نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
اون ددی و مامی گفتنت تو حلقم !!
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦ : توسط : El

 

پیش نویس : این نوشته باید پیش نویس می شد تا روزی که دلم بخواهد از اینجا بروم! اما دلم خواست حالا بگذارمش! اگر روزی اینجا تعطیل شد دلیلش را توی این پست پیدا کنید!

 

سال ها قبل قرار بود روزی نویسنده بشوم. خب این جمله نیاز به توضیح دارد. ممکن است این طور به نظر بیاید که کسی تعیین کرده بود که من نویسنده بشوم... که نه. اینطور نیست.
ممکن این مفهوم را برساند که خودم با خودم قراری در این باره گذاشته بودم. نه. این هم نیست. چون من از دنیای در بند قرار هیچ خوشم نمی آید. حتی اگر طرف قرارداد خودم باشم!
شاید فکر کنید که استعدادش را داشتم! دوباره نه. اصلن. چون بارها سعی کردم و نتیجه چیز ِ دوست نداشتنی ای شد... پس چه؟ این قرار از کجا آمده بود؟ از آنجا که فکر می کردم استعداد یاد گرفتنش را دارم... نیازی به توضیح ندارد که استعداد چیزی را داشتن با استعداد یاد گرفتنش را داشتن بسیار متفاوت است...
این ها که می گویم بر می گردد به خیلی سال قبل تر... همان وقت ها بود که به فکر افتادم جایی به جز دفترها و سررسیدهام برای نوشتنم پیدا کنم. وبلاگ تنها گزینه بود. 7سال قبل تر اولین وبلاگم را ساختم. یکهو پرت شدم وسط یک عالمه آدم ِ اهل ِ نوشتن... بعد دیدم اینجا باید سعی کنم مثل خودم بنویسم... دیدم کلمه ها حرمت دارند... دریافتم توی دنیایی هستم که کلمه ها چیزی ورای کلمه اند... هویت و شخصیت آدم هان... خب گفتن ندارد که هرکسی هویتش خاص ِ خودش است. بعد لذت بردم از شناختن آدم ها از روی کلمه هاشان... ازاینکه کلمه ها را مثل تکه های پازل بگذارم کنار هم تا از تویش آدمی ساخته شود... کیف می کردم که می دیدم هرکسی استایل خودش را دارد. هرکسی صرفنظر از اینکه قشنگ می نوشت یا نه شبیه خودش بود و همین یعنی حرمت نگه داشتن... آدم ها آن قدری شبیه خودشان می نوشتند که میشد راحت وبلاگ های یواشکی شان را پیدا کرد... اوایل هنوز فک می کردم قرار است نویسنده بشوم! بعد اما یک عالمه وبلاگ پیدا کردم... یک عالمه آدمی که واقعن استعداد نوشتن داشتند... نه مثل من استعداد یادگرفتنش را فقط. یک عالمه آدمی که نوشته هاشان از درونشان می آمد بی که برای نوشتن سعی کنند. همان جاها بود که فهمیدم نویسنده شدنی در کار نیست. از بعدترش نویسنده شدن برایم شد شبیه یک رویا/وسوسه/... همین و نه بیشتر. اینکه چرا اینجا را ول نکردم؟؟؟
چون چند سالی ست که نوشتن دیگر برایم شده فهمیدن/دیدن/درک کردن... با نوشتن زندگیم را می بینم... می فهمم جایی که ایستاده ام دقیقن کجاست... یک جور نگاه سوم شخصآنه به خودم باشد شاید... وقتی نمی نویسم پراکنده ام. گیجم. نوشتن پراکندگی هام را پاک نمی کند. اما دست کم دسته بندی شان می کند... دلیل اینکه با اینکه از نوشته های طولانی بدم می آید نوشته هام همیشه زیاد و طولانی ست هم همین است که به طور ذاتی آدم پراکنده و درهمی هستم. و دسته بندی تمام این پراکندگی ها توی چند خط از من بر نمی آید.
با این همه خیلی وقت است که اغلب نوشته هام به درازای قبل نیست. چندی پیش نشستم به تحلیل کردنش. خب دوتا دلیل پیدا کردم. یکی شاید این باشد که زندگی م روز به روز بیشتر پراکنده می شود و من می خواهم خودم را بزنم به ندیدن . نوشتن برایم دیدن است. پس نمی نویسم که نبینم. دلیل دیگرش هم این است که از نوشتن ناامید شده ام . بهتر بگویم از اینجا نا امید شده ام . اینجا دیگر با آن تصویر دوست داشتنی سال ها پیشم متفاوت است. کلمه ها دیگر هویت آدم ها نیستند. کلمه ها مد می شوند. یکهو همه یاد می گیرند مثلن که کلمه های خارجی استفاده کنند...(وقتی خودم هم این کار را می کنم دوست دارم خودم را خفه کنم!!)... یکهو کلمه ها به گونه ای عجیب تغییر می کنند... مثلن همه ی " ُ"ها تبدیل به "و" می شود... برای مثال شما می شود شوما! با ویو که حرف می زنیم بهش می گوییم ادبیات راننده کامیونی!:ی البته این نامگذاری خلاقانه کار خودش بوده و من بسیار بابت این نامگذاری تحسینش می کنم!  یا این مد اخیر که ته تمام قیدهای تنوین دار یک عدد "ی" اضافه می شود... حتمن می شود حتمنی مثلن! (وای اصلن می خواهم بالا بیاورم قیدهای این مدلی را که می بینم که تازگی ها همه جا ریخته)... و هزار تا چیز دیگر... البته تا اینجاش سلیقه ای ست.. ممکن است یکی خیلی هم خوششن بیاید برعکس من...
از اینجا به بعدش دیگر پای سلیقه درمیان نیست!  بعضی ها استایل نوشتن همدیگر را می دزدند... واقعیتش خود من که خیلی از  وبلاگ ها را از روی قالبشان می شناسم. از گودر که می خوانم اصلن  نمی فهمم کی کدامی است الان بس که همه شبیه هم می نویسند/می نویسیم!!
حتی همه اش توهم دزدی کردن دارم... یعنی شده خیلی وقت ها رفته م به ویو گفته ام که فکر می کنم دارم شبیه فلانی می نویسم و نظرش را خواسته ام...! می خواهم بگویم اینقدر دارم عذاب می کشم!!
و بدتر از همه ی اینها آدم هایی هستند که من با خیلی هاشان دوستم حتی  و وبلاگ هاشان را می خوانم... بعد کشف می کنم جایی دیگر نوشته های من و چند نفر دیگر را کپی کرده اند به اسم خودشان... ممکن است فکر کنید الان که دختره فکر می کند نوشته هاش چه گهی هستند مثلن! بسیار خب! البته که نظر شما متین است. من ولی این حق را برای هر آدمی که می نویسد قائلم که نوشته هاش دزدیده نشود... گیرم زشت ترین نوشته های دنیا را بنویسد اما حق حق است!
خب به تمام این دلایل من از اینجا ناامید شده ام. مدت هاست در پس ذهنم است که بروم ی وبلاگی بسازم... بی خواننده... بی لینک... بی نظرات... و هیچ وبلاگی را هم نخوانم دیگر.
البته برای دزدها کاری ازم بر نمی آید چون به قول ویو مثل عنکبوت می مونن ! هر وبلاگی بری میان!(من عاشق تشبیه های به جای این دختره ی خر ِ خودم هستم!) اما اگر جایی را نخوانم خب متعاقباً این دزدها را هم مشاهده نمی کنم دیگر.
شاید بروم جایی بسازم بی در و پر دیوار... جایی برای بهتر دیدن ِ خودم فقط.


