نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
دلم تنگ شده... ؛ برای همه ی آن همه نوشتن های ِ محض...
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٠ : توسط : El


حالم بد بود. بقایاش هنوز هم هست. بد ِ روانی منظورم نیست که اساساً چیز تازه ای نیست. حال ِ تنم بد بود! هی تب و بالا آوردن! از جفتش متنفرم.
توی سرم زنی ست که جوان نیست. پیر هم نیست. سی و چند ساله شاید. زن هم حالش بد است. بد ِ روانی منظورم است. البته که بد ِ دیگری هم نمیشد که منظورم باشد. انی وی زن توی سرم که تن ندارد! زن مدام دارد می نویسد.  نه به قلم! دارد تایپ می کند توی سرم! من صدای کلیدها را می شنوم... از همه چیز... از حالش... آرزوهاش... از غذایی که می خورد حتی... از فیلمی که می بیند... حتی ترش از آدم ها می نویسد... از بچه های دوست های وبلاگی حتی.... نقدشان می کند... تایید شان می کند... یا حتی از فلان رفتار شان بیزار می شود... خودش را هم نقد می کند حتی... خراب می کند سرتا پا... از نو می سازد... از خودش بیزار می شود... بعدتر عاشق خودش می شود... زن ِ توی سرم بی وقفه به نوشتن نشسته. با ادبیات رسمی تند و تند می نویسد. می خواهم خفه اش کنم؛ نمی شود و هی بلند  از روی نوشته هاش می خواند. می خواهم جایی بنویسم حرف هاش را؛ خفه می شود.
باید کاری کنم... برای او/خودم...


پی وست / بی چون و چرا/ بی شرح :

فکر اندوه بارم برای لوئیس، لوئیس شاه و خواهرم گلوریا:
لوییس در بیست سالگی از زندگی دست شست
و گلوریا نیز
در بیست و چهار سالگی پی برد که زندگی به زحمتش نمی ارزد.
و نیز دل اندوه گرفته ام برای امانوئل والادارس که به من شش ساله معنای محبت آموخت...