گودرو اینا سه روزه افتادم به جون کمدام! اتاق من از همه ی اتاقای خونه بیشتر کمد داره. بعد ولی من علاوه بر کمدای خودم یه سری وسایل تو کمدای اتاقای دیگه هم دارم. تازه بازم واسم کمه. یعنی همین جوری همه رو چپوندم که جا بشن وسایلم. دلیلشم اینه که من همه چیو نگه می دارم.... یعنی یه عالم چیزای مسخره از هزار سال پیش دارم که دلم نمیاد بندازمشون دور چون خاطره هامن... دیروز همه کمدا و کشو ها رو خالی کردم کف اتاق... بعد خودم نشستم وسط یه کوه چیز میز... هی دونه دونه به صورت خود آزارانه نگاشون کردم هی یاد قدیما افتادم و واسشون سوگواری کردم ... حالا وسایل یه طرف! وای از نوشته ها! یعنی اینقد نوشته ... اینقد نوشته... تاریخا رو نگا که می کردم وحشتم می اومد... آخه مثلن سال هشتاد ده سال پیشه! ده سال یه روز و دو روز نیس که... یه عالمه س ! سال 76و دیگه اصلن صحبت نمی کنم در موردش!! همین به زبون آوردنش وحشت می آفرینه اصلن.... و بعد یهو دیدم چه دیگه دلم نمی خواد داشته باشمشون... اونقدر که دوسشون دارم دیگه دوس ندارمشون... اونوخ نشستم به پاره کردن! دوتا کیسه گنده رو پر کاغذ کردم... فک کنم الان همه چیزی که از اون همه نوشته مونده برام 10تا برگم نباشه... حتی یه عالمه سی دی پر از عکس و یادگاریم انداختم دور.... الان به خودم افتخار می کنم!! احساس وارستگی می کنم به خدا! حالا دو سه تا کشو مونده که دیگه بمونه یه ماه دیگه... همین بلا رو سر لپ تاپمم بیارم دیگه اصلن به مراتب بالای عرفان می رسم... دیگه هم به خودم قول دادم نه عکس بگیرم زیاد ... نه چیزی بنویسم تو کاغذ و سر رسید و اینا... آدم ِ گیر ِ گذشته ای مث من  هرچی کمتر گذشته شو تو عکس و نوشته سیو کنه واسه سلامتیش بهتره! از این بعد می خوام فقط یه دفترچه داشته باشم که بنویسم چیا هستن که می خوام تو خودم تغییرشون بدم و چه کارایی بکنم... در راسشونم می خوام بنویسم حرکت کردن رو به سوی آدم ِ کوله ای شدن! یعنی آدمی که زندگیش تو کوله ش جا شه! (البته کتابا و لاکام جز کوله م حساب نمی شنا) جز این موضوع نوشتن از هرچیزی ممنوعه!

 

 

شش.

اونوختا سریال شهریار و می دیدم... یه قدیمی ِ خوبی بود که منو غمناک ِ خوبی می کرد که تو شبای حزن داره جمعه می چسبید...  یه شبی هم بوده که لابد داشتم مثلن درس می خوندم در حال سریال دیدن... بعد این شعره رو که واسه باباش گفته که مرده ؛ داشته می خونده و من تند تند کنار دفترم نوشتم... یادمم رفته که کجا نوشتم! فقط تموم این سال ها بارها صدای عزیز ِ بغض دار ِ اردشیر رستمی واضح و پر رنگ توی سرم تکرار کرده که "دیگر مگرش به خواب بینم..." .... فکر کردم و بقیه ش یادم نیومده... و به فکرمم نرسیده که بگردم پی ِ بقیه شعر... کاغذه دیروز پیدا شد... من لای کاغذا نشستم.... زارم بودم... اما زار نزدم حتی از خستگی و لاجونی... از بغض فقط گلوم درد کرد و فک کردم کاش یکی بیاد منو از این زندگی ِ آشغال کلن جمع کنه...

 

در راه - دُرُشکه چی نشانم / یک نقطه بگوشه ی افق داد
گفت ار پدر تو سازم او را / خواهی چه به من، به مُشتُلُق داد ؟
من آب نبات دادم او را / او نیز پُکی به من چُپُق داد
وان نقطه نهفت در پس کوه ...

