نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
 
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٩ : توسط : El

 

داشتیم تلفنی با پسره حرف می زدیم... در مورد رفتن از ایران... بعد من همون پشت تلفن یهو گریه کردم. یه عالم گریه. فک کردم دلم می سوزه بابامو بذارم برم... بعد چند سالم نبینمش لابد. از اون موقع هی دارم بغض می کنم و غصه می خورم... ناامید شدم. از یه چیز مهم... شایدم از خودم...!


 
*
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٩ : توسط : El


راستش را بخواهی سر ما کلاه گذاشتن.آن بالا،همانجا که هیچ کس نیست یک نفر هست که به ریش ما می خنده.تو گربه ی چه شایر* رو دیدی؟من ندیدم.اما بچه که بودم برام تعریف کردن.یک ادای خنده هست اما خنده ای پشتش نیست.آن بالا هم همین طور.یک خنده هست،همش تمسخر اما پشتش کسی نیست.


*cheshireگربه ایست در قصه ها که خندان به نظر میرسد.


خداحافظ گاری کوپر/رومن گاری/ترجمه ی سروش حبیبی


 
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست ....
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۸ : توسط : El

 

این اولین آهنگی بود که تو فکرم مال ِ پسره شد... سه سال پیش. هنوزم بعد سه سال مال ِ پسره س... هنوزم هر بار می شنومش کیف می کنم و امکان نداره بغض نکنم....از اون بغضای غمگین که تهش لبخندم داره.... و می دونم همه ی سال های در پیش رو هم مال ِ پسره می مونه... ازش مطمئنم... من می ترسم. از اینکه همینایی که دارم و ازم بگیرن می ترسم... از اینکه هی ترس بیاد تو دلم و به پسره اس بدم "التماس می کنم جون من هیچوقت نمیری" خسته شدم... من هیچی ِ هیچی ِ هیچی نمی خوام جز اینکه با پسره و سیس و بابام خوشحال باشم و یه هاپو هم داشته باشم. به خدای احتمالی/یا یونیورس یا هرچیز دیگه ای که احتمالش هست بشنوه التماس می کنم اینا رو بذاره واسم... و بذاره نترسم و خوشحال بشم... و خسته گی م تموم شه...

 

+ http://s4.picofile.com/file/7768012040/bia_benevisim.mp3.html



 
 
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥ : توسط : El

چنان که که از شواهد برمیاد بخش وبلاگ نویسی ِ مغزم از کار افتاده! :|


 
 
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳ : توسط : El

 

خب اون دختره که کارای مداد رنگیشو قیمت گذاشته بود 600(!!!) خیلی بهتر از من نکشیده بودکه... فقط اگه می تونستم چندتا از نقاشیامو بفروشم.... نصف یا یک سوم قیمت این دختره مثلن.... می تونستم زندگیمو نجات بدم! یعنی دهن همه بسته می شد... همه عذابام تموم می شد... هرچی فک می کنم می بینم این تنها راه نجاتمه! ولی آخه توی این شهر خاک بر سر کی پول بالای نقاشی میده؟! من باید نجات پیدا کنم. از این همه حرف خوردن خستمه... گریمه اینقد حرف می خورم و اینقد نمیذارن زندگی کنم جوری که دلم می خواد... وای کاش یه راهی پیدا می کردم... من به این موضوع احتیاج دارم. یه مفهومی ورای "احتیاج" حتی... موضوع فروختن و پولش نیست اصلن. فقط ثابت کردن ِ اینه که من دارم یه کار مفید می کنم... ثابت کردن به این همه آدم که فک می کنن من ک*.. خلم که دارم درس نمی خونم و الکی کلاس نقاشی می رم... همیشه فک می کردم هیچ وقت دلم نمیاد نقاشی ای بکشم که بفروشمش... آخه اون دختره  که کشیدم مثلن که همیشه دلم می خواس خونه داشته باشم بزنمش به دیوار... یعنی جز جدایی ناپذیر خونه م در آینده بود... در این حد که اون دفعه به پسره می گفتم اگه یه روزی بریم خارج من چه جوری اینو با خودم ببرم(!!!) خب الان اینقدر زجرمه که حاضرم اونم بفروشم حتی... با اینکه بعدش می دونم احتمالن از غصه یه عالم گریه کنم و خونه م بعدنا از اون دختره ها نداره! (منظورم این نیست که کسی بالای نقاشی ِ مسخره ی من پولی میده... خودم دوسش دارم فقط و این دوس داشتن معناش این نیس که چون قشنگه دوسش دارم... فقط دوسش دارم... همین. و کلن این مثالو زدم که بگم الان مشکلم چیه دقیقن...)... بازم حرف دارم اما بسه دیگه... به جا نوشتن می رم مرگ ِ نازلی ِ شاهین ِ خوبو بشنوم که به حد کافی ای غمناکه....

