نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
اثیری ترین آهنگیه که شنیدم...
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٤ : توسط : El

 

الهه اگه قرار بود همه ی زندگیش یه آهنگ باشه... این میشد... بی کم و کاست... هزار ساله که می شنومش و منی که همیشه از قشنگ ترین آهنگای دنیام یه روزی دلزده میشم همچنان سال هاست عاشقشم... همه چیو با هم داره این.... این همه اوج و فرودش.... این درد و امید و تردید و استیصال و سودا و عذاب و سرگشتگی و آرامش ِ شاید از سر تسلیم ِ تهش حتی.... موسیقی ِ متن ِ همه ی بودنمه این... تک به تک روزام... هر بار شنیدنش می کشه منو... و من باز دوس دارم بمیرم ازش.... اصلن این حامد نیک پی هم از اون هایی که اونقدر که بزرگه یه روزی باید بشه دستشو بوسید به سپاس ِ این همه لحظه ای که واسه آدم می سازه....

http://s2.picofile.com/file/7723887418/Hamed_Nikpay_Asoudeh_02_Lahzeha.wma.html

 


 
 
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٤ : توسط : El

 

لازمم بود از این تریبون اعلام کنم که اگه یه روزی یه دختر داشته باشم دلم می خواد وقتی هم سن ِ منظر شد شبیه ش باشه... همین جوری راست... همین جوری روشن و تمیز.... همین جوری اسیر نشدنی... فکر می کنم اصلن اولین باره تو زندگیم که فهمیدم مهم ترین چیز واسم تو آدما اندازه راست بودنشونه... پی نبرده بودم به اهمیتش تا حالا! یعنی می دونستم مهمه خیلی اما نمی دونستم مهم ترینشه... الان ولی می دونم اولین چیزیه که به بچه م یادش میدم... مرسی منظر ؛-).... مرسی رفیق:*

 

پی.اس. فکر کنم کاملن الان تحت تاثیر آنت ِ جان ِ شیفته م که همه عمرش یه طور ِ بی خطایی مادر بود...!!

 


 
چو بهارم در نظری چو بهشتم جلوه‌گری...
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳ : توسط : El

 

خیلی سرخوش طورانه روزی چند بار به خودم این آهنگه رو تقدیم می کنم. اینطوری که  دستمو می زنم زیر چونه مو سرمو هماهنگ با ریتمش تکون میدم و به هیچکدوم از غصه هام فکر نمی کنم مغزم هوا بخوره! نمی دونم هم که این همه دلبستگی به این آهنگ یهو از کجا اومد؟!


http://s3.picofile.com/file/7723726983/10_Fill_The_Blank.mp3.html

 

 


 
 
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳ : توسط : El

"جان شیفته" دوست داشتنی بود خیلی... اما یه چیزی توش بود که من دوسش نداشتم. نمی تونم تحلیلش کنم و پیداش کنم... یعنی نمی فهمم چرا منو به پوچی رسوند وقتی کل کتاب در راستایی مخالف ِ پوچی بود... فقط می دونم که از عصری که تموم شده عصبیم کرده.


 
 
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠ : توسط : El

ما اینکه تو خیابون از وحشت اشکمون در اومد و از شدت بیچاره گی  وترس ِ صبح سردرد شدید داریم و تا الان مسکن های بسیار صرف کردیم و باز سردرد داریمو ازش صرفنظر می کنیم و به لیوان گنده ی کافه گلاسه و گوشی صورتی گل گلیه که خریدش فقط از خل ِجوگیری مث من برمیاد و عیدیایی که سر هیچی ترتیبشو دادم به سلامتی و الان هی دارم حساب و کتاب می کنم که ببینم می رسم به ته ماه و و تازه چشم امیدم به تولدمه بلکه یه پولی گیرم بیاد:ی و در ضمن بیسکوییتای جعبه خوشگلم فکر می کنیم... آها کتابامم هست که آقایون پست بالاخره رسوندنش... دیگه چی؟ همینا فعلن... باهاشون خودمونو خر می کنیم... به چاق شدن و یه سری چیزای دیگه هم فکر نمی کنیم تا خودش درست شه... اینترنتمم که فک کنم امشب به رحمت خدا بره و معلوم نیس تا کی بدون نت بمونیم و مجبور شیم با گوشی بیایم... که اتفاقن بابتش در عین ِ اندوه خوشحالم! بلکه یه کم کمتر اینجا ول باشم... دیگه همینا باشد که رستگار بشیم...!