پیوست: عنوان از آهنگ "تو حلقم!"ه شا/هین ِ عزیز است.... که این روزها بسیار وقت ها شده که توی ف/ی/س ب/و/ک یا اینجا دلم خواسته تک بیتی  از متن ترانه اش را کامنت بگذارم برای کسی! گاهی برای خودم حتی!! احساس می کنم از آدم ها خسته ام... از خودم هم... این روزها دلم می خواهد از هرجایی که اسمش "شهر" است بروم... روستا می خواهم! بدون آدم هایی که زندگی و کلاس ِ بالایشان را توی چشم هم می کنند و من هم خیلی وقت ها از همان ها می شوم... می خواهم بروم جایی که بدانم دیگر نیستند و خیالم راحت باشد که من هم شبیه شان نمی شوم... که دیگر مدام خودم راتحلیل نکنم که الان چند درصد آدم ِ مشمئزکننده ی  رقت انگیزی شده ام؟؟؟ بیماری لعنتی ِ واگیرداری ست! تا بیمارتر نشده ام  باید بروم. باید.


http://s3.picofile.com/file/7471722903/shahin_najafi_Tu_Halgham_IroMusic_317.mp3.html

 



 
Yaşadığım en büyük aşk sen olacaksın
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : El

 

همه این پست طولانی را بارها توی این وبلاگ نوشته م... این است که برای همه ی شما تکراری ست لابد... این بار ولی فقط و فقط و فقط برای پسره ام نوشته امش........

.

.

