نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
تمام روزها یک روزند/ تکه تکه میان شبی بی‌پایان... شمس لنگرودی
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸ : توسط : El


از کی گریه نکردم؟ از وقتی مامان مرد. البته که منظورم از گریه اشک ریختن های آرام نیست . منظورم ضجه است. هق هق . آن طوری که آدم وسطش وقت نفس کشیدن ندارد حتی. که هراز گاهی فکر می کند الان است که خفه شود بعدش هوا را با یک نفس صدادار می برد توی سینه اش و بعد باز هق هق می کند. چرا گریه نکردم؟ واقعن نمی دانم. از یک طرف بدتری نبود که اشک بریزم به پایش. از طرفی هم قوی تر شده بودم. قوی تر شدن به نظرم همان آدم ِ به قول سارا "به یه ورم" شدن است.(سارا این روزها یک عالمه وقت شده که دلم خواسته بیایم توی بغلت گریه کنم:(...) بعدش چه شد؟؟؟ هیچ . بعد از این همه روز دارم گریه می کنم. زیاد. با هر بهانه ای! فکر کنید مثلن با سریال دسپرت هاوس وایوز ! دیده هاش می دانند حتمن که هیچ سریال گریه لازمی نیست! همه اش هم از گریه های آرام شروع می شود بعد می رسد به هق هق. بعد قصه از آنجایی شروع شد که فهمیدم همه ی آنها که می گویند زندگی توی لحظه است و فلان دارند ....شعر می گویند! زندگی بیشتر از اینکه امروز باشد؛ فرداست! زندگی یعنی آدم فردایی داشته باشد که دوستش داسته باشد... که بجنگد برایش... منتظرش باشد و بداند ارزشش را دارد که بشیند به پایش و و ... و من رسیده ام به جایی که فکر می کنم زندگی م تمام شده چون هزار بار می گردم و هربار می بینم که فرداهام  تمام شده اند. که آرزویی ندارم. که رسیده ام به جایی که در اوج خونسردی فکر کنم خب چطور است زنگ بزنم به شراره و پیشنهاد بدهم دوتایی با هم خودکشی کنیم. بعد حتی دیگر چیزی نیست که دوست داشته باشمش. می توانم از همه ی داشته و نداشته هام راحت بگذرم و حسرتم هم نیاید هیچ. مثلن آقای او ... فکر می کنم هیچ وقت به قدر کافی دوست نداشته بودمش اصلن. و بهتر است رهاش کنم به حال خودش. مخصوصن که تازگی ها بس که بدون کار مانده به سرش زده از ایران برود. نه که من زا رها و کند و اینها! نه. اما خب برای من فرقی نمی کند که او رهایم نمی کند. چون خودم به شخصه رهاش می کنم! هیچ به ت*خ*م*م هم نیست دیگر که دوستم دارد. چون  به ضم خودم آن قدری دوست ندارمش که باید... و لذا هرچقدر هم که کنارش آرام و خوشحال باشم بی فایده س. دنیا مسخره تر از آنی ست که دوست داشته شدن به کار ِ زنده گی ِ آدم بیاید! به ویژه از راه دور!
ومن همیشه باورم بوده که شرافتمندانه است که آدم تا وقتی زنده بماند فقط که بداند فردایی هست که تویش کاری کند که مال ِ خودش باشد... خاص ِ خودش... فردایی که ارزش زنده ماندن داشته باشد. و اگر یقین کرد که چنین چیزی نیست؟ خب ساده است. باید خیلی با شجاعت و با شرافت برود بمیرد! نقطه . تمام .


 
من از سفر برگشتم/سفر از من برنمی گرده...
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦ : توسط : El

 

این جمله را هزار بار تکرار کرده ام . حتی نمی دانم کجا شنیده امش! فقط حالا بیشتر از همه ی زندگی ام میدانم که باید بروم. رفتن را تو می توانی سفر انگار کنی... یا کندن.... یا مردن حتی... چه اهمیتی دارد؟ مهم فقط همین است که آدم بفهمد به جایی رسیده که تنها "سفر" تقدیرگریزناپذیرش باشد!