 
بی تو هوا پسه دنیا جهنمه/بی من سفر نرو تنهام دیگه نذار ِ دقیقه 2:56 اینا!*
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩ : توسط : El


من فوبیای سرطان دارم. از دکتر رفتن به طرز غیر عادی و وحشتناکی می ترسم. طوری که وقتی پیش دکتر پوست همیشگیم می رم باز استرس دارم... حالا دکترای جدی تر که دیگه حسابش جداش.... واسه همینم هیچ وقت تنها دکتر نمی رم. قبلنا با بابام می رفتم الان با پسره.... وقتی می گم وحشتناک می ترسم حجم اضطراب و وحشتمو تا کسی نبینه باور نمی کنه... حتی پسره هم بعد از این چند روز اعتراف کرد که فکر نمی کرده من وقتی میگم می ترسم از دکتر منظورم اینقدر ترسه! حالا این وسط یه مشکلی پیدا کرده بودم که باید میرفتم دکتر زنان... خیلی وقت بود این مشکلو داشتم و از ترس نمی رفتم.  فکر می کردم سرطان گرفتم. خب مشخصه که احمقی که منم دکتر نمی رم و ترجیح میدم خودکشی کنم و راحت بمیرم... بعدش خب به پسره هم گفته بودم این جریانو... پسره هم چند ماه بود که اصرار می کرد برم دکتر و منم زیر بار نمی رفتم... تا اینکه دیگه این یه هفته همه چی بدتر شد و من واقعن مطمئن شدم سرطان گرفتم! همه ش هی گریه زاری و اضطراب و اینا.... تازه هی گریه می کردم اگه مامانم بود باهاش می رفتم.... خلاصه بساطی بود... بعد فکر می کنید پسره ی خنگ ِ عزیزم چی کار کرد؟ خودش رفت پیش دکتر گفت دوست دخترم فلان مشکلو داره و می ترسه و اینا... خب من هروقت به کارش فکر می کنم گریه م می گیره... عمرن خودم اگه پسر بودم پا میشدم واسه دوس دخترم  برم پیش یه دکتر زنان همچین حرفی رو بزنم و یه مشکل زنونه رو توضیح بدم... حالا فکر می کنم این یه هفته ای که از اضطراب و گریه روانم به چیز رفته بود و از سر درد و حالت تهوع و دل درد عصبی داشتم می مردم می ارزید... می ارزید که بفهمم پسره چه مواظبمه...
یه باری که فکر کردم عاشقم بعد به یه جایی رسیده بودم که پرستش بود اسمش... جاش تو زندگیم جای خدا بود... الان البته حتی از فکر کردن بهشم متعجب میشم که چطوری به اون نتیجه رسیده بودم در مورد اون آدم(!)... انی وی اون موقع می خواستمش... حالا بعد این همه وقت پسره رو هزار برابر اون روزا می پرستم... دقیقن پرستش منظورمو می رسونه... نمی تونم آدمی که اینجوری اندازه ی مامان و بابا و شوهر و همه کس واسم دل می سوزنه و مواظبمه کمتر بخوام... عاشقش نیستم چون تعریفم از عشق این نیس... یه حسی متفاوت و عمیق تر از عشق بهش دارم... عشقم نیس پسره... همه ی منه... عزیزَمـ ه... یعنی اینجوری که خودش می گفت پاره ی تنمی تو ... همین... همینه... پاره ی تنشم... نمی تونم هیچ کجا برم... و می خوام باهاش خوشبخت بشم... مهم نیست الان چقد بدبختم و دنیا چه بهم سخت می گیره... مهم اینه که من باید با پسره خوشبخت بشم. همین.

 

*پیوستش این آهنگه باشه که من ِ زر زرو  تا می شنومش بغضم میاد و نمی دونم واسه چی اینقدر باهاش همذات پنداری می کنم. مال پسره... الان خونه نیس! برگشت یادم باشه بش بگم این آهنگه واسه اونه... عنوانم هر دوشه! تاکید می کنم دقیقن "اون بی من سفر نرو..."یی که گفتم عنوانه به واسطه ی لحنش که معلوم تره چه نیاز داره توش...

http://s2.picofile.com/file/7718868488/Mehran_Atash_Ba_Man_Ghadam_Bezan.mp3.html

 


 
نمی فهمم آهنگه غمگینه یا من غممه؟؟! ولی آروم ِ خوبیه...
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩ : توسط : El

 

من از بس غصه های جدید دارم و تصمیم گرفته بودم نیام غصه دار ننویسم فعلن حرفیدنم نمیاد! به جاش آهنگ میذارم دور هم باشیم!

http://s2.picofile.com/file/7717873652/Erfan_Salimi_366.mp3.html


 
 
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۳ : توسط : El

من چرا این همه ذهنم گیر میده به چیزای غمگین و ولشون نمی کنه؟! حالا گیر داده به عسل بدیعی... نه حتی به خودش .... به بچه ش... هی تو مغزم تکرار میشه وای بچه داشتا!! آدم که بچه داشته باشه حق نداره مردن انتخابش باشه... من هیچ وقت بچه دار نمیشم. حتی شاید مامان هیچ بچه ی بی مامانی هم نشم دیگه. بچچچچه... وای خیلی بزرگه... همیشه اینکه خودکشی یه انتخابه برام بهم حس آرامش میده... نه که حالا بخوامش. اما اینکه هست و می تونم دست بندازم برش دارم هروقت لازمم شد خیلی خوبه... حتی پسره هم اینو می دونه و بهش گفتم... پسره ممکنه بفهمه... اما بچه چی؟ بچه ها هیچ وقت اینو نمی فهمن. حتی اگه بزرگم بشن و در مورد هرکسی هم که اینو بفهمن... در مورد مامان باباشون نمی فهمن هیچوقت.


