نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
خدا خیلی وقته اینجارو ترک کرده...!! *
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٩ : توسط : El

 

یک/ رسیده ام به موهای دختر نقاشیم... از تن و صورتش هیچ نکشیده ام. اولش رفته ام سراغ موهاش! جای تخته ام یک جایی کنار دیوار روبروی تختم است! همینطوری که دراز کشیده ام و از دور دارم به نقاشیم نگاه می کنم فکر می کنم تا همین جا بس است! باید همین طوری این دختره را قاب کنم بزنم به دیوار... همین طوری به تن و بی صورت ... با همین پریشانی ِ موهاش که یک رنگ ناز عجیبی بین طلایی و قرمز و قهوه ای ست... بعد می فهمم این طرح را به خاطر نازی ِ سپید ِ تن ِ دختره و پیراهن بلند قرمزش انتخاب نکرده ام... به خاطر زیبایی ِ معصوم ِ صورتش هم نه... و نه به خاطر پروانه ها هم...  من پریشانی ِخوشرنگ موهای دختره را انتخاب کرده ام توی باد... حتی اگر دختره تن و صورت نداشته باشد! همین پریشانی کافی ست....

 

دو/همه اش گریه می کنم. قبل تر اول بغض می کردم! حالا ولی یک هو می روم سر اصل مطلب! احساس می کنم دیگر ازم برنمی آید که زندگی کنم... از این مجموعه که جمع کرده ام توی گودرم... از این عکس های شر شده توی ف/ی/س بوک... از همه اش بیزارم... من نمی توانم. تحملش بر نمی آید ازمن. من تحمل بچه ها و آدم های مریض را ندارم... من تحمل بچه های سوخته را ندارم... من تحمل 20تا بچه ای که یک هو یک روانی به گلوله می بندتشان را ندارم... من به جای مامان هاشان مردنم می آید از گریه... من تحمل بچه های فقیر با صورت ها و دست های کثیف را ندارم... من برای تمامشان مفصل گریه می کنم... امروز صبح که پای این نوشته نشستم با هق هق به گریه کردن... آن هم وقتی که قبلش با پسره صحبت کرده بودم و داشتم خوشحال چای و شیرینی ای که دوست داشتم را می خوردم و توی دلم بابت کامواهای رنگی ای که خریده ام رنگ پاشیده بودند و تازه امروز را تعطیل کرده بودم که خانه بمانم و روزم مال خودم باشد... امروز صبح فهمیدم هیچ چیز از تحمل برایم نمانده... من حتی بابام که بهم مسج خنده دار می دهد می نشینم گریه می کنم که دختر بدی ام!! یعنی همین قدر احمق و دل نازک... من باید مامان تمام بچه های طفلکی دنیا بودم... من باید جای این خدای کثافت بی عرضه خدا می شدم اصلن...! صبح تصمیم گرفتم اینجا را ول کنم و بروم... من آدم ِ نوشتن و خواندن و حتی فیلم دیدن نیستم... هر یک جمله غمگین می تواند کل دنیام را بهم بریزد! من وقتی می خوانم و می بینم بلد نیستم خودم را نگذارم جای آدم ها... من می توانم به جای همه ی آدم های توی فیلم ها و نوشته ها درد بکشم و گریه کنم! من احمقی هستم که صبح با زار زار گریه زنگ زدم به پسره که ازش قول بگیم اگر پول داشتیم 5 تا بچه ی طفلکی بی مامان بیاوریم و بزرگ کنیم... بعد گریه م گرفت که همه ش 5تا؟؟ من دلم می خواهد دنیا را نجات بدهم... از من بیشتر از این خواندن برنمی آید... خواندنی ها را خوانده ام... خب رفتن تصمیم صبحم بود! الان ولی دیدم نوشتن تنها داشته ام است ... تنها.

 

سه/ همین که هوا سرد شد پوست دستم قرمز و خشک می شود و من از کرم و هر چیز چربی بیزارم! ناخن های کاشته شده م را برداشته ام! بعد تند و تند ناخن هام را از ته کوتاه می کنم. از ناخن بلند بدم آمده... توی همه ی عمرم یادم نمی آید اینقدر ناخن هام کوتاه بوده باشد! دست هام دیگر خانومانه و شیک نیست! ناخن های گرد و کوتاه با لاک سیاه دست های رنگ پریده ام را خنگ و طفلکی کرده اند! دلم برای دست هام می سوزد... و فکر می کنم برای اولین بار توی زندگیم دست هام شبیه خودم شده اند...!