من برای قیافه و قد و بالاش هیچ نمرده بودم... قدش کمی بلندتر از من است و آن وقت ها ورزش را ول کرده بود ولاغر بود خیلی و اصلن هم شبیه مرد رویایم نبود... اخلاقش هم روانیم نکرده بود . نه فقط چون آدم ِ کتاب و نوشتن نیست(همیشه می مردم برای مردهای اینطوری)... که چون زیادی مهربان و خوش اخلاق بود باهام. مرد باید جذبه و جدیت و بداخلاقی داشته باشد خب! پسره ولی بهم می گفت که پرنسس ِ کوچولویش هستم... که اصلن دعوام نمی کرد... که من ِ به این تپلی و غیر ِ ریزه میزه گی(!) به چشم پسره همه اش قد فندق گرد و کوچولوام...!!:ی (به دو نقطه دی توجه نکنید لطفن همین حالا یک عدد اشک دارد قل می خورد روی لپم!) بعد خب گفتم اینها را که یعنی هیچ عشق در نگاه اولی در کار نبوده...
اصلن درواقع عشقی در کار نبود... من قبل از پسره اوضاع مزخرفی داشتم. کسی بود که عاشقش بودم. که احساس تند و عاصی و دیوانه واری که بهش داشتم با همان انتظاری که از عشق داشتم برابری می کرد... اصلن نظرم این بود رابطه ای که تویش عشق دیوانه وار ندارد به درد هیچی می خورد! خب آدمی که آن همه سال عاشقش بودم مثل دستمال با من رفتار کرد. آن هم درست کمی بعدتر از مردن مامانم. من؟ از حال آن وقت هام هیچ توضیحی نمی دهم جز اینکه باور داشتم هیچ وقت کسی را آن همه دوست نخواهم داشت. و من ِ ایده آل گرا به کمتر دوست داشتن راضی نمی شدم که... پس هر رابطه ی از اساس بی فایده بود.
بعدش پسره آمد. من بداخلاقی کردم. اذیت کردم. حتی بی رحم و پست شدم و آن کسی که عاشقش بودم را توی سرش کوبیدم. پسره همه ی این ها را حوصله کرد و هی نازم را کشید. بعد نفهمیدم چطوری و کجا اتفاق افتاد ... ولی یک روز رسید که دوستش داشتم. که عمدن ناز می کردم که نازم را بکشد.... که فهمیدم چه جوری با اخم نگاهش کنم یا یک ابرویم را بدهم بالا که دلش را ببرم... که فهمیدم به جز کتاب یک عالمه چیزهست که دوتایی دوست داریمشان... که فهمیدم چه کیف می کنم که پسره پایه است هزار ساعت راجع به چیزهایی لوس دخترانه ای که من دوست دارم و می دانم او دوست ندارد به حرف هام گوش بدهد و توی ذوقم نزند.... فهمیدم غذا خوردنم را دوست دارد و فهمیدم چقدر کیف دارد آدم توی بغل کسی لم بدهد و چیزهای خوشمزه بخورد و بداند  طرفش دارد با لذت، خوردنش را نگاه می کند....فهمیدم دوست دارد توی شلوغی که بازویش را می گیرم و هی گاه به گاه بی حرف فشار می دهم به خودم که یعنی "هی حواسم بهت هستا..."  که فهمیدم چقدر شناخته مرا... که می داند چی دوست دارم بخورم... چی بشنوم... چه طور نگاهم کند... چطور بغلم کند که خرکیف بشوم... حتی خرِ بدجنسم فهمیده بود که وقتی از دستش عصبانیم دهانش را همان مدل نیمه بازی کند که به نظر من س/ک/سی است تا من دوباره دلم ضعف برود و دوستش داشته باشم... یا حتی به خاطر من که پسرلاغر دوست ندارم و نقطه ضعفم بازو و سینه است برود کلی ورزش کند و بعد هربار محکم فشارم دهد توی بغلش تا بفهمم چقدر زورش از دفعه ی قبل زیادتر شده و من جیغ بزنم... یا روی هوا بلندم کند و من باز جیغ بزنم ...  کم کم تنش را شناختم... فهمیدم چه بوی خوب ِ امنی دارد... فهمیدم آن جای بازویش را که خیلی صاف و خوشبوست وقتی ناز می کنم دوست دارد... فهمیدم دوست دارد از پشت بغلش کنم... فهمیدم دوست دارد سرش را بگذارد روی پاهام و من بلند برایش کتاب بخوانم یا حرف بزنم و همزمان دستم را ببرم توی یقه اش و سینه اش را ناز کنم... فهمیدم پسره هم می شناسدم... بلد است چطوری نازم کند... چطوری تندتند لپم را بوس کوچولو کند که کیف کنم... بلد شده چطوری تنم راماساژ بدهد و به کجاهای پاهام دستش نخورد چون قلقلکم می آید...  بلد شده با بوس و ماساژ من ی را که جز تخت خودم هیچ کجا خوابم نمی گیرد را لالام کند... وبعد رسیدم به جایی که دیدم همه چیز را با هم تقسیم می کنیم. دقیقن همه چیز... دیدم نفهمیده ام ازکی حتی وقتی چیز خوشمزه ای می خوریم سهم آن یکی را نگه داریم....! یا ازکی هرچقدر هم که چیزی را لازم داشته باشیم پولمان را خرج آن یکی می کنیم.... که حتی تازگی ها پس انداز کردنمان هم مشترک شده!  دوتایی پول جمع می کنیم که یکی چیزی که دوست دارد را بخرد!
اوایل خب کشف کردن هر کدام از اینها برام جالب بود.... بعد ولی اینها برایم معمولی شد. فکر کردم خب که چی؟؟ مهم این است که رابطه مان عادی شده. که همه ی این کارها را هزار بار کرده ایم... بعد هی شک کردم . به اینکه ماندن با او ارزشش را دارد اصلن... به اینکه همه چیز تکراری شده...
همه اینها بود تا همین  چند هفته که هی توی بحث رفتن گیر کرده ایم... که همین حالا که هنوز هم با هم رابطه داریم باز نمی دانیم قرار است چه کار کنیم فردا.... توی این چند هفته خب جدی فکر کردم کات کنیم... حتی هنوز هم نمی دانم که می کنیم یا نه... بعدش به خودم گفتم خب ساده است... یک مدت گریه و زاری می کنی و بعدش تمام می شود... می روی سراغ یک آدم تازه لابد... می روم؟ لابد. ولی یک چیز تازه فهمیدم... که دلم نمی خواهد بروم. که همان ها که همیشه فکر می کردم تکراری شده را خیلی هم دوست دارم... که دوسال پایش زندگی گذاشته ام/ایم. که شاید برای کشف خیلی چیزها ذوق نکنم... اما به جاش شناختن هست.... من می شناسمش و می دانم چه طوری خوشحالش کنم که بعد از ذوقش ذوق کنم.... که دیدم از دوست نداشتنش رسیده ام به این همه دوست داشتن... که حالا به نظرم حتی آن قدری زیاد است که بشود اسمش را بگذارم عشق... عشق... چیزی که هیچ فکر نمی کردم یک روزی اسم احساسم به پسره باشد...  فهمیدنش عجیب بود...

