نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Yaşadığım en büyük aşk sen olacaksın
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤ : توسط : El

 

همه این پست طولانی را بارها توی این وبلاگ نوشته م... این است که برای همه ی شما تکراری ست لابد... این بار ولی فقط و فقط و فقط برای پسره ام نوشته امش........

.

.

من برای قیافه و قد و بالاش هیچ نمرده بودم... قدش کمی بلندتر از من است و آن وقت ها ورزش را ول کرده بود ولاغر بود خیلی و اصلن هم شبیه مرد رویایم نبود... اخلاقش هم روانیم نکرده بود . نه فقط چون آدم ِ کتاب و نوشتن نیست(همیشه می مردم برای مردهای اینطوری)... که چون زیادی مهربان و خوش اخلاق بود باهام. مرد باید جذبه و جدیت و بداخلاقی داشته باشد خب! پسره ولی بهم می گفت که پرنسس ِ کوچولویش هستم... که اصلن دعوام نمی کرد... که من ِ به این تپلی و غیر ِ ریزه میزه گی(!) به چشم پسره همه اش قد فندق گرد و کوچولوام...!!:ی (به دو نقطه دی توجه نکنید لطفن همین حالا یک عدد اشک دارد قل می خورد روی لپم!) بعد خب گفتم اینها را که یعنی هیچ عشق در نگاه اولی در کار نبوده...
اصلن درواقع عشقی در کار نبود... من قبل از پسره اوضاع مزخرفی داشتم. کسی بود که عاشقش بودم. که احساس تند و عاصی و دیوانه واری که بهش داشتم با همان انتظاری که از عشق داشتم برابری می کرد... اصلن نظرم این بود رابطه ای که تویش عشق دیوانه وار ندارد به درد هیچی می خورد! خب آدمی که آن همه سال عاشقش بودم مثل دستمال با من رفتار کرد. آن هم درست کمی بعدتر از مردن مامانم. من؟ از حال آن وقت هام هیچ توضیحی نمی دهم جز اینکه باور داشتم هیچ وقت کسی را آن همه دوست نخواهم داشت. و من ِ ایده آل گرا به کمتر دوست داشتن راضی نمی شدم که... پس هر رابطه ی از اساس بی فایده بود.
بعدش پسره آمد. من بداخلاقی کردم. اذیت کردم. حتی بی رحم و پست شدم و آن کسی که عاشقش بودم را توی سرش کوبیدم. پسره همه ی این ها را حوصله کرد و هی نازم را کشید. بعد نفهمیدم چطوری و کجا اتفاق افتاد ... ولی یک روز رسید که دوستش داشتم. که عمدن ناز می کردم که نازم را بکشد.... که فهمیدم چه جوری با اخم نگاهش کنم یا یک ابرویم را بدهم بالا که دلش را ببرم... که فهمیدم به جز کتاب یک عالمه چیزهست که دوتایی دوست داریمشان... که فهمیدم چه کیف می کنم که پسره پایه است هزار ساعت راجع به چیزهایی لوس دخترانه ای که من دوست دارم و می دانم او دوست ندارد به حرف هام گوش بدهد و توی ذوقم نزند.... فهمیدم غذا خوردنم را دوست دارد و فهمیدم چقدر کیف دارد آدم توی بغل کسی لم بدهد و چیزهای خوشمزه بخورد و بداند  طرفش دارد با لذت، خوردنش را نگاه می کند....فهمیدم دوست دارد توی شلوغی که بازویش را می گیرم و هی گاه به گاه بی حرف فشار می دهم به خودم که یعنی "هی حواسم بهت هستا..."  که فهمیدم چقدر شناخته مرا... که می داند چی دوست دارم بخورم... چی بشنوم... چه طور نگاهم کند... چطور بغلم کند که خرکیف بشوم... حتی خرِ بدجنسم فهمیده بود که وقتی از دستش عصبانیم دهانش را همان مدل نیمه بازی کند که به نظر من س/ک/سی است تا من دوباره دلم ضعف برود و دوستش داشته باشم... یا حتی به خاطر من که پسرلاغر دوست ندارم و نقطه ضعفم بازو و سینه است برود کلی ورزش کند و بعد هربار محکم فشارم دهد توی بغلش تا بفهمم چقدر زورش از دفعه ی قبل زیادتر شده و من جیغ بزنم... یا روی هوا بلندم کند و من باز جیغ بزنم ...  کم کم تنش را شناختم... فهمیدم چه بوی خوب ِ امنی دارد... فهمیدم آن جای بازویش را که خیلی صاف و خوشبوست وقتی ناز می کنم دوست دارد... فهمیدم دوست دارد از پشت بغلش کنم... فهمیدم دوست دارد سرش را بگذارد روی پاهام و من بلند برایش کتاب بخوانم یا حرف بزنم و همزمان دستم را ببرم توی یقه اش و سینه اش را ناز کنم... فهمیدم پسره هم می شناسدم... بلد است چطوری نازم کند... چطوری تندتند لپم را بوس کوچولو کند که کیف کنم... بلد شده چطوری تنم راماساژ بدهد و به کجاهای پاهام دستش نخورد چون قلقلکم می آید...  بلد شده با بوس و ماساژ من ی را که جز تخت خودم هیچ کجا خوابم نمی گیرد را لالام کند... وبعد رسیدم به جایی که دیدم همه چیز را با هم تقسیم می کنیم. دقیقن همه چیز... دیدم نفهمیده ام ازکی حتی وقتی چیز خوشمزه ای می خوریم سهم آن یکی را نگه داریم....! یا ازکی هرچقدر هم که چیزی را لازم داشته باشیم پولمان را خرج آن یکی می کنیم.... که حتی تازگی ها پس انداز کردنمان هم مشترک شده!  دوتایی پول جمع می کنیم که یکی چیزی که دوست دارد را بخرد!
اوایل خب کشف کردن هر کدام از اینها برام جالب بود.... بعد ولی اینها برایم معمولی شد. فکر کردم خب که چی؟؟ مهم این است که رابطه مان عادی شده. که همه ی این کارها را هزار بار کرده ایم... بعد هی شک کردم . به اینکه ماندن با او ارزشش را دارد اصلن... به اینکه همه چیز تکراری شده...
همه اینها بود تا همین  چند هفته که هی توی بحث رفتن گیر کرده ایم... که همین حالا که هنوز هم با هم رابطه داریم باز نمی دانیم قرار است چه کار کنیم فردا.... توی این چند هفته خب جدی فکر کردم کات کنیم... حتی هنوز هم نمی دانم که می کنیم یا نه... بعدش به خودم گفتم خب ساده است... یک مدت گریه و زاری می کنی و بعدش تمام می شود... می روی سراغ یک آدم تازه لابد... می روم؟ لابد. ولی یک چیز تازه فهمیدم... که دلم نمی خواهد بروم. که همان ها که همیشه فکر می کردم تکراری شده را خیلی هم دوست دارم... که دوسال پایش زندگی گذاشته ام/ایم. که شاید برای کشف خیلی چیزها ذوق نکنم... اما به جاش شناختن هست.... من می شناسمش و می دانم چه طوری خوشحالش کنم که بعد از ذوقش ذوق کنم.... که دیدم از دوست نداشتنش رسیده ام به این همه دوست داشتن... که حالا به نظرم حتی آن قدری زیاد است که بشود اسمش را بگذارم عشق... عشق... چیزی که هیچ فکر نمی کردم یک روزی اسم احساسم به پسره باشد...  فهمیدنش عجیب بود...

