نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
:)
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥ : توسط : El


من تا همین چند ساعت پیش افسرده ترین دختر دنیا بودم ! آن قدری که آن یک ساعتی را که توی جاده بودم تا رسیدن ِ به کلاس همه ی تمرکزم روی این بود که به پلک نزنم ... که اگر می زدم اشک هام سر می خوردند ! سر خوردن اشک ها به کنار ! رد ِ سیاهاشان را نمی شد کاری کرد ...! من توی جاده همه اش به این فکر می کردم که  poor تر از من هم هست توی این دنیا آیا ...؟!! دقیقن می گویم poor ؛ چون توی گفتنش یک کیفیت ِ دردمندانه ای هست که توی بد بخت و بینوا و بیچاره و فقیر و اینها نیست ! من توی جاده به این فکر می کردم کی فکرش را می کند که این دختری که اینجا نشسته ... که لاکش برق می زند روی ناخن هاش ... که با حوصله آرایش کرده ...  این همه وا مانده باشد ... این همه فقیر باشد توی داشتن ِ آرامش ... ای همه  "هیچ" نداشته باشد ... داشتم فکر می کردم که اگر بی چاره گی آدم ها توی صورت هاشان پیدا بود؛ این خانم بغل دستی دیگر اینطوری زل نمی زد به ناخن های من که یک در میان رنگشان فرق می کند و به نظرش جلف است لابد !!!
بعد ولی از کلاس که بر می گشتم ... آقای ِ او که آمد دنبالم ... زیر چتر که چسبیده بودم به بازویش از سرما و خیسی ... حالا که آمدم خانه ... که دوش گرفته ام ... که یک قسمت از سریالم را دیده ام ... که چایم را با آن پای سیب خوشمزه هایی خورده ام که بابا می داند دوست دارم و خریده برایم ... حالا که فردا بعد کلی وقت با آقای او تنها می شویم ... گیرم که دو ساعت فقط ... حالا دیگر آن قدرهام poor نیستم ! خالی هستم هنوز هم  . اما  poor نه . مخصوصن که می خواهم بروم کتاب ِ خوشبویم را بخوانم ... بعدترشم هم پتویم را بردارم بروم توی اتاق سیس که بخاری دارد بخوابم که یخ نزنم از سرما !
انی وی ! نمی خواهم به هیچ چیز بدی فکر کنم .. کمی لااقل !