نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
اون ددی و مامی گفتنت تو حلقم !!
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦ : توسط : El

 

پیش نویس : این نوشته باید پیش نویس می شد تا روزی که دلم بخواهد از اینجا بروم! اما دلم خواست حالا بگذارمش! اگر روزی اینجا تعطیل شد دلیلش را توی این پست پیدا کنید!

 

سال ها قبل قرار بود روزی نویسنده بشوم. خب این جمله نیاز به توضیح دارد. ممکن است این طور به نظر بیاید که کسی تعیین کرده بود که من نویسنده بشوم... که نه. اینطور نیست.
ممکن این مفهوم را برساند که خودم با خودم قراری در این باره گذاشته بودم. نه. این هم نیست. چون من از دنیای در بند قرار هیچ خوشم نمی آید. حتی اگر طرف قرارداد خودم باشم!
شاید فکر کنید که استعدادش را داشتم! دوباره نه. اصلن. چون بارها سعی کردم و نتیجه چیز ِ دوست نداشتنی ای شد... پس چه؟ این قرار از کجا آمده بود؟ از آنجا که فکر می کردم استعداد یاد گرفتنش را دارم... نیازی به توضیح ندارد که استعداد چیزی را داشتن با استعداد یاد گرفتنش را داشتن بسیار متفاوت است...
این ها که می گویم بر می گردد به خیلی سال قبل تر... همان وقت ها بود که به فکر افتادم جایی به جز دفترها و سررسیدهام برای نوشتنم پیدا کنم. وبلاگ تنها گزینه بود. 7سال قبل تر اولین وبلاگم را ساختم. یکهو پرت شدم وسط یک عالمه آدم ِ اهل ِ نوشتن... بعد دیدم اینجا باید سعی کنم مثل خودم بنویسم... دیدم کلمه ها حرمت دارند... دریافتم توی دنیایی هستم که کلمه ها چیزی ورای کلمه اند... هویت و شخصیت آدم هان... خب گفتن ندارد که هرکسی هویتش خاص ِ خودش است. بعد لذت بردم از شناختن آدم ها از روی کلمه هاشان... ازاینکه کلمه ها را مثل تکه های پازل بگذارم کنار هم تا از تویش آدمی ساخته شود... کیف می کردم که می دیدم هرکسی استایل خودش را دارد. هرکسی صرفنظر از اینکه قشنگ می نوشت یا نه شبیه خودش بود و همین یعنی حرمت نگه داشتن... آدم ها آن قدری شبیه خودشان می نوشتند که میشد راحت وبلاگ های یواشکی شان را پیدا کرد... اوایل هنوز فک می کردم قرار است نویسنده بشوم! بعد اما یک عالمه وبلاگ پیدا کردم... یک عالمه آدمی که واقعن استعداد نوشتن داشتند... نه مثل من استعداد یادگرفتنش را فقط. یک عالمه آدمی که نوشته هاشان از درونشان می آمد بی که برای نوشتن سعی کنند. همان جاها بود که فهمیدم نویسنده شدنی در کار نیست. از بعدترش نویسنده شدن برایم شد شبیه یک رویا/وسوسه/... همین و نه بیشتر. اینکه چرا اینجا را ول نکردم؟؟؟
چون چند سالی ست که نوشتن دیگر برایم شده فهمیدن/دیدن/درک کردن... با نوشتن زندگیم را می بینم... می فهمم جایی که ایستاده ام دقیقن کجاست... یک جور نگاه سوم شخصآنه به خودم باشد شاید... وقتی نمی نویسم پراکنده ام. گیجم. نوشتن پراکندگی هام را پاک نمی کند. اما دست کم دسته بندی شان می کند... دلیل اینکه با اینکه از نوشته های طولانی بدم می آید نوشته هام همیشه زیاد و طولانی ست هم همین است که به طور ذاتی آدم پراکنده و درهمی هستم. و دسته بندی تمام این پراکندگی ها توی چند خط از من بر نمی آید.
