نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٦ : توسط : El

دیدین یه اتفاق یا مشکل بد و آزاردهنده براتون پیش میاد... بعد صبح ها که بیدار می شید اولین چیزیه که تا چشم باز می کنین میاد تو ذهنتون...؟ بعدش آدم دوس داره همین جوری به خوابیدنش ادامه بده که مجبور به مواجهه نباشه!

الان من چشمامو باز  می کنم و سریعن این سوال میاد تو ذهنم که با توجه به ریسک ها و الخ باید مهاجرت کنیم یا نه؟ یعنی تا یادم میاد قشنگ گریه م می گیره از سواله... بعدش از کلافگی و غصه این قابلیت و در خودم می بینم که هزار ساعت بعدم به خوابیدن ادامه بدم!...


 
وقتی بزرگ شدید می خواهید چه کاره شوید؟
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٠ : توسط : El


بی هیچ اغراقی من این قابلیت را دارم که برای تمام خبرهای غمگین دنیا... فیلم های غمگین دنیا(حتی سریال های لوس ترکی!)... تمامی آهنگ ها و موسیقی های بی کلام ِ غمگین.... و کتاب ها و عکس های غمگین... و حتی برای تمام وبلاگ های "واقعن" غمگین دنیا اشک بریزم... اصلن غمگین بودن و گریه کردن از استعدادهای خدادادی من است... اطمینان دارم واکنشی ناشناخته در مغزم رخ می دهد که غم های عالم را وقتی که به من می رسند چند برابر سنگین تر و بزرگ تر و خراشنده تر می کند. من واقعن متاسفم که چرا غمگین بودن شغل نیست! اگر بود مطمئنم من در سطح اینترنشنال مطرح می شدم! چون از قضا غمگین ِ قشنگ و تبلیغاتی ای هم هستم... درست برعکس شاد بودن! واقعیت این است که من خنده ی قشنگی ندارم و هرگز کسی به من نگفته شاد خوشگلی هستم... حتی اگر بخواهم با خودم صادق باشم خنده از زشت ترین حالت های چهره ی من است. اما شنیده ام که وقتی بغض می کنم قشنگ می شوم... گفتم که استعداد است! دست خودم که نیست! لذا اگر شغل بود اصلن بلند می شدم می رفتم استانبول (چون شهر غمگینی است و به درد پیشرفت شغلی ِ من می خورد)... بعد پسره را هم ول می کردم و هی عاشق می شدم و هی وسط عاشقی معشوق هام را ول می کردم می رفتم که مبادا از غمگین بودنم چیزی کم بشود(در این حد حاضرم خودم را وقف کارم کنم!)... آن وقت هر روز صبح لباس های شیک و خوشرنگ می پوشیدم و آرایش لایت می کردم( در اشتباهید! رنگ و آرایش نه تنها هیچ منافاتی با غم ندارد که برعکس. غمگین های شیک غمگین تر هم هستند.) و تمام روز می نشستم توی کافه ای جایی و یا کنار اسکله چون بوی دریا بوی غمگینی است یا توی خیابان های قدیمی سنگ فرش شده اش قدم می زدم بعد هی آهنگ ترکی گوش می کردم(چون غمگین ترین زبان دنیاست به زعم من و اصلن به این دلیل معشوق هام را با این زبان انتخاب کرده ام) و سیگار هم دود می کردم چون ژست غمگین خوبی دارد و بدین نحو هی غمگین تر و قشنگ تر می شدم و هی معروف تر. بعد هم به اقصی نقاط دنیا با حقوق های خارق العاده دعوت میشدم و البته که همه ی دعوت ها را رد می کردم چون هنر قیمت ندارد و خریدنی نیست. این درست همان آینده ی شغلی ایده آل من است. فقط افسوس که هنوز شغلم کشف نشده و من و استعدادهام همین طور داریم هدر می شویم!

 


 
اندوه انتخاب ِ آدم نیست... آدم انتخاب ِ اندوه است.
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٧ : توسط : El

ساعت 4 شب(یا صبح؟)  پای عکسی از خاطره ی چند سال قبل تر ِ اینستاگرام آدمی که حتی نمی شناسی خوانده باشی : "یاد باد آن روزگاران... یاد باد..." و چیزی چنگ کشیده باشد به تنت... با اندوه خوابیده باشی و تمام ِ روز بعدش هم حتی اندوه باقی باشد...

دارم فکر می کنم که اندوه باید لباس می بود... از تن در آوردنی. نیست اما. اندوه لباس نیست... انتخاب هم نیست. اندوه زیر پوست آدم هاست... همیشه ماندنی... همیشه جاری... بروی، بمانی، بخوابی... بخندی حتی... قرار نیست برود... تمام شود. همان جای همیشه است... نزدیک ترین جا به آدم... زیر پوست...


