نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
مرسی دوست َم :)***
ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۸ : توسط : El

 


پنج و نیم خوابم برده بود! کوفته است تنم چون باز همه ی شب را خواب بد دیده ام. صبح ها پسره هر روز زنگ می زند به موبایلم که بیدارم کند. جوابش را میدهم که بیدارم... بعدش ولی دوباره چرت می زنم.... هنوز مست و تلو تلوام.. بابا می داند موبایل به درد نمی خورد که همیشه دم دستم است! زنگ می زند به تلفن خانه که بیدارم کند. اینطوری مجبور می شوم از تخت بیایم بیرون! امروز هم همین قصه بود... می دوم که تلفن را جواب بدهم پایم سر می خورَد ... می افتم! بعدترش که می آیم می نشینم روی تختم فک می کنم چه صبح ِ گرم ِ غم انگیزی... دست و رو شسته و نشسته لپ تاپ را روشن می کنم... حوصله ی نت ندارم! آهنگ "نینوش" را می گذارم پلی شود! با صدای بلند! یک وقتی باید بیایم بگویم که برخلاف حرف زدنم و حتی نوشتنم که همیشه تویش کلمه های "بیب" به کار می برم؛ به آهنگ ها چه تعصب دارم... چه آهنگ ها و شعرها تقدس دارند برایم... که من از آهنگ های "بیب" دار همان قدری متنفرم که از آهنگ های س*اس*ی مانکن طور! (عق! اسمش هم چندش است به والله!) خلاصه اش اینکه هیچ وقت توی زندگیم آهنگ های اینطوری گوش نکرده بودم... همین هم بود که از آهنگ های شا*هین* نج*فی بدم می آمد همیشه! که اصلن درک نمی کردم سیس چطور می تواند آهنگ های اینطوری گوش بدهد! که من اصلن هزار سال هم نمی پذیرم یکی بیاید آهنگ بخواند و اسمش را بگذارد ب*گ*ا م*گ*ا مثلن!!! بعدش ولی نمی دانم توی این آلبوم آخرش چه دارد که من هی آهنگ هاش را گوش می کنم ... که برای آهنگ های "بیب" داری که دوس دارم هربار هی بند و تبصره به قانون های موسیقیایی م اضافه می کنم که حالا اشکال ندارد فلان جا فلان کلمه را گفته...! که حتی دلم یک جاهایی هوسش می آید برود رفیقانه کسی که این همه با درد خواندن را بلد است بغل کند و دنیا را گریه کند ... می گفتیم...! نینوش می شنیدم و هی توی اتاق راه می رفتم... یک وجب جا را هزار بار رفتم و برگشتم و هی آهنگ تکرار شد... و هی من راه رفتم هی پایم که از افتادن دردش آمده بود دردتَرَش آمد... بعدش ولی بس بود... آهنگ را قطع کردم! چای دارچین ِ اول صبحم- صبح من از ظهر شروع میشود - را خوردم... روز باید بالاخره از یک جایی شروع شود!  گیرم که حال آدم خوب هم نباشد... بعدترش روزم مجموع بد بیاری هایی بود که من هی در راستای جمع و جور کردنش تلاش کردم! که تنها قسمت خوبش همان سی ثانیه ی هول هولکی بود که پسره آمده بود سهم شیرینی دارچینی ای که پخته بودم برایش را بگیرد... که کیف کردم توی بازوهای محکمش و بوس چسباندم به سینه اش که بوی خوب می دهد... (که نمیدانید حتی سر همین شیرینی پختنه چه قدر متحمل عذاب و بد بیاری شدم!) بعدش شب پسره داشت می گفت که توی راه که می آمده شیرینی هاش را بگیرد داشته فکر می کرده چقدر خوشحال است...  پرسیدم که چرا ؟ گفت چون تو هستی... و این را با یک طور لحن صادقانه ای گفت که من گریه ام گرفت که پس چرا من خوشحال نیستم؟ البته که غمگین نیستم. توی دنیام مشکل بزرگی نیست... البته که منظورم مشکل تازه است! پسره را آن قدری می خواهم که از بودنش آرام باشم... که هی فکر کنم حتی اگر پسره را نخواهم یک روز هم دیگر کسی را نمی توانم بخواهم... چرایش هم ساده است! پسره لوسم کرده... به واقع لوس! انگار دختر کوچولوی ش باشم! از این کوچولوهای لوس خنگ! :ی آنقدر به نظرش کوچولو هستم  که حتی یک وقت ها "فندقم" صدایم کند!! یعنی ته ته محبتی که یکی می تواند بهم بکند را پسره خرجم می کند...همان کاری که بابا برایم می کند همیشه... که هزار برابرش را برای مامانم کرده بود... که من حاضرم به همه ی مقدسات دنیا قسم بخورم که هیـــــــــــــــــــــــــــــــــچ مردی توی دنیا قد بابا طفلکی و مهربان نمی تواند باشد! چه می گفتم؟ آها! می خواستم بگویم توی زندگیم من همیشه به اینطور مرد حمایت گر ِ لوس کننده ای عادت داشته ام... که اعتراف می کنم پشت همه ی تخس بازی هام تنم همیشه گرم ِ این بوده که یکی پشتم هست... که راست می گویند دخترک ها همیشه جذب مردهایی می شوند که باباهاشان شبیه اند... که من بعید می دانم به جز پسره کسی این طوری حواسش بهم باشد.... چه می گفتم که این بحث شروع شد؟؟؟؟ تازگی ها تند همه چیز یادم می رود!