 
فک کنم طولانی ترین پست زندگیمه! قشنگ مغزمو ول کردم هرچی می خواد بگه و ساررررری:ی
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٢ : توسط : El

 

صب پا شدم غمگین بودم. دیشبش حالم بهتر بود. یعنی عصرش غمگین بودم بعد با سارا حرفیده بودم بعد حالم بهتر شده بود. حرف زدنمون با سارا این مدلیه که یکی میاد میگه غمگینه...  بعد هیشکی هم نمی پرسه فلانی چرا غمگینی؟! فقط هرکی می دونه اون یکی یه عالمه غم داره که قایمش کرده/می کنه... همین تفاهمه کافیه واسه اینکه بدونی طرفت داره می فهمه... بعد همین جوری دوتایی کلی جمله ی فیلسوفانه ی مایوسانه می گیم که دیگه دست نیچه و دوستان رو از پشت می بنده... بعدش ولی یه جوری که اصلن آدم نمی فهمه چه جوریه به خودم میام می بینم حرفای فیلسوفانه مون شده حرفای خاله زنکی و دخترونه و آدم حس بدش کم شده... نمی گم یادش رفته... میگم کم شده... خب همینم غنیمته دیگه.... بعد این چیزیه که من دوس دارم... که مرز نداره حرفامون! نمی فهمیم کی جدی و عمیقه کی دخترونه و سربه هواس... اینکه مرزش اون وسط گم میشه و یهو حال آدم خوب میشه رو دوس دارم..... امروز صب که بیدار شدم دیدم چه بی حوصله م دیدم حرفای دیشبمون پریده و دوباره شدم همون آدم عصر ِ دیروز... بعد یه عالمه هم طبق معمول با بابام دعوام شد... دوباره عصری گرفتم از غصه که روزم کم شه خوابیدم.... طبق معمول یه عالم خواب پر از درد و استرس دیدم...(یکی از آرزوهام اینه که خواب نبینم اصلن:(( از کابوسام خستمه)  بعد که بیدار شدم با پسره دعوا کردم که چرا زنگ نزده بیدارم کنه وقتی می بینه تا 6 صب خوابم نمی بره... دیگه در اوج نفرت و چندش از خودم فک کردم چه بی دوستم... که مثلن الان اگه دوست داشتم بازم مث دیروز حالم خوب میشد.... بعد اومدم نت دیدم سارام یه پست در راستای نفرت از خودش نوشته.... دیگه هیچی نگفتم! گفتم ول کن خودش بی حوصله س الان برم به قول خودش چه زری بزنم.... ویو هم که کامنتشو بسته بود یعنی بی حوصله س دیگه.... فک کنم نت گوشیشم خاموش بود.... روم نیومد مسج بدم.... یه حسی بهم گف خوشش نمیاد.... جز این دوتام که کسیو ندارم... رفتم آهنگ گوش دادم... فک کردم چه همه کار نکردم! می خواستم از اول عید هرروز کلی آناتومی طراحی کنم که دستم قوی شه... اما به زور دوتا مشق انجام دادم فقط... تازه از اون کتاب زبانه که گرفته بودم قرار بود بخونم تو تعطیلات هیچی نمی گم.... حالا این کارای مفید بخوره تو سرم! رمان و فیلمم که تفریحیه تعطیل کردم بس که بی حوصله م.... از اینکه قرار بود صبا زود پا شم و شبام زود بخوابم کلن نگم بهتره! همینقدر براتون بگم که قبلن 4 می خوابیدم الان شده 6!! خب بعد از خستگی کلافه م شد... آخه با چهار تا نقاشی و طراحی به کجا می رسم وقتی همه دنبال مدرکن؟ برم ارشد کوفت و زهرمار بگیرم که از خونه فرار کنم دهن بقیه رو ببندم؟ به قول پسره می شناسمت دیگه اونجوری زجرت از الان بیشتره ... چون آدمی نیستم که کاری که دوست ندارم و بتونم بدون زجر کشیدن و خودخوری انجام بدم... اصلن زور بالای سر من باشه حتی اگه یه چیزیو دوست داشته باشمم متنفر میشم.... چه برسه به اینکه دوست نداشته باشم کلن... فکر کردم اصلن همین زبان خوندن!! به چه دردم می خوره وقتی معلوم نیس فانتزیمون با پسره واقعی بشه و بشه فرار کنیم... آخه محاله... ما زیادی رویایی فک می کنیم... اصلن گیرم فرار کردیم.... بعدش چی خب... اینجاشو دارم چرت میگم! بعدش حداقل می گم شانسمو واسه خوشبختی ای که خودم می پسندم امتحان کردم! به قول سیس یه جوری انتخاب کن که بیست سال بعد به خودت نگی اگه اون روز فلان انتخابو کرده بودم زندگیم خوب شده بود... بعدش یادم افتاد پسره دوباره اون روز گفته بود  آهنگ ِ حس مبهم گوگوشو تو ماشین شنیده و دلش منو خواسته.... تازه تاکیدم کرد "دلم لپتو می خواس که بچسبونی به گردنم"... بعد سعی کردم تمرکز کنم رو پسره... که می رم تو گردنش قایم میشم بوی خوب میاد و جام امن میشه البته اگه اون لحظه به هزار تا چیز فکر نکنم و وسطش بهش نگم وای نکنه سرطان بگیرم... وای نکنه تو بمیری.... بعد با ناله و عجز چنگ بزنم پیرهنشو بگم می ترسممممم...... بعد اون منو بیشتر بچسبونه به خودش.... آهنگه رو پلی کردم چشام اشکی شد... بعد تو دلم باز قند آب شد که یکی رو دارم که اینجوری منو کوچولو می بینه...  که همه ش محبت داره برام... وای من چه محبت لازممه حتی اگه به هیچ درد ِ دردای زندگیم نخوره.... بعدش فک کردم برم زنگ بزنم بهش.... یه کم زنگیدم غر زدم... الان حالم خوب شد؟ نه خب نشد. اومدم نت خوب شم دیدم عسل بدیعی مرده... بعد نوشتن احتمالن خودکشی کرده بوده. حالا ممکنه هم این شایعه باشه ها. ولی من فک کردم چه قوی بوده. فکرتر کردم آدما به کجا می رسن که خودکشی می کنن؟ به چه حجمی از درد؟ یعنی منی که هزار جای زندگیم درد دارم بازم عرضه خودکشی رو در خودم یه درصدم نمی بینم. فک کن چه حجمی از درد می ریزه رو سر آدم که خودکشیش میاد.... خب لازمه بگم ترسیدم؟ اینجا آخرش نیس یعنی . یعنی خیلی دردتر از اینم می تونه منتظر آدم باشه. اینا تو ذهنم بود که بگم بعد وبلاگ پرستو رو خوندم... اینم بهش اضافه شد.... خب دیشب پرستو واسم کامنت گذاشته بود من ناراحت شدم. نه از پرستو.... کلن چون نمی تونم به بقیه حالی کنم بابا نیاین نخونین دیگه... خب واقعیت اینکه من خودمم ترجیح میدم وبلاگای دخترونه و شاد بخونم روحیه م خوب شه... خب همه هم مث من دیگه. اینکه من می نویسم مال احتیاجه... مغز من دوتا واکنش داره در برابر درد... سعی می کنه تا جای ممکن فراموش کنه و بعد اگه نشه اونقد بهش فک می کنه و می نویسه و ازش حرف می زنه تا درد واسش معمولی شه یه کم.... بشه مث یه بخش روزمره.... که دیگه درصدد تغییرش نباشه و همون جوری که هست قبولش کنه تو زندگیش.... دست از جنگ نابرابر و بی فایده باهاش برداره.... خب ممکنه شما ندونین اما من یه عالمه چیز هست که نمیام اینجا نمی نویسم چون نمی خوام قبولشون کنم و هنوز امید به بهتر شدنشون دارم....