با این همه خیلی وقت است که اغلب نوشته هام به درازای قبل نیست. چندی پیش نشستم به تحلیل کردنش. خب دوتا دلیل پیدا کردم. یکی شاید این باشد که زندگی م روز به روز بیشتر پراکنده می شود و من می خواهم خودم را بزنم به ندیدن . نوشتن برایم دیدن است. پس نمی نویسم که نبینم. دلیل دیگرش هم این است که از نوشتن ناامید شده ام . بهتر بگویم از اینجا نا امید شده ام . اینجا دیگر با آن تصویر دوست داشتنی سال ها پیشم متفاوت است. کلمه ها دیگر هویت آدم ها نیستند. کلمه ها مد می شوند. یکهو همه یاد می گیرند مثلن که کلمه های خارجی استفاده کنند...(وقتی خودم هم این کار را می کنم دوست دارم خودم را خفه کنم!!)... یکهو کلمه ها به گونه ای عجیب تغییر می کنند... مثلن همه ی " ُ"ها تبدیل به "و" می شود... برای مثال شما می شود شوما! با ویو که حرف می زنیم بهش می گوییم ادبیات راننده کامیونی!:ی البته این نامگذاری خلاقانه کار خودش بوده و من بسیار بابت این نامگذاری تحسینش می کنم!  یا این مد اخیر که ته تمام قیدهای تنوین دار یک عدد "ی" اضافه می شود... حتمن می شود حتمنی مثلن! (وای اصلن می خواهم بالا بیاورم قیدهای این مدلی را که می بینم که تازگی ها همه جا ریخته)... و هزار تا چیز دیگر... البته تا اینجاش سلیقه ای ست.. ممکن است یکی خیلی هم خوششن بیاید برعکس من...
از اینجا به بعدش دیگر پای سلیقه درمیان نیست!  بعضی ها استایل نوشتن همدیگر را می دزدند... واقعیتش خود من که خیلی از  وبلاگ ها را از روی قالبشان می شناسم. از گودر که می خوانم اصلن  نمی فهمم کی کدامی است الان بس که همه شبیه هم می نویسند/می نویسیم!!
حتی همه اش توهم دزدی کردن دارم... یعنی شده خیلی وقت ها رفته م به ویو گفته ام که فکر می کنم دارم شبیه فلانی می نویسم و نظرش را خواسته ام...! می خواهم بگویم اینقدر دارم عذاب می کشم!!
و بدتر از همه ی اینها آدم هایی هستند که من با خیلی هاشان دوستم حتی  و وبلاگ هاشان را می خوانم... بعد کشف می کنم جایی دیگر نوشته های من و چند نفر دیگر را کپی کرده اند به اسم خودشان... ممکن است فکر کنید الان که دختره فکر می کند نوشته هاش چه گهی هستند مثلن! بسیار خب! البته که نظر شما متین است. من ولی این حق را برای هر آدمی که می نویسد قائلم که نوشته هاش دزدیده نشود... گیرم زشت ترین نوشته های دنیا را بنویسد اما حق حق است!
خب به تمام این دلایل من از اینجا ناامید شده ام. مدت هاست در پس ذهنم است که بروم ی وبلاگی بسازم... بی خواننده... بی لینک... بی نظرات... و هیچ وبلاگی را هم نخوانم دیگر.
البته برای دزدها کاری ازم بر نمی آید چون به قول ویو مثل عنکبوت می مونن ! هر وبلاگی بری میان!(من عاشق تشبیه های به جای این دختره ی خر ِ خودم هستم!) اما اگر جایی را نخوانم خب متعاقباً این دزدها را هم مشاهده نمی کنم دیگر.
شاید بروم جایی بسازم بی در و پر دیوار... جایی برای بهتر دیدن ِ خودم فقط.


پیوست: عنوان از آهنگ "تو حلقم!"ه شا/هین ِ عزیز است.... که این روزها بسیار وقت ها شده که توی ف/ی/س ب/و/ک یا اینجا دلم خواسته تک بیتی  از متن ترانه اش را کامنت بگذارم برای کسی! گاهی برای خودم حتی!! احساس می کنم از آدم ها خسته ام... از خودم هم... این روزها دلم می خواهد از هرجایی که اسمش "شهر" است بروم... روستا می خواهم! بدون آدم هایی که زندگی و کلاس ِ بالایشان را توی چشم هم می کنند و من هم خیلی وقت ها از همان ها می شوم... می خواهم بروم جایی که بدانم دیگر نیستند و خیالم راحت باشد که من هم شبیه شان نمی شوم... که دیگر مدام خودم راتحلیل نکنم که الان چند درصد آدم ِ مشمئزکننده ی  رقت انگیزی شده ام؟؟؟ بیماری لعنتی ِ واگیرداری ست! تا بیمارتر نشده ام  باید بروم. باید.


http://s3.picofile.com/file/7471722903/shahin_najafi_Tu_Halgham_IroMusic_317.mp3.html