 

چهار/ خیلی وقت است کتاب نخوانده ام! در راستای بند دو دارم فکر می کنم که نوشتن داشته ام است... وبلاگ خواندن که نیست... روزهایی که اینجا نمی آیم کلی وقت اضافه دارم... ضمن اینکه خیلی ها هستند که دقیقن انرژی منفی می گیرم ازشان! این انرژیه هم هیچ ربطی به شاد یا غمگین بودن نوشته هاشان ندارد.. اصولن آدم هایی که خودشان نیستند و ادا در می آورند عصبانیم می کنند. الان دقیقن نمی دانم چه تصمیمی دارم و چی بهتر است ... فکر کنم گودرم را از آدم های اضافه پاک کنم و آن چند تایی که می خوانم را از همان جا بخوانم... بعدش وقتم را بگذارم به کتاب خواندن... دیدن فیلم هایی که قبلش پسره کنترل کرده باشد که تویش کسی نمی میرد و کسی درد ندارد.....!

 

پنج/ پرتپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد! (این یکی به استثنا عنوان دارد!)


این آهنگ را دوست دارم اما نمی شنومش چون غمگینم می کند! ذهن دیوانه ام با شنیدنش سناریو می سازد که پسره مرده یا من مرده ام و یکی مانده با شنیدن این گریه اش می گیرد لابد!!
دختره می پرسد با پسره چطوری آشنا شده ام و تهش ضمیمه می کند توی یک برگ آ 4 کامل توضیح بده!! و من هرچقدر که فک می کنم چهارتا جمله بیشتر برای گفتن پیدا نمی کنم! آخریش این است که "نگاه کردنشو دوس داشتم. باهاش موندم...!" بعد با خودم فکر می کنم این جمله ی ساده مهم ترین دلیل دنیاست. من ِعاشق ِ شکست خورده ی افسرده فقط محض قرار داشتم می رفتم سر قرار! توی ماشین مریم "من و ببر به دنیامو... به اون دستا که می خوامو...." گذاشته بود. من بغض کرده بودم که "برگردیم! نمیام!" خب کلی با این آهنگه برای عشق سابق گریه کرده بودم! مریم دعوام کرده بود که "پسره مسخره ی توه مگه ؟؟" بعدش قول گرفته بودم بریم ولی به شرط اینکه یه ربع بمونیم فقط... بعد؟ بعد رفته بودیم... پسره نگاهم کرده بود... نگاهش عشق و س/ک/س و حتی دوست داشتن نداشت... نگاهش همان طوری بود که قبلش فقط مامانم نگاهم کرده بود... و بابا.... یک جور تحسین ِ حمایتگر ِ تمیز داشت... یک جور ذوق از اینکه این بچه ی من است(!)... هزار صفت و جمله دیگر هم که بسازم نمی شود توصیفش کرد... جز همین که بگویم نگاه ِ "مامان/بابا آنه"... توی دلم آن موقع فکر کرده بودم که الکی دارم گنده ش می کنم و بی جنبه بازی در آورده ام! بعدش ولی مریم که آدم بی حواس ِ سرخوشی است که به هیچی عمیق نگاه نمی کند گفته بود "خری اگه ولش کنی... این همه دوسِت داره!" من پرسیده بودم چطور اندازه ی دوست داشتنش را کشف کرده توی این وقت کم؟؟! جواب داده بود از نگاه کردنش تابلو بود و تعجب کرده بود که من چطوری نفهمیده ام! من فهمیده بودم.