 
از کمتر فکر کن و بیشتر انجام بده ها...!
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٦ : توسط : El

 

وقتش بود استایل خوندنم و تغییر بدم. کتابایی که می خونم... و همین طور وبلاگ ها رو... با خودم صحبت کردم که قبول کنم من قرار نیست تمام کتابای دنیا رو بخونم... قرار نیست اینقدر عجله کنم تو خوندن هر کتاب با هدف رسیدن به کتاب بعدی.... باید آروم تر بخونم و بیشتر لذت ببرم. و در مورد وبلاگام کلی وبلاگو از ریدرم پاک کردم. حتی بعضیاشونو چند سال بود که می خوندم. اما خب... من مجبور نیستم چون آدمی چند سال پیش برام جالب بوده الان که به نظرم لوس میاد خودمو مجبور کنم هرروز بخونمش... آدما تغییر می کنن... من و بقیه هم. و من از تصمیمم راضیم...

و اینکه فاینالی تصمیم گرفتم برم تابستون تتو کنم. فعلن رو مچ یا ساعدم. یه طرح ظریف می خوام! یا شایدم یه نوشته... کلی هم می ترسم که وسط کار دردم بیاد پشیمون شم!!:| اما تصمیم گرفتم هرکاری که سال هاست دلم می خواسته و به خاطر ترسیدن یا به هر دلیل مصلحت اندیشانه ای انجام ندادم و انجام بدم... هرچقدر هم غیرعاقلانه باشه! بعدش اینقد کیف دارم می کنم از اینکه هی دارم طرح تتو سرچ می کنم! خیلی سرگرم کننده س! اینقدر که اگه تابستون سر اولی از درد نمردم فک کنم برم هی خودمو نقاشی کنم! فقط قسمت سختش اینه که نمی دونم چه طرحی رو از بین این همه طرح انتخاب کنم و کلی فکرم مشغولشه...

 

 


 
یک داستان کاملن آموزنده
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٧ : توسط : El

 

به عنوان پیش درآمد داشته باشید که من چند ماه است که یک معتاد به کندی کراش هستم! علاوه بر معتاد، صدقه بگیر آقایان کندی کراش نیز هستم. آقایان کندی کراش به یقین دلشان به حال من می سوزد چون می بینند که پولی ندارم لوازم جانبی ای نظیر آبنبات چوبی و الخ برای پیشرفت کردن بخرم و روزها و هفته ها با پشتکار توی یک مرحله گیر می کنم و از رو هم نمی روم تا بالاخره دلشان می سوزد و خیلی بیخود و معجزه آسا برنده ام می کنند و باز هی بازی می کنم و باز هی گیر می کنم ... و اگر  آقایان محترم باریک بین تر باشند لابد نتیجه می گیرند آدمی که ماه ها به صورت هر روزه وقتش را توی این بازی تلف می کند لابد آدم بیکار و بی هدف و حتی افسرده ای است  و در نتیجه ی بیکاری فقیر هم است و پولی ندارد خرج کند و در نتیجه تر با خود می گویند "برنده ش کنیم خوش بشه یه کم!"

انی وی من یک ماه بود توی یک مرحله گیر کرده بودم. هر روز ساعت ها بازی کردم. کار به جایی رسید که از آقایون هم نا امید شدم. در آستانه ی سال نو تصمیم گرفتم درست مثل یک مرد بازی را از گوشی ام پاک کنم و به جایش برنامه ای 504 ی، پیکچر دیکشنری ای چیزی نصب کنم و وقتم را صرف کار مفیدتری کنم. مورخ 1 فروردین خیلی شجاعانه رفتم برای بازی خداحافظی... و خب چه شد؟؟؟ من در کمال شگفتی و خیلی راحت و بیخود و بی استرس در مرحله کذایی برنده شدم... کاش داستان همین جا تمام می شد... آقایان تصمیم به اغوای من گرفتند! به من پیغام داده شد که اگر بروم کندی کراش سودا را نصب کنم صد سکه ی طلا جایزه می گیرم... انتظارتان لابد اینجای داستان این است که من همچنان مثل یک مرد پای تصمیمم ایستاده باشم و به استکبار مشت کوبیده باشم و فلان... خب زهی خیال باطل.... داستان هنوز به جای آموزنده اش نرسیده. من هرگز در عمرم صد سکه طلا نداشته ام... حتی یکی هم نداشته ام... خب روشن است که اسیر توطئه شدم! حالا یک هفته است که من نه فقط یک معتاد به کندی کراش هستم بلکه یک معتاد به کندی کراش سودا نیز می باشم. صد سکه ی طلا را هم خرج کرده ام و دوباره فقیر شده ام.
و خب اگر تا اینجا این پست بسیار آموزنده را دنبال کرده اید خوش به حالتان چون بالاخره به قسمت خیلی آموزشی رسیدیم.

"از تصمیم جدید سال نویی دست بردارید! با ضریب اطمینانی نزدیک به صد این داستان بلایی ست که دیر یا زود بر سر تمامی تصمیمات سال نو می آید."