 


 
*
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳ : توسط : El

 

 

کافکا در کرانه/هاروکی موارکامی

 

+عکس...

 


 
*
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳ : توسط : El

 

بهرحال، به این نتیجه رسیده ام که زیاد به چیزها فکر نکنم. با هر چیزی که دلت بخواهد همراهی می کنم، مهم نیست چقدر دیوانه وار باشد. دیشب مکاشفه ای برایم پیش آمد. جدی گرفتن چیزهای دیوانه وار.... یک جور اتلاف وقت جدی است."

"نتیجه ای هوشمندانه است.یک ضرب المثل می گوید افکار بی هدف بدتر از فکر نکردن است."

 

کافکا در کرانه/هاروکی موراکامی


 
*
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳ : توسط : El

 

می گویم: "دنباله ی صحبتی است که می کردیم. منظورم این است که، آیا برای مردن به این شهر برگشتید؟"
لبخندی مثل مهتاب نقره گون سپیده دم روی لبهایش پدیدار می شود."شاید. اما ظاهراً این کار مهم نیست. چه برای زندگی به جایی بروی و چه برای مردن، کارهای روزمره ات یکی است."

کافکا در کرانه/هاروکی موارکامی


 
*
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٢ : توسط : El

 

می گویم: "دنباله ی صحبتی است که می کردیم. منظورم این است که، آیا برای مردن به این شهر برگشتید؟"

لبخندی مثل مهتاب نقره گون سپیده دم روی لبهایش پدیدار می شود."شاید. اما ظاهراً این کار مهم نیست. چه برای زندگی به جایی بروی و چه برای مردن، کارهای روزمره ات یکی است."

 

کافکا در کرانه/هاروکی موارکامی


 
*
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٢ : توسط : El

 

در زندگی هر کس یک جا هست که از آن بازگشتی در کار نیست. و در موارد نادری نقطه‌ای است که نمی‌شود از آن پیش‌تر رفت. و وقتی به این نقطه برسیم، تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم. دلیل بقای ما همین است.

 

کافکا در کرانه/هاروکی موارکامی


 
*
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٢ : توسط : El

 

مردم متولد می شوند که زندگی کنند٬ درست است؟ اما من هرچه بیشتر زندگی کرده ام انچه را در درونم بود بیشتر از دست داده ام و در آخر خالی شدم و شرط می بندم هرچه بیشتر زندگی کنم٬ خالی تر ٬ بی ارزش تر می شوم. این وضعیت یک ایرادی دارد. زندگی قرار نیست اینطوری از آب دربیاید! امکان ندارد بشود تغییر جهت داد تا مقصدم را عوض کنم؟



کافکا در کرانه/هاروکی موارکامی


 
*
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٢ : توسط : El

 

و طوفان که فرو نشست، یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده ای. در حقیقت حتی مطمئن نخواهی شد که توفان واقعاً به سر رسیده. اما یک چیز مشخص است. از توفان که در آمدی، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به توفان پا نهاده بودی. معنی این توفان همین است.

 

کافکا در کرانه/هاروکی موراکامی/ترجمه ی مهدی غبرائی


 
*
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٠ : توسط : El

 

غم همه ی عالم را تو سینه ی من جا داده بودند، به جای هوا انگار سرب می بلعیدم، گفتم: "نمی دانم چرا یکهو دلم گرفت." و مگر نمی شود آدم در کودکی یاد سال های بعد بیفتد؟

 

سالِ بلوا / عباس معروفی


 
*
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٠ : توسط : El

 

و آن قدر خوش است که اگر گوشه ی خلوتی پیدا کند، آب همه ی دریاها را گریه خواهد کرد.