اوهوم ! همین بود! همین نگاه به جای یک ربع، دو ساعت نگهم داشت... بعدترش با همه هزار و چند صد باری که گفته ام و می گویم می خواهم بروم دو سال و نیم است که نگهم داشته...!
بعدش توی دلم فکر کردم شاید اصلن با هم نماندیم... شاید خودم گذاشتم رفتم... یا پسره ... و بعد توی این فکرها بود که یکهو یک چیز عجیبی را فهیمدم... دلم فهمید...  که لابد اگر جدا بشویم(حتی اگر خودم خواسته باشم) من به عادتِ همیشه اول خشمگین و متنفر می شوم و یک عالمه هم فحش می دهم...! بعدش ولی بر خلاف همیشه که هرکسی که از زندگیم برود، بهش هیچ احساسی نخواهم داشت این بار ولی برای اولین بار یک جایی آرام می گیرم ... یک جایی بی پسره هم پسره را دوست خواهم داشت به پاس همه ی این سال ها که دخترکش بوده ام... و درست همان جا یک جور آرام و سبکی پسره برایم شکل این آهنگ خواهد شد... شکل ِ "پرتپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد...."

 

*بعضی وقت ها این سوال برام پیش میاد که خدا ما رو به خاطر بلاهایی که سرهم میاریم می بخشه؟
ولی بعد به دورو برم نگاه میکنم و به ذهنم میرسه که خدا خیلی وقته اینجارو ترک کرده. - Blood Diamond -

 

پی وست :


 
لب دلدار تویی... طره جانانه تویی...
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٧ : توسط : El

در راستای پست پیشین یکی هم لطفن بیاد به یاد ما اینو بخونه ... خدا به سر شاهده که بعدش می رم با خیال راحت می میرم بس که به همه لذتای دنیا رسیدم...!!

+حامد نیک پی/فریب

سه روزه دارم باهاش کیف می کنم... تو بخون عشق*بازی اصلن...


 
فهمید دیوونم... موهاشو کوتاه کرد...!!!
ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٥ : توسط : El

پسره اصلن جلوی خوشبختی و پیشرفت منو گرفته!! اگه نبود بالطبع من می رفتم پی زندگی ِ ایده آلم که همانا هی عاشق شدن عمیق... و هی شکست خوردن ِ عمیق تره...!! و خب در این روند سینوسی ِ ترک کردن های پی در پی... چه همه محتمل بود که یه روزی... یه جایی... یکی واسم بخونه:

 موهاش دریـــــا بود.../ دنیـــــــــامو زیبا کرد.../فهمید دیوونم.../موهاشو کوتاه کرد.

 

+پیوست ِ بی چون و چراش خود ِ آهنگه!

http://s2.picofile.com/file/7584917204/Rastaak_Darya.mp3.html


 
من بی سلاح و تو قد ِ یه لشکری...........
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٤ : توسط : El

اینو به معرفی ِ شیوا پیدا کردم... چن روزه دارم می شنومش... بی که به حال ِ من ربطی داشته باشه دوستش دارم... متن شعر و غم ِ توو صدای دختره رو دوست دارم... ضمن اینکه یه جایی هست که به طرز عجیبی دلم می خواد به کسی تقدیم کنم که نمی دونم هست حتی یا نه!... تا حالا هیچ وقت دلم نخواسته بود بهش آهنگی تقدیم کنم... ولی بی که بخوام به اینجا که می رسه اون میاد تو ذهنم... اون یعنی خدا! اوهوم خدا... هیچ آهنگی بهتر و کامل تر از چند خط  نمی تونه مال خدا باشه...


از درد مُردنم دست خودم نبود
من بی سلاح و تو ، قد ِ یه لشکری

من غرق خاکم و ، تو غرق خونِ من
با بی تفاوتی هر روز بهتری ... !

من حرص می خورم
من بغض می کُشم
از این عدالت و از این برابری ... !

 

اینا فقط مال ِ اونه... که اگه باشه نشسته به زجر دادن آدما... به زجر دادن بچه ها... به سوختن... کشتن... به درد... هیچکس کاری از دستش بر نمیاد چون هیچی نداریم تو دستمون و اون........ اون؟ اون قد یه لشکره...!! من اگه به جاش بودم از شرمندگی چراغ دنیا رو خاموش می کردم و لیوان ِ بعدی رو قرص های حل شده در سم(!) انتخاب می کردم و می رفتم بخوابم...!!

 

+http://s2.picofile.com/file/7584913010/Shadi_Amini_Takhtekhab_128_.mp3.html


 
فیزیک قطعن یه وقتی کشف می کنه که مغز آدما "ماده کشسان"ه!
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۱ : توسط : El

"اگر ماده ی کشسانی مثل فنر فراتر از مقدار معینی کشیده یا فشرده شود، به حالت اولیه خود بازنمی گردد و واپیچیده باقی می ماند. "واپیچیده یعنی حالت کشسان خود را از دست می دهد."!!"

