نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
اوهوم :)
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳۱ : توسط : El

 

اگه عاشقت نبودم پا نمی داد این ترانه.... بی خیال بد بیاری، زنده باد این عاشقانه...

 

پی.اس. با صدای رضا یزدانی خونده بشه حتمن...


 
 
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳٠ : توسط : El

Would you say then you are a bisexual-

No, I see no reason to label everything-
I'm me, you know...


Vicky Cristina Barcelona


 
 
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳٠ : توسط : El

توی "ویکی کریستینا بارسلونا"... اونجاش که کریستینا می گه "آی دُنت نو وات آی وانت... آی اُنلی نو وات آی دُنت وانت"... یا نه اصلن... اونجاش که ته فیلم بعد از اون همه چلنجی که ویکی و کریستینا از سر گذروندن انگاری که هردوشون برگشته باشن به اول فیلم... و کریستینا  هنوز پی ِ فهمیدن چیزاییه که دوست نداره! منم لابد همینم. هزار جور عشق و رابطه و چلنجم که زندگی کنم بازم نمی فهمم چی می خوام...!لابد که همیشه همین جوری گیج و گم و درحال گشتن می مونم!


 
ری را می دونه که هیچ اردی بهشتی اون نمیاد...!
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۸ : توسط : El

 

الان رسیدم یه جایی که می بینم برای زندگی کردن ساخته نشدم. لااقل نه تو دنیایی که اینجوریه. شاید یه وقت دیگه یه دنیای دیگه واسه من خوب بود. اما اینجا و الان؟ نه. ازم برنمیاد. من فهمیدم که خوشحالیم اصلن به زندگی و خوشبختی ِ خودم بستگی نداره. حتی اگه تو زندگی خودمم همه چی پرفکت باشه -که با این همه مشکل فعلن چند سال نوری با پرفکت فاصله دارم- بازم من نمی تونم خوشحال باشم. شاید من اصلن برای مردن طراحی شدم نه زندگی کردن. من با پسره می گشتم و خوشحال بودم امروز. مغزم شلوغ بود. همیشه شلوغه. بعد یه وقتا صحنه های گذری تو مغزم می مونه و تاثیر میذاره اما اون لحظه بهش دقت نمی کنم. تو خیابون ... توی اون همه شلوغی و مردمی که هی الکی خوشحالی می کردن یه چیزی غمگینم کرد. اونجا حواسم نشد بهش. یعنی فقط یهو دیدم که غمگینم اما دلیلشو نفهمیدم... چند ساعت بعدش که اومدم خونه... داشتم آهنگ گوش می کردم... یادم اومد... بعد اشکام اومد... مسخره و لوس باشه برای همه شاید. اما برای من نیست... آقاهه میانسال و هیکلی بود. سوار دوچرخه ش بود. قیافه ش یه جور درد دار و بدبختی بود. یهو یه خانومه در ماشینشو وا کرد. بعد خورد به آقاهه. آقاهه بدبخت بود... قیافه ش درد داشت... دستش نمی دونم چی شد... بعد هی دستشو گرفته بود و هیچی نمی گفت... می تونست داد و بیداد کنه .... می تونست یه آخ بگه لااقل.... هیچی نمی گفت ولی... قیافه ش تو اون لحظه جوری بود که ته درموندگی بود... انگار خسته بود... انگار از بس هزار جور درد و بیچارگی داشت تو زندگیش دیگه حوصله  نداشت واسه درد دستش صداش در بیاد. جون ِ درد کشیدنش تموم شده بود انگار. همون جوری بی سر و صدا باز سوار دوچرخه ش شد رفت. کل این اتفاقا یه دقیقه هم نشد. حتی اون موقع نفهمیدم چقد ازش دردم شده. الان ولی که دنبال دلیل غمناکیم گشتمو و گریه م اومد فهمیدم.من نمی تونم زندگی کنم. حتی اگه خودمم هیچ مشکلی نداشته باشم دنیا پر آدمایی که درد دارن و من مجبورم فقط نگاشون کنم و کاری ازم برنیاد. همون طوری که واسه خودم برنیومده/نمیاد... الان واقعن دلم مردن می خواد. فقط یه مردن بدون درد لطفن!من هرچی زور بزنم زندگی رو بلد نمی شم. شاید خودم اگه این حرفا رو یه جا می خوندم می گفتم "اَه دختره چه لوس و مسخره س". اما باور کنین دست خودم نیست غمگین شدنم.

