نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Bekle, sıcacık bir haziran sabahında........
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱ : توسط : El

این پست ربطی به عید ندارد!

پیش تر سال ها با این آهنگ گریه کردم... نتونستم هرگز بدون بغض کردن بهش گوش بدم... الان ولی وسط بغض لبخندم شد... یه اطمینان غریبی دارم که از اینجا به بعد می تونم زندگیمو عوض کنم... که اونقدری تاوان دادم که بزرگ بشم... که گیرم که خیلی چیزا رو باخته باشم... می تونستم شادتر باشم / یا کم تر وحشت زده و مضطرب و ترسیده/ می تونستم اونقدری درد نکشیده باشم که با تقریب بالا هیچ شبی بدون خوابای بد نخوابم... خوابای عجیب ِ پر از مردن و کشته شدن آدما و حیوونا و خون..../ دست کم می تونستم جوون تر باشم/ می تونستم خوشگل تر باشم و موهامو قد خانومای سی و چند ساله سفید نکرده باشم... و هزار چیز دیگه... اما خوشحالم که از خیلی جاهایی که بقیه هنوز دارن توش دست و پا میزنن گذشتم... بعد از سال ها می بینم خودمو قبول دارم... فکرمو قبول دارم... با همه ی باختن هام... رنج هام... رنج هایی که بهم تحمیل شده یا حتی خودم احمقانه ساختمشون...  خودمو با تک تک چیزایی که از من اینی رو ساختن که هستم قبول دارم... فک می کنم می تونم هر کاری که دوست داشته باشمو انجام بدم... فقط لازم بود قلق خودمو پیدا می کردم... که تا یه حد ِ خوبی پیدا کردم... الان دیگه می دونم چه کارایی می تونه ازم بربیاد...  می دونم می تونم تو چیزی که می خوام از بقیه بهتر بشم... و حالا این آهنگ بغضم میاره و لبخندم... هنوز غمگینم و فک می کنم با این راهی که اومدم حق دارم غمگین باشم و شاید سال ها طول بکشه تا یاد بگیرم شاد بشم... اما چیزایی که فک می کنیم اتفاق نمیفته هم اتفاق میفته به وقتش... من به زمان بندی معتقدم. خیلی چیزا به زمان خودش احتیاج داره برای اتفاق افتادن... به زمان احتیاج داشتم تا بفهمم چقد قابلیت دارم تو نقاشی بهتر شم.... یا ورزش کنم و بدنمو جوری که دوس تر دارم بسازم.... و من لابد باید این همه سال صرف می کردم تا بشم کسی که خودخواهانه خودشو از خیلیا بهتر ببینه و ببینه هم که چقدر آدمای بهتری وجود دارن... و باید بتونه بهتر شه... الان این آهنگ مال خودمو پسره باشه... نه برای عید و عشق و هیچ برچسب مسخره ی دیگه ای... فقط واسه اینکه با هم دوستیم و می دونم می تونیم همدیگرو آدمای بهتری کنیم...

 

پیوست : http://s6.picofile.com/file/8178322000/Mustafa_Ceceli_Bekle.mp3.html

+ ترجمه

 

پی.اس...

می دونم آهنگ ترکی مورد علاقه همه نیست... اما این برای اونایی هم هست که می دونن اینجا بهم چقدر حس خوب دادن... اونایی که اونقدر رفیق سال های بدم بودن که با همه ی قلبم دوس دارم برای بعدهام حفظشون کنم...  منی که هرگز اهل حفظ کردن آدما نیستم...