و از اونجایی که من کشف کردم مغز آدما هم کشسانه:
از یه جایی به بعـــد آدم دیگه هیچ وقت حالش خوب نمی‌شه...!

 

پیوست : آهنگ چون داشتم می شنیدم پیوستش شد!

Sevenler gideni boşuna bekler

Yolcular vefasız yollar vefasız

 


 
باید از همین تیکه ش یه فیلم کامل بسازن!
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠ : توسط : El


اونجاش که همه دارن فانوس می فرستن هوا واسه اونایی که مردن... مامانشون... باباشون... خواهرشون... اونجاش نه. اونجایی که دیمن میاد و مسخره شون می کنه که یه مشت بچه ن که دارن فانوس هوا می کنن هم نه. بعد اونجا که می ره خودش می شینه کنار قبر الاریک به حرف زدن با رفیقش... که میگه "آخرش وقتی کسی رو از دست می دی... همه ی شمع ها.... همه ی دعاها... نمی تونن این حقیقت رو عوض کنن که تنها چیزی که برات باقی مونده یه سوراخ و خلا بزرگ توی زندگیته... که قبلن یه نفر که بهش اهمیت می دادی اونو پر می کرده. و یه تیکه سنگ." اینجا هم نه. درست بعدش... بعدش که روح الاریک نشسته اون پشت و داره دیمن رو یه جور رفیقانه و دردمندانه ای تماشا می کنه و همون جوری که خاص رفاقت ِ مرداس بهش گوش میده...که اصن واسه همین مدل رفاقتای مردونه س که من دوستای آقا رو ترجیح میدم... انی وی همین جاش... همین جا که دیمن می گه you owe me big ! و من تو دلم می گم آره راس میگی! مدیونه که گذاشته رفته... و بعد الاریک که می مونه حرفای دیمن تموم شه و بعدش با حسرت میگه "آی میس یو توو بادی!" درست همین جاش من خراب می شم... واسه اینکه دیمن نمی بینه روحشو ... نمی شنوه... و من بلدم چه احتیاج داره بشنوه... چه لازمه اونجا که بدونه آدم ش که مرده/رفته دلتنگشه... اما نمی شنوه... نمی شنوه و مست و خسته و خراب از کنار قبرش پا میشه... همین جاش...

 

پی .اس1. هرکی ندونه گیلدا تو می دونی کجاشو می گم......

پی. اس2. دیشب می خواستم یه پستی بنویسم. بعد غمگین بود . فک کردم سارا ناراحت میشه بچه! الانم داشتم اینو می نوشتم باز گفتم تو دلم سارا ناراحت نشه یه وخ؟ بعد یهو لحن ِ فکرم شد لحن ِ فکرای مادرایی که مثلن بچه شونو می فرستن بره یه کشور دیگه پی ِ زنده گی... یا لحن ِ مردای خسته ی ناامید که می دونن اگه بخوان دختره شونو نگه دارن غمگین ترش می کنن و بهش می گن که بره و ازش قول می گیرن خوشبخت شه... فکرم با یه اینطور لحنی شروع به حرف زدن کرد که  باید به سارا بگه دیگه نیاد نت... باید واسه دختره آرزو کنه که اونقدری زندگی باشه تو دنیاش که وقت نکنه که زندگیشو بذاره زمین و بیاد اینجا... با لحن عزیز ِ پناهی اصلن اونجا که به آناش میگه : ورق بزن مرا و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می کند/ با سلام/ و عطر آویشن...! اوهوم... بچه م باید اینجا رو ورق بزنه و بره اون بیرون که زندگی هست... اون بیرون پی ِ سلام و آفتاب و عطر آویشن........:*

 


 
برای خودم که نفهیدم کی اینقد پیر شد که دیگه بازیا رو نباخت/ هربار خودشو باخت!
ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٦ : توسط : El

 

http://s2.picofile.com/file/7575468595/Shadmehr_Aghili_Taghdir.mp3.html

 

بشینم اینجا اینقد باهاش گریه کنم تا خوابم ببره... بعدش تو یه زندگی ِ دیگه بیدار شم... تو یه زندگی ِ آروم ِ روشن...


