نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
عق!
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳ : توسط : El

بهترین کاری که الان ازم برمی آید کات کردن با پسره است! فکر می کنم دلیلی ندارد بیشتر از دو سال با بی پولی و بیکاری و ندیدن و هزار بدبختی دیگرش بسازم! دو سال شانسی که بهش دادم خیلی بیشتر از حد و اندازه اش بود. من از پسره باهوش ترم/زیباترم/ جذاب ترم/و... و خب شایسته ی آدم بهتری هستم. آدمی که حداقلش اینقدر پررو نباشد که انتظار داشته باشد اینکه هفته ای یک بار هم نتواند با من وقت بگذارند برایم عادی و معمولی باشد... من وظیفه ندارم همه ی این ها را تحمل کنم. توی این دو سال حداقلش می توانست اوضاع را بهتر کند... حالا که نکرده برود بمیرد پس. دوست داشتنش را هم می تواند بگذارد در کوزه و آبش را بخورد!!! هرکاری هم که در حقم کرده من هزار برابر را برایش گذاشته ام... پس عذاب وجدانم نمی آید. حالم از پسره و دوست داشتن و همه ی این ک...شعرها بهم می خورد. همین. تمام :)