کم کم ، پدرم ، خدا بیامرز / دیدم سر کوه رُسته چون کاج
چون بال مَلَک عبایش افشان / دستار سیادتش به سر، تاج
وز کوه همی شود سرازیر / چون نور محمدی ز معراج
دیگر مگرش بخواب بینم....

 

هفت. خانه ام باش!

 

خدا

طرح ِ بی جان ِ لب های من است که بی رنگ می میرد

و شب

تجلی ِ سرگشته ی حضور ِ من

بی آرام ... تاریک .... پر تکرار .....

من هزار و چند صد سال است که در راه مانده ام ...

فا/ح/شه ها شب ها به خانه نمی روند ...!

 

پیوستـ...این لای نوشته هام بود که پاره شون کردم.... دلم خواست یه جا بمونه!

 

هشت.


یه آهنگیم هست که من اصلن تحملش نمی تونم بکنم... یعنی احساس می کنم وقت شنیدنش یکی داره گلو و تنم و فشار میده و نفس می کشم دردم میاد... به جون خودم دقیقن همین حسمه... بعدش هی آهنگه رو پاکش می کنم از همه جا... اما باز یه جا دیگه می خوره تو صورتم که خفه م کنه... آخه چرا باید 5 صب یکی یه جا یه لینک بی اسم ازش بذاره و منم ندونم چیه دانلودش کنم و بعد باهاش گریه کنم...؟؟؟ چرا این زندگی پاشو از رو خرخره من برنمی داره؟؟؟  آقای قمیشی ِ خوبم و واسه خوندن آخرین نامه ش هیچ وقت نمی بخشم!:|:|:|

 

نه.

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاریچی

مرد گاریچی در حسرت مرگ .

 

"سهراب"

 

ده.

http://s1.picofile.com/file/7684508602/SAGHF.mp3.html

من خیلی کم پیش اومده که به پسره آهنگ تقدیم کنم! اصولن از بس قربون خودم می رم هر آهنگ خوشگلی می شنوم دوس دارم به من تقدیم شه! :ی اونوخ چهارشنبه ای که تو کلاس نقاشیم طبق معمول موسیقی به راه بود یهو دلم خواست این مال پسره باشه... بعدترش اندیشیدم که نگا توروخدا! آهنگم تقدیم می کنی باید توش یه نفعی به خودت برسه... سقف دوتایی می خوای! به هرحال این مال ِ پسره س... دوسش دارم... دلم یه جای مال خودمون دوتا رو می خواد... هرجایی باشه... مال ِ خودمون باشه فقط... یه جای فسقلی که که من رنگی پنگیش کنم و توش لبخندم باشه... لبخندمون باشه...:)

پی . اس. تازه آهنگو با این پیوست تقدیم کرده بودم که این مال تو باشه اما اگه تو زمان فرهاد زندگی می کردم می رفتم عاشقش میشدم باهاش ازدواج می کردم!!:ی

 

 

یازده.

برم لاک بنفشه رو پاک کنم  فردا یه لاک صورتی بزنم! بلکه هم اینطوری دنیا بهتر شد!

 

 

به بیتا .

هرچی که می نویسم می گم... اصولن همه کارامم کاملن آشکارا انجام میشه؛-)


 
فا/ک/ین/گ لایف!!
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ : توسط : El

 

خودم می دونم چه به غایت مسخره س که من اشکام اومد! اما من رفتم پست پانیذو خوندم... بعد پانیذ یه وبلاگی رو معرفی کرده بود که توش یه وبلاگ دیگه معرفی شده بود... یه وبلاگ خوشگل رنگی پنگی که قاعدتاً تنها حسی که آدم بعد دیدنش نباید پیدا کنه گریه کردنه...! ولی من گریه کردم... چون خیلی ناباورانه قبل رفتن تو وبلاگه داشتم فک می کردم من چه به آرزوهام نرسیدم... و هرچیزی که دوس دارم اونقدر دوره که از دست من کاری بر نمیاد واسه رسیدن بهش... یعنی واقعن برنمیاد.... الان قشنگ می دونم همه فکر می کنن دارم خالی می بندم ... خب می تونین فک کنین... چون من اصلن حوصله م نیست تو این وضعیت که بخوام زوایای مختلف زندگیمو ت/خ/می و عجیب و غریبمو تشریح و تفسیر کنم برای کسی... چون یه چیزایی هست که نه اینجا نه هیچ کجای دیگه نمی گم (جز واسه پسره و و سیس البته)... نه چون رازه... چون گفتنش واسه کسی که از نزدیک منو زندگیمو نشناسه بی فایده و غیر قابل درکه... انی وی... می گفتم که قبل رفتن به وبلاگه داشتم فکر می کردم مثلن مگه من آرزوهام چقد گنده س؟! بعد همینجوری واسه خودم  چن تاشونو اسم می بردم و بررسی می کردم می دیدم اصلن بزرگ نیستن... یعنی شاید خیلیا با یه اشاره بهشون برسن... اما واسه من و زندگیم دست نیافتنی ان... بعد یکیشون دقیقن این بود که برم تو یه کتابخونه کار کنم... یعنی داشتم فک می کردم همه ی زندگیم عوض می شد اگه فقط همینو داشتم... خب محاله ولی... و دقیقن تو مغزم همین حرفا بود که رفتم وبلاگه... بعدش خیلی شیک همین جا اعتراف می کنم که حسودیم شد و از حسودی گریه کردم...

