نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
از سری "از تابستان متنفرم"ها ... !
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥ : توسط : El

 

از گرما بیزارم... از تابستان هم . از این حجم ِ داغ ِ مرطوب که کش می آید توی تمام لحظه هام بدم می آید. بی حوصله ام. از هر حرکت اضافی ای که باعث می شود عرق کنم حالم بهم می خورد! آقای او را دو هفته ای می شود ندیده ام. اینکه نمی بینمش بداخلاقم می کند. دلم می خواهد بشود راحت ببینمش. از این وضع عاصی م. آن 6 کیلویی که به زحمت کم کرده ام دارد برمی گردد سر جایش. همه ش دلم خوردنی می خواهد. بعدش که می خورم از بی اراده گیم متنفر می شوم. دیگر استخر هم نمی روم حتی. ناخن بلند حالم را بد می کند! ایندفعه که رفته بودم برای ترمیم ناخن هام کوتاهشان کردم. باز فکر می کنم  ولی که بلند و کثیفند! همان جا یک فرنچ ساده هم خواستم. کلی لاک خریده ام که باید الان برایش ذوق می کردم و هر روز ناخن هام را یک رنگی می کردم. اما هرچه  فکر می کنم می بینم تحمل رنگ را روی دست هام ندارم. گذاشته ام فرنچ ه بماند! عجیب تمایل به تیرگی پیدا کرده ام... انگار که رنگ ها چشم هام را خسته کنند! فردا می روم یک مانتوی مشکی خنک بخرم....یک شال مشکی هم بخرم شاید.... البته فقط چون الان دو ماهی است که تصمیم دارم مانتو بخرم. انگار که وظیفه باشد مثلن!! فقط می روم بخرم که خریده باشم! وگرنه هرچی فکر می کنم می بینم منی که همه ش تو خانه ام و فقط هفته ای یک روز می روم کلاس نقاشی چه احتیاجی به مانتو دارم واقعن! اما خب فکر می کنم که شاید یک وقتی تصمیم گرفتم هرروز بروم بیرون آن وقت لازمم می شود! بعدش فکر می کنم چنین تصمیمی محال است! تازه کیف و صندل هم می خواهم! چه خوب که پولم نمی رسد بهشان! اگر داشتم مجبور می شدم ادای وظیفه کنم لابد!!!
اه! من دلم آقای او را می خواهد... اصلن الان دقیقن دلم همان روزی را می خواهد که دلم درد می کرد و پسره برایم کنار بخاری آموزشگاه جا درست کرده بود و کاپشنش را هم تنم کرده بود و مرا سفت گرفته بود توی بغلش و من هی لوس میشدم و غر می زدم... و کیفم می آمد که بوی خوبش به اندازه ی کافی توی مماخم هست! (من از واژه ی دماغ بیزارم و ایضاً بینی لذا از جایگزین مماخ استفاده می کنیم!) دلم همان روز را می خواهد دقیقن... بعد دلم می خواهد بزنمش چون پیشم نیست. عصری بهش می گفتم که دوس دارم الان بروم بغلش و آن جایی که بین شانه و گردنش هست... (که یک جای خیلی خوشبوی ِ خوشگلی ست که مردها دارند فقط...) را گاز بگیرم محکم ! یک طوری که دردش بیاید! بعد هم چند تا فحش دادم که اینجا نمی نویسمشان که شما  پی نبرید نویسنده ی این وبلاگ تا چه پایه بدهن می باشد! البته که وقتی دلم می خواهد ببینمش و نمی شود خب فحش دادن و گاز گرفتن حق ِ مسلم ِ من است.  عکس های پرشین گیگم را ف/......تر .... کرده اند حیوان ها! خب من حالا عکس هام را کجا آپلود کنم زین پس؛ که این بلا سرشان نیاید؟ بعد فکر کنید الان کل آرشیوم بدون عکس شده ! من عکس هام را قد نوشته هام دوست داشتم خب... تازه استرس گرفته ام که نکند وبلاگم را تخته کنند کلن! سرم از غروب درد  می کند.  غر زدن کافی ست. بروم چای بنوشم با اسنیکرزی که پسره برام جایزه خریده چون برایش از لازانیایی که درست کرده بودم بردم  و یک قسمت از سریالم را ببینم!