 

پی.اس. یه جایی بود تو فیلم "مادر" که اکبر عبدی می گفت "مادر مرد از بس که جان ندارد" همون جام...

پی. اس تر. اونجاش که خسرو شکیبایی می خونه "گریه نکن ری رآ ! راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است. دوباره اردی بهشت به دیدنت می آیم!" بعد یه جوری می گه انگار داره واسه همیشه می ره و لابد خودش می دونه که برنمی گرده دیگه. اما می خواد ری را شو آروم کنه. می خواد دلشو الکی خوش کنه که گریه نکنه. که غصه نخوره. و لابدتر که ری را گول نمی خوره... می دونم که میشینه تا بی نهایت اردی بهشت ِ پیش رو رو گریه می کنه ... همون جام... 

+ http://s4.picofile.com/file/7809320963/Taknavaz_ir_5.wma.html

 

بعد نوشت: چشمم داغون شده! کامنتا رو تا جای ممکن بدون جواب تایید می کنم یه مدت.

 


 
جوان تر از آن که بتوانم زمین امن بی طرفی پیدا کنم و رویش بایستم.........
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٦ : توسط : El

 

اولش انگار می شد فراموش کنم، اما یک چیز در درونم ماندگار شد؛ مثل هوا بود و به چنگ نمی آمد. اما با گذشت زمان هوا شکلی ساده و روشن به خود گرفت؛ شکل کلمات و کلمات این ها بود:

مرگ ضد زندگی نیست، بخشی از آن است.

این را با صدای بلند بگویید و ببینید چه پیش پاافتاده است. عقل سلیم ساده؛ اما در عین حال مثل کلمات به نظرم نمی رسید، بیشتر به هوایی می مانست که تنم را پر می کند. مرگ در همه چیز دور و برم جا خوش کرده بود – توی وزنه ی کاغذ نگهدار، توی چهار دست بازی سالن بیلیارد. با هر نفسی مرگ را مثل ذرات ظریف غبار به درون ریه ها می فرستیم.
  تا آن وقت همیشه فکر می کردم مرگ جدا وجود دارد، در قلمرویی مجزا. بله، می دانستم مرگ ناگزیر است؛ اما هر وقت سر و کله اش پیدا شد، می شود برگشت گفت مرگ کاری به کار ما ندارد و اینجا زندگی است، در این طرف – و مرگ هم آنجاست. منطقی تر از این چیست؟
  اما پس از مرگ دوستم دیگر نتوانستم به مرگ این طور ساده لوحانه فکر کنم. مرگ ضد زندگی نیست. مرگ همین حالا در درون من است. این فکر سمج دست از سرم بر نمی داشت. مرگی که در آن شب ماه مه دوست هفده ساله‌ام را از من ربوده بود، مرا هم در چنگال خود گرفته بود.
   همین قدرش را می فهمیدم، اما نمی خواستم زیاد فکرش را بکنم. این هم کار ساده ای نبود. تازه هجده سالم شده بود ؛ جوان تر از آن که بتوانم زمین امن بی طرفی پیدا کنم و رویش بایستم.

 

 

گربه های آدمخوار / هاروکی موراکامی / مهدی غبرایی

 

 


 
مفید در برابر باد شمالی...
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۳ : توسط : El

 

مفید در برابر باد شمالی

Daniel Glattauer
شهلا پیام

 

پیوست:

گردنم درد می کنه و چشمام نمی دونم چه مرگشه که به سفید حساس شده و نمی تونم چیزی بخونم یا فیلم ببینم.با این اوصاف دیشب حدود ساعت 1 کتابو گرفتم دستم که چند دقیقه بخونم و خوابم بگیره ... چند دقیقه شد تا 5 صبح ! اگه گردنم و چشمم داغون نبودن قطعن بازم دلم نمی خواست دست از خوندنش بکشم. الانم چند ساعت از تموم شدنش می گذره و من حالم یه جور بدی گرفته س. دلم هم تنگه. هرچقدرم سعی می کنم تحلیل کنم که خب الان چرا غمگینم بی نتیجه س. شاید چون تجربه ی عاشق شدن ِ مجازی و از روی نوشته ها رو دارم و داستانش برام  نوستالژیک بود حالم گرفته شده... اون احساسات درهم! اون اشتیاق... خواستن و انکار کردن... دونستن ِ بی سرانجام بودن رابطه و تلاش برای کنار گذاشتن عادت نوشتن و هربار بعد از چند روز از نو برگشتن... به اون ... یا شاید به نوشتن.. شاید چون دلم تنگ شد برای یه عشق این طوری داشتن... نه برای شخص خاصی... که فقط برای عشقی که توی نوشتن به وجود میاد... که این داستان یادم آورد چقدر از خلال برای هم نوشتن میشه عمیق تر و خاص تر عاشق شد... عاشق یه آدم ِندیده که شاید بهتر باشه هیچ وقت دیده نشه اصلن... یا شاید غمگینم چون خیانت(در هر سطح و با هر تعریفی) از ترسای بزرگه منه و امی خیلی جاها منو یاد خودم می انداخت متاسفانه... و من بارها گفتم اینجا که همیشه می ترسم به پسره خیانت کنم... یا نه اصلن... الان یه چیزیو فهمیدم! من بیشتر از تموم این حرفا غمگینم چون نمی دونم دلم می خواست داستان چطوری تموم شه...؟! اوهوم. همینه. همین منو ناراحت می کنه که نمی تونم انتخاب کنم دلم می خواست چه اتفاقی بیفته... در واقع هر اتفاقی میفتاد من بازم غمگین می شدم... اما اینکه نمی تونم انتخاب کنم حالمو بد کرده...

پیوست تر: می خواستم  اون بخش هایی از کتاب رو که دوس داشتم اینجا بنویسم. اما بعد دیدم نمیشه... به نظرم باید همه شو خوند... هر بخش جدا از بخش دیگه به اون قشنگی ای که واقعن هست نیست...

 


 
جون به لب هام رسیده تا به کی در به دری...؟؟؟
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۳ : توسط : El

 

این از آهنگ گریه دارای زندگیمه. هم خودش خیلی غمگینه.. هم مامانم دوسش داشت. عروسی پسرعمه م واسه آهنگ تانگو انتخابش کرده بودن. بعد من تا شنیده بودم گفته بودم تو دلم هه! که آخه اصلن این چرا؟ این که این همه غم داره؟ دیوونن اینا؟! من که گریه م گرفته...عروس گریه ش نمی گیره چرا پس؟!  بعدش ولی الان اگه مجبورم کردن اطرافیانم که  عروسی بگیرم هیچ بعید نیس انتخابش کنم منم! البته یه آهنگ ابی هست که در اولویته که تازه فک کنم با اونم گریه م بگیره!! (تو پرانتز بگم که از عروسی گرفتن بدم میاد چون از عروسی به ویژه مدل ایرانی  بدم میاد. به نظرم پول هدر دادنه و واسه خودنماییه بیشتر. انی وی...) خلاصه خودمم میشم از اون عروس گریه ای ها که میک آپشونو خراب می کنن! آخه این آهنگه رو الان قشنگ می فهمم... می شنومش یاد وقتایی می افتم که بازوی پسره رو می چسبم جدیدن... یعنی تازگی این مدلی شدم که مثلن پیش هم نشستیم داریم حرف می زنیم بعد من دستمو محکم حلقه کردم دور بازوش... حواسمم نیستا... بای دیفالته... بعدش مثلن پسره وسط حرف زدن میگه ولم کن برم فلان خوردنیو بیارم برات. بعد من دلم نمی خواد ولش کنم. که می گم نه بمون حالا بعدن می ری. اونوخ پسره باباآنه میشه که تو چرا باز چسبیدی به من جوجه؟! ولم کن زود برمی گردم باباجان! بعدش من می بینم چه می ترسم. چه دلم می خواد بچسبم بهش. می ترسم بره. می ترسم بمیره. گاهی آرزو می کنم که میشد همه جا با هم بریم که اگه مردیم با هم بمیریم!  از بس هرچیز و هر کسی و هر جایی که دوس داشتم یه جایی ازم گرفته شده از داشتن و خوشحال بودن می ترسم... من همه ش دارم می ترسم. هربارم که رو خودم کار کردم که نترسم و نترسیدم هم... ازم گرفته شده... حالا در نظر بگیرین من به نظر خودم عاشق پسره نیستم اصلن. یعنی واسه دوس داشتن همچین کولی بازی ای در میارم من! من فقط می دونم که خسته م... که گریه دارم... که می خوام بچسبم به پسره و یکی بیاد مطمئنم کنه لااقل این دفعه رو اگه نترسم نمی بازم...:((

