نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
هزار بار التماس کردم به مغزم که Stop Thinking...
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥ : توسط : El

من به سارا حسودیم میشه / به گیلدا هم... چون می تونن از مامان و باباشون بنویسن. من نمی تونم... شهامتشو ندارم... من فقط تنها چیزی که دلم میخواد اینه که میشد ناخونامو فرو کنم تو سرم... مغزمو بکشم بیرون و تو دستم فشارش بدم تا له بشه...  ببینم که لای گرما و خون ... همه چی له می شه... همه چی می میره... همه ی خاطره ها و فکرا و ترسا... همه چی...


 
 
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٢ : توسط : El

ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟


 
همیشه "باید" به نوشتن برگشت.
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۳ : توسط : El

 

سارا من ولی مث تو فکر نمی کنم. آدما نباید دیگه ننویسن. یا دست کم "اصلن" دیگه ننویسن. آدما حق ندارن یهو وبلاگاشونو ول کنن برن با این توجیه که این فصل زندگیشون تموم شده. حتی اگه دلشون اصلن نوشتن نخواد وظیفشونه وبلاگاشونو نگه دارن. شده حتی هراز گاهی  یه خط بنویسن... سارا آدما اینجا به هم اینو مدیونن... وقتی کسی زندگیشو یه جای عمومی می نویسه یعنی به خیلیا اجازه میده بیان تو زندگیش.... این وسط خیلیا نزدیک تر میشن و دوستت میشن... وقتی وبلاگتو ببندی انگاری یهو یه عالمه دوستتو بی دلیل و بی که حقشون باشه پرت کردی از زندگیت بیرون... وقتی این همه با هم و برای هم غصه خوردیم/خندیدم/دلواپس شدیم... وقتی این همه زندگیای همو زندگی کردیم.... حقمون این نیس.... من واسه کسی کامنت نمیذارم معمولن... از تنبلیه یا بی حرفی؟ نمی دونم.... اما نمی تونم نخونم بچه ها رو.... نمی تونم فک نکنم به اینکه ورون خوشحال بشه... که خوشبختیش انتقامش باشه از دنیا و آدمایی که دلشو شکستن... من نمی تونم نگران نباشم که پریسا نکنه حالش بد شده که دیگه نمی نویسه... خب اگه تو نبودی که حالشو بپرسم ازت کلی باید تو دلواپسی می موندم... یا نمی تونم یا یاد مهفا نیفتم و از خودم نپرسم که الان زندگیش چطوره.... یا نمی تونم منتظر نباشم که ژولی یه روز یه خونه ی رنگی ِ دونفری داشته باشه با یه نی نی.... و اوووووووووه کلی آدم دیگه که می خونمشون بدون اینکه کامنتی بذارم براشون(اسم نمی برم چون می دونم همه یادم نمی مونه).... نمی تونم به تو فک نکنم... یا به گیلدا.....  وبلاگ گیلدا شاید گریه دار ترین وبلاگی باشه که می شناسم... یعنی من با اکثر پستاش اگه گریه نکنم بغض حتمن می کنم.... حتی  پستای معمولیش واسم گریه داره بس که می فهممش... اما اگه تو خوشحال ترین حالم باشم و گیلدا آپ کرده باشه، من همون موقع می خونم علی رغم اینکه می دونم ممکنه خوشحالیم کلن نابود بشه....! حتی کسایی هستن که فک نمی کنم هیچوقت اینجا رو بخونن و بدونن من همیشه می خونمشون و حتی رو زندگیم چقد تاثیر دارن مثل مریم ِ روزگار سبز من...

انی وی حس می کنم ماها نوشتنو بهم مدیونیم.... به خاطر تموم وقتایی که اینجا آدمایی بودن که از خوندنشون فهمیدیم تنها نیستیم... که اگه دنیای آدمای واقعی ِ زندگیمون با مال ما فرق می کنه... اگه تو اون دنیا تنهاییم... یه جایی "دوست" داریم.... یه جایی یکی هست که قد ما تنهاست... قد ما رویا می بافه.... قد ما لونلیه... قد ما غمگین میشه...

باور کن دست کم به خاطر غمای مشترکمون تو این سال ها نرفتن و به هم بدهکاریم!


 


 
I'm exhausted....and .....
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢ : توسط : El

اند آی ریلـــــی نید "دو نفری"....!!


 
آتشی در سینه دارم جاودانی ... و الخ ...! *
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٧ : توسط : El

ضعیف شدم. با یه تعریف تازه از ضعف! اینکه تحمل شنیدن هیچ آهنگی رو ندارم. اینکه آهنگ گریز شدم و ماه هاست که به ندرت آهنگی گوش کردم. اینکه هر آهنگی منو به گریه میندازه و من برای گریه کردن خسته و ضعیفم... اینکه حتی زورم نرسید پلی لیست من و تو رو نگا کنم و با همون 5-6تا آهنگ گذری که شنیدم گریه کردم... اونم تو شرایطی که نه عشق ِ رفته دارم/ نه اتفاق بدتر از همیشه ای برام افتاده... من از این همه ضعف / این همه توانایی گریه کردن برای چیزی که نمی فهمم و نمی دونمش خسته م.

 

* آهنگ خسرو و شیرین ِ پالت