 


 
پست موقت دخترونه!!
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٦ : توسط : El

دختره های عزیزم! هیچکس ژلی/محلولی/کوفتی/ زهرماری نمی شناسه که این درد ِ چندشناک ِ اپیلاسیون و کم کنه؟:((

پیوست: من چی کار کنم آخه که اینقد لوسم؟؟!!:|


 
عمری‌ست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می‌کنم باشد برای روز مبادا*
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٥ : توسط : El

 

قرار است برویم سفر... ده روزی بشود فکر می کنم. لابد که آدم ها وقت سفرهای تفریحی خوشحالند. من ولی نیستم. چون آدم سفر دوستی نبوده ام هیچ وقت. البته در حقیقت سفر را دوست دارم اما چون آدم نا-راحتی هستم حوصله نمی کنم سفر را... این خط تیره بین نا و راحت از آنجایی می آید که خواستم نشان بدهم که منظورم از ناراحت "غمگین" نیست. منظورم آدمی است که راحت نیست. توی سفر رفتن هم بس که به مقدماتش گیر می دهم و توی حاشیه اش هستم که چه بپوشم و چه ببرم و کجا بخوابیم و این مزخرفات... ترجیح می دهم بی خود خودم را اذیت نکنم و راحت بنشینم توی اتاق خودم و از جایم تکان هم نخورم... ضمن اینکه بخشی از این ناراحتی به وسواس بودنم هم بر می گردد! علاوه بر تمام این ها من آدم عاشق ِ خانه ای هستم! اتاقم را با بهترین سفرها هم نمی توانم عوض کنم حتی... البته که تازگی ها دارم تلاش می کنم کمی راحت تر بشوم... از جمله پیشرفت هایی که کرده ام هم این است که در مورد قیافه و آرایش و لباسم آدم راحت تری شده ام. مثلن کم آرایش می کنم. کم واژه ی به جایی نیست. چون همیشه کم آرایش می کرده ام. درست است بگویم کم تر... و عجیب اینکه با همین آرایش ناچیز احساس خوشگلی هم می کنم تازه! مثلن من پوست صافی نداشته ام هیچ وقت... مخصوصن که پوستم خیلی روشن است و همه چیز را هزار برابر نشان می دهد! بعد من در نهایت اعتماد به نفس چند ماهی ست که یک ذره هم کرم پودر و پنکک و اینها استفاده نمی کنم. حتی توی مهمانی ! البته که به صورت پیوسته به خودم می گویم که "تو قشنگی" که مبادا یک وقتی ارتفاع ِ اعتماد به نفسم سقوط کند! استارتش را زده ام که همین رویه را درمورد لباس ها و هیکلم هم در پیش بگیرم! داشتم از سفر می گفتم و اینکه خوشحال نیستم. از نا-راحتی که بگذریم می رسیم به ایده آل گرا بودنم! همین جا می گویم که خصیصه ی مزخرفی ست... به نظرم آدم های ایده آل گرا فقط رویاهای بزرگی دارند و بس که رویا می بافند توی واقعیت وقت نمی کنند کسی بشوند! حتی وقت نمی کنند درست و حسابی لذت ببرند از لحظه هاشان. چون بدیهی ست که هیچ لحظه ای در دنیا مطلقاً ایده آل نمی تواند باشد! همیشه بهتری هم هست... حالا ایده آل من توی این سفر این است که آقای او هم پیشم باشد. و اینجا دیگر اهمیت اینکه سفر ممکن است چقدر خوب و خوش باشد رنگ می بازد. چون به هرحال پسره نیست و پس چیزی ایده آل نخواهد بود! تازه فکر کنید به اینجایش که من تا بروم و برگردم با احتساب این ده روزی که آقای او را ندیده ام 20 روزی نمی بینمش.
درمجموع  فعلن که مسافرت رفتن برایم تبدیل شده به یک جور مبدا زمانی ! هرکاری که می خواهم انجام بدهم به خودم می گویم از وقتی که برگشتم شروع می کنم.... لابد که وقتی برگردم هم شروعی در کار نخواهد بود! این هم مثل همان کارهایی است که آدم قرار است بعد از کنکور و امتحان و اینها به انجام برساند!! و نمی رساند هرگز... قبل تر که بیایم اینجا این ها را نمی خواستم بگویم اصلن. باور کنید که یادم هم نمی آید حتی چه می خواستم بگویم! البته یک تصویر محوی یادم هست . اما حوصله ی اینکه بخواهم بهش فکر کنم و بنویسمش را ندارم...  یکی از کارهایی که وقتی برگشتم قرار است بکنم این است که بیشتر بنویسم توی وبلاگم... حتی شده از همین مزخرفات زندگی روزانه ام که فلان جا رفتم و فلان کار را کردم! من یک عالمه وبلاگ می خوانم که روزانه می نویسند و من کلی هم لذت می برم از خواندنشان. بعد ولی پای روزمره های خودم که به میان می آید هی تعجب آمیز به خودم می گویم یا امام غریب!! آخر چه قدر زندگی آدم مسخره و بیخود می تواند باشد؟؟!!
در نهایت اینکه این پست را داشته باشید تا وقتی که برگردم ... !

