نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 


حالم خوب نیست اصلن . دلم درد می کند یک عالمـــــــــــه :( بعد این طور وقت ها همه اش دلم گریه کردن می خواهد ! یعنی اشک هام هی سر می خورند بی که بدانم برای چی دارم گریه می کنم اصلن !
بعد دلم آقای خودم را می خواهد ! دلم بغلش را می خواهد با همان بوی سیب آن روزی که قاطی بوی تنش شده بود و من دوست داشتم همه اش را بخورم آن قدر که بوی تنش خوشمزه شده بود ... من دلم بغل آقاهه مهربان و مظلوم خودم را می خواهد . بعد الان دلم با همان تی شرت سرمه ای می خواهدش ! همانی که دیروز پوشیده بود . که رفته بود گشته بود برایم یک عالمه مانتو فروشی کشف کرده بود که غصه نخورم که چرا این همه گشتم و مانتو نخریدم هنوز ! که یعنی من نمی فهمم اصلن که این بشر چطور می تواند این همه خوب و مهربان باشد وقتی من هرچـــــــــــــــقدر که دلم بخواهد اذیتش می کنم ... بعد کلی کیف می کردم دیروز که هر مانتویی می پوشیدم می گفت : "نه . خوشم نمیاد !" که مثل خودم از هر چیزی خوشش نمی آید ... که مری هی تعجب می کرد که آقاهه ام که اینقدر سخت است توی "خوش آمدن" چه طوری عاشق من شده پس ... !
دقیقن همین حالا هم دارد گریه ام شروع می شود ! من بغل می خواهم ... من لوس شدن برای آقای مهربان خودم را می خواهد ... من می خواهم آقایم پیشم باشد خب ... که بروم توی بغلش ... روی سینه اش صورتم را گم کنم ... بعد همین طوری که بازوهای محکمش را دورم تنگ تر می کند و پچ پچی برایم حرف می زند و نازم می دهد ؛ هی بویش را نفس ِ گنده بکشم ... و هی کیف کنم که چه جایم خوب است ... که چه خوب است که خوشمزه است آقای من ... که قورتش می دهم یک روز آخر (!) .... که چه خوب است که هست ... که این همه دوست دارتم ...

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢۸ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()