 

+ آهنگ...

 

+


 
:|
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٢ : توسط : El

خیلی خوشحال و هدفمند می رفتیم باشگاه و استخر  و کتاب می خوندیم و سریال می دیدم تا اینکه گوش درد و گردن درد گرفتیم + به چیزای سفید نگاه می کنیم چشممون لکه های نور می بینه! نتیجه ش این شده که تمام مدت یا می خوریم یا می خوابیم! برنامه ورزش و سریال و کتابم کلن کنسل شده:|


 
اگر شب نشینم/اگر شب شکسته...
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٦ : توسط : El

 

این آهنگ مال رفتن ِ معمولی نیس... مال جدا شدن نیس... مال شکستای عشقی مسخره نیس... میگم مسخره چون پیش مردن همه ی شکستای عشقی دنیا مسخره ن... و اگه واسه عشق شنیده بشه به نظرم بهش خیانت شده... این آهنگ فقط مال مردنه... فقط مال رفتنه ... رفتنی که نمی تونی بشینی بگی رفت و کاش خوشبخت شه... نمی تونی خوشبخت بشی حتی... به یه دلیل واضح ساده! چون یکی مرده... و هیچی تو دنیا نمی تونه اینو عوض کنه....

 

سلام آخر....

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب میسپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

پیوستاش:

*اگه سیگاری بودم لابد تا صب با این آهنگ دودش می کردم... سیگارو زندگیمو با هم...!

*برچسبش باشه آهنگای ممنوعه... چرا؟ چون نمی تونم بشنومشون... چون برای شنیدنشون بی زور و ضعیفم... چون حوصله ی گریه ندارم... زور ِ گریه ندارم اصلن... پس شنیدنشونو واسه خودم ممنوع کردم... تا جایی که بتونم مقاومت می کنم! اینو مثلن دو هفته س هوس کرده بودم. تا امشب ولی سعی کردم فراموشش کنم و نشنومش... امشب ولی دیدم یادم نمی ره و بی فایده س ندیده گرفتنش... و بهتره به خودم زمان غصه خوردن بدم!

*شکیبایی که رفته بود این آهنگو تی وی مدام موزیک متن مراسمش کرده بود... فک کنم اصلن همین کافی باشه که نشون بده اندازه غمگین بودن این آهنگو...

 


 
اول می خواستم بنویسم مرسی مهسا! بعد دیدم باید بنویسم مرسی جانان:*****
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٢ : توسط : El


 
تازه چن تا مورد دیگه هم بود که حوصله نکردم بنویسمشون!
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱۱ : توسط : El

 

