نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
 
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳ : توسط : El

 

برای اولین باره توی همه ی زندگیمه که دارم نمی نویسم. نه اینجا و نه برخلاف همیشه تو هیچ وبلاگ یواشکی ای! فکر می کنم از دلایلش اینه که نوشتن برای من آنالایز کردن خودمه و من مدتیه از تحلیل خودم دست برداشتم. شایدم ازش خسته شدم. یا شایدتر خودمو به اندازه ای که فعلن لازمم بوده شناختم. حالم بد نیست. خوب هم نیست. فقط رسیدم به یه جایی که می خوام به خودم یاد بدم فکر نکنم... فکر نکنم و بذارم دنیا راه خودشو بره...

 

*نمی خوام اینجا رو ببندما! و این رو ننوشتم هم که خودمو لوس کنم و بقیه بیان بگن بنویس و نوشته هاتو دوس داریمو اینا! فقط خواستم توضیح بدم که دقیقن کجام الان!

*هنوز نمی تونم کامنت بذارم واسه کسی:(

* مه تا ؟؟؟ مرسییییی. یادم میره هی که بگم مرسی ... که آهنگه از آهنگاییه که خیلی دوسش دارم اتفاقن.. خیلی گریه کرده بودم باهاش روزای اولی که کشفش کرده بودم... مرسی مه تا واسه حس خوبی که بهم دادی:):***

 


 
*
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢ : توسط : El

 

خیلی ها می روند، اما خیلی ها هم باید بمانند. همیشه یک باید نبایدی وجود داشت. اگر می خواستیم بمانیم باید زندگی می کردیم. آن ها که می رفتند، دقیقاً نمی دانستند کجا می روند و انگار همین ندانستن فرا می خواندشان.

کانادا جای تو نیست/مجموعه داستان/فرشته توانگر


 
*
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢ : توسط : El

 

خیلی ها می روند، اما خیلی ها هم باید بمانند. همیشه یک باید نبایدی وجود داشت. اگر می خواستیم بمانیم باید زندگی می کردیم. آن ها که می رفتند، دقیقاً نمی دانستند کجا می روند و انگار همین ندانستن فرا می خواندشان.


کانادا جای تو نیست/مجموعه داستان/فرشته توانگر


 
*
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢ : توسط : El


-من هیچ وقت هیچی نمی شدم.
-تو درباره ی همه چیز ایده آلیستی فکر می کنی...
-می دانی من طرفدار شعار همه یا هیچم.
-آلاله تو اشتباه می کنی، هیچ چیز مطلق نیست. آدم فقط می تواند نزدیک و نزدیک تر بشود ولی هیچ وقت به آن چیزی که می خواهد نمی رسد.

 

چهل سالگی/ناهید طباطبایی


 
*
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢ : توسط : El


-الان دلت می خواد به جای فرهاد، هرمز بود؟
آلاله فکر کرد و بعد گفت:
-راستش ، نه، چون آن وقت مثل یک جفت آدم بودیم که پایمان روی زمین نیست. بیشتر از آن به هم شبیه بودیم که بتوانیم با هم زندگی کنیم. من به کسی احتیاج داشتم که بتوانم بهش تکیه کنم. و پدرت بهترین متکای دنیاست.

چهل سالگی/ناهید طباطبایی