نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
my sons!!
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٧ : توسط : El

این همه عشق به این حیوون نمی دونم یهو در من چطور فوران کرده!! ولی الان عاشق همشونم... نمی دونم چطوری اکثرشون به نظرم اینقدر خوشگل شدن یهو! قبلن فقط نژادای کوچیک و فانتزی دوست داشتم... یا بزرگای شیک مث هاسکی و شیبااینو... الان ولی از آرزوهامه یه روز یه روتوایلر داشته باشم! حتماً اگه بگم فکر می کنید لوس و مسخره س، خودم هم فکر می کنم لوس و مسخره س اما خیلی احساساتی گونه دیشب از تماشای عکساش از شدت احساسات و قربون صدقه اشک تو چشمام حلقه زده بود حتی! چطور تا حالا متوجه نشده بودم چقدر صورت احمق غمگین مهربونی داره؟ ترکیب چشمای غم آلوش با اون لبخند گشادشو که می بینم دوست دارم سفت بغلش کنم! مطمئنم بچه ی خودمه اصلن... خیلی برام جالبه اینکه وقتی دوستشون داری و دوستت دارن و البته تربیت میشن، مهم نیست که چقدر قیافه ی خشن و زمختی دارن... تو دلشون یه بچه دو سه ساله س... شغل آینده مو انتخاب کردم! وقتی بزرگ شدم می رم ترینر میشم! سال ها گشتم یه چیز تازه پیدا کنم که عاشقش بشم(بعد از عشق ازلی و ابدیم به کتاب خوندن و غذا خوردن)، فکر کنم گوش شیطون کر اگه بخش تنوع طلبم شخصیتم بذاره درنهایت یه کم عشق پیدا کردم!

 پیوستشم :


 
یعنی تا وقتی زنده ایی به اضافه یه روز
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٩ : توسط : El

 

به نظر می رسه من چیزی ننوشتم؟ اما این فقط ظاهر قضیه س. نگارنده نوشته های زیادی پیش‌نویس و سپس پاک کرده. نت های بسیاری نصفه شب در تلفنش ثبت کرده و صبح که از خواب بیدار شده حتی بی بازخونی پاکشون کرده. دلیل بسیار ساده است. چیزهایی هست که باید بنویسم. برای نوشتنشون بی شهامتم. تازه متوجه شدم همه ی این سال ها از مشکلات مختلف نوشتم که از نوشتن اون چیزایی که باید می نوشتم طفره برم. که از اصل فرار کنم و خودمو گم کنم تو تمام راه های فرعی دنیا!

باید دست از مقصر دونستن خودم بردارم. آدما به شدت تحت تاثیر زندگی ای هستن که از سر گذروندن... گاهی که دارم یه چیزایی از خیلی سال قبل واسه پسره تعریف می کنم(معمولاً مغزم سعی می کنه قبل رو به خاطر نیاره و معاشرت چندین ساعته و هر روزه با پسره باعث شده براش خاطره تعریف کنم و آسایش ذهنم بهم بریزه!) در حین تعریف کردن به این نتیجه میرسم برای اینی که الان هستم خیلی هم مقصر نیستم.

وقتی یه کتاب یا فیلم رو خیلی دوست دارم دلم می خواد کسی جز خودم نبیندش و نخوندش. یه جور احساس انحصارطلبی شدید... انگار من فیلمو ساختم یا من کتاب رو نوشتم... احساس می کنم اگه کسی دوستش نداشته باشه یا اون احساس عمیقی رو که احساس کردم، احساس نکنه؛ به کتاب یا فیلم بی احترامی شده! خودم می دونم احساس مسخره ایه... ولی هست... اغلب از این دسته از کتاب ها و فیلم ها حتی تو وبلاگم هم اسم نمی برم... و معمولاً هم این احساس رو به کتاب ها و فیلم های ایرانی دارم... در حالیکه ممکنه ده ها کتاب یا فیلم بهتر در سطح جهانی دیده باشم... اما این تعلق خاطر فقط می تونه مربوط به چیزی باشه که از جنس خونه ی آدمه. مثلن به کتاب "پاییز فصل آخر سال است" همین احساس رو دارم. یا به فیلم هایی مثل "اینجا بدون من" یا "ابد و یک روز"... خب قوانین عاشقانه ام(!) رو در مورد این کتاب ها و فیلم ها شکستم و ازشون اسم بردم که بگم از بین مردم و از بین نقدها در مورد هر سه تای اینها خوندم و شنیدم که فضای بیش از حد غمگینی دارن و به عبارتی می خوان سیاه نمایی کنن. در حالیکه هر سه تاشون به نظر من کاملاً واقعی بودن... همون چیزی بودن که زندگی واقعن هست با جزئیات... و حالا فکر می کنم نباید تعجب کرد. حتی  تو سینما هم نباید تعجب می کردم که چرا جاهایی که من گریه م می گرفت مردم اون همه می خندیدن. نه من مقصرم نه اونها. فقط تو دنیاهای متفاوتی زندگی کردیم... تحت تاثیر همه ی جزئیاتی که شاید از بیرون دیده نشن و از ما اینی رو ساخته که هستیم....

 

پیوست:

میدونی چرا مرتضی همیشه با خوشحالی از بدبختیای مردم حرف میزنه؟! میخواد ما فکر کنیم خیلی هم بدبخت نیستیم...

ابد و یک روز