یک/ "زمانی که یک اثر هنری بودم" رو دوس نداشتم. در عین اینکه ماجرا و ایده ی جالبی داشت به نظرم بیش از حد حالت شعاری داشت. از نظر من یه جورایی توی دسته ی کتابای آخ*وندی قرار می گرفت! مث کتابای پائولو کوئلیو. خب حالا که اسمشو بردم بذارین بگم که این بشر حال منو بد می کنه. اگه تو ایران زندگی می کرد آخ*وند می شد به قطع و یقین! اینی که گفتم به این معنا نیس که نویسنده ی بدیه . حتی جمله های قشنگ و تاثیر گذارم توی کتاباش زیاده... اما کلن مدلش عین آخ*ونداس. یعنی بی که ذره ای ظرافت به خرج بده و کاملن مستقیم سعی می کنه ملتو به راه راست هدایت کنه و فضا رو معنوی کنه! مثلن رومن گاری/هاینریش بل/موراکامی/ یا آلبا دسس پدس که من خیلی دوسش دارم و...(دیگه باقی دوستانو نام نمی برم چون ممکنه از قلم بندازم کسیو ناراحت شن:ی) وقتی با اینا معاشرت می کنی مستقیم سعی نمی کنن چیزیو تو مغزت فرو کنن... خیلی رفیقانه و بی که کلنجاری باهات برن لابلای حرفای رفاقتی حرفای مهمشونم بهت می گن. آدم بهش بر نمی خوره که طرف فک می کنه تو نمی فهمی و داره نصیحتت می کنه... یا اینکه مثلن طرف فک می کنه تو احمقی با 4تا جمله ی معنوی می ری فضا و به قرب الی الله می رسی!!... برعکس آدم حس می کنه دارن بهش احترام میذارن... که یعنی الان این نویسنده به این نتیجه رسیده که منی که دارم کتابشو می خونم می فهمم و می خواد همه ی تلاششو کنه که به فهم من احترام بذاره... اینا که گفتم دلیل نمیشه که مثلن من همه ی کتابای نویسنده های مورد علاقه مو دوس داشته باشم. نه اصلن. مثلن خیلی از داستانای کوتاه موراکامی هست که من دوسشون ندارم. یا حتی همین خداحافظ گاری کوپر که انگار مد شده همه دوسش داشته باشن و دوسش نداشته باشی بی کلاسی! خب  من اعتراف می کنم جز کتابایی که خیلی دوس دارم نیست. با اینکه حتی دوبار خوندمش و از خیلی جمله هاشم لذت می برم واقعن. اما چه دوسش داشته باشم چه نه؛ قدر مسلم اینه که می دونم که توش به من کاملن احترام گذاشته شده... انی وی 9500 م هدر رفت! من که راضی نیستم والا:|

 

دو/ از سری وبلاگایی که جدیدن تحریم کردم این زنایی هستن که ازدواج کردن بعد هی در رثای معشوق سابقشون مرثیه سرایی می کنن! حتی بعضن با معشوق سابق رابطه هم دارن... البته که کارشونو خیانت نمی دونن اصلن!!! وای آخه چرا زنا اینقد احمقن؟؟؟؟!  فقط از یه زن بر میاد اینقد خاک بر سر و حال بهم زن باشه... طرف به هر دلیلی گذاشته رفته ... توام که با یکی دیگه زندگی می کنی... با یکی دیگه می خوابی اصلن... خب چه کاریه آخه؟ خب اینکه آدم عاشق یکی باشه و بهش نرسه و بعدها هر از چند گاهی یادش بیفته و بیاد 4 خطم در موردش بنویسه کاملن طبیعه... اما نه اینکه دیگه همه فکر و ذکرش باشه اون آدم ِ رفته... بعد تازه از شوهرشونم ایراد می گیرن! خب آخه یه نگاه نمی کنن به خودشون؟؟ یه بار نمی پرسن از خودشون که دقیقن چی هستن که انتظار دارن شوهرشون باهاشون مناسب رفتار کنه!!

 

سه/ مشخصه حالم خوب نیست و عصبیم و پتانسیلشو دارم که به بشریت گیر بدم؟؟!



 
 
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩ : توسط : El

دلم برای نوشتن ِ دختری که توی اون وبلاگ زندگی می کرد تنگ شده... حالا هرچقدر هم که الان فک کنم کلمه بازی می کرد و سانتی مانتال طور می نوشت... و فکر کنم که نوشتن اصلن این همه تکلف لازم نداره... اما دلم تنگ شده...