الان که چند خط بالاترش را خواندم دیدم می خواستم بگویم که از زندگیم متنفر نیستم... برای من ِ همیشه بیزار، همین متنفر نبودن یک پیشرفت بزرگ است... همین که دلم داغ باشد که سیس ... بابا و آقای او را خیلی دوست دارم...  که شراره هست.  که دوست هام را دارم... همین دختره های دیوانه ی دوست داشتنی ِ اینجا را می گویم... همین ها خب خیلی ست . با همه ی این ها خوشحال نیستم... آقای او می گوید به خاطر کنکور است و عذاب وجدان این که درس نمی خوام ... من ولی فکر می کنم خوشحال نبودنم از یک جای عمیق تری می آید ... یک جای خیلی خیلی عمیق تر ... یک جایی حوالی آنجا که شاهین می خواند :
به مادرت بگو نفست چقدر غمگین است   که حَبسیده در خود و رَمز جان کندَنش این است
که رو به روی  آب نِشَسته ســـــــــــــراب میبیند ...   فقط شِکنجه شِکنجه عَذاب می بیند ...


 

پی وست ... نی نوش ... !

 

 

*** چندیـــــن ماه پیش نوشته بودمش... نمی دانم چرا پستش نکرده بودم .  
امشب دلم می خواست یک چیزی بنویسم که فراموشم نشود پسره چه خوب است ... که یادم به این نوشته افتاد .
 اسم َش چند ماه قبل بود " فقط شِکنجه شِکنجه عَذاب می بیند ..." امروز ولی به پاس ِ حوصله کردن ِ دوستم پای حرف های دخترانه ام اسمش تغییر کرد ... باید مرسی می گفتم به دوستی که بعد از یک عالمه وقت یادم آورد که دوست های آقا چه بهتر از دخترها گاهی دخترانه ها را می فهمند ... :) که بلدند دل ِ دخترهای عاصی ِ مردد ِ دیوانه ِ خسته را آرام کنند حتی!


 
هرچی باید همه تک تک بِکِشن ... ما کشیدیم که ...***
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٧ : توسط : El