 

سالِ بلوا / عباس معروفی


 
*
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٩ : توسط : El

 

آدم دائم حس می کند توی این دنیا تنهاست و بقیه با هم لیلی و مجنون اند، اما واقعا این طور نیست. عموما آدم ها خیلی همدیگر را دوست ندارد. در مورد دوستان هم همینطور است. گاهی وقت ها توی رختخواب دراز می کشم و سعی می کنم بفهمم واقعا کدام دوستانم برایم اهمیت دارند و همیشه هم به یک نتیجه می رسم : هیچ کدام. همیشه فکر می کردم دوستان فعلی ام یک جور دست گرمی اند و سر و کله ای دوست های واقعی بعدا پیدا می شود. اما نه. همین ها دوستان واقعی ام هستند.

 

هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست/میراندا جولای/ترجمه ی فرزانه سالمی

 


 
?Nerden Bileceksiniz
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٩ : توسط : El

 

اومدم بنویسم دارم گریه می کنم چون تو اون دفعاتی که تلاش کردم شنا یاد نگرفتم و الان گیر دادم که یاد بگیرم اما برنامه کلاسا و باشگاهم طوریه که نمی تونم و منم وقتی یه چیزی میفته تو سرم تا انجامش ندم خلاص نمی شم واسه همین نمی تونم بمون منتظر یه فرصت مناسب! بعد فک کردم همه می گن چه مسخره خب! یه دختره داره گریه می کنه چون شنا بلد نیس! گفتم خب بیام توضیح بدم دقیق تر... بعد دیدم خستمه. خب توضیح بدم که چی؟ بگم از چی زجرمه و شنا الان مثلن دقیقن مفهومش شنا نیس واسم و چی میگذره تو زندگیم که چی؟ که چهار نفر بیان با من همدردی کنن ؟ یا 4نفر که هیچی از من نمی دونن بیان نصیحت کنن ؟ بعد اگه بخوام به نصیحتا جوابی بدم  و یه چیزایی در مورد زندگیم بگم اون وقت ممکنه چهار نفرم پیدا بشن طبق معمول ِ آدما وقتی که کم میارن  پای خدا و اینا رو وسط بکشن و آویزون خرافات بشن... خب همه اینا که چی؟ اینجا کاربردشو از دست داده... فک کنم برام خوب بود اون مدتی که نت نداشتم. اینجا رو دوس ندارم دیگه. یعنی دوس دارم. اما لازمم نیس.از سال 85 تا الان که وبلاگ دارم اولین باره که این حسو دارم بهش. لزوم و اضطرارشو برامو از دست داده. یه جوری واسم بی اهمیت شده دیگه... جوری کهمی تونم پرتش کنم پشت سرم و بکنم برم... فک می کنم اصلن یه جای جدید تو زندگیمم الان... جایی که دارم تنهاییمو "انتخاب" می کنم... دیگه از پسره نزدیک تر نیس که بهم! خب تنها کسیه که همه چیو از من و زندگیم می دونه... همیشه فک می کردم اگه به یکی همه چیو بگم شکل تنهاییم عوض میشه... اما اشتباه می کردم. مطمئنم ازاینقدری که به پسره نزدیکم بیشتر نمیشه به کسی نزدیک شد. اما من باز تنها بودن و ترجیح میدم. این بی فکرترین پستیه که تو زندگیم نوشتم... شاید بهتر بود اصلن نمی نوشتم و جاش فقط آهنگی که دارم می شنوم و میذاشتم....

 

http://s4.picofile.com/file/7756982040/Ahmet_Kaya_Nerden_bileceksiniz.mp3.html



 
 
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧ : توسط : El

 

از بزرگ ترین آرزوهام اینه که برم چند ماه استانبول زندگی کنم. میگم چند ماه چون می خوام حس کنم خونه مه... بدون ِ بدو بدوها و عجله داشتنای تو مسافرت... اگه یه روزی پولشو داشته باشم حتمن این کارو می کنم. احساس می کنم استانبول چیزیه که می تونست زندگیمو نجات بده... یه جایی که دوسش داشته باشم و در عین حال حس کنم خونه مه... مثلن اگه به من پیشنهاد بدن بین زندگی تو امریکا و استانبول(ترکیه نه ها! مشخصن استانبول!) یکیو انتخاب کن... من لابد که کاملن عاقلانه امریکا رو انتخاب می کنم. اما اگه بخوام دل به دل ِ دلم بدم می رم استانبول زندگی می کنم... دلیلشم گفتم چون امریکا یا یه کشور اروپایی مثلن هیچ وقت خونه م نمیشه...زبونش زبون ِ من نمیشه... حس خونه بودن نمی تونم بهش داشته باشم هرچقدم که زندگیم توش پرفکت باشه... اما استانبول بلده خونه م باشه... زبونش بلده برام مث فارسی بشه... حتی اگه بخوام فانتزی آنه تر فکر کنم... آرزوم بود میشد تو استانبول یه کافه داشته باشم... نه از از اون کافه های مدرن... از اونا که غذاش خونگیه... که دکوراسیون و رومیزی هاشو همه چیزش بوی خونه بودن بده... بعد مهم ترین وعده ی غذایی تو کافه م هم صبحونه بود... از اون صبحونه های گرم ِ خوشبو ... رو میزامم حتمن گلدون گل میذاشتم هر صبح... خب می دونم اینا که گفتم خیلی فانتزی و ایناس... اما واقعن تنها آرزومه که فک می کنم زندگیمو تماما ً نجات میده... اونقدر به این موضوع مطمئنم که حاضر بودم از پسره و همه ی زندگیم کلن بگذرم و به جاش این رویامو بگیرم...!



