نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
من درختم تو باهار/نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه/میونِ جنگلا تاقم می‌کنه...*
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧ : توسط : El

 

البته که از همین حالای بی باران نشسته ام به انتظار که پاییزم برگردد دوباره ... ولی این دلیل نمی شود که نگویم اولین بهار ِ همه ی این بیست و چند سال است که دوستش دارم... که فهمیده ام اصلن "بهار" را هم می شود عاشق شد...!

 


* /


 
Duvar ağladı ben ağladım!!!
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥ : توسط : El


این که می ترسم سرطان بگیرم از پررنگ ترین حقیقت های زندگی من است . اصلن هم مساله مردن و اینها نیست! مساله شاید انتظار برای مردن باشد . من دلم مردن ِ ناگهانی می خواهد! بی پیش زمینه ... بی وسواس ِ انتظارش را کشیدن.... یا نه ! حالا که دارم می نویسم فکر می کنم مساله این هم نیست حتی! من بیشتر از درمان می ترسم! پذیرفتن درمان ِ درد یعنی پذیرفتن امید! من از امید می ترسم. از اینکه آدم هی امید دارد توی دنیا دنیا نا امیدی می ترسم. بعدش این که می گویم را هیچکس تا توی قصه اش نباشد نمی فهمد. واقعن نمی فهمد. نمی فهمد احمقی مثل من توی یک نیمه شبی که نشسته به زار زدن  لبخند می زند به دیوان حافظش وقتی که فالش می آید: روز هجران و شب فرقت یار آخر شد... که فکر کند با این شعر لابد مامان دیگر نمی میرد! اینکه بعدش چه همه روزها آدم حماقتش را عق خواهد زد با اشمئزاز را آدم به واقع تا لمس نکند نمی فهمد...(سارا تو می دانی لابد؟ می دانم من خر ِ پست ِ خودخواهی هستم . که حقیرم که نمی نویسم برایت "کاش نمی فهمیدی!" اما خب حداقلش شهامت اعتراف دارم که الان یک لحظه فکر کردم که چه خوب می دانی... که تنها نیستم) (لابدترش گیلدا تو هم می دانی) (کاش هیچکداممان نمی دانستیم!) چه می گفتم؟ آها از ترسم. می گفتم که از امید می ترسم . من روزها توی ترسم گیر کرده ام... هه ! روزها؟!!! 14 سال روزها نیستند دیگر... می شود سال ها! بعدش یک جایی بعد از مردن مامانم... بعد از شکست عشقی کوفتی ام و بعد از هزار تا قصه ی درد داری که آوار شدند روی سرم توی یکی دو سال ..... ، با خودم صلح کردم ! الان که بگویم از صلحم لابد می گویید چه احمقانه! اما مهم میزان حماقتش نبود. مهم آرامش بود ... مهم رها کردن ترسم بود... من با خودم قرار گذاشته بودم که یک وقتی اگر رسیدم به آنجا به جای اینکه پی درمان و امید احمقانه باشم خودم را بکشم...! که اصلن اینجا همان جایی باشد که کار ِ من تمام می شود توی دنیا! این تصمیم و روزهای بعدترش حال خوب ِ من بودند... تااااا ... تا وقتی آقای او آمد ... آقای او یعنی خانه ی دوتایی... یعنی نقشه کشیدن های خل خلی... اصلن یعنی زندگی... یعنی بچه ای که شاید یک وقتی از یک جایی بیاوریم و بزرگش کنیم حتی... من آدم ِ مرگم! تمام معادلات ِ آرامش آن روزهام - که از تصمیم ِ مرگ وام گرفته بودم - پای ِ زندگی که به میان آمد بهم ریخت! خب آن وقت اگر پای بچه ای در میان باشد که من مسئولش باشم- گیرم که خودم هم به دنیا نیاورمش- چه؟ یا حتی اگر آقای او وادارم کند که فریب امید احمقانه را بخورم که بعدش با درد و حماقت بمیرم همان طوری که مامانم چه... ؟ من همه ی زندگی آقای او هستم! این "همه" هیچ هم آن طوری که ممکن است بعضی هاتان فکر کنید اغراق آمیز نیست! واقعن "همه"اش هستم ... بس که آن قدر توی زندگیش هزار تا مشکل دارد که به هیچ چیز جز من دلش خوش نیست... که اصلن فلسفه ی رابطه ی ما این بود شاید که به من پناه آورد و آن قدر ماند و مهربانی کرد که بغلش پناهگاهم بشود ... بعدش فکر کنید که آن قدر شبیه من خل است که پیشنهاد بدهد که نگران نباشم و اگر من بخواهم دوتایی می میریم!! و من شک ندارم که اگر خود کشتن بخواهم هم رهام نمی کند که تنهایی بمیرم! ولی این هم آرامم نمی کند... پسره آرامش وصله پینه خورده ام را بهم ریخته! پسره آن قدر از خودش برایم گذاشته که من ِ همیشه خودخواه حتی احساس کنم مسئول زندگیش هستم... که نمی توانم برای چیز شخصی ای مثل زندگی و مردن ِ خودم جدای زندگی ِ او تصمیم بگیرم! پسره وصلم می کند به زندگی... من از وصل شدن به زندگی می ترسم... من از رویا ساختن یک طوری که آدم تویش دلش مردن نخواهد می ترسم... من از اینکه یک روز پسره را/خانه ی دوتایی مان را/هاپویمان را/ زندگیمان را آن قدری دوست داشته باشم که نتوانم به آسودگی تصمیم بگیرم که بمیرم می ترسم....  از اینکه می توانم برای پسره بخوانم "هرکجا روی وصله ی منی ...." می ترسم... من از وصل شدن می ترسم.... من من می ترسم و خسته ام... و تا به شیوه های احمقانه ی خودم یک راهی پیدا نکنم  از این ترس و خستگی رها نمی شوم.