یک طور ِ عصبی و کلافه ای هستم. البته که عصبی و کلافه بودن م اتفاق تازه ای نیست. درست تر است بگویم از همیشه عصبی تر و کلافه ترم. برای همین هم هست که همه ش خسته ام! همه ش دلم گرفته... حوصله ی هیچ کاری ندارم! مثلن حوصله  ی دوس پسر بازی ندارم!! حوصله ی قرار یواشکی و استرس این که توی این شهر ِ همیشه پر ِ آشنا با او ببینند َم را ندارم. که بابا اتفاقی بفهمد پسره توی زندگیم است مثلن... دلم می خواهد پسره را به بابا نشان بدهم! نه که دلم ازدواج بخواهدها. نه. دلم با آرامش کنارش بودن را می خواهد . این ترس ِ همیشه ی دیت و قرار و اینها باعث می شود حتی ندانم به پسره چه احساسی دارم!! نمی توانم بفهمم از خودش خسته ام. یا از این شرایط ابلهانه ی کش دار که توی هیچ دورنمایی تمام شدنش پیدا نیست! دلیل ِ اینکه نمی شود با بابا آشنایش کنم این است که الان زندگیش روی هواست... که جایی نیست که برای کار سراغش نرفته باشد... که اصلن انگار تا ته دنیا قرار نیست کاری برایش پیدا شود! متنفرم . از همه چیز . از این اوضاع ... از این شهر... کشور ... حتی از بابای پسره عقم است که هیچ فکر بچه هایش نیست!! همه ش اضطراب دارم که نکند توی این رزومه ها که پسره به اقصی نقاط کشور فرستاده یکی اش به هدف بخورد! که پسره مجبور شود برود یک جایی دورتر ... که مثلن ماهی یک بار بشود ببینمش! که من اصلن و ابداً برای دوست داشتن های از فاصله های دور ساخته نشده ام . یک وقتی البته می توانستم... اما الان توی بیست و چهار سالگی بر نمی آید از من ... خسته م بس که. آدم هام را دور و برم می خواهم ... در دسترسم ... حالم خوب نیست . این را امروز فهمیدم که توی هوای گرم ِ بخار گرفته و بی باد بعد از ظهر... توی خواب و بیداری مچ ِ خودم را گرفتم که داشت با الهه ی بغض کرده و خیس از عرق و ترس کلنجار می رفت که بلند شو برو ببین بابا توی خواب نفس می کشد... که نکند بمیرد و تو اینجا خوابیده باشی !! خب این یعنی فاجعه... خودم فقط می فهمم که وقتی این فکر بیاید سراغم یعنی تا کجا فرو رفته ام ... که یعنی مثل آن جمعه ی لعنتی که مامان مرد دارم توی لجن خفه می شوم... که دیگر چه اهمیتی دارد من چقدر دارم برای نفس کشیدن تلاش می کنم ... مهم هوایی ست که نیست. مهم گِلی ست که به جای هوا دهان آدم را پر می کند...

 

 

***دانلود....


 
چه احمق بود خرسه که غارش را فروخته بود به ایران رادیاتور!!!
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٤ : توسط : El

 

اینکه آدم همه روزش را یک کاری داشته باشد ... توی دنیایی که اینجا نیست... که واقعی ست... تازه فکرش هم کلی مشغول و گرفتار باشد  و هیچ وقت نکند بیاید با دل ِ راحت برسد به وبلاگش و دوست هاش زیادتر از آنی که باید از من و توانایی هام دور است... این است که احساس می کنم دچار  یکی از آن خستگی های هزار ساله شده ام ... دلم می خواهد برگردم توی غارم و فکر کنم دنیا درست به اندازه همین چهار دیواری خودم است. نه حتی یک سانتیمتر بیشتر!

 

*یادتونه؟ اون تبلیغه بودا! که یکی می پرسید عمو یادگار خوابی یا بیدار؟ عمو یادگار که یه خرس قطبی بود جواب می داد " این روزا با ایران رادیاتور کی میره تو غار!" اونوخ من این روزا نمی دونم چرا هی یاد خرس می افتم و فک می کنم چقد خر  بوده! :|


 
عِ شــــق می کنم با تو/ وقتی مچ ِ پاهاتو /غرق می کنی هر شب/ زیر توری دامن/.
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٠ : توسط : El

من به معشوق های دو دسته از آدم ها حسودیم میشود... آن ها که نوشتن می دانند _ شعر یا نثرش فرقی نمی کند ..._ و هم آنهایی که ترانه خواندن می دانند ...!

