نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

بهش گفتم اگر دلش بخواهد می تواند برود اما من قول نمی دهم که سه سال بدون حتی یک ساعت دیدنش بتوانم هنوز بمانم برایش. واقعن هم نمی توانم. چقدر مگر آدم می شود به خودش و دنیا اعتماد داشته باشد که بتواند یک قول اینطوری بدهد به پارتنرش؟! خب هیچ دور از انتظار نبود برایم که نرود. که گفت نمی رود هم. لااقل فعلن. ولی یک جایی توی دلم غمگین است. یک جایی هی اشکش می آید و می داند مسئولیت این تصمیم به گردنش است. یک جای توی دلم می داند هیچ بعید نیست وسط این همه بی امیدی یکهو برگردد به پسره بگوید برو ! یک جایی توی دلم فکر می کند همین طوری اش هم همه ی احتمال های با هم بودنمان دارد می رود که برسد به صفر...  که اصلن شاید اگر پسره برود چیزی بهتر بشود از بین همه ی این چیزهای بد دور و برمان... یک جایی غم دارد هنوز. و به هیچ چیزی مومن نیست! حتی به دوست داشتن پسره... گیرم که هزآآآآآرتا دوستم داشته باشد... خب که چی؟!


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٥/٢ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()