 

پیوستـــ... َش نیست .... ! موسیقی متن َش است..... یعنی بی دلیل شد .

Yağmur Ağlıyor


 
:|
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧ : توسط : El

 

یک طور احمقانه ی غریبی دلم می خواهد یک عالمه بنویسم و بعدش حتی به اندازه ی یک جمله هم نوشتنم نمی آید! :|

 




 
Senin bende kalan günahın var
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩ : توسط : El

مامان خیلی بدی... من قهرم... خیلی بدی که هزار تا مشت هم که بکوبم به دیوار لای گریه هام تو دلت برای دست هام که قرمز شده نمی سوزد! تویی که همیشه عاشق دست هام بودی که شبیه دست های تو هستند... تو که هیچ فکر نکردی که تمام می شوم... که گذاشته ای/می گذاری بمیرم از درد...!


 
Deli ruzgarlarla kalbimi bir arada....Tutamam yaşayamam
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸ : توسط : El

 

 

من عاشق این پسره ام... ! یعنی نه فقط چون سال هاست که تیپ و قیافه و صدایش را هزار باره تحسین کرده ام... یا نه فقط چون که زبان ترکی را بی نهایت دوست دارم... که چون از معدود خواننده های این دنیاست که آهنگ های جدیدش را با توجه به حال من می خواند... که توی هر مقطعی از زندگیم که بوده ام برای دلم آهنگی خوانده... که اصلن حتی موزیک ویدیوهاش را هم یک طوری می سازد که من یک جایی زندگیم را پیدا کنم تویش.... بعدش الان آهنگ این روزهام این آهنگ است... که هی هزآآآآآآآآر ساعت خیره می شوم به ویدیوش... که با به فریاد خواندن های پسره آن طوری که نیم رخش توی تاریکی پیداس می میرم... که لا به لای خانه ی ویران ِ پر ِ برگ های پاییزی و تار و مه آلوده اش گم می شوم ... که دخترک قصه که می نشیند روی آن ارتفاع دلگیر ِ ویران با آن خرس گنده اش من تمام می شوم... که با گریه های دختره آن طور که به ضجه و درمانده اشک می ریزد هربار اشک هام می آیند... که دختره دارد توی من زندگی می کند... همین قدر درمانده و بی پناه... با همین چشم های سیاه شده از اشک... و همین خرس گنده .... با همین گریه های به ضجه ... !