پی وست ِ مهم تر از متن (!) : الان اینها را گفتم چون دلم شدیدن می خواهد یک آقایی بود که  این آهنگه را تقدیم می کرد به من! اصلن هم مهم نیست که مدل خواندن این خواننده را دوست ندارم هیچ... یا اصلن آهنگ شاد دوست ندارم معمولن و بسیاری شواهد دیگر که باید اثبات کند این اهنگ نباید آهنگ خاصی برایم بشود... هست ولی .

من کیفیت ی که توی این آهنگ و شعرش هست را دلم می خواهد... درست الآآآن... همین طوری با همین لحن ِ کیف دار ِ سرخوشانه ی ِ سرمستآنه...!


 
نگفتمت چگونه در میانه وِل مُعطلیم/ ببین چگونه در زیرِ آب زار میزنیم...
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦ : توسط : El

 

 

 

نگفتمت هر آنچه گفتی و نوشته ایم کَشک بود
نگفتمت نرو که رفتنت نتیجتآً اشک بود
نگفتمت تو هم به گورِ جدِ خلقِ گُشنه بخند
نگفتمت که حال کُن طبیعتا میانِ این همه جسد بگند

که خَر شو که کَر شو که کور شو ، دهان را ببند
    دهان را ببند
    دهان را ببند

ولی تو خر نمیشوی ولی تو کَر نمیشوی...
تو نبضُ حَلقِ خَلقِ هر ترانه ای
که بَر بـــار ، بَر دار، میشود ...

 

پی وَست ... ندارد .


 
آسمون ِ سیاه / ابر ِ پاره پاره / ...
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٢ : توسط : El

 

شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
راه می رم دلم گرفته
پا می شم دلم گرفته
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته.....

"محمد صالح علاء"

چند ماهی ست که دارم دست دست می کنم برای این شعری که دنیاااآ تآ دوست دارمش... جایش را پیدا نمی کردم! نمی توانستم انتخاب کنم توی کدام وبلاگ بگذارمش! جایش هیچ جا نبود! امشب ولی دانستم که همین جاست... البته نه توی هیچ پستی! که آنجایی که درباره ی من است... که بیشتر از همه جای این وبلاگ "من" مالکش هستم انگار...

 

پی وَستـ ...

آسمون ِ سیاه / ابر ِ پاره پاره / ....


 
مرجان یابی!!! (پست موقت!)
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱۱ : توسط : El

اون مرجانی که در مورد کاشت ناخن و اینا سوال کرده میشه لطفن خودش خودشو معرفی کنه؟؟؟ اینجا چن تا مرجان هست خب ! من از کجا بدونم کدومتونین!ابرو


 
* Alıştım acı çekerek almaya nefesimi
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٠ : توسط : El

صبح رفته بودم ناخن هام را نشان بدهم که دختره ببیند بلایی سرشان نیامده و اوکی هستندو اینها! همان جا یک لاک سرمه ای غلیظ هم انتخاب کرده بودم که برایم بزند. بعدترش از لاک هایی که برای فروش گذاشته 2تا رنگ خیلی خوشگل و دلبرانه که یک عالمه وقت بود دنبالشان بودم پیدا کرده بودم که بخرم! بعد ولی وقت حساب کردن دیده بودم کیف پولم را جا گذاشته ام! یعنی درواقع صبحش کلیدهام را گم کرده بودم و قبل رفتن که داشتم دنبالشان می گشتم محتویات کیفم را خالی کرده بودم و کیف پولم جا مانده بود... خب بدیهی ست که لاک های نازم را نخریدم! و اصلا ً هم حوصله م نمی آید دوباره با دختره هماهنگ کنم که هست آیا و بروم لاک ها را بگیرم! این است که حواسم پیش لاک هاست... یعنی شما نمی دانید این چه مشکل بزرگی ست!! بعد ِ این همه وقت که دوتا رنگی که می خواستم پیدا کردم این هیچ منصفانه نیست که کیف پولم جا بماند! آن هم برای اولین بار توی عمرم! wow! از صبح به این نکته اش دقت نکرده بودم که اولین بار توی زندگیم باید درست همین امروز می شد که من این همه از چیزی خوشم آمده!