 
*
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٦ : توسط : El

 

جنبه ی منفی این تابستان درک این نکته بود که شاید در لذت هفده ساله بودن، حتی توی پاریس، زیادی مبالغه شده. شاید آن تابستان به نوعی از باقی زندگی ام خبر می داد. شاید به یک هستی در تنهایی واقعی محکوم بودم که تنها لذتش نه در مصاحبت آدمیان که در همراهی نان های کروسان است.

 

عطرسنبل ، عطر کاج / فیروزه جزایری دوما


 
 
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤ : توسط : El

 

سلام منو به همه برسون بگو اسم هرکدومشونو تو آسمون روی یه ستاره گذاشتم
ستاره مامان ، ستاره بابا ، ستاره پریسا... ستاره امید ... واسه همکلاسیام... واسه ممد رضا... مجید ،اکرم خانوم ، افسانه خانوم، آقا رضا .. همرو یادمه...شبا تو آسمون یه سلامی برا همشون دارم

اما پرستو

تو ، دوتا ستاره داری... مراقب خودت باش ...

 

دقیقن اونجاش که میگه : اما پرستو... تو... دوتا ستاره داری...
با یه مکث بعد پرستو... یه مکث بعد تو...... بعدشم با از اون لحنای برادرطور ِ مهربون میگه "مراقب خودت باش"....

"زندگی با چشمان بسته"

 

 

*این قابلیت گریه کردن ِ زیاد واسه فیلما رو نمی دونم از کجا میارم... و نمی دونم هم چرا وقتی اینقد بی جنبه م باز می شینم فیلم می بینم....:|



 
اینا مال 20 روز پیشن اما کماکان در همون وضعیتیم!!
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤ : توسط : El

 

