نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٤ : توسط : El

از خودم متنفرم که اینقد داغون و استرسی شدم که هزار روزه دارم رو خودم کار می کنم که برم کلاس موسیقی اما از استرس نمیرم. که از جاهای جدید و آدمای جدید می ترسم. حتی گشتم یه استاد خانوم پیدا کنم چون پیش خانوما استرسم یه کم کمتره. اما پیدا نشد. حالا از یه طرف می خوام برم دنبالش که به خودم ثابت کنم می تونم. از اون طرفم تو وضعیت الانم اصلن تحمل استرس بیشترو ندارم. به طرز مسخره ای زندگیم پر از دو راهی هایی شده که هر دو راه به یه اندازه بدن!


 
کاملاً شخصی، عمیق، و بی هیچ اختیاری از خود.
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٢ : توسط : El

 

این مال منه... از قبل و حالا و بعدترمه حتی... اگه فرار کنم و بذارم از اینجا برم واسه همیشه؛ باز مال من می مونه... باید باهاش بمیرم هم لابد...

 

چیز َت را به من نگو، چیز َت را به من نده

با پنجره بخواب، ای سنگ جانِ من

من روی یاد تو که یله شده بر آسمان خط میکشم

با من تراوش روزانه ای ست که در نبود تو تکرار میشود

تقصیر خواب نیست، تقدیر ما تصادفی ست که به هیچ نمی ارزد


گوشت روی گاز، مشروب روی میز

ما چقدر غربیه شدیم که تو تحریک نمیشوی دیگر

سیگار میکشیُ تن َت زیر زیرپوش سفید توری َت شناور است

هیچ چیز َت را به من نگو، هیچ چیز َت را به من نده لطفاً

بگذار گمانِ گندمِ نگات، در ذهنِ لهجه دارِ من

با شک به هستی عجین شود


اینجا که شعر هیچ غلطی نمیکند

من هم که مست، کدام شعور؟

ما همه چیز را در مبالِ خانه جا گذاشتیم

اطرافمان مشتی خزنده که راه به راه، پوست میندازند ُ

حقارتشان را با تصور تخریب ما زنده میکنند

اینجا کسی نمانده که حتی شکایتی کند

اصلاً من بعد... اصلاً من بد

اصلاً من بعد... اصلاً من بد


هیچ کس بزرگ نیست، هیچ چیز عمیق نیست...

هیچ کدام  ِ ما مهم نیستیم دیگر

تنها سکوتِ سطحیِ خاک گرفته ی حجم این کتاب هاست که زنده است

زمان دروغ میگوید، تاریخ زنده نیست

مکان توهمی ست که ما در آن سـ.ـکـ.ـس میکنیم

چیز َت را به من نگو، چیزَ ت را به من نگو

چیزت َت را به من نده، چیزت َت را به من نده

آرام گریه کن

آرام نعره بزن

آرام نعره بزن

آرام گریه کن

سوتین سیاه تو سبز میشود، ریشه میدهد

من هم یواشکی در خواب تو راه میروم

انگار نه انگار که نیستی و دیگر . . .

آه! سانفرانسیسکوی سورئال من

آه! پاریس بد نام شده

آه! فرانکفورت نفرینی

میلان خسته، میلان تنها

کلنِ کلافه

بخند، بپاش، بِشاش، بَشّاش

و انزلی که جا گذاشتمشــــــ...........

 

 

 

پی وست :

من به بیهودگی ِ همه ی آن سال هایی فکر می کردم که در انتظار دریافت نامه ای از زنی گذشته بود که دیگر زنده نبود. از این که شنیدم او خودش به زندگی اش خاتمه داده خیلی تعجب نکردم. حالا می دانم که بعضی از مردم ناخشنودی و اندوه زندگی را طوری درک می کنند که بقیه ی مردم عشق را: کاملاً شخصی ، عمیق، و بی هیچ اختیاری از خود.

و کوه طنین انداخت/خالد حسینی/ترجمه ی مهگونه قهرمان

 



 
من ، نوشتنم.
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۸ : توسط : El

 

 باید برگردم به خودم. به نوشتن.

 



 
...
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢ : توسط : El

 

تولد توتی یادم رفت. از غصه مردم. به پسره گفتم یادم رفته. گف خب زنگ بزن معذرت بخواه! گفتم زنگ نمی زنیم هیچوقت به هم! دلداریم داد که اونم اگه به جای تو بود و می رفت سر این کار مسخره و فکرش هزار جا بود ممکن بود یادش بره! گفتم بی فایده س حرفش... باید یادم می بود... نبود. حق ِ هیچ توجیهی رو ندارم. به سیس گفتم که چه آدم گه دوستی نابلدیم و اصن بیخود نشستم غصه می خورم اگه برم خارج دوستی ندارم وقتی کلن عرضه ی دوستی ندارم. بهش مسج دادم تو وی چت که تولدت یادم رفت. همین. بی توجیه . به عذر خواهی. با یه عالم اسمایلی ِ گریه! نه از اون اسمایلی گریه ها که شر شر داره اشک می ریزه و خیلی تصنعیه! از اون یکی که وقتی واقعن ناراحتم ازش استفاده می کنم ... اونی که داره چشاشو از غصه فشار میده و از گوشه ی چشش اشک میاد. بعدم اونقدری اعصابم خورد بود که ده و نیم رفتم تو تختم به فکر کردن و حرص خوردن و غصه خوردن تا خوابم برد! صب دیدم جوابمو داده ... جواب مهربون ِقربون صدقه دار... :) یه کم از غصه م کم شد. اما فقط یه کم. یه چیزی خراب شده. داره خراب ترم میشه. یه چیزی که هیچوقت درست نمیشه... امروز روز خوبی نیست و فکر می کنم که خودمم... که الهه س که خراب شده...

 

پی.اس.

این عکسو خیلی قبل کنار گذاشته بودم که بگم اگه می تونستم هرچی دوس دارم واست بگیرم... اینو بهت کادو می دادم... می دونم اونقد خر و کوچولویی که با همین کلی خوشبخت شی...

 

 


 
موهاش دریا بود/دنیامو زیبا کرد/فهمید دیوونه م/موهاشو کوتاه کرد....
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٤ : توسط : El

 

وقتی سر کلاس زبان ازمون سوال می پرسن طبق معمول.... از اون سوالای توأم با گیر دادن که ما مجبور بشیم هی حرف بزنیم و بعد ما حرفامون تموم میشه... وقتی دیگه مغزمون تموم زوراشو زده و هیچی نمونده تهش که بگه و هی معلم اصرار داره بیشتر حرف بزنیم و ما دیگه حتی یک جمله هم نداریم به واقع.... درست همین جا تو کلاس رواج داره که بچه ها بگن just this.... حالا من همون جام... هیچی ندارم که بگم جز همین.... بارها وقتی دلم برای سارا تنگ شده این عکسه رو نگاه کردم و گریه م اومده... و برعکس! یعنی عکسه رو دیدم و یاد سارا افتادم و گریه م اومده... در واقع هیچ عکسی تا حالا برای من اینقد سارا نبوده! حتی عکسای واقعی خودش.... یعنی مثلن نشده دلم براش تنگ شه و به عکس خودش نگاه کنم ... به جاش اینو نگاه کردم همیشه.... وات اور... ! الان چیزی ندارم در مورد این پست جز این که دلم خواسته این عکس و بذارم اینجا و بگم... just this...