به واقع الان نمی دانم چرا دارم این ها را می نویسم! دلم برای پسره تنگ شده... و عجیب اینکه یک شنبه دیدمش! نباید این همه دلم غصه اش بیاید توی دو روز! فکر می کنم بیشتر از دلتنگی احتیاج باشد... بهش احتیاج دارم... به اینکه بروم توی بغلش قایم بشوم و حس کنم تنش را که گرم است و حتی حرکت قلبش را بفهمم و با ایمان به اینکه کسی هست ؛ با خیال آسوده به غصه خوردنم برسم...!! به نظرم زیادی لوس و بچه شده ام! امروز خواست تلفن را قطع کند! گفتم که دوست ندارم قطع کنیم ... خوب دوست نداشتم! گیرم که یک عالمه وقت حرف زده بودیم! بعدش گفتم قطع می کنم ولی قهر می کنم! پسره کلافه گفت قهر نه دیگه الهه... من جدی گفتم من قهر می کنم قطع می کنم بعد تو اس ام اسی منت کشی کن تا آشتی بشم! پسره فکر کرده لابد دارم شوخی می کنم! خندید و قطع کرد و بعدش نازم را با حوصله کشید... من ولی آن قدر جدی گفته بودم که خودم تعجبم آمد! واقعیتش همین احتیاجه بود... که دلم می خواست نازم بدهد بس که غصه م بود/هست...

حتی با سیس هم از صبح دعوای های سریالی کرده ام! بعدش ولی نیم ساعت پیش تر دلم سوخت برای بچه و رفتم بوسش کردم و دلیلش را هم نمی فهمم!

خدای من!!! من چرا دارم اینها را می نویسم وقتی یک عالمه چیزهای مهم تر بوده/هست توی روزهام که ننوشته ام ازشان و نوشتنم هم نمی آید ؟! با اینکه دوست داشتم / دارم که بنویسم...

که مثلن باید از شراره بنویسم... از اینکه مثل مامان ها دوستم دارد و من بعد از چهار سال تازه این را فهمیدم... که قبل تر ها فقط فکر می کردم که می فهمم ... که باید بنویسم تنها کسی است که هروقت دلش بخواهد می تواند مامانم باشد! که مثلن خاله و عمه و مامان بزرگ و همه ای که دوستم دارند و از قضا خیلی هم بهم محبت می کنند خیلی ابله و خرند که فکر می کنند می توانند حتی یک درصد جای مامانم باشند.. شراره می تواند ولی!  از همین راه  خیلییییییییی دور می تواند... توضیح چگونگی اش از من بر نمی آید...! همین قدر ازش می دانم که  تنها کسی هست توی دنیا که قد مامانم طفلکی و خوب است...

باید از سینه ی پسره می نوشتم و هوای باد خنک داری که از جای دوری صدای مردی را می آورد که می خواند : منم من بذر فریاد ... خاکِ خوب ِ سرزمینم باش ... و من فکر می کردم تا سال ها می توانم همین طور بی حرکت با چشم های بسته روی سینه اش بمانم .... که به طرز احمقانه ای احساس کنم دارم حرکت خون توی تنش را هم حس می کنم حتی این همه که نزدیکم بهش... باید از بوی خوب ِ همیشه اش می نوشتم...  

باید حتی از دختره می نوشتم که وبلاگ ساخته برایم... نه فقط که از نوشته هاش باید می نوشتم... که از قالبش و آهنگش و هزآر چیز خوب ِ دیگرش که توی تنم حس خوب ریخته... که یادم که می افتد بهش دلم ذوقش می آید...

البته که غم هم برای نوشتن داشتم... ولی لازم نیست نوشتنش! نوشتن خوب ها لازم است فقط... بس که کمند و زود محو می شوند توی غم های بی ته ....

باید می نوشتم خوشبختم لابد! هستم ؟؟؟؟ خوشبختی اگر حال خوب و خوشحالی داشته باشد ... نه ! نیستم.... شاید یک "خوشبخت ِ غمگین" باشم! البته که فکر می کنم جمع اضداد است ... ! خب ولی از یک متولد خرداد با شخصیت های بی شمار چه انتظاری می شود داشت ؟!

