نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
هرچی باید همه تک تک بِکِشن ... ما کشیدیم که ...***
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٧ : توسط : El


یک طور ِ عصبی و کلافه ای هستم. البته که عصبی و کلافه بودن م اتفاق تازه ای نیست. درست تر است بگویم از همیشه عصبی تر و کلافه ترم. برای همین هم هست که همه ش خسته ام! همه ش دلم گرفته... حوصله ی هیچ کاری ندارم! مثلن حوصله  ی دوس پسر بازی ندارم!! حوصله ی قرار یواشکی و استرس این که توی این شهر ِ همیشه پر ِ آشنا با او ببینند َم را ندارم. که بابا اتفاقی بفهمد پسره توی زندگیم است مثلن... دلم می خواهد پسره را به بابا نشان بدهم! نه که دلم ازدواج بخواهدها. نه. دلم با آرامش کنارش بودن را می خواهد . این ترس ِ همیشه ی دیت و قرار و اینها باعث می شود حتی ندانم به پسره چه احساسی دارم!! نمی توانم بفهمم از خودش خسته ام. یا از این شرایط ابلهانه ی کش دار که توی هیچ دورنمایی تمام شدنش پیدا نیست! دلیل ِ اینکه نمی شود با بابا آشنایش کنم این است که الان زندگیش روی هواست... که جایی نیست که برای کار سراغش نرفته باشد... که اصلن انگار تا ته دنیا قرار نیست کاری برایش پیدا شود! متنفرم . از همه چیز . از این اوضاع ... از این شهر... کشور ... حتی از بابای پسره عقم است که هیچ فکر بچه هایش نیست!! همه ش اضطراب دارم که نکند توی این رزومه ها که پسره به اقصی نقاط کشور فرستاده یکی اش به هدف بخورد! که پسره مجبور شود برود یک جایی دورتر ... که مثلن ماهی یک بار بشود ببینمش! که من اصلن و ابداً برای دوست داشتن های از فاصله های دور ساخته نشده ام . یک وقتی البته می توانستم... اما الان توی بیست و چهار سالگی بر نمی آید از من ... خسته م بس که. آدم هام را دور و برم می خواهم ... در دسترسم ... حالم خوب نیست . این را امروز فهمیدم که توی هوای گرم ِ بخار گرفته و بی باد بعد از ظهر... توی خواب و بیداری مچ ِ خودم را گرفتم که داشت با الهه ی بغض کرده و خیس از عرق و ترس کلنجار می رفت که بلند شو برو ببین بابا توی خواب نفس می کشد... که نکند بمیرد و تو اینجا خوابیده باشی !! خب این یعنی فاجعه... خودم فقط می فهمم که وقتی این فکر بیاید سراغم یعنی تا کجا فرو رفته ام ... که یعنی مثل آن جمعه ی لعنتی که مامان مرد دارم توی لجن خفه می شوم... که دیگر چه اهمیتی دارد من چقدر دارم برای نفس کشیدن تلاش می کنم ... مهم هوایی ست که نیست. مهم گِلی ست که به جای هوا دهان آدم را پر می کند...

 

 

***دانلود....