الانم از دختره ی خنگ ِ بی عرضه ی حسود متنفرم... و همینجوری با چشای خیس دارم تایپ می کنم و فقط دلم می خواد می شد الان برم تو دل پسره جا بشم هی گریه کنم .... حیف که خوابه الان و فردام باید صب زود پاشه... وگرنه بیدارش می کردم واسش گریه کنم یه کم... تازه یه ناراحتی ِ دیگه م اینه که به پسر خیلی وابسته شدم... بعد همیشه وقتی به یه کسی وابسته میشم این شک ِ کذایی ِ مسخره میاد سراغم که لابد عادتو دارم با دوس داشتن اشتباه می گیرم... خب تقصیر من نیست که سه ساله بیست و چهار ساعته داره بهم محبت می کنه و نازم و میکشه و هرچی بخوام واسم حاضر می کنه فوری....  اه مغزم چقدر شلوغه... یعنی اینا حتی یه دهم حرفامم نیس! حالا همه ی موضوعات به کنار فقط یه نوشته ی همین قدری هم باید از بدبختی هایی که در ایام عید انتظارمو میکشه بنویسم ولی اصلن تواناییشو در خودم نمی بینم چون می دونم اگه بنویسم ازش از نو گریه م میاد.... یعنی فک کن عیدی که همه واسش این همه ذوق دارن هم تو زندگی من شکل ِ عذاب به خودش می گیره! من در عجبم این همه پیچیدگی واسه ساده ترین چیزا چرا تو زندگی منه؟؟؟ یعنی چرا من باید آرزوی یه عالمه چیزی رو داشته باشم که واسه بقیه جز روزمره هاشونه؟؟؟ وای یعنی الان می خواستم چن تا از این ساده ترین چیزا رو به عنوان مثال بنویسم که شما در جریان قرار بگیرین! بعد خجالت کشیدم... آخه خیلی مسخره س... همه دارنشون واقعن! برم بگیرم بخوابم... تایمی که صرف نوشتن این پست ِ مزخرف ِ بی فایده شد قرار بود صرف زبان خوندن بشه... روزی هزار بار بار تصمیم می گیرم این وبلاگ کوفتیو ببندم راحت شم... اما حتی عرضه اینم ندارم... شت....

 


 
یکی عید و حذف می کرد از تقویم کاش...
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ : توسط : El

یه عکس از فروغ ِ توی تصادف... از فروغ و خون... اونقدر دلم تاریک شد و گریه م گرفت که نتونستم چند ثانیه بیشتر نگاهش کنم... گاهی تعجب می کنم که چه این زن عزیزتره برام از چیزی که خودم فکر می کنم حتی...

 

پیوست: خستمه... دلم یه نوشتن ِ بی فکر و بی وقفه ی طولانی می خواد... اما  حتی حوصله جواب دادن به کامنتا رو ندارم!


 
آخه چرا آدم اینقدر باید بیچاره باشه که از کمتر غمگین بودنشم وحشت کنه؟:((
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ : توسط : El

 