من غمگین داشتم توی خانه راه می رفتم... قدم زدن توی خانه وقتی غمگینم عادتم است... من سال ها قبل آقای جنتلمن خواننده را خیلی دوست داشتم... از آنهایی شده بود برایم که آهنگ هاش برایم برچسب داشت... که خاطره هام/غم هام/عشقم/حال خوبم پیوستش بود... مامان هم دوستش داشت... بعد مریض که بود من می رفتم دراز می کشیدم پیشش و آهنگ هایی را که مامان دوست داشت می گذاشتم که دوتایی گوش کنیم... بعد به مامان می گفتم حتی که دلم یک آقای اینطوری می خواهد.... مامان مرد... من هیچ وقت دیگر گوش ندادم به ترانه هاش... چرا؟ چون گریه می کردم از شنیدن صداش... بعد طوری بود که حتی دلم برای صدا و آهنگهاش تنگ می شد خیلی وقت ها... اما قدرت شنیدنش را نداشتم... هربار که امتحان می کردم از گریه می رسیدم به همان جایی که احتمال مردنم را می دهم... خب حالا ربط اینها به پسره...؟ من داشتم راه می رفتم توی خانه و به رابطه ی درد دارمان فکر می کردم بعد دیدم دارم زیرلب بی هوا می خوانم "یاشادیم اِن بویوک آشک سَن اولاجاکسین..." خب جا خوردم! بعد از این سالها داشتم وقت فکر کردن به پسره آهنگی از آقای جنتلمن عزیزم می خواندم... که تویش داشت با اطمینان  به معشوقش می گفت که بویش را توی هیچ تنی پیدا نکرده و معشوقش بزرگترین عشقی خواهد بود که زندگی اش کرده... خب من به پسره گفته بودم عشقم! این واژه ی تازه ای بود... که شک داشتم بهش... آهنگ را به زحمت پیدا کردم و هی شنیدمش... و هربار بیشتر دیدم توی ذهنم مال پسره شده... دیدم که یک طور غم داری با همین صدای مردانه مطمئنِ آقای جتلمنم  پسره را عشقم می دانم...  ممکن است رهاش کنم... اما هیچ کجای دیگری این همه احساس امنیت نخواهم کرد... این همه که با اطمینان از اینکه کسی می میرد برایم و مسخره ام نمی کند خود ِ خودم باشم... چون خود ِخودم یک موجود خل ِ عجیب است که به نظر خیلی ها مسخره و غیرنرمال می آید! عجیب است که حالا عشق شکل دیگری هم دارد و من این شکل نرم ِ مهربانِ امن را از آن تصویرعاصی و دیوانه ای که از عشق داشتم دوست تر دارم...

 

p.s.

http://s3.picofile.com/file/7469653545/Ferhat_G%C3%B6%C3%A7er_Son_A%C5%9Fk%C4%B1m.mp3.html


 
...
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢ : توسط : El

 

نشستم دوباره "اینجا بدون من" ببینم. دیدم نیم ساعت نشده دارم خفه می شوم از گریه. واقعیتش این است که من دلم می خواهد مامانم بیاید و دوستم داشته باشم. فیلم را گذاشتم چون یادم نمی آمد مامانم چطوری دوستم داشت. مامان توی فیلم ولی دوست داشتنش شبیه مامان من است. مسخره است که آدم مامانش را یادش نیاید. ولی من یادم نمی آید. انگار هرچقدر فکر کنم مغزم کمتر یادش میاید... این فیلمه تنها چیزیست که مامانم را یادم می آورد... بعد من ولی نمی توانم چند دقیقه بیشتر تحملش کنم بس که احساس می کنم از دیدنش می میرم... همین حالا که اینها را می نویسم احساس می کنم یحتمل از گریه تا صبح زنده نمی مانم. ولی می دانم با کمال تاسف صبح دوباره زنده ام و دوباره مامانم را یادم نمی آید. دوباره یادم نمی آید لحنش که مثل مامان توی فیلم بود وقتی می گف "قربونت برم من"... دوباره یادم نخواهد آمد. سیس می گوید خودآزاری داری مگه؟ این فیلمه رو پاک کن از لپ تاپت... من ولی نمی گویم می ترسم بدون این فیلمه مامانم را یادم برود. که یادم برود مامانم قد این مامانه فکر می کرد من خوب ترین و قشنگ ترین دختر توی دنیا هستم... اه ! احساس می کنم باید بمیرم. یعنی چطور می شود آدم آن قدری گریه کند که گوش و بینی اش بگیرد و درد توب سرش حرکت کند و نبض داشته باشد و بعد از زور گریه نفس هم نتواند بکشد بعد نمیرد...؟! یعنی چطور دختر بدون این که مامانش دوستش داشته باشد و دل نگران غذاخوردن و دل درد و سر درد و زندگیش باشد نمی میرد؟؟ پس مردن را برای کی گذاشته اند...؟؟؟


 
. . . همچنان حالم خوب نیست ! احساس می کنم شکست خورده ام ، در زمان ُ در عرض !*
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱ : توسط : El

 