*من هیچی نمی خوام. و این دردناکه... اینکه من هیچ رویا/بلندپروازی/جاه طلبی/آرزویی ندارم... اینکه من دیگه نمی خوام نویسنده بشم یا حتی نقاش... یا حتی خیلی پولدار... یعنی هیچی از زندگیم نمیخوام جز اینکه آروم باشم و هیچی اذیتم نکنه... هیچی نگرانم نکنه.... اینکه من دلم می خواد تا آخر دنیا زندگیم همین جوری باشه اصلن. مثل همین چند روزی که نت ندارم حتی... یعنی واسه خودم لم بدم تو تختم یواش یواش کافکا در کرانه و زندگی در پیش رو و چهل سالگی رو همزمان بخونم... یعنی حتی خودمو مجبور نکنم که به عادت یه کتابو تا ته بخونم بعد برم سراغ یکی دیگه... همین جوری کاری به کار خودم نداشته باشم کلن... که واسه خودم شبی یه فیلم سرخوشانه ی ِ فاقد ارزش سینمایی ببینم...  چند جور شکلات و بیسکوییت مختلف واسه چایی خوردنام داشته باشم.... شبا دیر بخوابم هنوز... ولی صباش زود بیدار شم برم باشگاه ... در عین اینکه یه عالمه دختر خوش هیکل و خوش تیپ تو باشگاه هست که اعتماد به نفس ِ منو باید داغون می کرد اصلن اعتماد به نفسم داغون نشه و خیلی امیدوار باشم که می تونم تا 3ماه دیگه خوش هیکل بشم... به خودم قول بدم هفته دیگه ماه که تموم شد پول تو جیبیمو گرفتم خودمو ببرمش واسش تاپای رنگی بخرم واسه باشگاه... بعد اصلنم به خودم گیر ندم که رژیم بگیره حتی... کلن هیچ کار ِ تنش زایی نکنم... غروبا واسه خودم مشق طراحی انجام بدم و هیچ فکر نکنم باید تو نقاشی به جایی برسم مثلن.... چرا من هیچی نمی خوام دیگه...؟ یعنی احساس می کنم هیچی ارزش سختیو نداره... از اونورم فکر می کنم تموم کارایی که می کنم بی فایده س... مثلن همین نقاشی! خب من خیلی دوسش دارم... اما فکر می کنم همین جوری با کلاس رفتن و حتی صب تا شب تمرین کردن به جایی نمی رسم و حتمن باید برم دانشگاه براش درس بخونم... از اون طرفم اعصابم کشش درس و امتحان و اضطراب و نمره رو نداره و می دونم از کل قضیه زده میشم.... خب همین جوری هم که کلاس رفتن بی فایده س... پس همه ی تلاشم بیخود میشه دیگه... خب الان چی کار کنم که زندگیم مفید بشه؟ با فقط کلاس نقاشی رفتن و تمرین کردن که مفید نمیشه! من آدم ِ بی اعتماد به نفسیم... خیلی بی اعتماد به نفس یعنی... ولی با همه ی بی اعتماد به نفسیم می دونم هوشم زیاده و تقریبن تو هر کاری استعداد دارم... اینو فقط خودم نمی گم... بارها شنیدمش از بقیه. اونوخ از یه طرف فکر می کنم دارم استعدادمو هدر میدم... چون می بینم آدمایی رو که نصف منم هوش و استعداد ندارن و فقط به واسطه اعتماد به نفسشون پیشرفت می کنن... من ولی همه چیو نصفه ول می کنم چون از خودم انتظار پرفکت بودن دارم... از اون طرفم هیچی نمی خوام جز آرامش... واقعن هیچی برام اینقدر ارزش نداره... خب من البته اینجوری نبودم... اما شدم... زندگیم جوری شد که اینجوری بشم. که همه چی برام بی ارزش شه جز اینکه آروم باشم... بعد اینقد از هزار چیز دردمه که آرامشم جوریه که پایه ش محکم نیست! ممکنه از هم بپاشه هر آن از بس که خونه ی روی آبه... واسه همینم همه ش باید حواسم بش باشه... هر حرکت اضافی همه ی زحمتامو هدر می ده... الان با زندگیم چی کار کنم خب؟ چرا یه وقتی یکی نمیاد از یه جایی که بگه دستتو بده به من با هم درستش می کنیم...؟ عین فیلما و داستانا... یکی بیاد که همه چیو بدونه و همه ی حرکتای درستو بلد باشه و بیاد بگه من کنارت بازی می کنم تا بازیو بلد بشی.... من بلد نیستم. یه سال بیشتره که دارم فکر می کنم... فقط فکر می کنم... و فکر می کنم و فکر می کنم... و هیچ راهی نیست برام.... وای من گیجم با زندگیم... هرچی می خوام مغزمو راحت کنم بازنمیشه... احساس می کنم هیچ وقت هیچ گهی نمیشم!  و همه ش دارم زندگیمو تلف می کنم... حتی به آرامشم نمی رسم لابد... الان این نوشته هه بیشتر گیجم کرد. در حالی که کاربرد نوشتن واسه من همیشه این بوده که از گیجی و در هم بودن ِ مغزم کم بشه... الان ولی گیجیم بیشتر شد! احساس می کنم مغزم هیچوقت قرار نیست مرتب شه... حتی قراره روز به روز درهم تر بشه...


*پیری احاطه م کرده... تو همه ی کتابایی که شانسی انتخاب می کنم و می خونم... تو فیلما... تو آدما... یهو این همه پیری چرا ریخته سرم نمی دونم... من می ترسم ازش... زندگی در پیش رو رو که می خوندم بیشتر ترسیدم... جوونا همیشه فکر می کنن خیلی سال بعد پیر میشن... پیری ِ واقعی ِ فیزیکی منظورمه... منم خب همین جوری فکر می کردم... الان یهو پیری نزدیکم شده اما... سالا کوتاه شدن به نظرم... یعنی ده سال بعد واسم یه عالمه وقت بعد نیس دیگه. هول کردم... فک می کنم همه چی زود و پوچانه س... نمی تونم بنویسم حسمو.... بلد نیستم. فقط اینکه من الان یه دختره م که یه عالمه موی سفید داره و از پیری می ترسه!