نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
مثل شکوفه های گیلاس توی خودِ ژاپن...:)
ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٦ : توسط : El

 

من کسی از بچه های وبلاگو تو اینستا فالو نکردم... البته اگه کسی فالوم کرد منم فالو کردم. اما خودم به شخصه نکردم این کارو. چون فک کردم شاید بقیه دوس نداشته باشن من سر از زندگیشون در بیارم... من خودم عکس خاصی نمیذارم و اصولن اهل عکس گرفتن و ثبت کردن نیستم. در نتیجه واسم مهم نبود کسی صفحه مو ببینه! اما خب بقیه معمولن از جز به جز زندگیشون عکس میذارن و فک کردم حق ندارم تو رودربایستی قرارشون بدم. آها ! تنها کسی که خودم فالو کردم سپیدار بود اونم چون پیجش پرایوت نبود اصلن. (فک نکنم اینجا بیاد دیگه اما دوس دارم بگم واقعن دلم واسه نوشته هاش تنگ شده و عکساشو و خودشو حال و هواشو دوس دارم واقعن. کلن ازش خیلی بیشتر از قبل خوشم اومده:)... در هر حال اینا رو گفتم که بگم من هیچوقت آدمی نبوده و نیستم که تو هیچ معاشرتی پا پیش بذارم... اگه کسی باهام صحبت کنه  می تونم آدم جالب و خوش برخوردی باشم اما واقعیتش چه اینجا چه تو واقعیت من آدم جلور رفتن و سر صحبتو باز کردن نیستم... و راستش به خاطرش متاسفم! متاسفم چون باعث شده دوست نزدیک نداشته باشم... حتی بین بچه های اینجا هستن کسایی که دلم بخواد ببینمشون اما همیشه فک کردم نباید این اتفاق بیفته... به این دلیل خیلی ساده و تاسف بار که آدم ِ معاشرت کردن نیستم! من حتی تو کامنت گذاشتنم ساکتم! وبلاگایی هستن که سال هاست می خونمشون و نویسنده هاشون رو واقعن دوست دارم اما حتی یه جمله هم براشون ننوشتم هیچوقت... انی وی تو این پست قرار نیست به دلایل این رفتار من پرداخته بشه... صرفن خواستم گفته باشم که خودم می دونم از این نظر چه آدم مزخرفیم... و نمی دونم چرا (واقعن نمی دونم!) آدمای خوبی هستن که آدمی مث منو نمیندازن یه گوشه و تصمیم نمی گیرن دیگه واسم کامنت نذارن! که خودم اگه بودم با آدمی مث خودم همین کارو می کردم! می خوام بگم خوشحالم که آدمایی رو دارم که این همه خوبن و بی انتظار بهم محبت می کنن... خوشحالم که کسی تو کامنتش برام آرزو کرده زندگیم با پسره کلی از اون درخت های شکوفه دار داشته باشه مثل شکوفه های گیلاس توی خودِ ژاپن!:) که اصن این فک می کنم خوشگلترین تبریک عروسی ِ دنیاس:)... آدم خوشبختی هستم که اینجا رو دارم و آدماشو... من کامنت و خواننده ی زیاد ندارم.... اما باورمه که راست تریناشونو دارم... مرسی همه تون...:*****



 
.
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٢ : توسط : El

 

خب با اینکه از اون دسته آدمایی نیستم که  به روز عروسیشون میگن  بهترین روز زندگیشون! و قرارهم نیست که جشن بگیرم و قراره فقط یه مهمونی باشه که تازه لازم به ذکره کلی با همه دعوا کردم تا خونواده ها جشن nنفری رو بی خیال شدن... دیدم دلم می خواد لباس سفید با دامن پفدار داشته باشم! شک دارم خوشحالم کنه... اما قبل تر ها که آدم نرمالی بودم (به نسبت الانم البته، چون هیچوقت کاملن نرمال نبودم!) خیلی دلم یه لباس عروس سفید ساده و پفی می خواست و الان ارزش داره امتحانش کنم... بلکه هم اندکی حس خوب پیدا کردم! کی می دونه...؟! و اینکه شدیدن دوس دارم این یه ماه زودتر تموم شه... از این همه اعصاب خوردی و خرید و بدو بدو خسته شدم!  من ِ تنبلِ جامعه گریز که اگه بیش از یه هفته هم از خونه بیرون نیام هیچ علاقه ای به بیرون رفتن پیدا نمی کنم الان هرروز بیرونم و تمام وقت هم یه چیزی هست که استرسشو داشته باشم! دوس دارم این شلوغیا زود تموم شه و برگردم به لایف استایل ت...می ِ خودم...!! لایف استایل لم بده فیلم ببین... خودتو با کتاب خوندن خفه کن .... نقاشی کن... شیرینی بپز و گریه کن و غصه بخور و اینا....! البته تصمیم دارم خدا قبول کنه یه چند تا کار مفیدم لابه لای لایف استایلم بچپونم! مثلن زبان خوندن! باشد که رستگار شویم.

