نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
لابد که دیر شده برای بزرگ شدن... / دیر کردم ...
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦ : توسط : El

 

سارا می گف دختره ها باید حتماً "زنان کوچک" بخونن! خب من می گم نه... نه اگه دختره ها مث من برای بار ِ نمی دونم چندم "زنان کوچک" می خونن و به صورت متناوب تو قسمت های مختلف گوله گوله اشک می ریزن...! نه اگه یهو نگا می کنن به خودشون... بعد می بینن تو نه-ده سالگی هم که اولین بار این کتابو خونده بودن درست همون جاهایی دچار بهت و شوک و درد شده بودن که تو بیست و چند سالگیشون شدن... که الهه ی ده ساله همون قدری بهتش اومد و نفهمید چرا "بت" باید بمیره که الهه ی الان نمی فهمه و می ره تو بهت! یا همون قدری نیمه ی دوم ِ کتابو درد می کشه از اینکه دخترا بزرگ میشن/که جدا میشن/که دنبال زندگی خودشون می رن؛ که تو بچه گیش دردش اومده بود... یا حتی همون قدر نمی فهمه چرا "لاری" اینقدر "جو" رو دوس داشت و "جو" دوستش نداشت ... که عشق یه طرفه چیه اصلن ؟ و و و ...

بعد یه جایی همین طرفا نگاه کرم به خودم که خب وای چه احمقانه! یعنی درک من از زندگی و پذیرفتن روندش هیچ رشد نکرده از ده سالگی تا الان! یعنی توی من یه دختر کوچولوی ترسو زندگی می کنه که هنوزم به اندازه ی ده سالگیش گیجه از زندگی... ! که از بعد از ده سالگیش مردن دیده/عشق یه طرف دیده/ جدا شدن آدما از هم به خاطر بزرگ شدنا رو دیده/ و هزار چیز دیگه... ولی هنوز از بهتش کم نشده... هنوز می ترسه... هنوز گیجه ... !!