احساس دختری را دارم که با مردش خوابیده ... با باور این که مردش عاشقش است... و بعد تهش مرد دست به جیب شده که پول تنش را حساب کند!!! احساس می کنم فروخته شدم به پول و خارج و فلان... احساس مزخرف ِ مورد خیانت واقع شدن دارم.
خب من دو سال باورم شده بود که همه ی زندگی ِ پسره هستم. که بارها گفته بود پول و کار و زندگی ساختن را برای من می خواهد فقط... که اگر من نباشم اینها هیچ به دردش نمی خورد. اما خب ... می بینم که دروغ بوده. فهمیدنش هم استعداد خاصی لازم ندارد!! همین که بهش گفتم "اگه تصمیمت رفتنه من تمومش می کنم" و اینطور که از مسج های دیروزش پیداست تصمیمش همچنان رفتن است خب نشان می دهد که من احمق بوده ام...!! استدلالش هم این است که اگر اینجا بماند و چند سال هم که تلاش کند باز نمی تواند یک زندگی معمولی هم برایم روبراه کند وتهش من را از دست می دهد... به نظرم خیلی فرق می کند. یعنی فرض کنیم اینجا 10 درصد بیشتر شانس نداشته باشد! اما اگر برود این مقدار به صفر تقلیل پیدا می کند. و خب اینکه پسره به جای تلاش شرافتمندانه برای آن 10تا ... ترجیح داده صفر را انتخاب کند و به جاش زندگی خودش را بسازد از دید من راه حل بی شرفانه ی مشکلمان است. قبلترها من عاشق کسی بودم که بارها بهم گفته بود 10درصد شانس با هم بودن داریم. و خب من برای این 10تا زندگیم را گذاشته بودم وسط. حتی یادم هست آن وقت ها ناامید که می شدم ویو که می خواست مثلن دلداریم بدهد می گفت مردم با ده درصد می رن اتاق عمل زنده بر می گردن!:ی
نمی دانم! شاید پسره فکر می کند من خر می شوم و 4سال می مانم لابد!!! بعید هم نیست اینطور فکری داشته باشد! چون من علی رغم تمام خودپسندی هام و اینکه خودم را بهتر از پسره می دانم و کلی هم موجود لوس و دستور بده ای هستم... خر خوبی هم هستم. این را با اطمینان می گویم. واقعن بین دخترهای دور و برم هرگززززز خری مثل خودم ندیده ام. هرررررکاری که بر بیاید ازم انجام می دهم توی رابطه ای که دوستش داشته باشم و با خیلی چیزها هم می سازم و یک طوری که به ضررم تمام شود حتی همیشه راست می گویم و هیچ چیز را قایم نمی کنم.... و به طرز خارق العاده ای امکان ندارد طرفم یک لحظه شک کند که ممکن است بهش خیانت کنم. برای پسره هم تا جایی که برمی آمده ازم گذاشته ام. انی وی پسره لابد به نکته ی تستی قضیه توجه نکرده!! من برای رابطه ام هرکاری که ازم برمی آید می کنم. به عبارتی کاری که پتانسیلش را داشته باشم. و اساساٌ یک خردادی ِ بی ثبات تنوع طلب هیچ رقمه نمی تواند 4سال عمرش را پای کسی هدر بدهد که نزدیکش نیست. البته اینکه هیچ آدم عاقلی هم این کار را نمی کند حسابش جدا! مثلن توی بیست سالگیم شاید برای چنین چیزی تلاش می کردم لااقل. اما توی این سن پتانسیل تلاش کردن را هم ندارم حتی. فکر کنید که تازه تابستان آینده می خواهد برود! از بعدش من باید 3-4سال منتطر بمانم!!! البته که می توانستم انتخاب کنم این یک سال را باز هم با هم بمانیم. اما من آدمی نیستم که این انتخابم باشد. ترجیح می دهم به جای شمارش معکوس یک ساله و هی غصه خوردن ِ تدریجی...همین حالا بی شمردن تمامش کنم.
این را هم بگویم و بروم! می دانید بدترین قسمت قضیه کجاس!؟؟ این که پسره یک جوری بازی می کند و حرف می زند که اینطور به نظر بیاید که منم که دارم تمامش می کنم! کاش حداقل آن قدری مرد بود که قبول کند دارد بی شرفی می کند و همه ی عاشقانه های این دوسالش ادعا بوده... نمی گویم دوستم نداشته. داشته. اما نه آن قدر و آن طوری که ادعاش را داشته...

 

*پناهی


 
ما همونیم که می خواستیم خورشیدو با دست بگیریم...یا لابد جاده اسم منو فریاد میزنه
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٠ : توسط : El

 