من غمگین داشتم توی خانه راه می رفتم... قدم زدن توی خانه وقتی غمگینم عادتم است... من سال ها قبل آقای جنتلمن خواننده را خیلی دوست داشتم... از آنهایی شده بود برایم که آهنگ هاش برایم برچسب داشت... که خاطره هام/غم هام/عشقم/حال خوبم پیوستش بود... مامان هم دوستش داشت... بعد مریض که بود من می رفتم دراز می کشیدم پیشش و آهنگ هایی را که مامان دوست داشت می گذاشتم که دوتایی گوش کنیم... بعد به مامان می گفتم حتی که دلم یک آقای اینطوری می خواهد.... مامان مرد... من هیچ وقت دیگر گوش ندادم به ترانه هاش... چرا؟ چون گریه می کردم از شنیدن صداش... بعد طوری بود که حتی دلم برای صدا و آهنگهاش تنگ می شد خیلی وقت ها... اما قدرت شنیدنش را نداشتم... هربار که امتحان می کردم از گریه می رسیدم به همان جایی که احتمال مردنم را می دهم... خب حالا ربط اینها به پسره...؟ من داشتم راه می رفتم توی خانه و به رابطه ی درد دارمان فکر می کردم بعد دیدم دارم زیرلب بی هوا می خوانم "یاشادیم اِن بویوک آشک سَن اولاجاکسین..." خب جا خوردم! بعد از این سالها داشتم وقت فکر کردن به پسره آهنگی از آقای جنتلمن عزیزم می خواندم... که تویش داشت با اطمینان  به معشوقش می گفت که بویش را توی هیچ تنی پیدا نکرده و معشوقش بزرگترین عشقی خواهد بود که زندگی اش کرده... خب من به پسره گفته بودم عشقم! این واژه ی تازه ای بود... که شک داشتم بهش... آهنگ را به زحمت پیدا کردم و هی شنیدمش... و هربار بیشتر دیدم توی ذهنم مال پسره شده... دیدم که یک طور غم داری با همین صدای مردانه مطمئنِ آقای جتلمنم  پسره را عشقم می دانم...  ممکن است رهاش کنم... اما هیچ کجای دیگری این همه احساس امنیت نخواهم کرد... این همه که با اطمینان از اینکه کسی می میرد برایم و مسخره ام نمی کند خود ِ خودم باشم... چون خود ِخودم یک موجود خل ِ عجیب است که به نظر خیلی ها مسخره و غیرنرمال می آید! عجیب است که حالا عشق شکل دیگری هم دارد و من این شکل نرم ِ مهربانِ امن را از آن تصویرعاصی و دیوانه ای که از عشق داشتم دوست تر دارم...

 

p.s.

http://s3.picofile.com/file/7469653545/Ferhat_G%C3%B6%C3%A7er_Son_A%C5%9Fk%C4%B1m.mp3.html