من جدیدن هرچی می خرم با اینکه مطابق با سلیقه ی همیشگیمه سیس میگه اه اینا رو که همه می پوشن و توام داری مث دخترای دیگه خز میشی و فقط یه مو مش کردن و یه ابروی کلفت مدادی کم داری و هی منو حرص میده با این حرفاش!! بعد امروز به طرز غیرعادی و مشکوکی از همیشه کمتر غمگینم... یعنی دعوا گرفتم/خسته شدم/کلافه شدم... باز ولی خیلی از حد معمول کمتره میزان غمگینیم... یعنی یه جوری خوبی ایمان دارم پریسا حالش خوبه خوب میشه و حقشو از خوشبختی از همه ی دنیا می گیره... ایمان دارم علی ِ کوچولو ی نازم خوب میشه واسه خاطر دل مامانشم که شده...اونوخ پسره رو خیلی دوس دارم... عاشقشم حتی... سیس و دوس دارم... با بابا هم فقط دو بار دعوام شد امروز:ی... خلاصه به شدت واسه خودم نگرانم... یعنی هرآن می ترسم دنیا منفجر شه...!! یعنی یه طوری که از سر شب هی نشستم دارم تو دلم آرزو یا به عبارت دقیق تر التماس می کنم که پسره و سیس و بابام همیشه پیشم بمونن و هیچ اتفاق بدی نیفته...:( بعد سیس اذیتم می کنه میگه نگران نباش! همه اینا علائم الکی خوش شدن و خز شدنه!:ی چن روزه دیگه میای بهم می گی عجیجم و عجقم! تو فی/س/ب/و/کم روزی صدتا عکس خز با ژستای رویایی یا عکس از چشم خط چشم کشیده  یا از لبای غنچه ت میذاری مث الهام و آزاده(این دوتا نماد خزی هستن برای ما:ی)!

خلاصه درجریان باشید که یا دنیا رو به انفجاره یا ممکنه دو روز دیگه من شایسته ی  آهنگ ِ تو حل/قم ِ شا/هین بشم!:ی


 
به تو باز خواهم گرداند سالیانی را که ملخ ها خورده اند ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٠ : توسط : El

 

یک/

اینکه خواب ببینم عاشق کسی شده ام و توی خواب دارم از عذاب وجدان می میرم که به پسره خیانت کردم به اندازه ی کافی وحشتناک هست... حالا در نظربگیرید وسط این خواب تراژیک ِ عاشقانه ام توی جایی زندگی کنم که تحت کنترل یک نیروی ناشناخته از سیاره ای دیگرست(!!) آن وقت این نیرو قصد نابودی زمین را دارد و هر روز راس ساعت مشخصی با سفینه های عجیبی یک عالمه ملخ روی سر شهر می پاشد...  طوری که آدم ها از حجم ملخ ها نمی توانند نفس بکشند و  ملخ ها راه دهان و بینی شان را می بندند و بعضا ً خفه می شوند و می میرند... و قسمت جذاب ترش هم این است که ملخ های درشت در برخورد به زمین و آدم ها می ترکند ازشان خون می پاشد... بعد ملخ ها تمام می شوند و تصویر من که زیر لباسم پناه گرفته ام با یک زمین ِ خونی ِ پر ِ ملخ های له شده و زجر اینکه چرا به پسره ام خیانت کردم... و همین جا از خواب می پرم...
فکر می کنم زندگی آدم چقدر باید درهم پیچیده و سخت باشد که هرچقدر هم که تمام ِ روزش را به خودش بگوید که باید خوب و خوش باشد... شبش مغزش خسته از تظاهر ِ روز ، وحشتش را با قصه های خلاقانه بریزد توی کابوس های عجیب....

اینکه می ترسم به پسره ی خوب ِ عزیز َم خیانت کنم و بعدها دیگری را بخوام از پررنگ ترین ترس هام است و اما پیشینه ی ملخ های توی خوابم لابد از این جمله ای ست که تو دردمندی چند باری به دلداری به خودم گفته ام... "به تو باز خواهم گرداند سالیانی را که ملخ ها خورده اند..."
توی خوابم ملخ ها هر روز می آیند... و توی خواب می دانم ملخ ها قرار است آن قدر بیایند تا دنیا را نابود کنند.... خواب هام همیشه من را لو می دهند... من نه فقط که در باز گرداندن آن همه سالی که ملخ ها خورده اند عاجزم... که باورم است ملخ ها آن قدر می آیند و خون می پاشند که نابودم کنند.....