 

پیوستـــ ... :

آهنگ

موزیک ویدئو

  


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
پیوست ِ پست ِ قبلی ...
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧ : توسط : El



باید پیوستَ ش می کردم عاشق بوده ام وقتی . که البته تعریف الانم از عاشق بودن فرق دارد با تعریف آن سال های دیوانه ی پرسوز... در واقع الان هیچ تعریفی ندارم! نه فقط که برای عاشقی ... برای خیلی چیزها.... یاد گرفته ام دنیامان دنیای تعریف برداری نیست! نمی شود خیلی از مفاهیم را جا کرد توی کلمه ها و جمله ها... بس که هیچ چیزی مطلق نیس... که تعریف ها توی یک دور ِ پی در پی نقض می شوند... که اصلن دنیا یک جمع اضداد بزرگ است! به هر حال...
باید پیوستش می کردم اگر به استثنا تعریف همان روزهام را دوباره داشته باشم برای عاشقیت، می شود همین تعریف شما!... همان شیفتگی دیوانه طور ِ بی حصر... همان از پرستیدن های خداوار "او" مردن... باید پیوستش می کردم شکست هم خورده ام ... که می دانم از تصور دنیای بی او آدم تنش به درد تکه تکه می شود... که می دانم به دست پس زدن ها و با پا پیش کشیدن های "او" چه آدم را تحقیر می کند و آدم باز به جنون ِ خواستنش با اشتیاق تن می دهد به تحقیر ... که فقط داشته باشدش.... که من می توانم وبلاگ ِ یواشکی عاشقانه ی آن روزهام را رو کنم که گاهی حتی کلمه به کلمه اش را با گریه نوشته بودم... که آن قدری می شناسیدم لابد که بدانید می توانم توی زجر کشیدن دیوانه و خود آزار باشم چقدر... ولی؟
ولی زندگیم رساندم به جایی که دیدم عاشقی کیلویی چند؟؟؟ (دقیقن با همین لحن) که آدم یک جاهایی طوری می میرد که آرزویش می شود صد سال به جایش از عشق بسوزد... که اصلن از عشق سوختن از آن دردهاییست که آدم می تواند دوستش داشته باشد... که همین است که هی می افتد و می میرد و دوباره چنگ می زند به دردش... که آگاهانه از دردش هزار بار می میرد و باز زنده می شود... که توی درد عاشقی و نداشتنش یک احساس ِ سوختن دار ِ له کننده ی قشنگی هست... که آدم را وا می دارد در نبودنش هم عاشق بماند... که بنشیند و آرزوی خوشبختی ِ آنی را بکند که تمام زخم های تنش را هزار بار از نو خراشیده به خون...!
آن وقت گاهی یک جایی توی زندگی تعریف "درد" می شکند...  که آدم می نشیند تسلیم ... بی اشک و بغض حتی... می نشیند و آرام و ذره ذره می پذیرد که بمیرد... که این بار  دردش را دوس ندارد... "او"یش را داشتن را دوست ندارد حتی... کسی را دوست ندارد اصلن... که "مردن" را دوست دارد فقط ....
یک وقتی اگر زندگی بد تا کرد با شما و رسیدید به اینجا و دلتان تنگ ِ درد ِ معصوم ِ خالص ِ عاشقیتان شد یاد ِ این نوشته بیفتید لطفن...!


 
تو دستای تو گل کردم... بذار با گریه پرپر شم...
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧ : توسط : El

 

شکست عشقی دلم می خواهد! بعدش بنشینم و هی به غم صدا دلم بلرزد درست آنجا که  می خواند :


سلام ای ناله‌ی بارون، سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من، هنوزم دوستش دارم ...

سلام ای بغض تو سینه، سلام ای آه آیینه
سلام شب‌های دل کندن، هنوزم دوستش دارم ....


بعدش هم لابد که به بهانه ی عاشقی سیر گریه خواهم کرد ... همه ی زندگیم را گریه خواهم کرد... همه ی همه اش را............

 

 

پیوستـ ... : دانلود ...


 
____________
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥ : توسط : El

 

دلم با نوشتن نیست. این "دلم با نوشتن نیست" یک مفهوم پیچیده است که از حال ِ غیرقابل نوشتن بر می آید! که خوب/بد/معمولی اش هیچ تفاوتی نمی کند! اساساً به نوشتن نمی آید! شبیه یک "هیچ" ِ گنده لابد .