به خیلی هاتان حسودی می کنم که با شرح و تفسیر از زندگی هاتان می نویسید. من واقعن حتی توان نوشتن از زندگیم را از دست داده ام. خسته ام . این "خسته ام" از ابعاد بزرگی برخوردار است. اینقدر که دلم نمی خواهد هیچ حرکتی کنم. قبل ترها فقط دلم نمی خواست از خانه بروم بیرون و وقتی می رفتم همه ش دلم برگشتن می خواست. فاجعه اما از آنجایی شروع شد که دیدم می روم... مثل همیشه دلم خانه می خواهد... بعدش وقت برگشتن طبق معمول که سر کوچه مان از تاکسی پیدا می شوم  و باید کمتر از 5 دقیقه پیاده تا خانه بروم؛ فاجعه اتفاق می افتد ... دیگر دلم نمی خواهد هیچ حرکتی کنم... احساس مزخرفی ست...  هربار فکر می کنم باید همان جا توی کوچه بنشینم کف زمین... و منتظر بمانم تا دنیا تمام شود. یا همین نیم ساعت پیش وسط حمام کردن یکهو شبیه مسخ شده ها ایستادم... حس می کردم دیگر نمی توانم حرکتی کنم. باید همین طور بایستم تا ته دنیا! اینکه ازم بربیاید موهای کفی ام را بشویم و بیایم بیرون همانقدری به نظرم بعید بود که قرار باشد بروم مریخ تعطیلات!! چه شد که دنیا اینطوری شد؟ کی رسیدم به اینجا ...؟ نمی دانم. واقعن نمی دانم.
خیلی چیزها هست که باید بنویسمش... اگر چند ماه قبل بود الان کلی حرف در مورد رابطه م می نوشتم. به عادت ، طولانی هم می نوشتم. از پسره می نوشتم که فکر می کند حتی اگر کار هم پیدا کند با یک حقوق معمولی نمی تواند خرج زندگی دو نفر را بدهد و تازه پول خانه و ازدواج و اینهام داشته باشد... باید می نوشتم از این بی اف کوفتی مری که نمی دانم از کی با پسره این همه صمیمی شد و شروع کرد هرروز از خارج با پسره تماس گرفتن و فکر غیرقانونی رفتن را انداخت توی سرش... که اگر برود تا سه سال امکان برگشتن ندارد... هه! فکر کنید یک درصد بتوانم بمانم مثلن!!!! بعد تا برگردد من 29 ساله م شده!!!   خب من می خواهم همه چیز را تمام کنم! وقتی می دانم محال است که سه –چهار سال بی که نزدیکم باشد بتوانم بمانم... باید بنویسم من ترجیح می دهم مثل فوتبالیست هایی که توی اوج خداحافظی می کنند خیلی شرافتمندانه الان که همدیگر را دوست داریم کفش هام را آویزان کنم به دیوار!! نمی خواهم بعدن اگر همه چیز بد بود پسره یقه ی من را بگیرد که تو نگذاشتی! آخ که چه دلم می خواهد در باره ی همه ی این اتفاق ها یک عالمه توضیح بدهم ... از جزئیات بنویسم... از پسره/خودم... دوست داشتن... تمام شدن... لابد که طبیعی ست آدم بنشیند عزاداری کند برای رابطه اش ... ولی هیچ احساسی ندارم من... جز خسته گی... و آن قدر زیاد خسته م که حتی عزاداری هم بر نمیاید ازم... همچنان دارم فکر  می کنم وقتش است بنشینم تا دنیا تمام شود...

 




پی وست : طی بازخوانی به این نتیجه رسیدم که به نظر می رسد از نوشته م که این خسته گی از مشکلات رابطه م است. نیست ولی. تاثیر دارد. اما همه ش نیست. حوصله ی توضیح ندارم! خلاصه ش این می شود که که خسته م چون بیشتر آدم های اطرافم را موجودات خز و خیلی می بینم  که درکشان نمی کنم! که همه ی رفتارهاشان حالم را بهم می زند... که توان زندگی کردن بینشان را از دست داده م.... از صفحه اف/بی بگیر تا دوست هام و دختر خاله و دخترعمه و همه ... همه شان حالم را بهم می زنند! چندشم می آید از خوشی های مسخره شان... از آهنگ هایی  که می شنوند... از حرف زدنشان حتی! کاری هم که از من بر نمی آید در مورد این دنیا... گنده تر از من هاش مگر کاری کرده اند؟؟؟ نه که خودم آدم خاصی باشم... حتی فکر می کنم زندگی آنها درست است و مال من مزخرف و اشتباه... اما می دانم مثل آن خیلی ها هم نمی توانم بشوم... توی زندگی خودم هم که نه کسی شدم و نه خواهم شد چون چیزی نیست که خیلی دوست داشته باشمش....  باید یک طوری دنیا را تمام کرد!

 

عنوان از این آهنگ :

http://s1.picofile.com/file/7465046020/Hasan_Shamaeizadeh_Hayahoo.mp3.html


 
ما غصه هایمان را شمردیم و به خواب رفتیم...باید هم کابوس می دیدیم!*
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧ : توسط : El