 
به پاسداشتِ کلکسیون نوبلت ها...کافی میکس های داغ...واستخوان هایی که درد می کنند
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩ : توسط : El

 

"  مری عزیز ,
در ضمیمه ی نامه برات کلکسیون کامل نوبلت ها رو فرستادم . به عنوان یه نشونه که تو رو بخشیدم . تو رو به این خاطر میبخشم چون کامل نیستی .تو هم ناکاملی ! مثل من ! تمام انسان ها ناکامل هستند .
وقتی جوون بودم دوست داشتم هر کس دیگه ای باشم جز خودم . دکتر هازلهاف گفت اگه توی جزیره وسط دریا بودم مجبور میشدم به همنشینی با خودم عادت کنم . فقط خودم و نارگیل ها !
اون گفت باید با خودم کنار بیام . با تمام عیب و نقص ها . ما خودمون نیستیم که عیب و نقص رو انتخاب میکنیم . اونا بخشی از وجود ما هستن و باید باهاشون کنار بیایم .
اگرچه میتونیم دوستامونو انتخاب کنیم . و من خوشحالم که تو رو انتخاب کردم ...
دکتر هازلهاف یه چیز دیگه هم میگه . اینکه زندگی هرکس مث یه راه بی انتهاست ... بعضی هاشون صاف و آسفالت شده هستن و بعضی شون مث مال من , پر از شکاف و پوست موز و ته سیگارن ! راه تو هم احتمالا مث راه منه ! البته با شکافهای کمتر .
امیدوارم یه روزی راه ما به همدیگه برسه ... و بتونیم با هم یه شیر ِ غلیظ ِ شیرین بخوریم ! ...

تو بهترین دوست منی
تو تنها دوست منی

دوست نامه نویس تو در آمریکا
مکس  جری  هارویتز  "



 
از باز خواندن ِ نوشته های دورم...
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩ : توسط : El

 

نگاه کردم و هی توی دلم آرزو کردم که نروی ... برگردی .... که ....
من که آخرش را می دانستم ... چرا پس باورم نمی آمد ؟!

حالا که می نویسم این ها را یادم به آن روز افتاد ... که هزار بار فیلم ندا را نگاه کردم ... و هر بار لا به لای بهت و درد و گریه منتظر بودم که دختر این بار دیگر بماند ... که آن طور ننشیند کف زمین به بهت ... که آن طور بی رحمانه که خوابانده اندش روی زمین ... که دست های ظریفش که می رود سمت سینه ی خیسش آن طور از نیمه راه رها نشود ... ! که یک جایی لا به لای فریاد های ندا نترس ... که یک وقتی میان التماس های  ِ ندا بمون ... ! ندا بماند ... نرود ...
که خون ... که خون ...
آخ ! ....
 اصلاً از کجا رسیدم به کجا ؟!
فقط خواستم بگویم که من این طور آدم احمقی (!) هستم ... که هر چقدر هم تهش را بدانم ؛ به یقین ... باز باورم نمی شود ... باز لابه لای گریه هام فکر می کنم اشتباهی ست ... این نیست ! نمی شود ! نمی تواند باشد اصلن ! نه این آخر مال این قصه نیست ...
بگذریم ...



 
بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩ : توسط : El

من عاشق "قبله" ی ابی هستم. بعد یعنی خیلیا! الان که مهسا گفت دیدم ا ِ دو سه ماهی هست نشنیدمش. بعد رفتم گوش کردم بش. بعد بغض کردم... آخه اینکه غمگین نیس!! وای خدا یعنی من چرا اینقد گریه ای شدم!؟ یعنی واسه هرچیزی گریه م میاد! چرا به پسره می گم حس می کنم آدم ِ اشتباهی تو زندگیمه با اینکه دوسش دارم و می گم شک دارم که باهاش ازدواج کنم بعدن ازش طلاق نگیرم و بلاه بلاه بلاه... و بعدش ولی دلم براش تنگ شده الانو گریه مه... اصلن وبلاگ آدم یه وقتا نباید خواننده داشته باشه! آدم باید کرکره وبلاگشو بکشه پایین بی که جلو چشم بقیه معذب شه همین جوری ننه من غریبم بازی در بیاره و گریه کنه...