پی.اس به ویو و سارا: من اگه از خوابام بنگارم شما باید بیاین پیش من لنگ بندازین:ی

 

 

دو/

من هانیه توسلی رو دوس دارم... به نظرم یه خوشگلی ِ مغرور ِ جالب داره... و ضمنن از شخصیتش خوشم میاد. اولین بارم این خوش اومدن از جایی شروع شد که دایی دوستم تو دانشگاه استادش بود و از شخصیتش واسه دوستم تعریف کرده بود... انی وی... داشتم یه مصاحبه ازش می خوندم . بعد توش گفته بود علی رغم این که تو این سال ها غمگین شده اما روحیه شوخ طبعیشو حفظ کرد و خنده ی تلخشو هنوز داره...
یهو این جمله به دلم نشست... یه جور راحتی گفته بود که چند ساله غمگین شده که انگار مثلن بگه چن سال ِ به فلان غذا علاقه مند شدم!!
خب این آدم حتمن یه وقتی درگیر بوده با خودش که چرا غمگینه... خب اینو از اونجایی که می گفت از کارایی که واسش جذابه و بهش آرامش میده  رفتن پیش روانپزشکه میشد فهمید... اما خودشو قبول کرده... همین جوری که چن ساله غمگین شده ... که لابد نمی جنگه با خود ِ غمگینش دیگه...
فک می کنم همه ی چیزی بود که بهش احتیاج داشتم... این که بفهمم نباید شاید به زور بخوام خوشحال بشم مث خیلی از آدما اصلن... که باید همین خود ِ غمگین و متفاوتم و دوست داشته باشم و به همین خوشحالی ِ گاهگاهیش راضی باشم و نخوام تغییرش بدم...
از هانیه توسلی ِ مغرور ِ دوست داشتنیم مرسی هستم خیلی...

 

 

سه/

من یه باران می خوام. باران یه دختر 4-5ساله ی سبزه ی خیلی فسقلی و خیلی کوچیکه ... و اونقدری باهوش ومث بزرگاس که وقتی خیلی جدی چند ثانیه زل می زنه به نقاشی و مدلمو بعد با جدی ترین لحن دنیا بهم میگه "نقاشیت داره قشنگ میشه" می خوام قورتش بدم... و می خوام قورت ترش بدم که اونقدری خنگ و مث نی نیاس که وقتی منم با لحن جدی بهش می گم که نقاشیاش خیلی قشنگ تر از مال منه و دلم می خواد می تونستم مث اون بکشم و تازه بهش می گم بلوزش خیلی شیکه و خوشگل ترش کرده چشماش ستاره ای میشه و نشون میده که همه ی حرفامو باور کرده... من می میرم واسه بچه های تپل سفید... از بچه های فسقلی ِ لاغر سبزه خوشم نمیاد... از بچه های دخترم که همه شون بی استثنا خیلی لوس و ننر و اعصاب خورد کنن بدم میاد.... ولی الان دلم یه باران می خواد! و آرزو می کنم یه جایی یه روزی یه بارانی که دلش مامان می خواد دخترم بشه و دوستم داشته باشه....! من بچه م و به دنیا نمیارم  و مطمئنم بچه م یه روز خودش منو پیدا می کنه!

 

 

 

چهار/

واقعن نمی فهمم چرا اینقد از اینکه به پسره خیانت کنم وحشتمه... از اینکه مثل زنه ی تو   Unfaithful   بشم... و دقیقنم می دونم اگه همیچن کاری کنم آخرش به غلط کردن می افتم و برمیگردم خودمو جا می کنم تو بغلش... چون هیچکس دیگه اینهمه مهربون توی دنیا پیدا نمی کنم.... اما بازم می ترسم...  
من کاملن می دونم که پسره کلی چیزای خوب داره... اما نمی دونم چمه... مثلن یکی از مهم ترین چیزاش واسه من اینه که تنها کسیه تو همه ی زندگیم که یه درصدم شک نکردم تا الان که منو واسه س***ک..s می خواد... قبل و همچنین بعد از پسره همواره هرمردی اومد تو زندگیم و بهم توجه نشون داد من حس کردم تو توجهش س**ک/Sم هست... پسره ولی اینجوری نبود... دقیقن من با اطمینان و آرامش همه ی این سه سال مطمئن بودم منو واسه رختخواب نمی خواد... این واسه من از مهم ترین چیزای رابطه س...(اصلن منظورم این نیس که س***s بده یا لازم نیس توی رابطه و مرد آدم نباید اصلن اینو بخواد... که دقیقن برعکسه به نظرم! منظورم فقط اینه که آدم لازمه "باور" داشته باشه طرفش واسه تن نمی خوادش و این چیزیه که تو این دوره و زمونه کم اتفاق میفته... لااقل واسه من یکی که جز پسره اتفاق نیفتاده...)