از پسره  بیزارم. بعدتر از دوسال که مانده بودم... که با بی اف های دوست هام فرق داشت... که تا اعتراض می کردم به شرایط مسخره مان شروع می کرد از بدبختی های بی شمارش گفتن ... حق ِ من بود که یک بار کوتاه نیایم... یک بار انتظارم بود برای نجات رابطه مان کاری کند... حتی سخت. اصلن می دانید؟ من آدم مشکل داری هستم! مشکلم این است که احتیاج به ساپورت شدن دارم... اصلن من دختر لوس و ننری هستم... می دانم باید این خصوصیت را تغییر دهم. فعلن که نداده ام ولی. و احتیاج داشتم پسره یک بار درست و حسابی بهم ثابت کند توی مسائل جدی عرضه ی ساپورت کردن و درست کردن ِ همه چیز را دارد. که نداشت. ندارد. دو سال است که ندارد... که دو سال هی با آویزان شدن به بیچاره گی هاش از خودش دفاع کرده!!! که احمقانه است. چون اگر بیچاره گی وسیله ی دفاع باشد من یک عالمه بیشتر بیچاره گی دارم... که مثلن فقط کافیست بنشینم برای پسره از کابوس هایی که اغلب شب ها می بینم درست و حسابی تعریف کنم... یعنی نه که بدبختیم این باشدها... می خواهم بگویم از ساده ترین حق های آدم خواب راحت است! من همین را ندارم حتی.... به واسطه ی بی چاره گی هایی که تا بمیرم کش خواهد آمد...! یا به عبارتی کش خواهد آمد تا بُکُشدم! خب این وسط من مسئول اینکه بابای پسره یک آدم ت/خ/می بی مسئولیت است نیستم. من مسئول بیچاره گی مامانش نیستم. آدم ها نقش هاشان را خودشان انتخاب می کنند. به من چه که مامانش خواسته نقش زن های خانه ی احمق ِ همیشه گریان ِ همیشه سازگار را انتخاب کند!  به من چه که هر بار این ها را چماق می کند توی سرم.... از همه شان متنفرم... واقعن متنفرم... من آدم حد وسط نیستم... یا زیاد دوست دارم.... یا بیزارم.... و الان بیزارم... بیزارم از پسره که دو سال از زندگیم را به گ///ا داد و تهش عرضه نداشت یک بار حتی یکی از هزآآآآر تا مشکل جدیمان را حل کند... که محض خاطر دو سال تحمل کردنم هم که شده حقم بود یک بار فقط کاری کند... که نکرد. که فکر می کرد فقط اینکه زیااااااد دوستم دارد بس است!... که حالا بهتر است برود بمیرد... و من ؟ ایمان دارم از پسره بهترم و حقم است روزی /جایی آدم بهتری داشته باشم توی زندگیم.

 

*رسول یونان

 

بعدتر نوشت: نت ندارممممم بچه ها!:((


 
عق!
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳ : توسط : El

بهترین کاری که الان ازم برمی آید کات کردن با پسره است! فکر می کنم دلیلی ندارد بیشتر از دو سال با بی پولی و بیکاری و ندیدن و هزار بدبختی دیگرش بسازم! دو سال شانسی که بهش دادم خیلی بیشتر از حد و اندازه اش بود. من از پسره باهوش ترم/زیباترم/ جذاب ترم/و... و خب شایسته ی آدم بهتری هستم. آدمی که حداقلش اینقدر پررو نباشد که انتظار داشته باشد اینکه هفته ای یک بار هم نتواند با من وقت بگذارند برایم عادی و معمولی باشد... من وظیفه ندارم همه ی این ها را تحمل کنم. توی این دو سال حداقلش می توانست اوضاع را بهتر کند... حالا که نکرده برود بمیرد پس. دوست داشتنش را هم می تواند بگذارد در کوزه و آبش را بخورد!!! هرکاری هم که در حقم کرده من هزار برابر را برایش گذاشته ام... پس عذاب وجدانم نمی آید. حالم از پسره و دوست داشتن و همه ی این ک...شعرها بهم می خورد. همین. تمام :)


 
دلم تنگ شده... ؛ برای همه ی آن همه نوشتن های ِ محض...
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٠ : توسط : El


حالم بد بود. بقایاش هنوز هم هست. بد ِ روانی منظورم نیست که اساساً چیز تازه ای نیست. حال ِ تنم بد بود! هی تب و بالا آوردن! از جفتش متنفرم.
توی سرم زنی ست که جوان نیست. پیر هم نیست. سی و چند ساله شاید. زن هم حالش بد است. بد ِ روانی منظورم است. البته که بد ِ دیگری هم نمیشد که منظورم باشد. انی وی زن توی سرم که تن ندارد! زن مدام دارد می نویسد.  نه به قلم! دارد تایپ می کند توی سرم! من صدای کلیدها را می شنوم... از همه چیز... از حالش... آرزوهاش... از غذایی که می خورد حتی... از فیلمی که می بیند... حتی ترش از آدم ها می نویسد... از بچه های دوست های وبلاگی حتی.... نقدشان می کند... تایید شان می کند... یا حتی از فلان رفتار شان بیزار می شود... خودش را هم نقد می کند حتی... خراب می کند سرتا پا... از نو می سازد... از خودش بیزار می شود... بعدتر عاشق خودش می شود... زن ِ توی سرم بی وقفه به نوشتن نشسته. با ادبیات رسمی تند و تند می نویسد. می خواهم خفه اش کنم؛ نمی شود و هی بلند  از روی نوشته هاش می خواند. می خواهم جایی بنویسم حرف هاش را؛ خفه می شود.
باید کاری کنم... برای او/خودم...


پی وست / بی چون و چرا/ بی شرح :

فکر اندوه بارم برای لوئیس، لوئیس شاه و خواهرم گلوریا:
لوییس در بیست سالگی از زندگی دست شست
و گلوریا نیز
در بیست و چهار سالگی پی برد که زندگی به زحمتش نمی ارزد.
و نیز دل اندوه گرفته ام برای امانوئل والادارس که به من شش ساله معنای محبت آموخت...

