نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

صبح رفته بودم ناخن هام را نشان بدهم که دختره ببیند بلایی سرشان نیامده و اوکی هستندو اینها! همان جا یک لاک سرمه ای غلیظ هم انتخاب کرده بودم که برایم بزند. بعدترش از لاک هایی که برای فروش گذاشته 2تا رنگ خیلی خوشگل و دلبرانه که یک عالمه وقت بود دنبالشان بودم پیدا کرده بودم که بخرم! بعد ولی وقت حساب کردن دیده بودم کیف پولم را جا گذاشته ام! یعنی درواقع صبحش کلیدهام را گم کرده بودم و قبل رفتن که داشتم دنبالشان می گشتم محتویات کیفم را خالی کرده بودم و کیف پولم جا مانده بود... خب بدیهی ست که لاک های نازم را نخریدم! و اصلا ً هم حوصله م نمی آید دوباره با دختره هماهنگ کنم که هست آیا و بروم لاک ها را بگیرم! این است که حواسم پیش لاک هاست... یعنی شما نمی دانید این چه مشکل بزرگی ست!! بعد ِ این همه وقت که دوتا رنگی که می خواستم پیدا کردم این هیچ منصفانه نیست که کیف پولم جا بماند! آن هم برای اولین بار توی عمرم! wow! از صبح به این نکته اش دقت نکرده بودم که اولین بار توی زندگیم باید درست همین امروز می شد که من این همه از چیزی خوشم آمده!

به واقع الان نمی دانم چرا دارم این ها را می نویسم! دلم برای پسره تنگ شده... و عجیب اینکه یک شنبه دیدمش! نباید این همه دلم غصه اش بیاید توی دو روز! فکر می کنم بیشتر از دلتنگی احتیاج باشد... بهش احتیاج دارم... به اینکه بروم توی بغلش قایم بشوم و حس کنم تنش را که گرم است و حتی حرکت قلبش را بفهمم و با ایمان به اینکه کسی هست ؛ با خیال آسوده به غصه خوردنم برسم...!! به نظرم زیادی لوس و بچه شده ام! امروز خواست تلفن را قطع کند! گفتم که دوست ندارم قطع کنیم ... خوب دوست نداشتم! گیرم که یک عالمه وقت حرف زده بودیم! بعدش گفتم قطع می کنم ولی قهر می کنم! پسره کلافه گفت قهر نه دیگه الهه... من جدی گفتم من قهر می کنم قطع می کنم بعد تو اس ام اسی منت کشی کن تا آشتی بشم! پسره فکر کرده لابد دارم شوخی می کنم! خندید و قطع کرد و بعدش نازم را با حوصله کشید... من ولی آن قدر جدی گفته بودم که خودم تعجبم آمد! واقعیتش همین احتیاجه بود... که دلم می خواست نازم بدهد بس که غصه م بود/هست...

حتی با سیس هم از صبح دعوای های سریالی کرده ام! بعدش ولی نیم ساعت پیش تر دلم سوخت برای بچه و رفتم بوسش کردم و دلیلش را هم نمی فهمم!

خدای من!!! من چرا دارم اینها را می نویسم وقتی یک عالمه چیزهای مهم تر بوده/هست توی روزهام که ننوشته ام ازشان و نوشتنم هم نمی آید ؟! با اینکه دوست داشتم / دارم که بنویسم...

که مثلن باید از شراره بنویسم... از اینکه مثل مامان ها دوستم دارد و من بعد از چهار سال تازه این را فهمیدم... که قبل تر ها فقط فکر می کردم که می فهمم ... که باید بنویسم تنها کسی است که هروقت دلش بخواهد می تواند مامانم باشد! که مثلن خاله و عمه و مامان بزرگ و همه ای که دوستم دارند و از قضا خیلی هم بهم محبت می کنند خیلی ابله و خرند که فکر می کنند می توانند حتی یک درصد جای مامانم باشند.. شراره می تواند ولی!  از همین راه  خیلییییییییی دور می تواند... توضیح چگونگی اش از من بر نمی آید...! همین قدر ازش می دانم که  تنها کسی هست توی دنیا که قد مامانم طفلکی و خوب است...

باید از سینه ی پسره می نوشتم و هوای باد خنک داری که از جای دوری صدای مردی را می آورد که می خواند : منم من بذر فریاد ... خاکِ خوب ِ سرزمینم باش ... و من فکر می کردم تا سال ها می توانم همین طور بی حرکت با چشم های بسته روی سینه اش بمانم .... که به طرز احمقانه ای احساس کنم دارم حرکت خون توی تنش را هم حس می کنم حتی این همه که نزدیکم بهش... باید از بوی خوب ِ همیشه اش می نوشتم...  

باید حتی از دختره می نوشتم که وبلاگ ساخته برایم... نه فقط که از نوشته هاش باید می نوشتم... که از قالبش و آهنگش و هزآر چیز خوب ِ دیگرش که توی تنم حس خوب ریخته... که یادم که می افتد بهش دلم ذوقش می آید...

البته که غم هم برای نوشتن داشتم... ولی لازم نیست نوشتنش! نوشتن خوب ها لازم است فقط... بس که کمند و زود محو می شوند توی غم های بی ته ....

باید می نوشتم خوشبختم لابد! هستم ؟؟؟؟ خوشبختی اگر حال خوب و خوشحالی داشته باشد ... نه ! نیستم.... شاید یک "خوشبخت ِ غمگین" باشم! البته که فکر می کنم جمع اضداد است ... ! خب ولی از یک متولد خرداد با شخصیت های بی شمار چه انتظاری می شود داشت ؟!

 

 

 

* امشب این آهنگ ترکی ه صدایم کرده ...... گفته بودم آیا قبل تر که آهنگ ها /فیلم ها/ کتاب ها و بسیاری چیز دیگر توی زندگیم را من نیستم که انتخاب می کنم ؟؟؟ که کار من این است که صدایشان را بشنوم و تن بدهم به انتخاب شده گی؟!

 

پیوست : قالب را از مهفا دزدیده ام!:| گفتم اعتراف کنیم که از بار گناهمان کم شود! :ی

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/۳/۱٠ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()