 
؟؟؟
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦ : توسط : El

 

خب وقتی همه چی به اندازه ی کافی بده* چرا پس من حالم خوب نمیشه و هی ناراضی و با خودم درگیرم؟؟؟

 

*به این نتیجه رسیدم که اساسن نباید منتظر "خوب" بود... همین که به حد قابل تحمل و کافی ای بد باشه یعنی همه چی نرماله و میشه از زندگیمون لذت ببریم!!


 
نگرانت میشم......
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٥ : توسط : El

 

با پسره قهر بودم... خیلی قهر. یعنی که یه عالم عصبانی بودم و داد و بیداد و فحش و همه چی.... بعد گوشیمم خاموش کرده بودم چون می دونستم از این کار بدش میاد! تصمیم داشتم واسه اولین بار 3 روز تا یه هفته بذارم خاموش بمونه اینقد که عصبانی بودم... بعد قرار بود امروز غروب یه چیزی واسم ایمیل کنه که خیلی واجب بود... نکرده بود. گوشیمو روشن کردم زنگ زدم بهش با یکی از عصبانی ترین لحنام  که چرا برام اون ایمیلو نفرستادی و زود باش همین الان بفرست! بعدم مسج فرستادم که حالم ازت بهم می خوره و من اینهمه عصبانیم و حرص می خوردم اما تو اصلن عصبانی و ناراحت نمیشی و عین خیالتم نیس... خب پسره اینجوریه که من هرکاری کنم و هرچقد داد بزنم و فحش بدم اصلن عصبانی نمیشه و ساکت می مونه...بعد منم بیشتر عصبانی میشم چون فک می کنم حتی حرفام اونقدری واسش مهم نیس که بخواد واکنش نشون بده! جواب داد : چون هرچقد داد و بیداد کنی و عصبانی باشی من می دونم که یه ذره بیشتر نیستی... اون روز ازم پرسیدی کجای آهنگ ِ ابی رو دوست داری؟ نگرانت میشم... نازکی رنجوری... توی ظاهر اما یاغی و مغروری...

بعد من گریه م گرفت... خیلی گریه م گرفت. یکی از بازیایی که با خودم می کنم اینه که وقتی یه آهنگی رو دوس دارم به خودم می گم کجاش تورو یاد الهه می ندازه؟... بعد از این آهنگ همین خطش بود که منو یاد خودم انداخته بود... قهرم تموم شد همونجا... البته که بهش گفتم من خیلی هم قوی ام و اصلن یه ذره و کوچولو نیستم... اما خب خودم می دونم هستم. بعد جز پسره کسی حتی حدسم نمی تونه بزنه من چقد برعکس ظاهرمم... که حتی شده بهم بگن خشن به نظر میام... که من کنار هرکسی قرار بگیرم اون آدم  به نظر ِ بقیه مظلوم ِ رابطه میاد... مثلن پسره... یا تو خونه داداشم... این وسط فقط پسره س که می دونه پشت بلندترین داد و بیدادای دنیا، منم که زورم خیلی کمه و می ترسم... از همه چی می ترسم...........

 

+ پیوستش شاید این پستمه که همون قدر که دوسش دارم ازش می ترسم و بدم میاد... چون همیشه دلم خواسته نترسم و قوی باشم و از همه ی خواستنم فقط ظاهرسازیشو بلد شدم....!


 
:|
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٤ : توسط : El

از سری مشکلاتم با خودم اینه که از خود فیزیکیم همیشه ناراضیم! از قد و قیافه و هیکل و پوست و مو و همه چی!:| بعد وقتی می بینم دخترایی که قیاقه شون مث من معمولیه یا حتی بدتر از منه چقد اعتماد به نفس دارن و چقد تو حرفاشون میگن که خوشگلن و پرفکتن و همه عاشقشونن واقعن به شگفت میام!!:| یه چیز دیگه هم می خواستم بگم! آها! اینکه خیلی دلم می خواد دخترا رو بدون آرایش ببینم... خب چون من خودم هیچ وقت زیاد آرایش نمی کنم... اصلن آرایش زیاد و اغراق شده به نظرم بی کلاسه و مال آدماییه که سطح فکریشون پایینه(این واقعن به تجربه بهم ثابت شده)...بعد همیشه دلم می خواد بدونم این دخترایی که با آرایش زیاد قشنگ به نظر می رسن بدون آرایش چه شکلین خب؟؟؟