 

 

*قیصر امین پور ..


 
می دانم َت ... ! می آیی ؛ لبخند نمی زنی ؛ می میــــــــرم ... .
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۱ : توسط : El

 

نیا !
تلخ است آمدن ؛
آن ِ من که نباشی !
بگذار سهم ِ من بماند از تو ؛
این جاده های بی تو ِ تا تو  ...

نیمکتم ،
جاده ات ،
تن ِ پر درد ِ خاطره هامان ...
نیا !
بیایی
لبخند نزنی
می میرم ...

 

چند روز پیش تر یک جایی گذشته بود از پیش چشمم.. توی از همین وبلاگ های گذری... بعدترش توی آفلاین هام دیدمش... این بار دقیق تر نگاهش کردم ! فکر کردم آشناست چقدر... بود؟ کمی گشتن رساندم به جایی که دیدم خودم نوشته امش(!!)... چند سال پیش! به ضربه می ماند. ضربه ای که بی هوا بخورد به آدم... با دردی غافلگیرانه! مثل وقت های که خم شده ام روی تیتر روزنامه ی تازه و بعد سرم را بی هوا می آورم بالا و محکم می خورد به قفسهی بالای اوپن!! همیشه هم به یک اندازه غافلگیر می شوم و دردم می آید! خب هیچ فکر نمی کردم یک روزی نوشته ی خودم را نشناسم... معنی اش؟ عوض شدن!... من عوض شده ام... خب البته که تغییر کردن گریز ناپذیر است. اما مشکل از اینجا می آید که فکر می کنم بهتر نشده ام... که چند سال یک عالمه وقت هست تویش... که می تواند آدم را به جایی برساند که قشنگ تر باشد... بهتر.... بزرگ تر....من ولی نشده ام! حتی این چند خط که بعدترش پرتم کرد توی نوشته های آن سالها ... دیدم نوشتنم هم مزخرف تر و بدتر شده حتی! چی به سر آدم می آید که حتی نوشتنش هم زشت می شود؟؟؟؟  

 

پیوست :

عجیب که حتی لب هام هم دیگر وقت ِ بغض هام نمی لرزند! به جایش داد می زنم و مشت می کوبم به دنیا!

انحنای نرم ،
مورب ،
رو به پایین .
گوشه های هلال ِ لرزان ِ  درد
نبض دارد ،
تند و پر تب .
دست بگذار روی لب هایم ...
ببین !
بغض های من قلب دارند ... !

 


 
اینـ جا ... بدون ِ مَ ن ...
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٩ : توسط : El

