نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
...
ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٤ : توسط : El

 

افسوس می خورم که چرا نمی توانم مثل زن های دیگر قانع و راضی باشم و این قدر آرزو در دلم نهفته است و چرا زندگی یکنواخت روزانه مرا قانع نمی کند بدون شک روزی خواهد رسید که من از دست افکار خودم و از دست بار گران عذاب که بر دوش دارم فریاد بزنم و باز هم ناچارم از تو کمک بخواهم زیرا جز تو کسی را ندارم و تو در عین حال که درد من هستی دوای درد من هم هستی و من نمی دانم تو را چه بنامم دوستت دارم دوستت دارم مثل یک بچه ای که به آغوش گرم مادرش بیش از هر چیز دیگری علاقه دارد و اگر مادرش او را به سختی تنبیه کند باز به دامن او پناه می آورد

***

حال من بد نیست. یعنی هیچ جای بدنم درد نمی کند ولی اگر بخواهی حالم را عمیق تر جویا شوی باید به تو بگویم که به هیچ وجه از زندگی خوشم نمی آید. زندگی برایم بی معنی و غیر قابل تحمل شده. بر عکس تو من حالم با خواندن کتاب های روان شناسی و غیره خوب نمی شود. من آدم احساساتی و دیوانه ای هستم و مثل تو نمی توانم به اعصابم مسلط باشم. دردهایم بزرگ تر از آنچه هست در نظرم جلوه می کند و هیچ وقت قدرت روبه رو شدن با حقایق زندگی را ندارم بارها آرزو کرده ام که مثل تو باشم اما گویی خدا نمی خواهد که من روی خوشبختی را ببینم. اعتماد و ایمان به نفس در وجود من مرده. محیطی که در آن زندگی می کنم برای من کشنده و رنج آور است و پیوسته به ضعف و تزلزل روحیه ی من کمک می کند.

 

 

اولین تپش های عاشقانه ی قلبم: نامه های فروغ فرخ زاد به همسرش پرویز شاپور

به کوشش کامیار شاپور و عمران صالحی

 

***

 

پیوست.خوب نیستم. یه عالم نوشتم و بعد سر صبر و بی عجله بک اسپیس و نگه داشتم تا همه ش پاک بشه... و به جای همه ش این چند خط رو تایپ کردم.

 


 
:(((((((
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢ : توسط : El



Josef: I thought um, you and I, maybe we could go away somewhere. Together. One of these days. Today. Right now. Come with me

Hanna: No, I don't think that's going to be possible

Josef: Why not

Hanna: Um, because I think that if we go away to someplace together, I'm afraid that, ah, one day, maybe not today, maybe, maybe not tomorrow either, but one day suddenly, I may begin to cry and cry so very much that nothing or nobody can stop me and the tears will fill the room and I won't be able to breath and I will pull you down with me and we'll both drown

Josef: I'll learn how to swim, Hanna. I swear, I'll learn how to swim

 

The Secret Life of Words