 
... تمام ِعمر شوخی نیست ...
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٦ : توسط : El

 

به اینکه بغضم از چی بود... به اینکه تو دلم چی نیست... تمام ِ عمر خندیدم... تمام ِعمر شوخی نیست...

 

صرفنظر از اینکه دلم دوست داره که به افتخار این آهنگ شکست عشقی بخوره(!)، میشه این چن تا جمله رو ازش بردارمو هزار بار گوش بدم... اصلن بی نیاز از کل آهنگ، شخصیتش مستقله... شخصیتش به دردمندی ِ زندگی منه... اینجاش که اوج می گیره "تمام عمر شوخی نیست..." مال ِ منه... مال همه ی این 16 سال... 16 سال از بیست و چهار سال خیلی عمره... تمامشه... شوخی هم نیست. من یه عالمه هم که بخندم 16 سال شوخی نمیشه/نیست. جدی تر ولی اینه که دیگه می دونم تموم شدنی در کار نیست... 16 میشه 17...18... 19... من هی می خندم و هی شونه هام بیشتر درد می گیره از این همه جدی... خستمه. همه ی زندگیمو خستمه...:(

 

 



 
پازل ...
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢ : توسط : El

 

یک/خودم می دونم چه مسخره س!


خیلی مسخره بود! هست! یکی یه جایی شبیه من نوشت! من بدم اومد از نوشتنم! چون قبلش رو مدل نوشتنم فکر نکرده بودم. می شناسم خودمو . نباید زیاد فکر کنم. همیشه زیاد به چیزای مختلف فکر می کنم . اونقدر زیاد که بدم میاد ازشون و به نظرم مسخره میشن! این شد که چون فکر کردم در نتیجه مدل نوشتنم واسم مسخره شد! بعد مدلشو عوض کردم.  ساده نوشتم! یکی یه جایی هم مدلشو عوض کرد! بعد من دوباره بدم اومد! برگشتم به مدل قبلی!(این روند رو تو پستای آخرم می تونین ببینین!) بعدترم دیدم دیگه اون قبلیه رو هم نمی تونم دوس داشته باشم! این شد که دیگه الان حیلی وقته نمی تونم جمله هامو بسازم!!!

 

 

دو/ فک نکرده بودم چه بده آدم "زیباترین آرزوی" کسی باشه:(

پسره این آهنگو بهم تقدیم کرد... خیلی روز پیش.... خیلی وقتا آهنگ کادو می ده بهم... اما این یکی یه جور از ته دل تری بود.... که وقتی گفت اینو که می  شنوه می خواد محکم بغلم کنه که جایی نرم ، دلم طور ِ مومنانه ای باورش شد... از اون روز تا به حال هزار بار شنیدمش و هربار گریه م اومده... منو یاد ِ عذاب وجدان همیشگی م میندازه.... عذاب وجدان ِ این که دوس داشتن ِ اون خیلی زیادتر از مال منه...:(



سه/ :|


از اف بی و اینجا حتی دیگه داره حالم بهم می خوره! آخه چرا همه عادتشون شده از دنیای مجازی واسه این استفاده کنن که با اصرار قدو بالا و ریخت و قیافه شونو و ایضاً تعدد کشته مرده هاشونو بکنن تو چشم ِ مردم؟؟؟؟ اینکه آدم خودشو دوست داشته باشه و از خودش تعریف کنه خیلی هم خوب و قشنگه و نشونه ی اعتماد به نفس آدمه و من حتی به اینجور آدما حسودی هم می کنم که اینقد با خودشون به صلح رسیدن... اما این تعریف کردنا از یه جایی به بعدش به جلب توجه ِ ناشی از کمبود شبیه میشه... درست از همین جاس که ترحم برانگیزو حال بهم زنه!

 

 

چهار/ بازم :|


یه بندی هم بود اینجا در مورد سریال ومپایر دایریز و نفرتم از حماقت آدمای مذهبی (الان عمرن بفهمین این سریاله چه ربطی به این موضوع داره:ی) و اینکه باید اصلاح کنم خودم و  از قضاوت کردن آدما از این زاویه دست بکشم و چی شد اون دختره دموکرات که پارتنرش آدم مذهبی ای بود که نماز اول وقت می خوند و اصنم واسش مهم نبود؟؟؟؟ الان ولی به نظرم ننویسمش بهتره! آخه خیلیا هستن اینجا که ممکنه به خودشون بگیرن... بعد بینشون کسایی هم هستن که من واقعن دوستشون دارم و حس خوبی دارم بهشون.... و خلاصه انی وی این بند حذف شد!

