نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
عمری‌ست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می‌کنم باشد برای روز مبادا*
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٥ : توسط : El

 

قرار است برویم سفر... ده روزی بشود فکر می کنم. لابد که آدم ها وقت سفرهای تفریحی خوشحالند. من ولی نیستم. چون آدم سفر دوستی نبوده ام هیچ وقت. البته در حقیقت سفر را دوست دارم اما چون آدم نا-راحتی هستم حوصله نمی کنم سفر را... این خط تیره بین نا و راحت از آنجایی می آید که خواستم نشان بدهم که منظورم از ناراحت "غمگین" نیست. منظورم آدمی است که راحت نیست. توی سفر رفتن هم بس که به مقدماتش گیر می دهم و توی حاشیه اش هستم که چه بپوشم و چه ببرم و کجا بخوابیم و این مزخرفات... ترجیح می دهم بی خود خودم را اذیت نکنم و راحت بنشینم توی اتاق خودم و از جایم تکان هم نخورم... ضمن اینکه بخشی از این ناراحتی به وسواس بودنم هم بر می گردد! علاوه بر تمام این ها من آدم عاشق ِ خانه ای هستم! اتاقم را با بهترین سفرها هم نمی توانم عوض کنم حتی... البته که تازگی ها دارم تلاش می کنم کمی راحت تر بشوم... از جمله پیشرفت هایی که کرده ام هم این است که در مورد قیافه و آرایش و لباسم آدم راحت تری شده ام. مثلن کم آرایش می کنم. کم واژه ی به جایی نیست. چون همیشه کم آرایش می کرده ام. درست است بگویم کم تر... و عجیب اینکه با همین آرایش ناچیز احساس خوشگلی هم می کنم تازه! مثلن من پوست صافی نداشته ام هیچ وقت... مخصوصن که پوستم خیلی روشن است و همه چیز را هزار برابر نشان می دهد! بعد من در نهایت اعتماد به نفس چند ماهی ست که یک ذره هم کرم پودر و پنکک و اینها استفاده نمی کنم. حتی توی مهمانی ! البته که به صورت پیوسته به خودم می گویم که "تو قشنگی" که مبادا یک وقتی ارتفاع ِ اعتماد به نفسم سقوط کند! استارتش را زده ام که همین رویه را درمورد لباس ها و هیکلم هم در پیش بگیرم! داشتم از سفر می گفتم و اینکه خوشحال نیستم. از نا-راحتی که بگذریم می رسیم به ایده آل گرا بودنم! همین جا می گویم که خصیصه ی مزخرفی ست... به نظرم آدم های ایده آل گرا فقط رویاهای بزرگی دارند و بس که رویا می بافند توی واقعیت وقت نمی کنند کسی بشوند! حتی وقت نمی کنند درست و حسابی لذت ببرند از لحظه هاشان. چون بدیهی ست که هیچ لحظه ای در دنیا مطلقاً ایده آل نمی تواند باشد! همیشه بهتری هم هست... حالا ایده آل من توی این سفر این است که آقای او هم پیشم باشد. و اینجا دیگر اهمیت اینکه سفر ممکن است چقدر خوب و خوش باشد رنگ می بازد. چون به هرحال پسره نیست و پس چیزی ایده آل نخواهد بود! تازه فکر کنید به اینجایش که من تا بروم و برگردم با احتساب این ده روزی که آقای او را ندیده ام 20 روزی نمی بینمش.
درمجموع  فعلن که مسافرت رفتن برایم تبدیل شده به یک جور مبدا زمانی ! هرکاری که می خواهم انجام بدهم به خودم می گویم از وقتی که برگشتم شروع می کنم.... لابد که وقتی برگردم هم شروعی در کار نخواهد بود! این هم مثل همان کارهایی است که آدم قرار است بعد از کنکور و امتحان و اینها به انجام برساند!! و نمی رساند هرگز... قبل تر که بیایم اینجا این ها را نمی خواستم بگویم اصلن. باور کنید که یادم هم نمی آید حتی چه می خواستم بگویم! البته یک تصویر محوی یادم هست . اما حوصله ی اینکه بخواهم بهش فکر کنم و بنویسمش را ندارم...  یکی از کارهایی که وقتی برگشتم قرار است بکنم این است که بیشتر بنویسم توی وبلاگم... حتی شده از همین مزخرفات زندگی روزانه ام که فلان جا رفتم و فلان کار را کردم! من یک عالمه وبلاگ می خوانم که روزانه می نویسند و من کلی هم لذت می برم از خواندنشان. بعد ولی پای روزمره های خودم که به میان می آید هی تعجب آمیز به خودم می گویم یا امام غریب!! آخر چه قدر زندگی آدم مسخره و بیخود می تواند باشد؟؟!!
در نهایت اینکه این پست را داشته باشید تا وقتی که برگردم ... !

 

 

*قیصر امین پور ..