یک پست ِ خیلی طولانی ِ پدر و مادر دار نوشته بودم توی ذهنم! چند بار هم تکرارش کرده بودم که خوب یادم بماند... از تلخیش نوشته بودم... از تلخیش که زیادی واقعی بود . و من عمیق باور دارم چیزهای زیادی واقعی اغلب درد جنسشان است... نوشته بودم از همه اش... یک طوری نوشته بودم که از دلم آمده بود... از آن جاهای دلم که لرزیده بود از غم... از غمی که مثل هوا سرگردان بود همه جایش... حتی نوشتم که واااااای چه دلم از همین مهربانی های مامان ها را می خواهد.. از همین خنگی خنگی هاش را... همین ها که بس که ناز و خنگی و مهربانانه اند آدم بعدش یک جمله می گوید که تویش "آخه مامان ِ من ... " دارد... با یک طور لحن ِ سرزنش دار ِ لبخندداری... که من بی اغراق عاشق مردهای زندگی م هستم آن قدر زیاد که هی بترسم از نداشتنشان. که حتی هی هزار بار بغضی به آقای او بگویم : "قول بده نمیری هیچ وخ لطفن!"  اما هیچ مردی هرگز آن طور محبت خنگی ِ خاص ِ مامان ها را بلد نیست خب... اوووووه بسیار چیزهای دیگر هم نوشته بودم.... بعدش ولی آمدم اینجا ... هی دستم نرفت به نوشتن... دستم لال شد! و فکر کرد چقدر بیاید پست طولآآآآآآآآنی ِ غمگین بنویسد ؟؟؟؟

 

پی وست : اینـ جا ... بدون ِ مَ ن ...


 
لابد که دیر شده برای بزرگ شدن... / دیر کردم ...
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦ : توسط : El

 

سارا می گف دختره ها باید حتماً "زنان کوچک" بخونن! خب من می گم نه... نه اگه دختره ها مث من برای بار ِ نمی دونم چندم "زنان کوچک" می خونن و به صورت متناوب تو قسمت های مختلف گوله گوله اشک می ریزن...! نه اگه یهو نگا می کنن به خودشون... بعد می بینن تو نه-ده سالگی هم که اولین بار این کتابو خونده بودن درست همون جاهایی دچار بهت و شوک و درد شده بودن که تو بیست و چند سالگیشون شدن... که الهه ی ده ساله همون قدری بهتش اومد و نفهمید چرا "بت" باید بمیره که الهه ی الان نمی فهمه و می ره تو بهت! یا همون قدری نیمه ی دوم ِ کتابو درد می کشه از اینکه دخترا بزرگ میشن/که جدا میشن/که دنبال زندگی خودشون می رن؛ که تو بچه گیش دردش اومده بود... یا حتی همون قدر نمی فهمه چرا "لاری" اینقدر "جو" رو دوس داشت و "جو" دوستش نداشت ... که عشق یه طرفه چیه اصلن ؟ و و و ...

بعد یه جایی همین طرفا نگاه کرم به خودم که خب وای چه احمقانه! یعنی درک من از زندگی و پذیرفتن روندش هیچ رشد نکرده از ده سالگی تا الان! یعنی توی من یه دختر کوچولوی ترسو زندگی می کنه که هنوزم به اندازه ی ده سالگیش گیجه از زندگی... ! که از بعد از ده سالگیش مردن دیده/عشق یه طرف دیده/ جدا شدن آدما از هم به خاطر بزرگ شدنا رو دیده/ و هزار چیز دیگه... ولی هنوز از بهتش کم نشده... هنوز می ترسه... هنوز گیجه ... !!

 


 
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/زنــهار از این بیابان...وین راه بی نهایت !
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳ : توسط : El

 

پی وست:

یهو به سرم زد و رفتم گوشمو سوراخ کردم! و از اونجایی که معمول ترین کارای دنیا اگه توسط شخص ِ من انجام بشه به فجایع خونین مبدل میشه الان چند روز ِ که دارم به گ... میرم!! همه ش نق نقمه و گریه دلم می خواد! اصن یه طوری حس می کنم دلم نازک شده و فوری سوراخ میشه!  و بعدش اشکام راه میفته! البته نازک شدن ِ دلم به گوش درب و داغون شده م ربط نداره هیچ! شاید به این ربط داشته باشه که نوشتنم نمیاد... که قبل تر نوشتن برام یه جور آروم شدن میاورد.... کم می کرد از گیج بودن های همیشگیم. وقتی می نوشتم از احساسی... انگار که یه نور ِ نرم ِ ملایمِِ سفید روشنش می کرد... که اون زوایایی ازش رو می دیدم که بی نوشتن محال بود ببینم... حالا ولی همه چی تو سایه س...
و من انگار دیگه هیچ احساسی ندارم که بخوام ازش بنویسم!