نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
:((
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩ : توسط : El

 

یک عدد آدم پا در هوام که بس که تو سایتای مربوط به مهاجرت چیز میز خونده مغزش در شرف انفجاره... یعنی اگه این بخش معلوم میشد می تونستم با خیال راحت برم سراغ پلن بی! این مهاجرت پلن ِ اِی می باشد. تا تکلیفش معلوم نشه و تصمیمات لازمه اتخاذ نشه نمیشه برم سراغ باقی ِ بخش ها! بدبختی اینجاس که همه چی هم به این وابسته س. اینکه با پسره اینجا خونه بگیریم یا نه... و یا حتی اینکه وسایل خونه رو باید در چه حدی بخرم و موقتن یا دائمی و اگه موقتن پول هدر ندم بالاش... اینکه اصن اینجا بمونیم یا اون یکی شهر یا نه اصن مجبور شیم(رو مجبور تاکید می کنم چون این پلن اجباری ترین و مزخرف ترین پلن با توجه به روحیات من و پسره س) که بریم تهران... و آدمی هستم ناتوان در امر تمرکز رو زمان حال! یعنی بی چشم انداز ِ چند ساله احساس ناامنی ِ شدید می کنم.... تو فکرم صد بار خودمو تو هریک از موقعیت ها (حتی موقعیت های مرگ و میر خودمو اطرافیانم!) تصور می کنم که از قبل تصمیم گرفته باشم تو هر موقعیت چه می خوام بکنم... حالا با این ویژگی اخلاقی(در واقع بیماری) مزخرف میشه تصور کرد من با این همه پلن های ای و بی و سی و الخ  و این بی انتخابی چقدر تحت فشار و کلافه م...

 


 
هیچ هم بعید نیست که همین باشه...
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۸ : توسط : El

 

شاید همه‌ی این چیزها

شاید همه‌ی این چیزها

در آزمایشگاه جریان دارد

زیر یک چراغ در روز

و میلیاردها چراغ در شب

شاید نسل‌های آزمایشی باشیم

که از ظرفی به ظرف دیگر ریخته می‌شود

در شیشه تکان داده می‌شود

به وسیله‌ی چیزی به جز چشم نظاره می‌شود

تا سر انجام هر کدام‌شان جدا جدا با پنس گرفته شود...

 

ویسلاوا شیمبورسکا



 
 
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٤ : توسط : El

 

یه کامنتی واسه سپیدار گذاشته بودم . بعدش یه جوابی داد. بعدترش دلم خواست بهش یه جمله امیدوارانه بگم که باورش دارم... یعنی واقعن دارم. تو همون حین یه فیلم دیدم. بعد بهم ریختم. یعنی یه چیزایی تو مغزم بهم ربط پیدا کرد... یه چیزی داره اذیتم می کنه.. جریحه دارم می کنی... یعنی کاملن و عمیقن احساس جراحت می کنم... اونقدری که نتونستم اولش با پسره و سیس در موردش حرف بزنم... اصلن به زبون آوردنش اذیتم می کرد... اذیت نه... رنجم می داد... آره کلمه ی مناسبیه رنج... البته که در نهایت واسشون حرف زدم ازش... و خب پسره گفت فکرم و استدلالم چرته... سیس هم فقط با یه لحن جدی ای پرسید "چرا اینقد سخت زندگی می کنی؟"... الان می خواستم ازش اینجا بنویسم. اما دیدم نمی تونم. دلم نمی خواد ثبتش کنم ... به نوشتن بیارمش... می خوام با خودم کنار بیام که باورم بیاد فکرم چرته و دارم الکی سخت فکر می کنم باز...

و اینکه اصلن دلم می خواد چیزای بیخود و معمولی بنویسم اینجا... دلم تنگ شده واسه گزارش نویسی ِ صرف... دوس دارم چیزایی بنویسم که ربطی به فکرای در همم نداشته باشه... مثلن اینکه کجا می رم... چی کار می کنم... چی می خرم... همینا. باید همین کارو کنم... باید اصلن ذهنمو مجبور کنم یه کم ول کنه دغدغه های ِ تلخ ِجهان هستی رو!!... که اینقد بین همه چی نگرده دنبال ارتباطی که شاید اصلن وجود نداشته باشه... باید ساده تر فک کنم... ساده تر بنویسم... اصلن همین الان بهتره از این بنویسم که استادم گفته یه پرتره ی آقا پیدا کنم که مدل ِ نقاشی ِ بعدیم باشه چون خیلی پرتره ی زن کشیدم و باید چیز تازه تری امتحان کنم... هومممم همین...