 

پنج/ تو بلدی لبخندم کنی:) می دونی خودت که من چه دیر لبخند میشم....


یه گوشی تازه ی گنده ی خوشگل دارم که خیلی دوسش دارم:) الان شدیدن تو حالت "مرسی پسره" به سر می برم بس که طفلکی همه کاری کرد به خاطر خوشحالی من... که من این گوشی رو داشته باشم!:) البته باز دوباره عذاب وجدان دارم. آخه وقتی پسره اینقد خوبه که هیشکی تو دنیا مثلش نیس .... که قسم می خورم تو این همه رابطه های دور و اطرافم ندیدم تا حالا کارایی که برام می کنه رو هیچ دوس پسری واسه دوس دخترش بکنه.... (تازه شما درجریان اخلاقای فجیع من که نیستین! منم که نمی گم :ی) پس من چه مرگمه که هی میگم می خوام برم و هی فک می کنم نمی تونم همیشه واسه یکی باشم؟؟؟؟؟

 

 

 

شش/ خیلی گم شدم... فک می کنم هیچی از الهه نمونده....! چرا نمی تونم همه چیو درست کنم پس؟ :(

 

شدیدا ً به تلفن اتاق فکر می‌کنم
و به اتاق‌ام شماره‌ی ٣٠٠٣ زنگ می‌زنم
و می‌گذارم همین‌طور زنگ بخورد؛
بعد حیران می‌شوم
کجا رفته‌ام!؟
کی برمی‌گردم؟!
بهتر نیست پیغامی
به پذیرش بدهم
که به محض برگشتن
با خودم تماس بگیرم!؟

"ریچارد براتیگان"

 


هفت/ سبزش کردم چون تو رنگا طلایی ِ گندم وار نداشت...

 

خیلی وقته عادت نگه داشتن مسجا رو ترک کردم. حتی عادت دوباره خوندن مسجا وقت پاک کردنشونو...  هرچند روز یه بار هرچی تو گوشیمه پاک می کنم بی که دوباره بخونمشون یا چیزیو نگه دارم. اونوخ گوشیمو داشتم می دادم واسه فروش. گوشه و کنار ِشو زیرو رو می کردم که چیزی جا نمونه جایی . بعد دیدم یه جا تو نُتام همین چند خط از یه  مسجو سیو کردم... همین چند تا خطو فقط... بی قبل و بی بعد....


وقتی آفتاب تو صورتت بود... شالت باز... گردن ِ بچگونه ت معلوم بود... مژه های کوچولوت تو نور آفتاب طلایی می شد....
 
چرا اینو فرستاده یا اصن چه موقع فرستاده رو نمی دونم.... هیچی ازش یادم نیس جز اینکه یه روزی تو جاده سرمو تکیه داده بودم به شیشه و چشامو بسته بودم...  و اون حواسش بهم بود... 

 

 

پی . اس .

این عکسه منو یاده خودمو پسره میندازه! این جوری که این دوتا با هم نه زیاد خاصن .... نه عاشقانه... نه خوشبخت... نه خیلی آروم و خوشحال حتی... فقط دو نفرن که رو یه نیمکت بهم تکیه دادن... شاید دلواپس باشن... هزار جور نگرانی داشته باشن.... دختره  انگار دردم داره حتی... اصلن انگار هرکی تو دنیای خودشه.... ولی یه چیزی هست که کسی تو عکس تو فکر عوض کردنش نیست... یه واقعیت تغییر ندادنی... اینکه کنار هم َن...  و اینکه هردوتا شک ندارن که از رو نیمکت که پاشن راهشون یکیه...من و اونا هردو بعد ِ این عکسو بلدیم... بلند میشن.... دختره بازوی پسره رو می گیره و با هم قدم زنان می زنن به جاده... حرف و خنده نداشته باشن شاید... ولی اطمینان دارن... به اینکه تمام ِ راه "یکی" هست...