نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
می دانم َت ... ! می آیی ؛ لبخند نمی زنی ؛ می میــــــــرم ... .
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۱ : توسط : El

 

نیا !
تلخ است آمدن ؛
آن ِ من که نباشی !
بگذار سهم ِ من بماند از تو ؛
این جاده های بی تو ِ تا تو  ...

نیمکتم ،
جاده ات ،
تن ِ پر درد ِ خاطره هامان ...
نیا !
بیایی
لبخند نزنی
می میرم ...

 

چند روز پیش تر یک جایی گذشته بود از پیش چشمم.. توی از همین وبلاگ های گذری... بعدترش توی آفلاین هام دیدمش... این بار دقیق تر نگاهش کردم ! فکر کردم آشناست چقدر... بود؟ کمی گشتن رساندم به جایی که دیدم خودم نوشته امش(!!)... چند سال پیش! به ضربه می ماند. ضربه ای که بی هوا بخورد به آدم... با دردی غافلگیرانه! مثل وقت های که خم شده ام روی تیتر روزنامه ی تازه و بعد سرم را بی هوا می آورم بالا و محکم می خورد به قفسهی بالای اوپن!! همیشه هم به یک اندازه غافلگیر می شوم و دردم می آید! خب هیچ فکر نمی کردم یک روزی نوشته ی خودم را نشناسم... معنی اش؟ عوض شدن!... من عوض شده ام... خب البته که تغییر کردن گریز ناپذیر است. اما مشکل از اینجا می آید که فکر می کنم بهتر نشده ام... که چند سال یک عالمه وقت هست تویش... که می تواند آدم را به جایی برساند که قشنگ تر باشد... بهتر.... بزرگ تر....من ولی نشده ام! حتی این چند خط که بعدترش پرتم کرد توی نوشته های آن سالها ... دیدم نوشتنم هم مزخرف تر و بدتر شده حتی! چی به سر آدم می آید که حتی نوشتنش هم زشت می شود؟؟؟؟  

 

پیوست :

عجیب که حتی لب هام هم دیگر وقت ِ بغض هام نمی لرزند! به جایش داد می زنم و مشت می کوبم به دنیا!

انحنای نرم ،
مورب ،
رو به پایین .
گوشه های هلال ِ لرزان ِ  درد
نبض دارد ،
تند و پر تب .
دست بگذار روی لب هایم ...
ببین !
بغض های من قلب دارند ... !