نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
آخ :((
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٩ : توسط : El

 

سالی پیش از این که بمیرد گفتمش  "دا" بیا بریم  تو پارک کنار رود خونه بشینیم  خُلقت باز بشه . گفت ای دا !  کجا برُم که دلم را با خودم نبرده  باشم....

 

 

از اینجا .... http://parandnilgoon.persianblog.ir/post/27/




 
.
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٦ : توسط : El

 

سیس میگه تو بعد یه عمر مشاوره دادن به این و اون پیش بینی شخصیت ملت و آینده ی روابط و مشکلات مردم هیچ کاری واسه زندگی خودت نتونستی بکنی...! راس میگه... من می تونم همه چی رو آنالایز کنم! می تونم کیفیت روابط آدما رو با ضریب خطای پایین پیش بینی کنم... حتی یه مجموعه دوستای دختر و پسر سیس هستن که من بینشون معروف شدم تو این زمینه!:ی اوایل برام شبیه بازی بود! یه جور مسابقه ی پیشگویی... بعد وقتی درست پیش بینی می کردم حس برنده شدن می کردم! الان ولی می بینم من واقعن از تحلیل اتفاقا و آدما و رابطه ها لذت می برم... من حتی مطمئنم خودمو هم درست تحلیل می کنم! دلیل رفتارامو... حتی عقده هامو... من می تونم همه چیو از ته مغزم بکشم بیرون و بذارم جلو چشمام... می تونم همه ی پیچیدگی های مغزمو شفاف سازی کنم! اما در مورد خودم این بیفایده ترین کار دنیاس! چون در نهایت نمی تونم تصمیم بگیرم که چی کار کنم؟! من فقط می تونم چرایی رفتارامو پیدا کنم... اما نمی تونم چیزی رو فیکس کنم! واقعن و عمیقن دلم می خواست اعصابشو داشتم برم روانشناسی بخونم... فک می کنم در این صورت می تونستم خودمو نجات بدم ! و شاید بعدش می تونستم آدمای دیگه ای رو هم که مث منن نجات بدم... کاش اینقدر از درس و دانشگاه متنفر نبودم... ولی واقعن متنفرم! و متاسفانه فکر هم نمی کنم یه رشته ای که به نظرم جالبه هم بتونه از نفرت داشتنم کم کنه.... و این موضوع واقعن غصه دارم می کنه!

 


 
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تورا که با هزارسال بارش شبانه روزهم دل تو وا نمی شود
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٠ : توسط : El

 

من همه ش می ترسم... انگار می خوام خودمو از همه چی رها کنم. حتی نه فقط از موجودات زنده... من از وابسته شدن به هر چیز و هر جایی می ترسم! مثلن من می خواستم هیچ وسیله ای برای خونه ی خودم نخرم. دوس داشتم یه خونه ی ساده ی خلوت داشته باشم و سعیمونو بکنیم از ایران بریم. بعد الان همه چیز یه جور مسخره ای شده که مجبوریم این برنامه رو 2-3سال عقب بندازیم. و از اونجایی که همه هم با این تصمیم مخالفن(فک کنم قبلنم گفته بودم ما یه فامیل خیلی مهربون داریم که در کوچکترین زوایای زندگیت برای اینکه کاری رو بکنی که اونا فک می کنن درسته با محبت زیاد خفه ت می کنن!) دیگه هربار که منو می بینن کلیه ی بلایا و حوادثی که در قرن اخیر برای مهاجرین ایرانی رخ داده و بدبخت و پشیمونشون کرده رو مبسوط شرح میدن...:| خلاصه ش اینکه درنهایت قرار شد برای اینکه دست از به گ... دادن ما بردارن جوری وانمود کنیم که انگار اصلن همچین برنامه ای نداریم! و خب مقدماتشو فراهم کنیم و بعد اگه دوسال دیگه هنوزم دلمون خواست بریم اون موقع بریم. نتیجه این تصمیم این شده که من مجبور شدم کلی چیز میز بخرم. بعد خب طبیعیه که من هرچی می خرم و دوس دارم... و از این دوس داشتن استرس می گیرم! چون می ترسم چند سال دیگه به خونه مو 4تا کاسه بشقاب و اینا وابستگی عاطفی پیدا کنم:| و بعدش همین جا بمونم و بعدترش پشیمون شم. الان یه حالت سرگردونی دارم از اینکه آینده م مشخص نیس! هرچقدر هم که تلاش می کنم(واقعن تلاش می کنم) فقط به زمان حال فک کنم هی نمیشه:(( و به همه ی اونایی که الان دارن واسه تک تک خریداشون ذوق می کنن حسادت می کنم!