انی وی....

دیگه به پرستو و دیشب و اینا فکر نکرده بودم و بی خیالش شدم تا الان که پستشو خوندم.... بعد دیدم دوسش دارم الان... یعنی من  خیلیا رو اینجا دوس دارم... اما دوست داشتن ِ معمولی که گفتن نداره... یه جایی هست که دوست داشتنه آدم فرق دار میشه... اونجاس که باید گفت... یعنی الان که دیگه ناراحتی ِ دیشبم تموم شده بود فکر کردم همیشه به پری گارد دار بودم! بعد حس می کردم اونم گارد داره! یعنی یه چیزی این وسط بود.... حالا شاید اسمشو نشه گارد گذاشت! مثلن همیشه همو می خوندیم و خیلی وقتا هم حتی همو تایید می کردیم اما یه چیزی این وسط بود که من می دونستم هست اما پی ِ فهمیدنش نبودم.... الان فهمیدم . من فکر می کردم مشکل عمده ی پری آقا غوله س.... اونم مشکل منو همینا که اینجا هست می دید... بعد هرکی فک می کرد طرف مقابل نباید واسه این یه مشکل اینقد دیگه ناراحت باشه... الان خب فهمیدم اینا نیس... اینم قبول دارم که من آدم غرغرویی هستم کلن. اما گفتم که نوشتن نیازمه... نجاتمه... سرگرمیم نیس اصلن... جدی کردن و عینی کردن ِ دردایی که مطمئنم علاج نداره ... عینی می کنم که بپذیرمش. اصلن ننویسم از مشکلاتم مغزم که بای دیفالت شلوغ و درهمه دیگه به انفجار می رسه.... داشتم شاهین گوش می دادم... همون ایستاده مردن... خب لابد خدا دارا این آهنگ و نمی پسندن... آهنگ مورد علاقه ی منم نبود البته تا دیروز... اما از دیروز دوسش دارم... نه چون خدا واسه من خدای خوب خشم و قتل و خوابیده تو کتابه.... چون فکر کردم یه جاهاییش مال منه... مال ماست... مال ِ همه ی دخترای اینجا... اینجاش که میگه بگو حدیث ِ ما حدیث ِ خون بود... که میگه بگو چگونه ما وا ندادیم! بگو که مردیم و ایستادیم!(باصدای شاهین خونده بشه) این مال همه مونه... یه وقتا فک می کنم چه وا دادم.... می دونم سارام همینو فکر می کنه... ویو هم... اما ندادیم هنوز.... اگه داده بودیم دنبال رنگ نمی گشتیم... حتی اگه رنگ یه لاک تازه باشه فقط... این ظاهر وا داده پشتش آدمیه که جنگ می کنه و از جنگ خسته میشه... ما از جنگ خسته میشیم... درمونده می شینیم رو زمین... بعد دوباره وامیستیم به بقیه جنگ.... به هرچی که چنگ زدنی باشه چنگ می زنیم... ما همه واستادیم... هیشکی وا نداده... خواستم بگم مرسی پری که من اینا رو نوشتم.... مرسی که الان دوست دارم... چون من اصولن آدم متنفری هستم... یعنی برخلاف خیلیا که فکر می کنن آدم ِ مهربونی هستم من وقت و حوصله ای برای دوست داشتن ِ خاص ِ آدما ندارم....واسه همون وقتی یکیو دوس دارم خودم خوشم میاد... الان مرسی که خوشم اومد.... 



 
 
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۱ : توسط : El

 

 من یه جور غمگین ِ بغض داری این دختره ی کوچولوم سارا رو دوس دارم... اگه می تونستم میذاشتمش تو کوله م  با خودم هرجا می رفتم می بردمش... همون جوری که وقتی درمونده م به پسره می گم منو تو جیبت جا کن از اینجا ببر... الانم دارم همین آهنگه رو گوش میدم... بعد هی میگه می مونم زیر هجوم سنگی ِ آوار کینه... هی گریه م میاد که می فهممش... که شط سرخ نفرت و می فهمم... که من عروسک کدوم بازی وحشت؟/من عروس قحطی کدوم تبارم؟/که مثل تولد فاجعه سردم/که مثل حادثه آرامش ندارم... رو می فهمم خب... بعد این سارا اصلن بچه مه... دلم می خواد ببرمش یه جای دور... کاش کاف ببرتش یه جا قایمش کنه مواظبش باشه همیشه... الانم آهنگو عوض کردم دارم نگرانت میشم ِ ابی رو گوش میدم.... کلن فقط همین تو فکرمه که خودم برم یه جای دور... سارام بره یه جای دور... لحن ِ فکرم لحن ِ غمگین ِ ابی توی این آهنگه... این "یه جای دور"و نمیشه توضیح بدم چون تو زندگیای مختلف مفهومش و اضطرارش فرق می کنه و هرکی مال ِ خودشو می فهمه فقط... وای کاش خوشبختی رو یه جا می فروختن من برم بخرمش واسه خودمون.... امروز تو ذهنم بود بیام شب یه پست بنویسم بگم بچه ها نیاین نخونین اینجا رو! اینو نمیگم که بیاین بگین نه ما دوس داریم بخونیمت و فلان! ببینین اصلن یه سری چیزا هست که واسه آدما خوب نیس! خوندن وبلاگ غمگینم از همون چیزاس! من خودمم تصمیم دارم یه سری وبلاگای غمگینو نخونم دیگه. خب هرکی زندگیش یه مدلیه... مال منم این مدلیه که ازم برنمیاد پست خوشحال بنویسم... الان لااقل برنمیاد... سُ خودم دارم بهتون کاملن دوستانه پیشنهاد میدم که نخونین... بعد دیگه اومده بودم اینارو بگم همینجوری افتادم به حرف زدن با سارا... پستم شکلش عوض شد... 

 


 
خدای خوبِ خشم و قتل و فتوا ... !
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۱ : توسط : El

 

به خدا(!) که رفیقانه ترین بغل ِ دنیا حقشه اصلن...