 

 


 
خواب ِ من شبا مداد سیاه/خواب ِ تو مداد رنگی بود...
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۸ : توسط : El

 

این هایی که می توانند از هزار سالِ قبل تر تا هزار سال ِ بعدتر تنها و تنها از عشق بنویسند/حرف بزنند/بخوانند... این هایی که تمام حرفشان اگر توی رابطه اند از رابطه و پارتنرشان است یا اگر بیرون رابطه اند از اینکه دلشان می خواد بروند توی رابطه یا به عبارت دقیق تر مستقیمن توی پارتنرشان(!)... همین ها از خوشبخت ترین اقشار جامعه اند! همین ها که هنوز عشق به جنس مخالف مرکزیت حرف ها و دنیاهاشان است... اینهایی که مصداق بارز "گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره"اند... پرواضح است که گرسنگی اینجا استعاره از انواع مصائبی است که فقط داشتن یکی شان کافی ست که مرکزیت جهان ِآدم را تا ابد از عشق به سمت خودش تغییر دهد... که اصلن به جنگیدن هویت جدید دهن سرویس کن تر از همیشه ای ببخشد...

 

پی.اس: شاید بهتر بود عنوانش میشد: شما نجنگیدین و بردین... ما جنگیدیم و باختیم!(در مفهوم جنگ رجوع کنید به آخرین جمله...)

 

 


 
*
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ : توسط : El

 

*هزار بار می شینم با خودم به مذاکره... که آخه عشقم دخترم! همه مامان باباهاشون می میره. همهههه... استثنا هم نداره... که همین هایی که الان تو موج جدید مد در  دنیای مجازی غرق شدن و هی عکس و نوشته از مامان باباهاشون شر می کنن و اصرار به ثبت احمقانه ی لحظه ها دارن... دقیقن همینا چن سال دیگه با همه ی این عکس ها و نوشته ها چه بسیار عرها خواهند زد و چه بسیارتر به گ... خواهند رفت و چه بسا از این همه عکس و ثبت پشیمون هم بشن که به نظرم همه یه روز اگه به حد کافی سختی بکشن می رسن به جایی که دست از کول کردن خاطراتشون به صورت فیزیکی بردارن...! وقتی مغز چنین قابلیت به گ... دهنده ای داره تو این زمینه دیگه چه کاریه با عکس و یادگاری زجرکش کنیم خودمونو... اصلن ببین همینا که این همه دارن زور می زنن ثبت کنن غیر از اینه که از ترسشونه؟؟ کیه که نترسه؟؟ کیه که تا به حال فک نکرده باشه اگه مامانم/بابام بمیره چی کار کنم؟ خب همین! تو چیزی رو که بقیه ازش می ترسن و قبل تر تو هم ترسیده بودی تجربه کردی... خب حالا که با یکی از بدترین اتفاقا مواجه شدی و نمردی بشین بقیه زندگیتو زندگی کن دیگه... دست بردار از فک کردن.... هی تو بغل پسره اونجایی که بین شونه و گردنه و صاف و خوشبوه زر نزن و اشک نریز که اگه تو بمیری من چه گلی به سرم بگیرم... بس کن دیگه! خفه شو... فک نکن فردا و پس فردا چی میشه! ترس از مردن و مریضی رو ول کن... همه ی مشکلات و تصمیما رو رها کن...

شاید خودت افتادی مردی اصلن... شاید اصلن دنیا به کل ترکید هممون راحت شدیم! ول کن دیگه! یه کمم stop thinking آخه بچه جان ِ من!

و دردا و دریغا که مذاکراتم تاثیرش یه نصف روزم نمی کشه...!:| چه بسا به ساعت... والا!

 

*سارا کلی بغضم شد از نوشته ت. می دونی که تو چقد مهربون ترین و ساده ترین نوشته های عمیق دنیا رو بلدی بنویسی...؟ یه بار قبل تر ها نوشته بودم عاشق کتاب زنان کوچکم و از همون هشت نه سالگیم که واسه بار اول خوندمش کلی غصه خوردم و از غمگین ترین کتابای زندگیم شد... (الان دقت کردم بچه بودم هم با اینکه زندگیم همه چیزش اوکی بود زود غمگین میشدم و واسه همه ی فیلما و کتابای غمگین گریه می کردم... فک کنم من ژنتیکم جوریه که سنسورای غم جذب کن دارم. تا حالا فک می کردم در طول زندگیم اینجوری شدم.  ولی مثل اینکه ذاتیه! انی وی..) این روزا که میام وبلاگا رو می خونم همون حس غم آلود آخر زنان کوچک بهم دست میده... یه مدل غمی که در کنارش خوشحالم هستی... دقیقن به اینجا و دخترا همین احساسو دارم. اینکه هرکدوممون داریم یه کاری می کنیم... یه تصمیمایی می گیریم که همه ش به جایی می رسه که آدم بزرگای قبل ما رسیدن... و آدم در عین اینکه از خوشبختی بقیه خوشحال میشه یه غم خلا وار عجیبم میاد تو دلش... نمی تونم بهتر توضیح بدم!