 


 
مهوع ترین موضوع نه فقط وبلاگم... که کل زندگیم!
ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸ : توسط : El

 

هی می شینم فک می کنم اگه سرطان بگیرم باید چه برخوردی کنم و چه واکنشی نشون بدم! و این فکر به معنای واقعی ِ کلمه داره منو می کشه... داره نابودم می کنم... خودمو همه ی زندگیمو... من نمیدونم آدمایی که تجربه ی مشابه داشتن مثلن سارا یا گیلدا هم مث من اینقد درگیر این فکر هستن یا نه؟! یعنی می خوام بدونم الان این قضیه عادیه یا من خل و دیوونه و روانی ام! ولی اونقدری عاجزم کرده که دوس دارم بمیرم. یعنی فک می کنم هیچ قرص و مشاور و روانکاو و کوفت و زهرماری نمی تونه نجاتم بده! حس می کنم باید برم مستقیمن خودمو به تیمارستان معرفی کنم و یه دوره ی طولانی اونجا بستری بشم بلکه شفا پیدا کنم که تازه اونم بعید می بینم!! قبلنا که پسره نبود می دونستم اگه تو این شرایط قرار بگیرم خودمو می کشم. این فکر واقعن منو به آرامش رسونده بود. الان ولی می دونم نمی کشم خودمو... وای من از اون پروسه ی مزخرف که امیدواری خوب بشی اما خودتو همه می دونن داری می میری متنفرم.... با ذره ذره ی فکرم و احساسم متنفرم... یعنی این همه عجز داره خفه م می کنه. دلم می خواد هزار ساعت گریه کنم... از هر سو که مشکلاتمو ریشه یابی می کنم می بینم این بزرگترین مشکل زندگیمه... یعنی من و پسره الان بی پولی و استرس و هزار مشکل دیگه که حتی خیلیاشو فک نکنم اینجا هیچ وقت بنویسم تو زندگیمون داریم اما هرجور نگاه می کنم می بینم هیچ کدومشون داره اینجوری نمی کشه منو! این ترس کوفتی که سرطان بگیرم یا پسره بگیره.... هی فک می کنم پسره بمیره چی کار کنم... وای من به واقع قد هزار سال زندگی کردن خسته م و احساس پیر بودن دارم...

 


 
" ﺭﺍﻩ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻟﮕﺎﻩ ﺍﺳﺖ . " ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﻪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﯿﻨﺪﯾﺸﯿﻢ ..*
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢ : توسط : El

 

پسره برام اسم میذاره. تو این پنج شش سال من همیشه اسمای تازه ای  داشتم. اسم گلا شیرینی ها پرنده ها... ممکنه به نظر کار لوسی بیاد . اما من ازش لذت می برم. چون می دونم با حوصله واسم اسم انتخاب می کنه. اسما پشتشون داستان دارن... هیچ اسمی بدون هیستوری انتخاب نمیشه. هرکدوم مال یه موقعیت خاصه. گاهی فک می کنم لابد یه روزی اسمای تو فکرش تموم می شن. اما همیشه یه اسم تازه هست که باهاش بهم ابراز محبت شه... بچه پنگوئن ابراز محبت جدیدیه که بهم شده! داستانش از بهترین داستانای دنیاس... خونده که پنگوئن ها تو همه ی زندگیشون فقط یه دوست واسه خودشون انتخاب می کنن و بعضی وقتام با دادن یه تیکه سنگ ازدوستشون خواستگاری می کنن... بر مبنای این داستان پسره نتیجه گرفته که من بچه پنگوئنشم! و خب چرا که نه؟ پسره  دوستمه...  اونقدر دوست که من همه ی فکرای تو سرمو بی ترس از قضاوت و سرزنش براش بگم... حتی اگه این فکر این باشه که من از فلان مرد به فلان دلیل خوشم میاد و هر فکری که اصولن آدم نباید به پارتنرش بگه! واقعن محض و خالص دوستمه. آدما تعریف های مختلفی برای دوست دارن... برای من دوست کسیه که بتونم هرچی تو سرمه بهش بگم... هرچی بیشتر بتونم با کسی اینجوری باشم اون آدم بیشتر دوستمه... و خب پسره خیلی زیاد دوستمه... اونقدری که خوشحال باشم از اینکه بچه پنگوئنشم!

من آدم سختی ام... سختیم از مردد بودن زیادم میاد... برای این همه تردید تنها کاری که میشه کرد اینه که سعی کنم خودمو متعهد نکنم به کسی/چیزی...  از اینکه امکان تغییر نباشه می  ترسم... از گیر کردن می ترسم...  قاعدتاً دنیا برای اینجور زندگی کردن ساخته نشده! دنیا برای آسون گرفتن و خوش بودن سخته شده. من سخت می گیرم و خوش نیستم. پسره می خواد خوش باشم... نمی تونه کاری کنه. برام مهم نیست. مهم اینه که می بینم همه ی سعیشو می کنه خوشحالم کنه. که به هیچ چیزی مجبورم نمی کنه...  حتی ازدواج براش نگه داشتن من نیست... وقتی می بینه مرددم / عصبی ام/گریه می کنم... وقتی بهش می گم اگه بعدن پشیمون شدم چی میشه... یا حتی اگه بت خیانت کنم چی.... اون مدلی که دوس دارم بغلم می کنه همون مدلی که مچاله می شم تو سینه ش.... و میگه هرجا بخوام می تونم برم... که هرجا برم و هرکاری کنم بازم بچه اشم و همیشه و هروقت بخوام هوامو داره.... که میگه اصن مگه نمی گم بهترین دوستمه؟ پس فکر کنم که قراره با بهترین دوستم هم خونه شم... اگه دوس نداشتم مجبور نیستم زوری همه ی عمرمو باهاش بمونم.... و می دونم راست میگه... که هرکاری کنم پشتمه و ازم خسته و متنفر نمیشه...  و به ولله که همین خوب بودن زیادش با من عصبی تر و ترسیده ترم می کنه....:(

 

 

*از نادر ابراهیمی... و اینکه آرزومه یه روزی یاد بگیرم زندگیمو مث این جمله زندگی کنم....