 

+ایستاده مردن/شاهین


 
همین جوری...!
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٠ : توسط : El

 

من نه شبیه این دختره ی هدره لاغرم نه از این کفش آبی هاش دارم حتی... اما دنبال قالب که می گشتم به محض اینکه اینو دیدم گفتم با خودم ا ِ چه یاد ِ خودم میندازه منو!! بعد الان چند نفر گفتن اینو دیدن حس کردن شبیه منه... خب من ذوقم اومد! با اینکه هنوزم نمی دونم چرا این منو یاد خودم انداخته؟!! انی وی مرسی که ذوقم اومد! تازه مرسی مینا که کامنتت حس خوبی بهم داد... :)

 

 

به بهار : بهار تو واسم یه کامنت خصوصیو دو بار گذاشتی بدون ایمیل و آدرس وبلاگو اینا... تازه چون کامنتت طولانیه پرشین نصفشو خورده و دقیقن تا اونجایی میاد که "می دونی مشکل من کجاست؟" اگه خوندی اینو بقیه شو بذار برام لطفن. لطفن تر یه آدرسی چیزی بذار که من جواب بدم بهت... مرسی:)

 


 
یه وقتایی هم شک ایمان و محکم می کنه! هوممم! باید صبر کرد و دید...
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٩ : توسط : El

 

این همه کتاب خوندم... این همههههه کتاب.... البته که می تونستم بیشتر از اینا بخونم و در مقابل این همه کتاب ِ خوب ِ نخونده اینا که خوندم هیچــــــــــــی نیس... اما خب واقعن چی شد؟؟ کجای دنیا رو گرفتم؟؟ چیو تو زندگیم بهتر از مال بقیه کردم؟؟ غیر از این بود که فقط فرقامو بیشتر کردم و فاصله دار تر شدم؟ آدما از کتاب تنهاتر میشن... اینو تو بیشتر آدمایی که کتاب می خونن دیدم. تنهاترن شاید چون دنیا و آدم های توی متن ِ کتابا عمیق تر و خاص تر از اغلب ِ آدمای واقعی هستن و کسی که اون عمق و لمس می کنه از خیلی چیزای سطحی ِ دور و برش فراری میشه... انگار که از یه جایی آدمای معمولی و دنیای روزمره ی معمولی برات کافی نیستن و چنگ میندازی به دنیای عمیق و متنوع و آدم های بزرگ ِ کتابا.... هرتلاشی هم برای برگشتن بین آدمای واقعی با ضریب اطمینان بالا شکست می خوره و سرخورده دوباره برمی گردی به خوندن ِ کتابای تازه و رفاقت با آدمای توی کتابا... مث یه جور طلسمه به نظرم... وقتی رفتی راه برگشت واسه همیشه بسته میشه... همیشه فک می کردم کتاب خوندن از مهم ترین و لازم ترین کارای دنیاس و اونایی که این کار ِ لازمو انجام ندن همیشه یه بخش ِ خاص ِ احترام ِ منو از دست می دن... یعنی یه قسمت خاص هست تو دلم که فقط مال آدماییه که با کتابا رفاقت کنن... الان ولی برای اولین بار تو زندگیم فک کردم شاید اگه این همه کتاب نخونده بودم واسه سلامتیم بهتر بود! البته که من از اینجا به بعدم به همین شیوه ادامه خواهم داد و همچنان از خوندن لذت خواهم برد و حتی الان علی رغم این فکرم یه عالم از عیدیامو دادم و آنلاین 16 تا کتاب خریدم.... تازه در شرایطی که که بی اغراق به اندازه ی یه سالم کتاب نخونده داشتم... خب من اینم. عوضم نمی شم. اما با خودم باید رو راست باشم! شک کردم و از شکم جا خوردم... شک چیز خوبیه... اما خب کتاب واقعن ایمان ِ منه! اون وقتی که به کتاب آسمانی(!!) و اینا شک کردم والا اینقدر جا نخوردم که الان...!!

 


 
یعنی والا ته شهامته...!
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٩ : توسط : El

و سرانجام روزی میرسد که شهامت آن را بیابی که بایستی ، پشت سر را نگاه کنی، نفسی عمیق بکشی و بپذیری که سراسر ریده ای.

+از اینجا


 
به سرم می زند این مرتبه حتمن بپرم...
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٧ : توسط : El

 

وقت های زیادی بوده که فکر کرده ام استعداد نوشتن دارم. منظورم از نوشتن اصلن نویسنده شدن نیست که با نهایت تاسف کار من نیست. منظورم فقط نوشتن از چیزهایی ست که خودم دارم احساسشان می کنم... منظورم پیدا کردن کلمه های مناسب و نزدیک است... آن وقت یک جاهایی توی زندگی آدم هست که بعد از خواندن نوشته ای به خودش می گوید : هه! چه بی استعدادی تو دختر! چه بی کلمه ای! چه ترسویی حتی! خب این بار گیلدا رساندم به اینجا.... که حسادت کردم چرا من نبوده ام که نویسنده این نوشته ای باشم که این همه با جزئیاتش به من شبیه است... این همه سالی که نوشته ام این نشده. یقین دارم هزار سال دیگر هم می نوشتم این نمی شد. این نوشته ی آرام ِ بی هیاهو ِ گزارش وار که پشت ِ این لحن ِ آرامش جیغ دارد... داد نه... فریاد نه... جیغ با تاکید روی صدای گوش خراش ج و غ!

.

.

.