 
بگو از ما که به زندگی دچاریم/لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم.....
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۸ : توسط : El

 

خب پر واضحه که روز تولدم روز من نبود. از دعوای صبم با پسره فاکتور می گیرم چون طفلکم واسه خوشحالیم رفته بود اون مانتو خوشگل مشکی صورتیه رو که اون دفعه پشت ویترین دیده بودم و گفته بودم "چه قشنگه این ولی پول ندارم بخرم" واسم خریده بود با اینکه قبلش کادو داده بود بهم یه بار... در واقع دو بار داده بود! از اون برنامه ای که کنسل شد و قضیه ارشدی که باز چماق شد امشب تو سرم هم فاکتور می گیرم... نمی دونم من چه گناهی کردم که باهوش بودمو به نظر بقیه باید ادامه تحصیل می دادم.... انی وی از این ولی نمی تونم بگذرم که الان باز طبق معمول سر یه گیر بیخود بابام هرچی خواست گفت تا بالاخره گریه م آورد. ابی هی داره می خونه و من اشکم میاد و فک می کنم چه واسه منه این... الان پررنگ ترین چیزی که در مورد خودم می دونم اینه که با پسره ازدواج می کنم و از ایران می رم. نوشتم که یادم بمونه. انتظار ندارم بیرون از اینجا چیز خوبی منتظرم باشه... شاید اصلن پشیمون بشم... بدبخت تر بشم... شاید بدبختی چسبیده به آستین کتم... انی وی به خودم مدیونم که برم... اگه می خوام بدبخت بشم بذار لااقل همه راه ها رو امتحان کرده باشم... تا الان که هیچ راهی جواب نداده. خب این آخرین راهم امتحان می کنم... بعدش اگه بدبخت تر شدم اونوقت فک می کنم همه ی راه ها رو رفتم و می شینم خیلی شیک و خانم طور و منطقیآنه یه راهی واسه خودکشی پیدا می کنم... الان ولی نه وقتمو واسه ارشد میذارم چن سال... نه به حرف بقیه توجهی می کنم که می گن اگه بری پشیمون میشی... فقط تو اولین فرصتی که پیش بیاد میرم... می ریم یعنی... کاش پول اون امتحانای پسره جور شه و امتحانا رو قبول شه...  الان تنها امیدم اون امتحاناس... ما باید بریم. بولد شده باید بریم.

پی. اس. لینک دانلودش تو سه تا پست قبل هست!

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی ،‌ همه دنیا رو نوشتی ،‌ دل ما رو بنویس
بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر
بهاریم
دل دریا رو نوشتی ،‌همه دنیا رونوشتی ،‌ دل ما رو بنویس
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بس که دویدم
تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوارشب گذشتی
تو که عشقو با نگاه تازه دیدی بادبان به سینه ی دریا کشیدی
دل دریا رو نوشتی ، همه دنیا رو نوشتی ،‌ دل ما رو بنویس
بنویس از ما که عشقو نشناختیم
حرف خالی زدیم و قافیه باختیم
بگو از ما که تو خونمون غریبیم
لحظه لحظه در فرار و فریبیم
بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم.....

 


 
 
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٧ : توسط : El

 

می دونی؟ کلاسم فقط کلاسم نبود. تنها جای فعلی ِ زندگیم بود که دوسش داشتم... تنها رو بولدش کردم که نشون بدم چه مطمئن به کار بردمش. بعد یعنی همه چیزشو دوس داشتم. پکیجشو. این که معلممون دوستم شده بود... آدمایی که اونجا می اومدن و دوستام شده بودن حتی... یا حتی اینکه اونجا همیشه بساط چایی به راه بود مثلن... یعنی واسم کلاس نبود فقط! جایی بود که بلد بودم توش خوشحال باشم.... تنها جا از همه ی این دنیای فعلیم بود که من ازش لذتم بود... که آدمای اونجا تنها آدمای دنیا بودن که می گفتن ازم انرژی مثبت می گیرن و مدل خندیدنمو دوس دارن...  فک کن! منی که کلن همیشه به دنیا انرژی منفی می دم! بعد امروز صبح که بیدار شدم یه حسی داشتم که به نظرم آشنا بود... یه جور یاس و خالی بودنی که مدلش فرق داشت و قبلنم تجربه ش کرده بودم... خیلی فک کردم این حس مال کجای زندگیم بود؟ الان بعد از چن ساعت فهمیدمش! اون یه باری که عاشق بودم واقعن... که بعدش همه چی تموم شده بود... اون وقتم همین حسو داشتم! از فهمیدنش جا خوردم!! می دونستم کلاسمو دوس دارم اما نه به اندازه یه مردی که آدم فک می کنه عاشقشه... اما دقیقن همون قدر بود و من به همون اندازه خالی و شکست خورده م.

