نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
کسی جز تو چون تو برای زمانه بزنگاه نیست ...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧ : توسط : El

 

پی در پی دارم آغوش ِ شاهین رو گوش می کنم و دلم یه دوست می خواد... یه دوست ِ دختر که همین قدر باشه که این آهنگ هست... الان یه دوست دختر ِ همین قدری احتیاج دارم... و علی رغم خوشحالیم گریه دارم...

 

 

p.s.

 

  http://s5.picofile.com/file/8141469550/shahin_najafi_Aghoosh_IroMusic_572.mp3.html

 


 
تولدت مبارک همسایه ی همیشه...
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۱ : توسط : El

 

 

 

 

 

خیلی فکر کردم کدوم عکسو بذارم و چون طبق معمول با انتخاب کردن مشکل داشتم دوتاشو گذاشتم... البته لازم به ذکره که اولی بیشتر منو یاد خودمون مینداخت!

دلم می خواد  یه روز ِزود دوتا خونه ی دنج تو یه خیابون دنج داشته باشیم... تو ولی بی اون دوتا خونه هم همسایه ی منی... می دونم باید روز تولد حرفای بدون غصه زد! اما آدمای خوشحال هرچقد که بشه همسایه بشن آدمای هم غصه همسایه ترن... و تو کاش تا الان دونسته باشی که چقدر همسایه ی منی سارا... و کاش تر دوتا همسایه ی هم غصه ی  خوشحال بشیم یه روز...

 


 
 
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٤ : توسط : El

 

من الان زندگیمو دوس دارم. نه چون همه چی خوبه! چون من آدم شک و تردیدم و الان مدتیه یاد گرفتم علی رغم همه ی شکام انتخاب کنم. همین که انتخاب دارم خوبم می کنه. و الان انتخاب دارم. الان می دونم مثلن که می خوام باهاش ازدواج کنم... می خوام حتمن از ایران برم... می خوام نقاش بشم... خب این انتخابا هرکدومش به تنهایی برام کلی جای بحث و اما و اگر داره... اما قدر مسلم اینه که می دونم الان اینا رو می خوام... ممکنه چند سال بعد نخوام! اما "الان" می خوام... ممکنه مثلن نشه مهاجرت کنم... یا اصن بشه و بعدش پشیمون شم... ولی مهم نیس. اهمیتی نمی دم... بهش می گفتم اگه الان یکی بیاد بهم بگه مثلن 4سال دیگه ازت طلاق می گیرم بازم باهات ازدواج می کنم... چون می دونم زندگیم این 4سالو لازم داره حتی اگه تهش ازت جدا شم... الان می دونم چیا تو زندگیم لازم دارم و باید براشون تلاش کنم... فارغ از اینکه درنهایت اتفاق بیفتن یا نه...  می دونم که من باید برای اتفاق افتادنشون تلاش کنم...  ولی علی رغم همه ی اینا نمی تونم خوشحال باشم... یه چیزی هست که انگاری سر جاش نیس... امروز به این نتیجه رسیدم که شاید ترس باشه... ترس از اینکه همه چی خراب شه... اگه این ترسه رو می تونستم از بین ببرم اونوخ شک نداشتم که همه ی زندگیم نجات پبدا می کرد... نجاتش می دادم...