نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
اینـ جا ... بدون ِ مَ ن ...
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٩ : توسط : El

یک پست ِ خیلی طولانی ِ پدر و مادر دار نوشته بودم توی ذهنم! چند بار هم تکرارش کرده بودم که خوب یادم بماند... از تلخیش نوشته بودم... از تلخیش که زیادی واقعی بود . و من عمیق باور دارم چیزهای زیادی واقعی اغلب درد جنسشان است... نوشته بودم از همه اش... یک طوری نوشته بودم که از دلم آمده بود... از آن جاهای دلم که لرزیده بود از غم... از غمی که مثل هوا سرگردان بود همه جایش... حتی نوشتم که واااااای چه دلم از همین مهربانی های مامان ها را می خواهد.. از همین خنگی خنگی هاش را... همین ها که بس که ناز و خنگی و مهربانانه اند آدم بعدش یک جمله می گوید که تویش "آخه مامان ِ من ... " دارد... با یک طور لحن ِ سرزنش دار ِ لبخندداری... که من بی اغراق عاشق مردهای زندگی م هستم آن قدر زیاد که هی بترسم از نداشتنشان. که حتی هی هزار بار بغضی به آقای او بگویم : "قول بده نمیری هیچ وخ لطفن!"  اما هیچ مردی هرگز آن طور محبت خنگی ِ خاص ِ مامان ها را بلد نیست خب... اوووووه بسیار چیزهای دیگر هم نوشته بودم.... بعدش ولی آمدم اینجا ... هی دستم نرفت به نوشتن... دستم لال شد! و فکر کرد چقدر بیاید پست طولآآآآآآآآنی ِ غمگین بنویسد ؟؟؟؟

 

پی وست : اینـ جا ... بدون ِ مَ ن ...