 


 
 
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٦ : توسط : El

مرسی ویو. نه ویو نه. مرسی توتی. ویو مال بقیه س آخه. توتی ولی مال خودمه فقط. خب من مرسی ام چون گریه داشتم . بعد گریه م نمی اومد. بعد ولی با عکسات گریه کردم. اینقد قشنگ و دور بودن که اساسن کاری جز گریه ازم بر نمی اومد......... دلم می خواست بذارمش اینجا همه ببینن. ولی بعدش فک کردم مال خودمه فقط. اینجا بذارمش لوس میشه. مال خودم بمونه... بوس میدم توتی. مرسی..........


 
احساس می کنم شکست خورده ام، در زمان ُ در عرض! از که؟ صحبتِ کس نیست....
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٦ : توسط : El

 

من حالم خوب بود. اصلن قالب این دختره یعنی حالم خوبه. بود یعنی. حالا دلیلش مال چی بود مهم نیس... واسه کوله سفید ِ گل ِ صورتی دارم بود که می تونم باهاش برم باشگاه و استخر و ذوق کنم... یا پاستل گچیام که پسره واسم کادو تولد خریده بود... یا گوشواره هام که کادوی بابامه و بهم حس خوشگلی می دن... یا نه اصلن خود تولدم که می خواستم واسه یه بارم که شده دوسش داشته باشم و فک کنم می تونم تا تولد بعدیم زندگیمو بهتر کنم... و این که واسه اولین بار تصمیمو جدی گرفته بودم که گور بابای ارشد و معیارای تخ*می بقیه... من می چسبم به کلاس نقاشیمو و جلساتشو بیشتر می کنم و تو نقاشی عالی میشم تا سال دیگه تولدم... خب الان آخرین چیزی که می تونستم انتظارشو داشته باشم این بود که معلم نقاشیم بگه می خواد آموزشگاهو تعطیل کنه بره تهران چون نمی صرفه و اینا... اونم در شرایطی که تو این شهر مسخره جز این آموزشگاه بقیه همه از این استادای عهد دقیانوسن که ول کردن نقاشی شرف داره به رفتن پیششون.... این به نظرم فقط می تونست از اون کادوهایی باشه که در شان شرافت خداس که واسه روز تولد آدم رو کنه!! یعنی اصولن من هربار خوشحالیو امتحان کنم یکی از اینا رو می کنه... ولی خب چون خیلی مناعت طبع داره واسه تولدم خواست سورپرایزم کنه دیگه...!! وای یعنی موندم چرا از من نمی کشه بیرون!! خب اینجاست که دیگه obviously به قول سارا "زندگی چیزی نیست که متعلق به همه باشد..." و اینکه سارا میشه بگی چن بار دیگه 12 تا بچه مون بمیرن و ما صب پا شیم دوباره یه جین بچه تازه بسازیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

*عنوان از پناهی ه....

*موسیقی متنش بی تردید اینه.... پیوست ِ موسیقیشم گریه س در ضمن! که من چنان دچار شوکم که بغضم گیر کرده تو گلوم نمیاد!

http://s1.picofile.com/file/7780674943/TRACK05.mp3.html

 


 
دوستان مستحضرید که خوشبختی کنایه س دیگه؟؟!:|
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳ : توسط : El

 

خوشبختی مثل آدامس

چسبیده به آستین کتم

چپ می رم...خوشبختم

راست می رم...خوشبختم

می شینم...خوشبختم

می خوابم...خوشبختم

بیدار میشم...خوشبختم...

 

"محمد صالح اعلاء"

 


 
از سری آرزوهای برآورده نشدم این بوده همیشه که یه سیگاری ِ حرفه ای بشم!
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳ : توسط : El