نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
حتی از وبلاگم متنفرم.
ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٠ : توسط : El

چرا نمی نویسم؟ چون نمی تونم. نمی تونم چون خوب نیستم. و این در حالیه که همیشه وقتی خوب نبودم می تونسم خیلی طولانی بنویسم و نمی دونم چی عوض شده که الان نمی تونم! و اینکه چرا خوب نیستم؟ سوالیه که جواب روشن و قابل نوشتنی نداره! حتی جواب غیرقابل نوشتن هم نداره! فکر نمی کردم مشکل اینقدر جدی باش. البته که می دونستم جدیه. اما همیشه فکر کرده بودم که یه روزی بالاخره همه چی تموم میشه... فک کنم فک می کنین بهم نمیاد... اما من ته دلم همیشه به هپی اندینگ باور داشتم... الان؟؟ نمی دونم. هیچ اتفاق خاصی نیفتاده... هیچی بهتر نشده یا حتی بدتر نشده... ولی انگار یه چیز تشخیص ندادنی ای عوض شده... و من هیچ حرفی ندارم. دوست ندارم چیزی بگم یا حتی نگاه کنم... دلم می خواد برم بخوابم. بعد که بیدار شدم وسط یه زندگی دیگه باشم/یه آدم دیگه باشم/یه آدم روشن ِ خوشحال... تو یه شهر آفتابی ِ خوشحال/ با یه خونواده و یه عالمه دوست به خوشحالی خودش... و هیچی از آدمی که الان هستن یادم نیاد...


 
.
ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٤ : توسط : El

دیشب به پسره می گفتم هیچ وقت دوستی نداشتم که اونقدری باهاش راحت باشم که بش بگم فلانی حالم بده پاشو بریم بیرون! و البته در ادامه گفتم اگه ویو نزدیک بود می دونم که باهاش اینجوری هستم ولی خب نیست(میخواین از همین جای پست یه آهنگ غمگین ترکی پلی کنم همه مون گریه کنیم؟!) خلاصه اومده بودم بنویسم دلم یه دوست می خواد که بهش همین الان زنگ بزنم و بگم حالم بده و بریم یه جا بشینیم حرف بزنیم... قبل پست نوشتن وبلاگاتونو خوندم! دیدم چقدر همه جا حرف دوست بوده... و همه یه جوری تنهان... و چقدر همین الان احتیاج دارم  یه دوست دختری داشته باشم که باهاش خیلی خیلی راحت باشم... یا یه دوست آقا که باهاش راحت و بی تعارف باشم(اصولن آقایون رو واسه حرف زدن ترجیح میدم چون دخترا همه بدون استثنا لوسن در مقایسه با آقایون... خودمم تو همین گروه بی استثنا هستم!) دیگه خسته م  و ترجیح می دم نوشتن رو ادامه ندم! صرفاً خواستم بگم چقدر به یه دوست آقا و یه دوست خانوم در فاصله ی فیس تو فیس نیازمندیم!


 
از "کاش خودم نوشته بودم"ها.
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٧ : توسط : El

یه کتاب ایرانی خوندم. به حدی خوب بود و دوستش داشتم که نمی خوام اسمشو بگم. اصلن دوس دارم برم همه ی نسخه هاشو از بازار بخرم که کسی نخونتش دیگه. همین قدر انحصارطلبانه و بچگانه...

احساس می کنم بقیه نمی فهمنش بعد کتابه جریحه دار میشه. اینقدر حسودیمه چرا خودم ننوشتمش...! شاید به نظر خیلیا خاص نباشه. اما واسه من خیلی اندازه بود. جا شدم تو کتابه... عین یه بعد از هزار بعد غمگینم بود... اسمشم نمی گم اصرار نکنین!


 
این که نتونی فکر کردن رو متوقف کنی به قطع و یقین یه نفرینه!
ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٦ : توسط : El

دلم می خواست یه شوهر خوب سنتی داشتم با یه بچه که عاشقش بودم. و هرگز و هرگز وقت نمی کردم در زندگیم به هیچ چیزی فکر کنم.


 
.
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱ : توسط : El

تو سرم دارم مدام می نویسم... مدام حرف می زنم... ولی واسه نوشتن تمومشون خسته‌م... باید یه چیزی کشف می‌شد که نوشته ها رو از مغز آدم تایپ می کرد!