نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
...
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢ : توسط : El

 

نشستم دوباره "اینجا بدون من" ببینم. دیدم نیم ساعت نشده دارم خفه می شوم از گریه. واقعیتش این است که من دلم می خواهد مامانم بیاید و دوستم داشته باشم. فیلم را گذاشتم چون یادم نمی آمد مامانم چطوری دوستم داشت. مامان توی فیلم ولی دوست داشتنش شبیه مامان من است. مسخره است که آدم مامانش را یادش نیاید. ولی من یادم نمی آید. انگار هرچقدر فکر کنم مغزم کمتر یادش میاید... این فیلمه تنها چیزیست که مامانم را یادم می آورد... بعد من ولی نمی توانم چند دقیقه بیشتر تحملش کنم بس که احساس می کنم از دیدنش می میرم... همین حالا که اینها را می نویسم احساس می کنم یحتمل از گریه تا صبح زنده نمی مانم. ولی می دانم با کمال تاسف صبح دوباره زنده ام و دوباره مامانم را یادم نمی آید. دوباره یادم نمی آید لحنش که مثل مامان توی فیلم بود وقتی می گف "قربونت برم من"... دوباره یادم نخواهد آمد. سیس می گوید خودآزاری داری مگه؟ این فیلمه رو پاک کن از لپ تاپت... من ولی نمی گویم می ترسم بدون این فیلمه مامانم را یادم برود. که یادم برود مامانم قد این مامانه فکر می کرد من خوب ترین و قشنگ ترین دختر توی دنیا هستم... اه ! احساس می کنم باید بمیرم. یعنی چطور می شود آدم آن قدری گریه کند که گوش و بینی اش بگیرد و درد توب سرش حرکت کند و نبض داشته باشد و بعد از زور گریه نفس هم نتواند بکشد بعد نمیرد...؟! یعنی چطور دختر بدون این که مامانش دوستش داشته باشد و دل نگران غذاخوردن و دل درد و سر درد و زندگیش باشد نمی میرد؟؟ پس مردن را برای کی گذاشته اند...؟؟؟