 


 
از سری "از تابستان متنفرم"ها ... !
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥ : توسط : El

 

از گرما بیزارم... از تابستان هم . از این حجم ِ داغ ِ مرطوب که کش می آید توی تمام لحظه هام بدم می آید. بی حوصله ام. از هر حرکت اضافی ای که باعث می شود عرق کنم حالم بهم می خورد! آقای او را دو هفته ای می شود ندیده ام. اینکه نمی بینمش بداخلاقم می کند. دلم می خواهد بشود راحت ببینمش. از این وضع عاصی م. آن 6 کیلویی که به زحمت کم کرده ام دارد برمی گردد سر جایش. همه ش دلم خوردنی می خواهد. بعدش که می خورم از بی اراده گیم متنفر می شوم. دیگر استخر هم نمی روم حتی. ناخن بلند حالم را بد می کند! ایندفعه که رفته بودم برای ترمیم ناخن هام کوتاهشان کردم. باز فکر می کنم  ولی که بلند و کثیفند! همان جا یک فرنچ ساده هم خواستم. کلی لاک خریده ام که باید الان برایش ذوق می کردم و هر روز ناخن هام را یک رنگی می کردم. اما هرچه  فکر می کنم می بینم تحمل رنگ را روی دست هام ندارم. گذاشته ام فرنچ ه بماند! عجیب تمایل به تیرگی پیدا کرده ام... انگار که رنگ ها چشم هام را خسته کنند! فردا می روم یک مانتوی مشکی خنک بخرم....یک شال مشکی هم بخرم شاید.... البته فقط چون الان دو ماهی است که تصمیم دارم مانتو بخرم. انگار که وظیفه باشد مثلن!! فقط می روم بخرم که خریده باشم! وگرنه هرچی فکر می کنم می بینم منی که همه ش تو خانه ام و فقط هفته ای یک روز می روم کلاس نقاشی چه احتیاجی به مانتو دارم واقعن! اما خب فکر می کنم که شاید یک وقتی تصمیم گرفتم هرروز بروم بیرون آن وقت لازمم می شود! بعدش فکر می کنم چنین تصمیمی محال است! تازه کیف و صندل هم می خواهم! چه خوب که پولم نمی رسد بهشان! اگر داشتم مجبور می شدم ادای وظیفه کنم لابد!!!
اه! من دلم آقای او را می خواهد... اصلن الان دقیقن دلم همان روزی را می خواهد که دلم درد می کرد و پسره برایم کنار بخاری آموزشگاه جا درست کرده بود و کاپشنش را هم تنم کرده بود و مرا سفت گرفته بود توی بغلش و من هی لوس میشدم و غر می زدم... و کیفم می آمد که بوی خوبش به اندازه ی کافی توی مماخم هست! (من از واژه ی دماغ بیزارم و ایضاً بینی لذا از جایگزین مماخ استفاده می کنیم!) دلم همان روز را می خواهد دقیقن... بعد دلم می خواهد بزنمش چون پیشم نیست. عصری بهش می گفتم که دوس دارم الان بروم بغلش و آن جایی که بین شانه و گردنش هست... (که یک جای خیلی خوشبوی ِ خوشگلی ست که مردها دارند فقط...) را گاز بگیرم محکم ! یک طوری که دردش بیاید! بعد هم چند تا فحش دادم که اینجا نمی نویسمشان که شما  پی نبرید نویسنده ی این وبلاگ تا چه پایه بدهن می باشد! البته که وقتی دلم می خواهد ببینمش و نمی شود خب فحش دادن و گاز گرفتن حق ِ مسلم ِ من است.  عکس های پرشین گیگم را ف/......تر .... کرده اند حیوان ها! خب من حالا عکس هام را کجا آپلود کنم زین پس؛ که این بلا سرشان نیاید؟ بعد فکر کنید الان کل آرشیوم بدون عکس شده ! من عکس هام را قد نوشته هام دوست داشتم خب... تازه استرس گرفته ام که نکند وبلاگم را تخته کنند کلن! سرم از غروب درد  می کند.  غر زدن کافی ست. بروم چای بنوشم با اسنیکرزی که پسره برام جایزه خریده چون برایش از لازانیایی که درست کرده بودم بردم  و یک قسمت از سریالم را ببینم!

 


 
777 (همون عددی ه که دنبالشید؛) )
ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳ : توسط : El
 
اگر بر بیاید ازم "خب که چی؟" را خفه می کنم!!
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢ : توسط : El

 

بهش گفتم اگر دلش بخواهد می تواند برود اما من قول نمی دهم که سه سال بدون حتی یک ساعت دیدنش بتوانم هنوز بمانم برایش. واقعن هم نمی توانم. چقدر مگر آدم می شود به خودش و دنیا اعتماد داشته باشد که بتواند یک قول اینطوری بدهد به پارتنرش؟! خب هیچ دور از انتظار نبود برایم که نرود. که گفت نمی رود هم. لااقل فعلن. ولی یک جایی توی دلم غمگین است. یک جایی هی اشکش می آید و می داند مسئولیت این تصمیم به گردنش است. یک جای توی دلم می داند هیچ بعید نیست وسط این همه بی امیدی یکهو برگردد به پسره بگوید برو ! یک جایی توی دلم فکر می کند همین طوری اش هم همه ی احتمال های با هم بودنمان دارد می رود که برسد به صفر...  که اصلن شاید اگر پسره برود چیزی بهتر بشود از بین همه ی این چیزهای بد دور و برمان... یک جایی غم دارد هنوز. و به هیچ چیزی مومن نیست! حتی به دوست داشتن پسره... گیرم که هزآآآآآرتا دوستم داشته باشد... خب که چی؟!