نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد*
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠ : توسط : El

 

من خوشم نمیاد یه کاری رو به زور انجام بدم فقط به صرف اینکه همه دارن انجامش می دن!! من نمی خوام همین جوری برم واسه ارشد یه رشته ی مسخره یا غیر مسخره حتی بخونم اونم تو یه دانشگاه آزاد مسخره!! اونوخ الان از بزرگترین و لاینحل ترین مشکلای زندگیم همانا این می باشد که تمام رشته هایی که دوس دارم/تمام کلاسای آزادی که بهشون احتیاج دارم/حتی ارشد رشته هایی که دوس دارم/ و خلاصه همه چی تهش می رسه به تهران! وای من متنفرم از این موضوع! خب اصلن در توانم نیس خونه م و همه چیو ول کنم و برم تو یه شهر شلوغ ِ خر تو خر زندگی کنم! منو مریض می کنه اینجور زندگی... وقتی هم همه چی بدتر میشه که پیش بابام سابقه ی بدی دارم! بس که خدای کارای نصفه و نیمه م! به طرز عجیبی دست به هرچی می زنم اگه دوسش داشته باشم توش می تونم بهترین باشم و به طرز عجیب تری هیجی ارضام نمی کنه و نصفه رهاشون می کنم... اینه که حتی اگه که بر فرض محال بتونم خودمو راضی به زندگی تو یه شهر خرتو خر کنم بازم نمی دونم چه جوری می تونم اعتماد بابامو جلب کنم که هزینه کنه واسم... و تازه اومدیم و هزینه کرد از کجا معلوم که من باز طبق معمول وسط کار وا ندادم! هیچ راهی ندارم الان... دقیقن هیچی...! مغزم درد می کنه... سرم نه ها! دقیقن مغزم...! 

 

*هرچی فک می کنم یادم نمیاد از کی بود!


 
عنوانم هیچی دیگه! کلن سکوت می کنیم!
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۸ : توسط : El

ظریفی می گفت "خدایا احیانن تصمیم نداری از ما بکشی بیرون؟ باور کن که از ما در و داف ترم هستاآآآ..."!! الان در این شرایط از من فقط سکوت برمیاد به احترام حرفش!!


 
maybe this time...
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۳ : توسط : El

 

Lynette, I would do anything. I would go anywhere in the world if I believe it would finally make you happy. But as long as I've known you, you've always thought you needed something else to make you complete. And I'm starting to realize, nothing ever will." - Tom Scavo

Desperate Housewives - S08E23

_______________________________

"...it's the day you realized that I finally have the things I need to be happy, and then you forget. So, then what happens is, instead of waking up every morning and shouting - somebody loves me - you start looking around and thinking - what do I want now? what's the next thing I need to be happy? So, you look and you look and you keep thinking you found it but nothing works and the reason why nothing works is because that hole in your heart that you try to fill is already filled. You just forgot.

    Don't ever forget. Always remember how much you wanted to be loved and how much you are loved. And I think if you can do that, and it isn't easy, you will stop looking and realized you already are happy." - Lynette Scavo

Desperate Housewives - S08E23

 

پی وست : یکی از دلایلی که به خاطرش دسپرت هاوس وایوز و دوس داشتم این بود که از یه جایی به بعدش فهمیدم تام و لینت یه جاها چه شبیه منو پسره ن... بعضاً حتی مکالمه هاشون دقیقن شبیه حرفای ما میشد...  این پارت اول مثلن! جملات مث اینو بارها از پسره شنیدم ! و خب من الان باید برسم به پارت دوم... باید یادم باشه همیشه که چیزای مهمی دارم که به خاطرشون می تونم خوشحال باشم... هستم؟ هنوز نه. مغزم شلوغه...  خوشحالی دلم می خواد! باید پیداش کنم...



 
آهنگه از هر پستی که بشه نوشت بزرگتره...
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠ : توسط : El

 

دقیقن همین جاش دلمو ریش می کنه :


...بتاب سردم زمستونم
منو مثل همون روزا با آغوشت بپوشونم...

یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه ی من بود....
به این زودی نگو دیره به این زودی نگو بدرود..............