از...  http://2ganeh.blogfa.com/post-277.aspx

 

مسافرت بودم..اولین چیزی که حالا به ذهنم می رسد این است که روزهای اول سال برای بچه های بی مادر سخت تر از بقیه روزهای بی مادری می گذرد..ما کم و بیش به زندگی هامان برگشته ایم و به ظاهر قضیه را قبول کرده ایم چون چاره ی دیگری نبود.برای اینکه ما آدمها همه مان اینطور طراحی شده ایم که مصیبت ها را، غم رفتن ها تاب بیاوریم و هرگز خودمان را برای مردن مادرمان، یا هر کسی نکشیم. بارها و بارها از نو شروع می کنیم و هزاران تصمیم می گیریم. عوض می شویم و هر روز به شکل کسی که نیستیم می شویم و معاشرت می کنیم.ما بیشتر از آدمهای دیگر با حس "ترس" روبه رو می شویم و این ترس هرگز وجود مارا ترک نخواهد کرد. تمام زندگی روزمره در عین بی ارزشی برایمان به یک چیزی شبیه به یک رسیک بزرگ بدل می شود .ما گله مند ناراحت و عصبانی می شویم و با همه ی اینها بعضی روزها کنار آدمهایی که دوستشان داریم احساس خوشبختی می کنیم. ما یکهو به کسی عادت می کنیم و یکهو دل می کنیم چرا که یکبار به بدترین شکلی که می شد برای همیشه ترک شدیم. ما اکثرا خیال می کنیم که کسی را نداریم، تنها و بی چاره ایم و حتما روزی توی تنهایی های خودمان خواهیم پوسید چرا که آدمهایی هستیم با غمی فراموش نشدنی و کسی توی این دنیا برای غم یک نفر دیگر وقت ندارد. ما گاهی در تاریکی شب به اجبار عینک دودی می زنیم چرا که اشک ها را باید یکطوری پوشاند. حالا به هر قیمتی حتی به قیمت حماقت. گاهی دیگران به حماقت ما می خندند و گاهی نه. ما گاهی می خندیم و بیشتر اوقات نه. ما اکثرا دوست داریم که روزمره نویس باشیم. دوست داریم که چیزی مارا ببرد از نوشتن از گذشته ها. اما همیشه توی روزمره هامان یک جای خالی بزرگ هست. گاهی می شود باهاش کنار آمد و بیشتر وقت ها نه. ما دلمان تنگ است و این برای بیشتر آدمها مفهومی ندارد چرا که دلتنگی های بزرگ با دلتنگی های کوچکتر فرق زیادی دارد. ما هر کداممان به تناسب ویژگی هامان قرص هایی می خوریم. بعضی ها قرص معده و سردرد و بعضی ها قرص های افسردگی. ما کمتر توی جمع ها حاضر می شویم و اگر حاضر شویم از بقیه آدمها قابل تفکیکیم. ما بین انتخاب زندگی و مرگ همیشه مردد می مانیم و هیچوقت درست نمی فهمیم که کدامش را بیشتر می خواهیم. با و بدون کسی زندگیمان بدتر یا بهتر نمی شود و برای خودمان، از همه چیز مهمتر می شویم بی آنکه خودمان را حتی کمی دوست داشته باشیم. با همه ی اینها ما زندگی می کنیم و خیال می کنم قبول کردن اینکه این زندگی جدید ماست چیزیست که یا اتفاق نمی افتد و یا که خیلی دیر اتفاق می افتد. مثل من که بارها و بارها خواب تکراری نمردن مادرم را دیده ام و یا برادرم که وقتی بین خواب و بیداریست یادش می رود که مادرمان مرده. ما با دو روح و یک تن زنده ایم و توی ناباوری مان خواهیم ماند. امسال را به اسم خودم نامگذاری می کنم. به اسم خودم که دوامی طولانی داشتم. که با تمام ترس هایم به چیزهایی که خواستم رسیدم و برای باقی شان نقشه های بزرگی دارم. اسمشان آرزو نیست چرا که ماهیت آرزو این است که بعد از بدست آوردنش شاد و راضی باشی. فقط می خواهم که سالها را مال خودم کنم. می خواهم که دنیا برای یکبار هم که شده بی آنکه من بخواهم با تمام عالم برای خواسته های من دست به یکی کند. رویاهایم اگر یکبار دیگر برگردند نمی گذارم بی آنکه واقعی شده باشند بروند.