 

 

 

* امشب این آهنگ ترکی ه صدایم کرده ...... گفته بودم آیا قبل تر که آهنگ ها /فیلم ها/ کتاب ها و بسیاری چیز دیگر توی زندگیم را من نیستم که انتخاب می کنم ؟؟؟ که کار من این است که صدایشان را بشنوم و تن بدهم به انتخاب شده گی؟!

 

پیوست : قالب را از مهفا دزدیده ام!:| گفتم اعتراف کنیم که از بار گناهمان کم شود! :ی

 


 
پسرمه !! :)
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٩ : توسط : El

 


 
12:12
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧ : توسط : El

 
فکر کن آدم پرفکت باشد .... !
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳ : توسط : El

 



در باب اینکه "مرتکب حماقت شدم و رفتم ناخن کاشتم با ذوق و آن هم درست به همان بلندی که ناخن های خودم بود(!!)" و درباب  "بعدش که رسیدم به همان سوال مأیوسانه ی فلسفی که خب دختر گیرم که ناخن هات هم خوشگل شد؛ حالا که چی؟؟؟" باید در صورت حوصله کردن اینجا نطق کنم ! فعلن ولی از دختره ی ناخن کار می گویم! از دختره که یک طور آخ داری لوند بود ... از همان ها که استعدادهای لز****بینی آدم را بیدار می کنند...! نه نه ! الان که فکر می کنم می بینم از شوهرش که می گفت هی فکر می کردم که اگر من جای پسره بودم می نشستم به تماشایش فقط... که اصلن تاچ کردنی نبود! پرستیدنی بود! که یک طور پرفکتی خودش بود و همین خود بودنش آدم را وا می داست که الهه وار تحسینش کند... که سپیدی ِ نرم ِ نوزاد طور ِ پوستش را آدم دلش نمی آمد لمس کند اصلن! که بی که آرایشی کند یا مثل همه ی  دخترهای الان لاغر باشد ... یا بی که لباس خاصی به تنش باشد... رهآوار زیبا بود.... بعد من به واقع حسادتم آمد! یعنی من معمولن کم پیش می آید که بخواهم جای کسی باشم!  البته که من آدم حسودی هستم کلن اما اینکه واقعن بخواهم به جای کسی باشم را چند بار بیشتر تجربه نکرده ام تو زندگیم! و این یک بار از همان چند بار بود.... نه فقط چون زیبا بود....! چون می خندید... خنده ی از ته دل بلد بود... با لب ها و چشم ها و تمام تنش... چون حتی غمگین شدنش هم خواستنی بود... چون وقتی از شوهرش می گفت یا از تخس بازی هاش با مامانش که مرده بود یا از هرچیز دیگری آدم به یک اندازه با لذت میشد که نگاهش کند... چون پرفکت بود توی کارش... و یک طور با لذتی کار می کرد... که من از دخترهایی که اینطور کار دخترانه ای دارند و تویش این همه عالی هستند زیااااااد خوشم می آید.... که اصلن بی که عاشق کارش باشد معلوم بود که نمی توانست تا 11 شب مشتری قبول کند خب!! (حتی با درنظر گرفتن پولی که در می آورد!) که من حتی کارش را هم دوست داشتم../ دارم.... که اصلن ناخن های خوشگل رنگی پنگی ساختن از شوق انگیزهای زندگیم است! که در کنار نقاش شدن و نویسنده شدن و لوازم تحریر فروشی داشتن به پسره گفته بودم همیشه که دلم می خواهد بروم دنبال ناخن کار شدن... نوشتن بس است! حوصله ی جمله های بیشتر ندارم! فقط این پست را نوشتم که  اعلام کنم من چه همه توی افسوس خوردنم... که هیچکدام از آنها که می خواستم نشدم بس که بی عرضه ام....! والسلام!! (دلداری هم ندهید لطفن که بی عرضه نیستی و اینها!:|)