نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
مرسی دوست َم :)***
ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۸ : توسط : El

 


پنج و نیم خوابم برده بود! کوفته است تنم چون باز همه ی شب را خواب بد دیده ام. صبح ها پسره هر روز زنگ می زند به موبایلم که بیدارم کند. جوابش را میدهم که بیدارم... بعدش ولی دوباره چرت می زنم.... هنوز مست و تلو تلوام.. بابا می داند موبایل به درد نمی خورد که همیشه دم دستم است! زنگ می زند به تلفن خانه که بیدارم کند. اینطوری مجبور می شوم از تخت بیایم بیرون! امروز هم همین قصه بود... می دوم که تلفن را جواب بدهم پایم سر می خورَد ... می افتم! بعدترش که می آیم می نشینم روی تختم فک می کنم چه صبح ِ گرم ِ غم انگیزی... دست و رو شسته و نشسته لپ تاپ را روشن می کنم... حوصله ی نت ندارم! آهنگ "نینوش" را می گذارم پلی شود! با صدای بلند! یک وقتی باید بیایم بگویم که برخلاف حرف زدنم و حتی نوشتنم که همیشه تویش کلمه های "بیب" به کار می برم؛ به آهنگ ها چه تعصب دارم... چه آهنگ ها و شعرها تقدس دارند برایم... که من از آهنگ های "بیب" دار همان قدری متنفرم که از آهنگ های س*اس*ی مانکن طور! (عق! اسمش هم چندش است به والله!) خلاصه اش اینکه هیچ وقت توی زندگیم آهنگ های اینطوری گوش نکرده بودم... همین هم بود که از آهنگ های شا*هین* نج*فی بدم می آمد همیشه! که اصلن درک نمی کردم سیس چطور می تواند آهنگ های اینطوری گوش بدهد! که من اصلن هزار سال هم نمی پذیرم یکی بیاید آهنگ بخواند و اسمش را بگذارد ب*گ*ا م*گ*ا مثلن!!! بعدش ولی نمی دانم توی این آلبوم آخرش چه دارد که من هی آهنگ هاش را گوش می کنم ... که برای آهنگ های "بیب" داری که دوس دارم هربار هی بند و تبصره به قانون های موسیقیایی م اضافه می کنم که حالا اشکال ندارد فلان جا فلان کلمه را گفته...! که حتی دلم یک جاهایی هوسش می آید برود رفیقانه کسی که این همه با درد خواندن را بلد است بغل کند و دنیا را گریه کند ... می گفتیم...! نینوش می شنیدم و هی توی اتاق راه می رفتم... یک وجب جا را هزار بار رفتم و برگشتم و هی آهنگ تکرار شد... و هی من راه رفتم هی پایم که از افتادن دردش آمده بود دردتَرَش آمد... بعدش ولی بس بود... آهنگ را قطع کردم! چای دارچین ِ اول صبحم- صبح من از ظهر شروع میشود - را خوردم... روز باید بالاخره از یک جایی شروع شود!  گیرم که حال آدم خوب هم نباشد... بعدترش روزم مجموع بد بیاری هایی بود که من هی در راستای جمع و جور کردنش تلاش کردم! که تنها قسمت خوبش همان سی ثانیه ی هول هولکی بود که پسره آمده بود سهم شیرینی دارچینی ای که پخته بودم برایش را بگیرد... که کیف کردم توی بازوهای محکمش و بوس چسباندم به سینه اش که بوی خوب می دهد... (که نمیدانید حتی سر همین شیرینی پختنه چه قدر متحمل عذاب و بد بیاری شدم!) بعدش شب پسره داشت می گفت که توی راه که می آمده شیرینی هاش را بگیرد داشته فکر می کرده چقدر خوشحال است...  پرسیدم که چرا ؟ گفت چون تو هستی... و این را با یک طور لحن صادقانه ای گفت که من گریه ام گرفت که پس چرا من خوشحال نیستم؟ البته که غمگین نیستم. توی دنیام مشکل بزرگی نیست... البته که منظورم مشکل تازه است! پسره را آن قدری می خواهم که از بودنش آرام باشم... که هی فکر کنم حتی اگر پسره را نخواهم یک روز هم دیگر کسی را نمی توانم بخواهم... چرایش هم ساده است! پسره لوسم کرده... به واقع لوس! انگار دختر کوچولوی ش باشم! از این کوچولوهای لوس خنگ! :ی آنقدر به نظرش کوچولو هستم  که حتی یک وقت ها "فندقم" صدایم کند!! یعنی ته ته محبتی که یکی می تواند بهم بکند را پسره خرجم می کند...همان کاری که بابا برایم می کند همیشه... که هزار برابرش را برای مامانم کرده بود... که من حاضرم به همه ی مقدسات دنیا قسم بخورم که هیـــــــــــــــــــــــــــــــــچ مردی توی دنیا قد بابا طفلکی و مهربان نمی تواند باشد! چه می گفتم؟ آها! می خواستم بگویم توی زندگیم من همیشه به اینطور مرد حمایت گر ِ لوس کننده ای عادت داشته ام... که اعتراف می کنم پشت همه ی تخس بازی هام تنم همیشه گرم ِ این بوده که یکی پشتم هست... که راست می گویند دخترک ها همیشه جذب مردهایی می شوند که باباهاشان شبیه اند... که من بعید می دانم به جز پسره کسی این طوری حواسش بهم باشد.... چه می گفتم که این بحث شروع شد؟؟؟؟ تازگی ها تند همه چیز یادم می رود!

الان که چند خط بالاترش را خواندم دیدم می خواستم بگویم که از زندگیم متنفر نیستم... برای من ِ همیشه بیزار، همین متنفر نبودن یک پیشرفت بزرگ است... همین که دلم داغ باشد که سیس ... بابا و آقای او را خیلی دوست دارم...  که شراره هست.  که دوست هام را دارم... همین دختره های دیوانه ی دوست داشتنی ِ اینجا را می گویم... همین ها خب خیلی ست . با همه ی این ها خوشحال نیستم... آقای او می گوید به خاطر کنکور است و عذاب وجدان این که درس نمی خوام ... من ولی فکر می کنم خوشحال نبودنم از یک جای عمیق تری می آید ... یک جای خیلی خیلی عمیق تر ... یک جایی حوالی آنجا که شاهین می خواند :
به مادرت بگو نفست چقدر غمگین است   که حَبسیده در خود و رَمز جان کندَنش این است
که رو به روی  آب نِشَسته ســـــــــــــراب میبیند ...   فقط شِکنجه شِکنجه عَذاب می بیند ...


 

پی وست ... نی نوش ... !

 

 

*** چندیـــــن ماه پیش نوشته بودمش... نمی دانم چرا پستش نکرده بودم .  
امشب دلم می خواست یک چیزی بنویسم که فراموشم نشود پسره چه خوب است ... که یادم به این نوشته افتاد .
 اسم َش چند ماه قبل بود " فقط شِکنجه شِکنجه عَذاب می بیند ..." امروز ولی به پاس ِ حوصله کردن ِ دوستم پای حرف های دخترانه ام اسمش تغییر کرد ... باید مرسی می گفتم به دوستی که بعد از یک عالمه وقت یادم آورد که دوست های آقا چه بهتر از دخترها گاهی دخترانه ها را می فهمند ... :) که بلدند دل ِ دخترهای عاصی ِ مردد ِ دیوانه ِ خسته را آرام کنند حتی!