نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/زنــهار از این بیابان...وین راه بی نهایت !
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳ : توسط : El

 

پی وست:

یهو به سرم زد و رفتم گوشمو سوراخ کردم! و از اونجایی که معمول ترین کارای دنیا اگه توسط شخص ِ من انجام بشه به فجایع خونین مبدل میشه الان چند روز ِ که دارم به گ... میرم!! همه ش نق نقمه و گریه دلم می خواد! اصن یه طوری حس می کنم دلم نازک شده و فوری سوراخ میشه!  و بعدش اشکام راه میفته! البته نازک شدن ِ دلم به گوش درب و داغون شده م ربط نداره هیچ! شاید به این ربط داشته باشه که نوشتنم نمیاد... که قبل تر نوشتن برام یه جور آروم شدن میاورد.... کم می کرد از گیج بودن های همیشگیم. وقتی می نوشتم از احساسی... انگار که یه نور ِ نرم ِ ملایمِِ سفید روشنش می کرد... که اون زوایایی ازش رو می دیدم که بی نوشتن محال بود ببینم... حالا ولی همه چی تو سایه س...
و من انگار دیگه هیچ احساسی ندارم که بخوام ازش بنویسم!