 

 

آهنگه باید پیوست ِ یه پست ِ غمگین می شد... پستم از مامانم بود و آرزوم... همون دوتا آرزوم که مال مامانم بود... که فقط دوتا کار از همه ی دنیا بلد بودم که وقتی بزرگ شدم باهاش خوشحالش کنم... که دیگه هرچقدم که بزرگ بشم فایده نداره... و پستم از پسره بود... ننوشتمش اما .

 


 
خالی .
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤ : توسط : El

هفته ای سه روز می رم باشگاه... دو روز کلاس زبان... دو روزم نقاشی...

این کارا رو با علاقه انجام می دم آیا ؟ ابسولوتلی خیر !! چرا انجام می دم؟ نمی دونم. شاید فقط چون یه کاری کرده باشم.

خوشحالم ؟ نچ . غمگینم ؟ ایضاً نچ . می فهمم دارم چی کار می کنم ؟ بازم مشخصه که نچ. حوصله ی نت و وبلاگو ندارم فعلن. عجالتن گاهی سر می زنم بلکه حوصله م بیاد!


 
...Dokunma Bana
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦ : توسط : El

 

هی گریه کردم/می کنم. نوشتم . پاک کردم. نوشتم. پاک کردم. دیدم به اندازه ی گریه م کلمه ندارم... دیدم حتی نمی تونم بیام و تعریف کنم که چقد اشتباهم... که چقد اینجا از چیزایی نوشتم که نبود/نیست... از خودم.. خودمم خودم نیست... که باید برم. برم؟ آره . برم. همین. همین "برم" همه شه...

 

 

پی وست: من این دختره ی تو عکسو می شناسم... این نگاه خیس و درمونده رو... این مدلی که دستشو گرفته جلوی دهنش... من این دختره رو هزار بار تو آینه دیدم!

پی وست تر :

http://s1.picofile.com/file/7512292896/Ferhat_Gocer_Dokunma_Bana.mp3.html

 


 
بای دیفالت دلم از معمولی های مکرر وحشتش میاد!
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥ : توسط : El


