نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Acılarımız tarih kadar eski______________
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٠ : توسط : El

چیزی که داره خفه‌م می کنه زندگی‌ای نیست که کردم... که همه‌ی زندگی‌هاییه که نکردم.
و متاسفم... و شرمنده م... از خودم از همه... از اینکه هنوز اینجا می نویسم شرمنده م... شرمنده م که فکر می کنم اونقدری ضعیفم که دیگه امیدوار نیستم... که دیگه چیزیو باور ندارم... شرمنده م که دیگه حتی ازم برنمیاد منتظر باشم خوب بشه/بشم...

*دوست دارم معنی تیترو حتمن بنویسم: قدمت دردهایمان به درازای تاریخ است...
http://s3.picofile.com/file/7638176020/Sezen_Aksu_Gidiyorum_wWw_MiD_aZ.mp3.html


 
بی موضوع ترینم!
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٩ : توسط : El


همه تو این سال ها تغییر کردن. همممممه. من؟ آنستلی؟ نه. به عنوان پیش زمینه باید بگم که "آنستلی" از کلماتیه که نمی دونم به چه دلیلی به نظرم اینقدر آهنگ و شکل قابل احترامی داره و همیشه تو مکالمه های بی پایان ِ با خودم، وقتی می خوام چیزی رو به خودم اعتراف کنم به کار می برمش! پس الان می شه این پست رو یه اعتراف فرض کرد. من هیچ تغییری نکردم و از این موضوع بی نهایت حالم بده و مضطربم و با کمال خجالت و تاسف باید بگم به همه هم حسودی می کنم. دلم میخواد تغییر کنم. حتی خوب یا بد بودنش هم برام مهم نیست. تغییر بد کردن هم از بی تغییری بهتره. بالاخره نشون میده آدم یه کاری کرده. و من بالطبع مثال بارز کسی هستم که هیچ کاری نکرده. و بدترین قسمتش هم اینه که شدیداً می خواد که یه کاری بکنه ولی نمی دونه اون کار باید چه کاری باشه! فک کنم واسه همینم نمی نویسم. دوست دارم یه کاری کرده باشم و بعد بیام بنویسمش. موضوعی برای نوشتن ندارم... موضوعی برای زندگی کردن هم...   


 
بوران شد...
ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢ : توسط : El