نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

به خیلی هاتان حسودی می کنم که با شرح و تفسیر از زندگی هاتان می نویسید. من واقعن حتی توان نوشتن از زندگیم را از دست داده ام. خسته ام . این "خسته ام" از ابعاد بزرگی برخوردار است. اینقدر که دلم نمی خواهد هیچ حرکتی کنم. قبل ترها فقط دلم نمی خواست از خانه بروم بیرون و وقتی می رفتم همه ش دلم برگشتن می خواست. فاجعه اما از آنجایی شروع شد که دیدم می روم... مثل همیشه دلم خانه می خواهد... بعدش وقت برگشتن طبق معمول که سر کوچه مان از تاکسی پیدا می شوم  و باید کمتر از 5 دقیقه پیاده تا خانه بروم؛ فاجعه اتفاق می افتد ... دیگر دلم نمی خواهد هیچ حرکتی کنم... احساس مزخرفی ست...  هربار فکر می کنم باید همان جا توی کوچه بنشینم کف زمین... و منتظر بمانم تا دنیا تمام شود. یا همین نیم ساعت پیش وسط حمام کردن یکهو شبیه مسخ شده ها ایستادم... حس می کردم دیگر نمی توانم حرکتی کنم. باید همین طور بایستم تا ته دنیا! اینکه ازم بربیاید موهای کفی ام را بشویم و بیایم بیرون همانقدری به نظرم بعید بود که قرار باشد بروم مریخ تعطیلات!! چه شد که دنیا اینطوری شد؟ کی رسیدم به اینجا ...؟ نمی دانم. واقعن نمی دانم.
خیلی چیزها هست که باید بنویسمش... اگر چند ماه قبل بود الان کلی حرف در مورد رابطه م می نوشتم. به عادت ، طولانی هم می نوشتم. از پسره می نوشتم که فکر می کند حتی اگر کار هم پیدا کند با یک حقوق معمولی نمی تواند خرج زندگی دو نفر را بدهد و تازه پول خانه و ازدواج و اینهام داشته باشد... باید می نوشتم از این بی اف کوفتی مری که نمی دانم از کی با پسره این همه صمیمی شد و شروع کرد هرروز از خارج با پسره تماس گرفتن و فکر غیرقانونی رفتن را انداخت توی سرش... که اگر برود تا سه سال امکان برگشتن ندارد... هه! فکر کنید یک درصد بتوانم بمانم مثلن!!!! بعد تا برگردد من 29 ساله م شده!!!   خب من می خواهم همه چیز را تمام کنم! وقتی می دانم محال است که سه –چهار سال بی که نزدیکم باشد بتوانم بمانم... باید بنویسم من ترجیح می دهم مثل فوتبالیست هایی که توی اوج خداحافظی می کنند خیلی شرافتمندانه الان که همدیگر را دوست داریم کفش هام را آویزان کنم به دیوار!! نمی خواهم بعدن اگر همه چیز بد بود پسره یقه ی من را بگیرد که تو نگذاشتی! آخ که چه دلم می خواهد در باره ی همه ی این اتفاق ها یک عالمه توضیح بدهم ... از جزئیات بنویسم... از پسره/خودم... دوست داشتن... تمام شدن... لابد که طبیعی ست آدم بنشیند عزاداری کند برای رابطه اش ... ولی هیچ احساسی ندارم من... جز خسته گی... و آن قدر زیاد خسته م که حتی عزاداری هم بر نمیاید ازم... همچنان دارم فکر  می کنم وقتش است بنشینم تا دنیا تمام شود...

 




پی وست : طی بازخوانی به این نتیجه رسیدم که به نظر می رسد از نوشته م که این خسته گی از مشکلات رابطه م است. نیست ولی. تاثیر دارد. اما همه ش نیست. حوصله ی توضیح ندارم! خلاصه ش این می شود که که خسته م چون بیشتر آدم های اطرافم را موجودات خز و خیلی می بینم  که درکشان نمی کنم! که همه ی رفتارهاشان حالم را بهم می زند... که توان زندگی کردن بینشان را از دست داده م.... از صفحه اف/بی بگیر تا دوست هام و دختر خاله و دخترعمه و همه ... همه شان حالم را بهم می زنند! چندشم می آید از خوشی های مسخره شان... از آهنگ هایی  که می شنوند... از حرف زدنشان حتی! کاری هم که از من بر نمی آید در مورد این دنیا... گنده تر از من هاش مگر کاری کرده اند؟؟؟ نه که خودم آدم خاصی باشم... حتی فکر می کنم زندگی آنها درست است و مال من مزخرف و اشتباه... اما می دانم مثل آن خیلی ها هم نمی توانم بشوم... توی زندگی خودم هم که نه کسی شدم و نه خواهم شد چون چیزی نیست که خیلی دوست داشته باشمش....  باید یک طوری دنیا را تمام کرد!

 

عنوان از این آهنگ :

http://s1.picofile.com/file/7465046020/Hasan_Shamaeizadeh_Hayahoo.mp3.html


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۱/٥/٢٠ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()