و اینکه می دونی من همیشه که می خوام خودمو دلداری بدم که نزدیک نیستیم و اینا میگم به جاش شکلی از رابطه ی دوستانه رو داریم که هر جای دنیا هم که بریم میشه حفظش کنیم. مهم نیست چی بشه و کجا باشیم... ما همیشه می تونیم با هم چتای باحال بکنیم و از جدی ترین و تراژیک ترین و دلخراشترین مباحث دنیا تهش به خنده برسیم و اصن نفهمیم بحث چه جوری و کجا عوض شده...! و اینکه یه حسی که نمی دونم از کجا میاد تو دلم می گه من و تو لااقل هیچ وقت وبلاگمونو ول نمی کنیم... و تا وقتی این حسو دارم از داشتنت مطمئنم رفیق...



 
...
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٧ : توسط : El

 

آدما می تونن خودشون رو تغییر بدن و جوری که دوس دارن بسازن... آدمایی که دوس داریم یا اتفاقای خوب زندگیمون هم می تونن ما رو بسازن...

اما به یقین و بی تردید اون چیزی که بیشترین سهم رو توو تغییر برگشت ناپذیر آدما داره بدبختی هاشونه...

آدم های خش دار و خراشیده ... آدم های تنهای نامعمول...

آدما رو بدبختیاشونه که می سازه .

 


 
...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥ : توسط : El

قلبم تند می زنه. می تونم هزار ساعت بشینم و گریه کنم. بی وقفه. می تونم حتی اراده کنم و در لحظه اشک بریزم. من راحت خوشحال می شم. یعنی به چیز خیلی خاص و خارق العاده ای احتیاج نیست برای خوشحالیم. می تونم واسه چیزای خیلی کوچیک در ابعادی بزرگ و عمیق خوشحالی کنم. اما یه لنگش ابدی در یک پای بساطم هست... و من واسه بار اول حس می کنم باید قبول کنم که باختم. که دارم تو بی معنا ترین و بی ته ترین جنگ دنیا می جنگم. نمی تونم خیلی چیزا رو بنویسم و تعریف کنم. و هم نمی تونم برای جایی که هستم و چیزی که احساس می کنم کلمه پیدا کنم. تو بخون ناامیدانه ترین جای دنیا... بخون که خسته ترین آدم دنیا...


 
من سال هاست عاشق این دخترم...
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢ : توسط : El

 

 

یک آدم‌هایی برایم در اینستاگرام یا فیس‌بوک یا ایمیلی می‌نویسند که خانه‌ام رویایی است یا زندگی‌ام طوری است که آنها می‌خواهند به آن برسند و از این حرف‌ها. بفهمید که آدم فقط از قشنگی‌ها عکس می‌گیرد. عکس‌های فیس بوک واقعی نیستند. اینستاگرام یک کادر کوچک مربعی دارد. زندگی با تقریب خوبی همه اش گه است. گاهی یک کادر مربعی کوچک آن وسط پیدا می‌شود که هول می‌کنیم مبادا از دستمان برود. فیس بوک مجلس عروسی مدرن است. آدم لباس قشنگ می‌پوشد، ماتیک قرمز می‌زند و به همه فلانی جون می‌گوید و با همه مهربان است. اما اخر شب که به خانه بر می‌گردد پایش تاول زده و ماتیکش به لبش ماسیده و ریمیل‌هایش پاک نمی‌شود. زندگی با تقریب خوبی ارزش ادامه ندارد.