 

پیوستش این آهنگ باشد به واسطه ی ارتباطش... که خودم البته ربطش را نمی فهمم!

http://s1.picofile.com/file/7705486341/Amir_Azimi_Bi_To.mp3.html

 


 
چقدر حوصله....*
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٦ : توسط : El

 

باید برگردم یه جایی که 13-14 سالمه. بعد بهاره فک کنم... محرمش تو بهاره یعنی... شایدم نزدیک بهاره... یادم نیس... اما بوی بهارو یادمه... بعد من هنوز خدا رو باور دارم و ده روزه محرمو دوس دارم... که من هنوز فک نکردم خدا نیست! هنوز اونقد احمق و بچه م که نمی دونم دین همه ش چیز شعره و داستانیه که آدما از ترس سخت تر شدن زندگیشون باور می کنن... بعد ما تو اون خونه کوچیک قدیمی مون باشیم... هوا از اون بهاری های ملس باشه... من رو اون مبل قدیمی ناراحته که گردنمو درد می آورد دراز کشیده باشم جلو تلویزیون... شب دهم ببینم با مامانم... سیس کوچولو و فسقلی و گرد باشه با کامیون قرمزه ش تو خونه بازی کنه... بابا تازه اومده باشه خونه... هوا... بهاری و خوشبو و مال ِ زندگی کردن باشه... بعد من همونجا بمیرم... مسخره س که الان حتی دلم مردنم نمی خواد. اینقد دردم بوده این همه سال که مردن به نظرم الان دیگه بی فایده س... از وقتِ مفیدش گذشته یعنی... باید برگردم اونجا توی زندگی و بوی بهار بمیرم...

 

*

مردن چقدر حوصله میخواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس، بی حس مرگ زیسته باشی...
 

"قیصر امین پور"

 

+

http://s2.picofile.com/file/7704410000/Shab_e_Dahom_www_1_recital_blogfa_com_.wma.html

 


 
Zaman ilaç değil yanmaya alıştıran*
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٦ : توسط : El

 

خب بهرنگ راستشو گفت وقتی گفت : "نسخه تو چیز دیگس الاهه... نه عشق  و نه مش/ر/وب.. تو آزاد باید بشی.. تو از اون آدمای قائم به خودتی. باید رها باشی و خودت باشی و خودت و زندگیت" اونوخ این وسط من احساس عجز می کنم. عجز از پیدا کردن راهی که پیدا نمیشه... که من تازگی حتی به نظرم نفس کشیدنم کار سختی میاد... نفس فیزیکی منظورمه ها! یعنی یه جوری که همین نفس کشیدن ناخودآگاه و غیرارادی به نظرم ازم انرژی می گیره... وای چرا نمی تونم خودمو نجات بدم پس؟ احساس می کنم باید مث کتاب میرا بشم.. اونجاش که تیکه تیکه نقاباشونو می کندن و بعد لای خون چهره های واقعیشون ظاهر میشد... خودم می دونم دارم مزخرف می گم! فقط می دونم می خوام خودمو نجات بدم و هیچی نیس... یا در واقع همه ی همه چی "هیچی"ه...

 

 

* عنوان از این آهنگه که حوصله آپلودشو نداشتم!

Mustafa Ceceli - Dön

 


 
تو چقد خانومی :)
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٦ : توسط : El

 

من دوسش دارم که می شینم تو ماشین بعد میگه این آهنگه رو شنیدی؟ همه شو انگار واسه تو خونده... بعد من اولش یادم نیاد آهنگه رو... بگم این کدومیه؟ بعد که شروع بشه  ذوقم اصلن تو دلم منفجر بشه... بعد باورم نیاد اینو می شنوه یاد من میفته و بگم این مال دختر بچه های گل فروش هستشا... بعد با از اون نگاه بابااونه هاش بگه نه مال توه... همه ش بهت میاد... واسه بچه مه... بعدم با لبخند با آهنگ تکرار کنه تو چقد خانومی...:) خب من کجا برم؟؟؟ وقتی حتی خودمم  وقتی این آهنگو شنیده بودم برعکس همیشه که خیلی قربون خودم می رم و به خودم آهنگ تقدیم می کنم نتونسته بودم به خودم تقدیمش کنم! آخه خب خیلی دیگه لِوِلِ خوبی و معصومیتش از من بالاتر بود. بعد برم کجا که این همه یکی منو خوب ببینه...؟؟ که بچه ش باشم اینقد... اونوقت همون جا تو ماشین پتانسیلشو داشتم برم تو سینه ش گوله بشم زار زار گریه کنم! بس که همه ش دختر گریه کنی شدم... الانم که دارم گوش می دم باز گریه م میاد... خیلی گریه مه... خیلی یعنی همه ش... خسته شدم... اه...

 

+حس مبهم/گوگوش


 
این مال ِ ساراس. بچه فسقلیم باهاش بازی کنه غصه هاش یه کم، کم شه:*
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳ : توسط : El

 


 
دیگه با عاطفه دشمن/واسه دلتنگی رفیقم/توی شط سرخ نفرت/بی صداترین غریقم
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱ : توسط : El

 

من عروسک ِ کدوم بازی ِ وحشت/ من عروس ِ قحطی کدوم تبارم/ که مثل تولد ِ فاجعه سردم/ که مثل حادثه آرامش ندارم.....................؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+یه وقتی هم هست که زندگی کاری با آدم می کنه که آدم از این دختره ی بیخود دلسا خوشش بیاد حتی!!!

http://s1.picofile.com/file/7699183545/Delsa.mp3.html