گاهی آرزو می کنم کاش یه زندگی نرمال می داشتم... اگه مامانم نمی مرد خیلی چیزا عوض می شد تو زندگیم. یکیش این بود که لابد به فکر اینکه باید از اینجا برم نمی افتادم و اینقد آواره و سرگردون نبودم! فک می کنم کسی که مامان یا باباش تو بیست و چند سالگیش می میره شانس نرمال زندگی کردن رو واسه همیشه از دست می ده! چون یه زوایایی  از زندگی آدمو تحت تاثیر قرار میده که قبلش حتی فکرشم نمی تونی بکنی و اونایی هم که تو این زمینه شعار میدن واقعن حالمو بد می کنن! دوس دارم به همشون بگم هروقت مامان بابات تو بیست و چند سالگیت مرد و هنوز نرمال و سالم زندگی کردی بعدش بیا حرف بزن و من اون موقع بهت گوش میدم! منظورم البته ظاهر زندگی نیس! چون در ظاهر من موجود خیلی خوشحال و نرمالی هستم! ولی خب این فقط و فقط ظاهر قضیه س.... پست سارا رو می خوندم بعد یاد این آهنگ افتادم که زیاد تو ذهنم تکرار میشه... "من به روزای شاد مشکوکم... شک دارم ختم ماجرا اینجاست..." و واقعن همینه... منم مث سارا همیشه فک می کنم همون وقتی که من خوشحالم یه چیز بد یه جا داره اتفاق میفته که من هنوز ازش بی خبرم.... و این فکر آخر منو می کشه!:(

 

*چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟

چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

 

هوشنگ ابتهاج

 


 
just ghor ghor
ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٧ : توسط : El

 

از نقاشی کردن بدم اومده و این اتفاق خیلی خیلی بدیه! در این حد که دوس دارم هرچی تا حالا کشیدمو پاره کنم! در این حدتر که فک کردم پا شم برم یه رشته ی مسخره پیدا کنم و درس بخونم! البته که یه کم تمرکز رو خاطرات دوران دانشگاهم کافی بود تا قضیه کنسل شه! دلم یه تغییر کلی و بزرگ می خواد... یه کاری که تا به حال امتحانش نکرده باشم و عاشقش بشم! و یه کاری هم می خوام که بشه ازش پول دربیارم! نمی دونم چرا اینقدر دلم پول می خواد! درواقع دلم خرید کردن می خواد! خرید کردن بی استرس و بی حساب و کتاب و چرتکه انداختن....! و پول لازمه ش رو اصلن ندارم! حتی نوشتن و کتاب خوندن و فیلم دیدن هم آرومم نمی کنه... این وسط همه ش هم با پسره می ریم خرید وسایل خونه! و از اونجایی که همه ی شرایطی که برای همه ی دنیا خوشحال کننده س همیشه برای من پر از پیچیدگی میشه... طبق معمول به دلایلی که الان حوصله ی توضیحش رو ندارم کلی تحت فشارم...:( و چون اینجور مواقع به خوردن علاقه مند میشم و الان هم متاسفانه فصل بستنیه  وزن اضافه کردم... اونم در شرایطی که تصمیم دارم 5 الی 7 کیلو کم کنم! همه هم بهم می گن زشت شدم که این همه لاغر شدم! ولی من اهمیت نمی دم و هی می خوام به حول و قوه ی الهی زشت تر بشم! خیلی وقت بود غرغر ننوشته بودم! با اینکه جا داره یه مقدار بیشتری هم غرغر کنم ولی فعلن کافیه...

 


 
 
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٤ : توسط : El

گیلدا دلم برات تنگ شده...


 
ما کاشفان کوچه ی بن بستیم....*
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٤ : توسط : El

 

اینو در نتیجه ی تنبلی بی حدم تا به حال ننوشتم!

همون شب وقتی حرفمون تموم شد باخودم گفتم باید بیام بنویسم... بیام بنویسم که چندوقت قبلترش به این فک کرده بودم که نکنه اینقد همدیگرو ندیدیم که دیگه حرفامون تموم شده و دوستای هم نیستیم... از اون دوستای نزدیک منظورمه! البته لازم به ذکره که حتی تو اون چند وقت مذکور هم تو تنها مهمونی بودی که دوس داشتم دعوتش کنم خونه م!  انی وی همون شب یهو بیشتر از همیشه فهمیدم که ما لابد قرار بر اینه که همیشه با هم دوست بمونیم! اهمیتی هم نداره چند سال همدیگرو نبینیم و چند ماه با هم حرف نزنیم... حتی با اینکه من عمیقن دلم می خواست توی یه شهر بودیم و من از بی دوستی نمی مردم! فکر می کنم یه چیز بی تغییری هست که همیشه همونجا مونده... همونجا توی اون همه ساعتای بیکاری بین کلاسا که توی اون دانشکده ی همیشه مسخره روی نیمکتا می نشستیم و می تونستیم بی وقفه راجع به تموم آدما و مسائل دنیا حرف بزنیم! و اینو گذشتن هیچ زمانی نمی تونه عوض کنه...

 

 

*ما
کاشفان کوچه‌ی بن‌بستیم
حرف‌های خسته‌ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند .  

"گروس عبدالملکیان"