من یه آدم ِ روانیم که خودمو خسته کردم. که خودم موندم که با خودم چه جوری رفتار کنم دقیقن که آروم بگیره و دست از توهم برداره و غر نزنه... تجربه بهم ثابت کرده یه سری خصایص آدما ذاتیه و نمیشه عوضشون کرد. که هرچقدم که خودتو با ویژگی های خاص خودت بخوای نادیده بگیری یه روزی یه جایی اون خود ِ واقعیت عصیانش میاد... من فهمیدم باید از تغییر دادن ِ یه سری چیزایی که تو طبیعتمه دست بردارم اما نمی دونم خودمو با این طبیعت ِ عجیب چطور آروم و راضی نگه دارم. داستان از اونجایی آزار دهنده تر میشه که آدما رو درگیر ِ خودم  می کنم.. پسره... پسره گناه منه. از بزرگترین گناه های زندگیم حتی... چراییش؟ خوب بودن ِ بی حصرش... اینکه تنها کسی تو همه ی دنیاس که هرکاری بخوام برام می کنه... دقیقن هرکاری... حتی اگه خودش اون کارو دوست نداشته باشه به صرف ِ اینکه بدونه منو خوشحال می کنه انجامش میده... که خوشحالیه من براش یه دلیل  کافیه... که تحت هر شرایطی اولویتش منم که بخندم... و من... من یه آدم دیوونه م که وقتی پسره نیست دیوونه تر میشه از غصه... اصلن دلش می خواد پسره همیشه ی همیشه باشه... که پسره نزدیک ترین آدم ِ زندگیشه ... رفیقشه و و و... ولی وقتی کنارمه... وقتی باهاش خوشحالم و می خندیم و واسه فردامون برنامه می ریزیم ته دلم وحشت هست.. من از چیزای نرمال ِ خوب وحشت دارم... از رابطه های نرمال... شغلای نرمال ِ معمولی.... زندگیای معمولی... از همه شون می ترسم...  متنفرم حتی. مثلن رابطه ی ایده آل من چیه؟ اینکه هی بمیرم از یه عشق غیر معمول ِ عجیب و بعد شکست عشقی بخورم و بمیرم از درد... بعد یواش بهتر بشم و از سینگل بودن احساس آزادی کنم و چن وقت بعدش با  یه آدم تازه از نو بمیرم از عشق و چرخه ی مذکور بی نهایت بار تکرار بشه!! من آدمیم که همین طوری که آهنگارو گذاشته رندوم پلی بشن وقتی می رسه به این آهنگ ِ شادمهر آه میکشه که خب چرا من عشق دوم نیستم پس؟!! و یه کم بعدش که داره می شنوه "خوشا به من که دست تو پرواز هدیه می کند/ خوشا به تو که عاشقت صدبار گریه می کند" ته دلش ذوق میاد که پسره این آهنگو تقدیم کرده بهش... یعنی می خوام بگم همین قدر بی ثبات و دیوونه م! نمی تونم حتی خوب توضیحش بدم... واقعیتش اینه که فک می کنم فقط پسره س که می فهمه! که نمی گه بهم دیوونه ای و عاقل باش! که قبول کرده من همینم... و همین و دوس داره... که وقتی بهش می گم خسته شدم از رابطه مون و دلم هی شکست عشقی می خواد می فهمه از سر هوس نیست و من واقعن نمی تونم یه جا آروم بگیرم و یه جوری میگه "می دونم . می شناسمت..." که بدونم اگه ولش کنم و برم هم باز دوسم داره و دوستم می مونه. که اصن پسره تنها کسیه که داره از نزدیک می بینه من چقد هرروز... دقیقن هر روز... دارم سعی می کنم خودمو تغییر بدم و مث همه زندگی کنم و نشده... نمیشه... مشکلم فقط رابطه نیست... من از هر آینده ی از پیش معلومی می ترسم... از ول کردن ِ دنیای پر از توهم و خیال ِ خودم و رفتن بین آدما و دنیای واقعی ِ معمولیشون  وحشتم میاد.... اصلن از هر معمولی ای بدم میاد حتی اگه پرفکت ترین حالتش باشه! مثال؟ این عروسای فامیل! کابوس منن اینا اصلن... اینکه خیلی معمولی می رن سر کار و شبا مهمونی و با ذوق هر بار یه رنگ لباس می پوشن و یه جور آرایش می کنن و واسه سالی دوبار مسافرت خارجشون نقشه می کشن..... اینا خود ِ کابوسن . هی فک می کنم منم لابد یکی از همینا میشم چن سال دیگه! و این وحشتناکه... می دونم اینجوری هیچ وقت آروم نمی گیرم... می شناسم خودمو... می دونم ده سالم که بگذره و به زندگیم عادتم که بکنم بازم یادم می مونه همیشه که این زندگی ِ اشتباهی ِ منه... با توجه به یه سری چیزا که حوصله م نمیاد توضیحش بدم  عملن بدون اجازه ی بابام خیلی کارا هست که نمی تونم بکنم پس تو حیطه ی قدرتم نیست که راهی واسه نجات خودم پیدا کنم... نتیجه ش تن دادن به کابوسه... و احمقانه س که کابوس ِ من ِ روانپریش, زندگی ِ موردعلاقه ی بیشتر آدماس... 

 

 

 



 
نمیشه که چیزای رنگی رو دوس نداشت که!
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳ : توسط : El

 

من دیروز  سفارشمو از دوستم تحویل گرفتم. یکیش همینه که تو عکس هست.... اون یکی هم از این گل گلیاس... اونی که رنگی رنگیه گلاش! دوتا دیگه هم سفارش دادم که بعدن که حاضر شد عکساشو میذارم! تازه قراره من از دستبنداش عکس بگیرم و کارای وبلاگ و پیچ ف...س بوکشو انجام بدم! بعد اگه ازم راضی بود و فروشش خوب بود به جاش دستبند مجانی سفارش بدم!:ی الانم مشخصه که دارم تبلیغ می کنم!:ی

 

 

http://dastband2012.persianblog.ir/